داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

زن عمو صدیقه

سلام متین هستم (اسم واقعیم نیست) ۲۴ سالمه
این یه داستان نیست بلکه خاطره اس، دوست ندارم کسی راز دلم رو بدونه ولی چون اینجا کسی منو نمیشناسه راحت تعریف میکنم تا واکنش شما رو ببینم لطفا نظر بدید تا من بدونم چقدر کارم اشتباه بوده.
من تو سن هشت سالگی پدرم رو از دست دادم پدر من کاسب موفقی بود و زندگی خوبی درست کرده بود ولی یه روز داخل بانک سکته میکنه و تا به بیمارستان انتقال پیدا کنه فوت میکنه پدرم یه مغازه بزرگ اسباب بازی فروشی داشت که هنوزم هست .روی مغازه هم پنج واحد آپارتمان بزرگ تک واحدی درست کرده بود که الان من ساکن یکی از واحد ها هستم البته پدرم دو تا واحد اونو فروخته بود و یکی از واحدها رو هم به عموم داده بود که آدم مفتخور و اهل دود و دم بود(البته اون زمان،الان خوب شده و مغازه ما رو میچرخونه و کرایه شو ماه به ماه به حساب من میریزه البته بعلاوه بیست و پنج درصد سود.
هفت سال پیش مادرم هم فوت کرد و من تنها شدم و فقط زن عموم بود که کمی حواسش به من بود و چون خاله هام ایران نبودند حتی به خودشون زحمت ندادند برای تدفین یا چهلم مادرم ایران بیان دیگه جواب تلفن اونا رو هم نمیدم بماند که با قرض از مادرم تونستند برن اروپا .
عموی من بعد از ترک مواد زیاد مشروب می‌میخورد که اونم از پارسال گذاشته کنار ،ولی تو اون دوره ای که مشروب میخورد بدمست میشد و قاطی میکرد و تو حالت مستی بیش از حد لوده میشد و جلوی من حرف از کوس و کون زنش و پرو پاچه هاش و امشب میخوام چیکارش کنم و این داستان‌ها بود.
از زن عموم بگم ۴۰ سالشه همسن عمومه نزدیک پونزده ساله ازدواج کردند ولی متاسفانه بچه دار نشدند و چون عموم معتاد بود اوایلش به زن عموم می‌گفتند بهتر که بچه نیاری ولی دو سه سالی بود که خواهرش بهش گیر داده بره دکتر تا بچه بیاره .قد ۱۶۰ وزن ۷۰ یه کم تپل و بدون شکم با سینه های ۷۵ و کون قلبمه و رونهای چاق که با روح و روان آدم بازی میکنه پوست سفید و چشمهای درشت که بد جور دلبری میکنه .
قضیه ما از دو سال پیش شروع شد که عمو شروع کرد به تعریف از کوس و کون صدیقه و تو عالم مستی جوری تعریف کرد که منو به هوس انداخت و با اینکه زید داشتم و از نظر سکس مشکلی نداشتم ولی صدیقه منو بدجور به خودش مشغول کرده بود. لامصب جذاب تر شده بود از وقتی عمو رسول از اندامش تعریف کرده بود،خصوصا با گرایش من به زنهای بزرگتر از خودم این کشش رو چند برابر کرد و با توجه به نزدیکی صدیقه به من مسیر رو آسان‌تر میدیدم .دیگه عزمم رو جزم کردم و خودمو مجاب کردم که بهش نزدیک بشم .
صبح ساعت ۱۰ بود رفتم بیرون که نون بخرم رفتم مغازه کارگر عمو رو فرستادم نون بخره از صندوق دار که تقریبا همه کاره مغازه هم هست پرسیدم رسول کجاست گفت صبح پرواز داشت گفتم آهان یادم اومد بهم گفته بود سه روز میره بندر تا وسایل رو ترخیص کنه رفتم دو تا خامه و کره و عسل خریدم با نون بردم بالا کتری رو گذاشتم و رفتم یه دوش گرفتم چای رو دم کردم زنگ زدم به صدیقه خواب بود با صدای خواب آلود جوابمو داد گفتم صدیقه خانم صبحانه آماده اس میایی یا بیارم برات؟صدیقه:نه بابا!!!مگه داریم مگه میشه متین خان زرنگ شده!!
من:خوبه همیشه من کارهاتو میکنم اگه من نبودم رسول تا حالا صد بار طلاقت داده بود.تا اینو گفتم صدیقه گفت ول کن اون نکبت رو دیشب دیونه ام کرده بود منم گفتم بقیه شو بزار موقع صبحونه تعریف کن تا یه ربع دیگه بیا پیش من صدیقه معمولا صبحونه رو پیش من می‌خورد و تنها کسی بود که کلید خونه منو داشت یه جورایی منو مثل پسر نداشته اش میدونست و منم بعد از مادرم واقعا حس مادرانه شو حس میکردم ولی امان از روزی که شهوت سر برسه دیگه میرینه به تموم حس ها .
تا قبل از تعریف و تمجید رسول از کوس و کون صدیقه تقریبا حس مادرانه منو از راست گردن و یا فکر سکس می انداخت ولی وقتی رسول شروع کرد به تعریف سینه های گرد صدیقه که مثلا امشب گازشون میگیرم، کوس خوشگل خانم امشب تسخیر میشه یا امشب یه جور کون تنگش میزارم دو سه روز نتونه نفس بکشم.
تو موقع صبحانه خیلی نزدیکش شدم و گفتم صدیقه خانم من امشب نیستم صدیقه گفت رسول هم نیست حداقل امشب باش بهش گفتم رسول نباشه مگه من تو خونه شما هستم که بودنم یا نبودنم اهمیت داشته باشه صدیقه:تو یه خونه که هستیم تو یه طبقه نیستیم .
من:خب اگه می‌ترسی که میدونم نمیترسی اگه امنیت رو میگی که امکان نداره امنیت بالاتری از این خونه پیدا کنی.
صدیقه:خب یه مرد دور و بر آدم باشه خیلی بهتره
من:چقدر بدبخت شدم که زاپاس رسول شدم
صدیقه:هههههه خودت میدونی من تورو بیشتر از رسول دوست دارم
من:چه فایده عشق و حالت با رسوله جنگ روانیت و سنگ صبور شدن تو،من هستم.
صدیقه:چی داری میگی اون شوهر منه تو هم مثل پسر نداشته منی
من:پسر چیه من دوست پسر تو هستم مگه رسول همیشه به تو نمیگه متین دوست پسرته؟
صدیقه:رسول گوه زیاد میخوره
من:با خورد و خوراکش کاری ندارم چی میخوره ،من کجای داستان تو هستم (تو همین حین بازوهای نازش رو گرفتم و یه فشار کوچولو دادم )
خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بود و اشک تو چشماش جمع شد و آروم گفت تو همه زندگی منی.
یه جوری تو چشای من نگاه کرد و گفت که ته دلم ریخت و چشمهای منم پر از اشک شد و دیگه نتونستم کاری کنم گونه هاشو بوسیدم و گفتم تو تنها کسی هستی که تو دنیا دوستش دارم.
صدیقه منو بوسید و گفت مرسی گل من.
دیگه چشمامو بستم و لبامو رو لباش گذاشتم و همزمان دراز کشیدم روش و صدیقه که انگار منتظر بود منو محکم بغل کرد و لبامو میخورد منم باهاش همکاری میکردم و هر از گاهی گردنشو هم باز گاز کوچولو و لیس زدن به چالش میکشیدم چشمامو باز نمیکردم و فقط بفکر سکس با صدیقه جونم بودم و ميدونستم که با دیدن صورتش شاید دچار تردید بشم و دست بکشم با چشمای بسته دستامو به طرف سینه های گرد و بزرگش بردم نوک سینه هاش ریز بود وقتی آروم میک میزدم براش چشمامو آروم باز کردم دیدم خدای من،چه سینه های خوش فرم و خوشرنگی هستند ،صدای آه و اوه صدیقه منو حریص تر کرد و دیگه چشمامو کامل باز کرده بودم و از مناظر زیبای طبیعت لذت میبردم دو تا سینه گرد خوشمزه و بدن گوشتی سفید برفی که چنان داغم کرد که دیگه نفهمیدم چطوری کیر ۱۵ سانتی نسبتا کلفت رو فرستادم به لای پای صدیقه و سریع شروع کردم به تلمبه زدن و چهار تا آروم و بعد از اون رگباری زدم تا حسابی صدیقه حشری شد و بعد از اون ميدونستم هرچی بخوام انجام میده تقریبا سی ثانیه رگباری زدم و حدود ده ثانیه صبر کردم و باز سی ثانیه کوبیدم ،دیگه جیگرش حال اومده بود و قربون صدقه ام میرفت از روش بلند شدم و گفتم تو بیا بالا ولی اصلا نتونست حال کنه و زود به من گفت من نمیتونم تو بیا بالا منم به حالت داگی نشوندمش بنده خدا اسم داگی رو اصلا نشنیده بود.وقتی توی کوسش کردم آروم با انگشت فاک دست راستم شروع به بازی با سوراخ کونش کردم هنوز ده تا تلمبه نزده بودم که دیدم داره آبم میاد سریع کشیدم بیرون و به نیت صورتش رفتم جلو که تا برگرده ریختم روی موهای خوشگلشو و بهش گفتم بعد از ناهار دیگه از این خبرا نیست ،میخوام کونتم امتحان کنم. خندید و گفت دیگه ول کن من بدبخت نیستی دیگه؟
خندیدم و گفتم اصلا بیخیال. صدیقه گفت من که امروز بهترین روز عمرمه چه با خیار چه بی خیار به من حال داد بوسیدمش و رفتم یه دوش بگیرم تا برگردم دیدم خانم خانما رفته.
اگه حال داشتم ادامه شو مینویسم
متین

نوشته: متین همیشه تنها

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها