داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

عشق وثروت وقلب 21

بابا جونم بگو دیگه نمی میری .. نیلوفر گریه می کرد . اشک تو چشام جمع شده بود . نمی تونستم خوب حرف بزنم . .. باید ازم عکس می گرفتند و یه سری معاینات دیگه تا این لوله ها رو در می آوردند . -بابا بگو دیگه نمی میری . فقط سرمو تکون می دادم و نگاش می کردم . -بابا مامان داشت خودشو می کشت . یه چیزایی داشت یادم میومد ولی ترجیح دادم به مغزم فشار نیارم . -بابا یک میلیون نفر الان دور ساختمونن . صد هزار نفر تو راهرو وایسادن .  خنده ام گرفته بود . یه دستمو که راحت تر می تونستم حرکتش بدم گذاشتم پشت سر دخترم و اونو به سینه ام فشردم ولی از من جداش کردن . تنهام گذاشتن . تا دو ساعتی رو من بودم و سکوت و تنهایی . می خواستند که در آرامش باشم . یادم اومد که نگار می خواست ازم جدا شه و من نمی خواستم . اون می خواست تنهام بذاره . اون می خواست که من عشق و خاطره هامو فراموش کنم . خاطره های تلخ و شیرین  با اون بودنو . خیلی دلم می خواست بدونم چه اتفاقی افتاده .. از سرم عکس گرفتند . ظاهرا مشکل قلبی نداشتم . از نظر حرکتی نرمال بودم . نمی دونم چند ساعت خواب بودم که حس کردم یه دستی آشنا رو پیشونیم قرار گرفته با موهام ور میره . دست نگار بود . همون حس گذشته ها رو بهم می داد . همون روزایی که عاشقونه دوستم داشت . همون روزایی که همش حرص اینو می زدیم که از دست فلان استاد نمره می گیریم یا نه . همون روزایی که به هم کمک می کردیم . همون روزایی که واسه این روزا نقشه می چیدیم . نمی دونستم چطور به خودش این اجازه رو داده که با اون حرفایی که بهم زده بیاد و این جور ادای دلسوز ها رو در بیاره . شاید احتمال مرگ من یه خورده اونو به خودش آورده باشه . ولی می دونستم دوباره همون آدم سابق میشه . ولی چقدر دستاش بوی محبتو می داد . دوست نداشتم چشامو باز کنم و به چشاش نگاه کنم . می ترسیدم . -خیلی آروم مثل مادری که بچه شو صداش می زنه و نازش میده با یه آهنگی که شبیه به لالایی بود گفت نادر می دونم که بیداری . وقتی که خون عشق تورگهات بیداره من اونو با تمام وجودم حسش می کنم . دلم می خواست لب باز کنم و بهش بگم دروغگو اگه حسش می کردی دیگه این بلا رو سرم نمی آوردی . بهم فشار وارد نمی کردی . داغونم نمی کردی . -نادر من هزاران بار مردم و زنده شدم واز خدا می خواستم که یک بار منو برای همیشه ببره و راحتم کنه . قبل از این که خبر مرگ تو رو بشنوم .. نتونستم جلو اشکمو بگیرم . کف دو تا دستش از اشک روی گونه هام خیس شده بود.-دیدی گفتم بیداری ;/; -من همیشه بیدار بودم . این توبودی که خواب بودی …. نمی دونم چرا نگار رفت . دیگه نخواست حرفای بیشتری ازم بشنوه . با این که از دستش دلخور بودم ولی هم دلم می خواست بره و هم بمونه .. اون اگه بیدار بودن منو حس می کرد من وجود اونو در نزدیکی خودم حس می کردم .لحظاتی بعد برگشت . دقایقی رو یه گوشه ای ایستاده بود یه لحظه زیر چشمی دیدمش . سرش پایین بود . چشامو دوباره بستم . .. روزبعد که حالم کمی بهتر شد پزشکا بهم گفتند که دو هفته در کما بودم . شرایطم خیلی بحرانی بود . امید به نجات نداشتم و خودشونم سر در نمی آوردند که چطور عکسایی که نشون داده ساقه مغز در قسمتهای تحتانی آسیب دیده یهو طبیعی شده و هیچ اثری از بیماری و آسیب دیدگی نیست . دلیل دیگه ای پیدا نکردند فقط بعضی هاشون می گفتند که اون عکسای اولیه ایراد داشته .. اینم از اون حرفای آبدوغ خیاری پزشکای ما . شاید بعضی ها نمی خوان معجزه رو قبول کنن . چند روز بعد دکترا گفتند یه چند روزی رو به بخش منتقل شم بهتره .. -ببینم اینجا بیمارستانه یا هتل . بین من و مریضای دیگه چقدر تفاوت گذاشتین . فقط یه لپ تاب و یه رسیور کم دارم . -دومی رو شرمنده ولی لپ تابو برات میاریم . البته به در خواست همسرت اون خودش برات میاره .  یک بار دیگه من و نگار تنها شدیم . این بار خیلی راحت تر می تونستم باهاش حرف بزنم . حالم خوب شده بود . انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده ولی پزشکان مغز و اعصاب صلاح می دونستن که یک ماهی رو دست نگه داشته باشم . هنوز شگفت زده بودند از این موج مغزی من . باورشون نمی شد . هرچی هم می خواستند به خودشون بقبولونن که عکسهای اولیه  در طول بیهوشی و کما بد افتاده می دونستن که حرف وفکرمسخره ایه .. -خب نگار خانوم تو که باید از خدات می بود من می مردم . زنی که شوهرشو ول می کنه یعنی آرزوی مرگشم داره . دستشو گذاشت جلو لبم .-عزیزم حرص نخور من که تنهات نذاشته بودم . من که باهات نیومده بودم تا طلاقمو بگیرم . من که به فردا نرسیده بودم . -حالا داری این حرفو می زنی ;/; -نادر اگه می دونستی من چه حالی داشتم این جوری باهام رفتار نمی کردی . نمی دونی این روزا چقدر خوشحالم باورم نمیشه .. باورم نمیشه . -نگار من آدم با ایمانی نیستم . ولی به این که مسیح به فرمان خدا مرده ها رو زنده می کرد معتقدم .. این که از معجزه مسیح مقدس بالاتر نبوده . تو نخواستی که عشقو باور کنی . تو اون خدایی رو که به من و تو این امکاناتو داد که به بقیه هم امکاناتی بدیم باور نداشتی .. خیلی سنگدلی نگار . -نادر حالا این حرفا رو نزن . اگه می خوای ازم جدا شی من حرفی ندارم .. حالا نه .. به خودت فشار نیار . همون که زنده ای از همه چی برام مهم تره . من نمی تونم حس و چیزایی رو که در این دو هفته ای بر من گذشته در چند کلمه خلاصه کنم و بهت بگم ولی خاطرات تلخمو در این روزای درد آور و کشنده نوشتم لحظه به لحظه در همون ساعات رنج . برات ایمیل کردم . می تونی در خلوت خودت بخونی و اون وقت قضاوت کنی . اگه فکر می کنی خدای باگذشتی داری منو ببخش . تورو به همین قرآن و نهج البلاغه روی میز و به اون انصافی که داری قسمت میدم . -می بینم باایمان شدی . -باشه مسخره ام کن .. تو چشاش نگاه کردم نگاهی پر از حسرت و درد و دلخوری ولی نگاه اونو پر محبت دیدم . لپ تابو گذاشت رو میز .. -می دونم که از نگام خیلی چیزا رو خوندی . منم در نگات چیزای زیادی خوندم نادر. این که دیگه نمی خوای باهام باشی . این که ازم متنفری .. عیبی نداره من میرم ولی اینا دلیل نمیشه که به خاطر زنده بودن تو خوشحال ترین زن دنیا نباشم ….. ادامه دارد .. نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها