داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

دانلود فیلترشکن oblivion برای اندروید:
دانلود با لینک مستقیم
داتلود از گوگل پلی
دانلود از گیت هاب

دانلود فیلترشکن MAHSANG برای اندروید:
دانلود با لینک مستقیم
دانلود از گوگل پلی
دانلود از گیت هاب

زن برادر زنم کراشم شد

راستش من تابحال تو نخش نبودم، تو نخ هیچ دختری از فامیل نبودم، چرا چشم چرانی می کردم و دید می زدم ولی جدی نبود و صرفا بخاطر اینکه عادت کرده بودم به نگاه کردن، و از دیدن اندام زنونه لذت میبردم، مخصوصا که مذهبی و چادری بودنِ دخترای فامیلم با اینکه باعث میشد خیلی چیزی دستگیرم نشه ولی همین دست نیافتنی بودنشون بیشتر تحریکم می‌کرد، راستش دندون طمع رو از دخترای فامیل کشیده بودم و البته ترس از آبرو هم علت دیگه این مساله بود، فقط نگاه بود و حسرت و آه. بگذریم…
اون روز ظهر مهمونا که برادر زنم سعید با زنش مبینا و دختر دو سالش مونا بود رسیدن خونه ما و بعد از خوش و بش برای گذاشتن ساک و تعویض لباس رفتن اتاق بالا که اتاق مهمون بود، منم از پایین پله ها داشتم نگاهشون میکردم شون، یهو چشمم افتاد به باسن برجسته مبینا با اینکه چادر سرش بود ولی برجستگی باسنش خیلی زیبا و واضح خودنمایی می‌کرد و با بالا رفتن از پله ها میلرزید و تکون می خورد، می تونم بگم همین صحنه مقصر تمام اتفاقات بعدی بود.
بهم ریخته بودم و دنبال ارضای نیاز جنسیم بودم که چند دقیقه پیش با دیدن باسن فوق العاده مبینا تو من ایجاد شده بود. گوشیمو برداشتم و رفتم اتاقم و توی گوگل افتادم دنبال کون برجسته از زیر چادر، خیلی عکس های خاصی گیرم نیومد، وارد سایت پورن شدم و کتگوری big ass hijab رو سرچ کردم و چند تایی ویدئو دیدم و با یه جق خودمو خلاص کردم.
فکر می کردم دیگه تموم شد و اتفاق خاصی نیفتاده ولی با دیدن دوباره مبینا وقتی که چادر گلدار سرش کرده بود و اومده بود پایین تا کمک کار سحر باشه ناهارو با هم آماده کنن متوجه شدم سخت در اشتباهم و این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و بدجور گیر کردم. یکم ارتباط گیریم با مبینا سخت شده بود و وقتی می خواستم چیزی بگم صدام آروم تر بود و لرزشی که احتمالا فقط خودم متوجهش می شدم رو توی صدام حس می کردم.
باید قبول میکردم که روی مبینا کراش زده بودم، اونم کراش جنسی و اندامی.
خیلی تلاش کردم این حسو از خودم دور کنم ولی حریف شهوتم نشدم و ساعت به ساعت بدتر میشدم.
اون روز به شب رسید و افتادیم رو تخت هامون تا بخوابیم، چشمام باز بود و زل زده بودم به دیوار اتاق که با نور کم کوچه یکم روشن بود و داشتم فکر می کردم چجوری بهش بفهمونم برام مهم شده.
اینو نگفتم لازمه بدونید که مبینا علی رغم مذهبی بودنش دختر بشاش و دارای روابط عمومی بالاست و البته احترام خاصی به من قائله و در کل مهربونه و شخصیت محبوبی داره. همین خصیصه های اخلاقیش باعث می‌شد بیشتر جذبش بشم.
خوابم نمی برد، گوشیو برداشتم یکم پیام هامو چک کنم، یادم افتاد مبینا رو توی پیام رسان ها بگردم و ببینم عکس پروفایلش چیه، داخل تلگرام شدم و اسمشو سرچ کردم و برام آورد، عکس گل و گربه گذاشته بود روی پروفایلش، یکم تو ذوقم خورد اما آنلاین بود، یعنی این وقت شب داشت چیکار می کرد که نخوابیده بود، به خودم جسارت دادم و بهش سلام دادم، دو دقیقه بعد جواب داد و گفت: علیک سلام
گفتم: دیدم بیداری گفتم بپرسم چیزی کم و کسر ندارید؟
نوشت: نه ممنون از لطفت همه چی هست

بیداری این وقت شب…

خوابم نمی بره راستش، مونا رو شیر دادم داشتم میرفتم بخوابم شما پیام دادی.
تا گفت شیر مونا رو می دادم آروم آروم حس کردم دارم سیخ می کنم و ضربان قلبم رفت بالا.

پس مزاحم نمیشم بخواب

نه خیلی خوابم نمیاد مراحمی

سعید خوابیده؟
+اره خوابیده…!
داشتم فکر می کردم چی بپرسم ازش و چی بگم بهش تا بتونم یکم بیشتر باهاش حرف بزنم که خودش پیام داد دوباره.
+شما چرا بیداری؟
-راستش ذهنم مشغوله و نمی تونم بخوابم
+خیر باشه! مشغول چی این وقت شب؟!
تصمیم گرفتم یکم باهاش راحت حرف بزنم و یه گوشه از علاقمو بهش بفهمونم طوری که جوری هم ضایع نباشه که بره به سعید یا سحر بگه.
مشغول شما!
+چیه ما اونوقت؟!
-شما که نه فقط تو! ذهنم مشغولته و واقعا نمی تونم بخوابم
مکث طولانی کرد و شروع کرد به تایپ کردن، ضربان قلبم داشت لحظه به لحظه بالاتر می‌رفت و احساس میکردم توی خلاء هستم و زیر پام خالیه شاید جوابش کلا یک دقیقه طول نکشید بیاد ولی برای من ده دقیقه شد.

یه چیزایی خودم حدس زده بودم ولی فکر نمی کردم انقدر جدی باشه
-بله جدیه! خیلیم جدیه!
+در حد کراش؟
تا اینو گفت دوباره کیرم که از ترس و هیجان خوابیده بود سیخ شد.
-آره دقیقا کراش زدم روت.
دیگه جواباش با مکث و فکر کردن همراه بود و کنجکاو بود چه حسی نسبت بهش دارم و در چه حدی هست و از کی شروع شد و اینجور سوال ها، منم تا جایی که خیلی ضایع نباشه و خودمو سبک نکنم جواب می‌دادم.
یکم چت کردیم و خداحافظی کردیم و خوابیدیم.
صبح سحر بیدارم کرد پاشم نون بگیرم، با اینکه دیر خوابیده بودم ولی سریع بلند شدم و رفتم نون خریدم تا برسم خونه دیدم مبینا و سحر دارن سفره صبحانه می چینن و سعید هم سرش توی گوشیه.
وارد خونه شدم و سلام دادم، مبینا برگشت و نگاهم کرد و جواب سلام داد، حس کردم یکم خجالتی تر شده بود و یه تغییراتی تو حالت صورتش و رفتارش حس میکردم، متوجه بودم حیای زنونه است مخصوصا که مذهبی هم باشی که دیگه بیشتر توی لاک حیا فرو میری.
راستش نمیدونم چرا ولی تصمیم گرفتم دیگه بیخیال این حس بشم و دنبالش نکنم.
تا اینکه دوباره شب شد و گوشیمو برداشتم پیام هامو چک کنم دیدم از طرف مبینا چند تا پیام اومده.
-سلام اقا مجید
-نمی دونی از دیشب تا الان که اون حرفا بینمون رد و بدل شده چه بلایی سرم اورده

دقیقا حس اون شبی برام تداعی میشه که می خواست برام خواستگار بیاد
-کاش باهام حرف میزدی ولی ابراز علاقه نمی کردی بهم
-من دختر احساسی ای هستم و خیییییلی زود خودمو میبازم
-یه حرفی بگو که ازت بدم بیاد و این حس تو وجودم از بین بره

اینا رو که خوندم نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال از اینکه تونسته بودم دلشو به دست بیارم و ناراحت از عذاب وجدانی که دچارش شده بودم.
تا نوشتم سلام چند ثانیه نشد که پیامم سین شد، معلوم بود منتظر پیام من بود.
براش نوشتم:

متاسفم که باعث اذیتت شدم، سعی می کنم جبران کنم.

چجوری میخوای جبران کنی؟

سعی می کنم دیگه پیام ندم و این قضیه به فراموشی سپرده بشه

به این سادگی نیست، بالا هم گفتم باید دلمو بزنی وگرنه حالم بدتر میشه.

دلم براش سوخت، اونم حالش شبیه حال خودم شده بود و حتی شاید چند پرده شدیدتر.
داشتم فکر می کردم که چی بگم بهش که شروع کرد تایپ کردن.

امکانشو داری بیایی حیاط؟

مگه حیاطی؟
از خودش یه سلفی گرفت و دیدم نشسته روی نیمکت کنار حوض. دقت کردم چهرشو صورتش گل انداخته بود و جذبه خاصی داشت. سیو کردم عکسشو و نوشتم الان میام.

در خونه به حیاطو از پشت قفل کردم تا کسی ناغافل وارد حیاط نشه و بشه جمعش کرد.
نشسته بود روی نیمکت نزدیکش شدم و برگشت سمتم و نگاهم کرد.
-خیلی نامردی

می دونم ببخشید
-نمی بخشم، حالم خرابه، خیلیم خراب
میفهمم چون حال خودمم چند روزه اینجوری بود و البته هنوزم هست.
-یه چیزی بگو ازت بدم بیاد، من شوهر دارم و تو زن داری باید همینجا تمومش کنیم.
موافقم ولی بخدا حرفی ندارم، یعنی هیچ چی به ذهنم نمیاد…
-نمی دونم حرفی، کاری چیزی که باعث شه ازت دلسرد بشم.

راستش هر چقدر فکر کردم هیچ چی به فکرم نرسید، بهش گفتم: -اگه بهت دست بزنم ازم بدت میاد؟ گفت: +حق نداری بهم دست بزنی تا همینجاشم تندروی کردیم ، گفتم: -خب دیگه دقیقا همون کاریه که اگه بکنم ازم متنفر میشی، چیزی که خودت خواستی، +آره متنفر میشم ازت ولی اینکارو نکن، یه راه دیگه پیدا کن، – شرمنده بلد نیستم.
اینو گفتم و رفتم سمتش، مات و مبهوت داشت نگاهم می کرد، از طرفی نمی خواست این اتفاق بیفته و از طرفی اونم دنبال این بود از شر این حس جدید خلاص شه.
نزدیکش شده و دستشو گرفتم، نرمی و لطافت دستش داشت دیوونم میکرد، کیرم سریع سیخ شد و به بزرگترین حد خودش رسید، تصمیم گرفتم قایمش نکنم تا ببینه و به خیال خودش ازم بدش بیاد، دستش توی دستم می لرزید.
-مجید میدونستی تا بحال دست نامحرم بهم نخورده بود؟

چاره نداشتم ببخشید

دست دیگمو آوردم جلو و ساعد دستشو گرفتم و شروع کردم به مالیدن ساعدش، مردمک چشمش بزرگ شده بود و داشت می لرزید، گفتم این کار لازم بود تا کار بیخ پیدا نکنه، حلالم کن…
اینو گفتم و دستشو رها کردم و برگشتم برم خونه.
-مجید نرو…
برگشتم و دیدم چشماش پر اشک شده و بهونه میخواد تا بریزه، دلم به حالش سوخت و از خودم بدم اومد.
میخ شدم سرجام و فقط نگاهش کردم
-نه تنها باعث نشد ازت بدم بیاد، بدتر شدم. بری میمیرم
تا اینو گفت رفتم سمتش و نشستم کنارش روی نیمکت.
سرشو گذاشت روی شونم متوجه ریخته شدن اشکاش روی شونم شدم. دستشو گرفتم و بوسیدم. بیشتر خودشو فشار داد بهم. دست راستمو انداختم روی شونه هاشو محکم چسبوندم به خودم. آروم شده بود. عطر بدنش داشت مستم می کرد چشمم رفت سمت سینه هاش که کمی برجستگیش از زیر لباسش معلوم بود.
ریسک کارمو قبول کرده بودم، دست راستمو که روی شونه اش بود سر دادم آروم پایین و رسوندم نواحی سینش ولی به سینش دست نزدم و اول خواستم ری اکشنشو ببینم و بعد تصمیم بگیرم چیکار کنم، هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمیشد و سکوت مطلق اون شب توی حیاط خونه ما حاکم بود.
ریتم نفسش تند تر شد و سینش با هر نفسش بالا و پایین میشد، دستمو انقدری نزدیک سینش بردم که با ریتم نفسش و بالا پایین شدن سینش دستم بهش بخوره.
اولین تماسی که دستم با سینه مبینا داشت اون هم از روی لباس و خیلی سطحی باعث شد مبینا چشماشو ببنده و سرش خم شد به طرف عقب و گوشه لبشو گاز گرفت. دیگه استخاره لازم نبود و تکلیف مشخص بود سینشو گرفتم توی دستم و شروع کردم به مالیدن، توی آتش شهوت داشتم میسوختم و مبینا با حالاتش بنزینی بود روی آتش شهوتم. کمتر از چند دقیقه به خودم اومدم و دیدم مبینا سرشو گذاشته روی پاهام و من یک دستم روی سینشه و دارم میمالمشون و یک دستم لای پاشه، البته طوری محکم پاهاشو بهم فشرده بود که دستم نتونه تکون بخوره.
آروم دکمه های پیرهنشو باز کردم و با دیدن سوتین شیشه ای هوش از سرم پرید و یک آهی بی اختیار کشیدم و همین آه من باعث شد مبینا هم آه عمیقی بکشه.
سینشو از زیر سوتین بیرون آوردم و شروع کردم اون سینه های سفید و نرم و بلوری رو مالیدن، یکم از شیر مبینا از پستانش خارج شده بود و دستم خیس شده بود، سرمو خم کردم و سینه شو کردم توی دهنم، بقدری شهوت به من مسلط شده بود که زمان و مکان و موقعیتم رو فراموش کرده بودم. مست شیرینی شیر مبینا بودم و داشتم از شیرش لذت می‌بردم. بوی شهوت و عطر بدن مبینا و ادکلن و شیر قاطی شده بود و هر انسانی رو می تونست تا سر حد جنون برسونه. یهو به خودم اومدم و دیدم وسط حیاط داریم نامه مرگ خودمونو امضا می کنیم به مبینا گفتم پاشو بریم توی ماشین اینجا خطرناکه، نمیتونست بلند شه ، بغلش کردم و بردمش صندلی عقب ماشین خوابوندم، چشمای مبینا از شدت شهوت قرمز شده بود و داشت خمار نگاهم می کرد.
-اولین و آخرین باره مگه نه؟

آره مطمئنا همینطوره
-برای مجنون هیچ احکامی متوجه نیست مگه نه؟
آره عزیزم هیچی دست ما نیست و اتفاقیه که افتاده، سعی می کنیم فراموشش کنیم.
-پس هرچه زودتر امشبو تمومش کن

شروع کردم لباس هاشو کندن، اول پیرهنشو کامل در آوردم و سوتینشو باز کردم با دیدن سینه هاش هوش از سرم پرید و قربون صدقه سینه هاش رفتم با اینکه بچه شیر می داد ولی هنوز اون طراوت و شادابی خودشو حفظ کرده بود.
شلوارشو درآوردم و چشمم افتاد به شورتی که ست بود با سوتین. توی این لحظه رسیده بودم به باعث و بانی بدبختی ها، باسنش فوق العاده جذاب و زیبا و خوش تراشش، مست نگاهش بودم و می خواستم دنیا روی این صحنه استاپ بشه و دیگه جلو نره، شکم تخت و رون های برجسته و باسن بزرگ همون چیزی بود که بخاطرش این خطرو به جون خریده بودم. دستمو انداختم زیر پهلوی مبینا و کمک کردم تا حالت داگی بشینه، شورتش تقریبا هیچ سهمی در پوشیدن باسنش نداشت هم نازک بود و هم شیشه ای. ولی همونم سریع درآوردم و مات و مبهوت زیبایی بی نظیر شدم.
بی اختیار زبونمو کشیدم لای باسنش و از شدت شهوت بدنم سست شد. مبینا آه بلند کشید و گفت مجید تمومش کن بخدا دیگه تحمل ندارم، سریع سوراخ کون و کصشو چند باری لیس زدم و کیر خودمو درآوردم و آروم وارد کس مبینا کردم.
اون شب با هر بدبختی که بود تموم شد. سرمو گذاشتم روی بالش و تنها چیزی که بهش فکر می کردم این بود که مبینا بخاطر این حجم از فشار روانی دست به کار احمقانه نزنه، روم نمیشد بهش پیام بدم و فقط باید منتظر صبح می‌شدم.
صبح علی الطلوع از خواب پریدم و سریع گوشیمو چک کردم هیچ پیامی نبود، تایم انلاین شدنشو چک کردم دیدم مال ۱۰ دقیقه پیشه، ساعت ۶ صبح بود و آفتاب داشت آروم آروم اتاقو روشن می کرد، خیالم یکم راحت شده بود که دیشب اتفاق بدی برای مبینا نیفتاده.
در همین افکار بودم که دیدم انلاین شد و بلافاصله شروع کرد تایپ کردن، قلبم داشت میومد تو دهنم.

من هیچ وقت نمیتونم اتفاقات دیشبو فراموش کنم و حتی نمی تونم از تو بدم بیاد و متنفر بشم ازت و این یعنی تا آخر عمرم خاطره دیشب باهامه، زندگی از دیشب به بعد دیگه چیزی غیر از جهنم نخواهد بود برام. خیلی سعی کردم اروم بشم اما نتونستم، فقط نگران مونام هستم.
خداحافظ، دیدار به قیامت.

پیامو خوندم و دنیا رو سرم خراب شد، داشت اتفاقی می افتاد که ازش وحشت داشتم، سریع از اتاق اومدم بیرون و خواستم برم از پله ها بالا متوجه شدم در دستشویی بازه خودمو رسوندم جلوی در و از اون چیزی که می دیدم فقط چند تاشون یادمه ،مبینا… تیغ… رگ… رود خون…صدای خاموش مرگ…
دنیا برای منم باید تموم میشد ولی هیچوقت جرات قطع کردن نفسمو نداشتم.
تمام.
نوشته: پسر شجاع

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها