داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

آنچه بینی، دلت همان خواهد (۱)

مطابق معمول تابستون های دیگه، نوشین و بچه هاش عازم خونه پدری ش در دماوند بودند. شوهرش، اشکان، کارمند بود و نمی تونست اونها رو همراهی کنه. به همین خاطر در تهران می موند و چهارشنبه ها بعد از ساعت کاری می رفت دماوند پیش اونها و صبح شنبه بر می گشت. قبل از حرکت به سمت دماوند، نوشین که همسایه روبرویی ما در مجتمع آپارتمانی است، آمد دم در و ضمن خداحافظی، گفت گلدون ها رو آورده توی بالکن شون و گذاشته لبه بالکن، درست کنار بالکن ما و از من خواهش کرد به اونها هم آب بدم. چقدر دلم می خواست من هم جایی رو داشتم که توی این گرمای تابستون دست بچه ها رو بگیرم و برم اونجا. البته برای من که معلم دبیرستان هستم و هر روز هفته باید با سی تا بچه دبیرستانی تخس سر و کله بزنم، همین که تابستون و تعطیلاتش شروع شده، خوشحال کننده است. بگذریم. عصر اون روز، توی آشپزخونه مشغول کارام بودم که صدای در آسانسور و چرخوندن کلید توی در واحد نوشین اینا رو شنیدم. تعجب کردم چون معمولا اشکان همسرش عصرها خیلی دیرتر میومد خونه. رفتم و از چشمی در نگاه کردم. اشکان رو دیدم که رفت داخل و در رو سریع بست. اما درست لحظه ای که داشت در رو می بست، حس کردم یکی دیگه رو هم داخل خونه شون دیدم. یه زن. قلبم شروع کرد به تپش. یعنی اشکان در غیاب خانواده اش، کسی رو آورده خونه؟ داشتم از کنجکاوری می مردم. ولی نمی تونستم مطمئن بشم. برگشتم توی آشپزخونه و مشغول کار شدم اما همه حواسم اون طرف بود. نوشین دوست صمیمی من بود و با اونها رفت و آمد داشتیم. همیشه اشکان رو یک مرد خانواده دوست و خوب می دونستم. اصلا نمی تونستم باور کنم. به ذهنم رسید برم طرف بالکن. ولی بین بالکن های ما دیوار بود و جز لبه جلویی بالکنشون که اون هم حالا نوشین گلدون هاش رو گذاشته بود، از بالکن ما به داخل خونه اونها دید نداشت. مگر اینکه مثلا تا کمر از بالکن به بیرون خم می شدم و می چرخیدم طرف داخل خونه اونها. که خب این هم خیلی تابلو می شد. یک دفعه فکری به ذهنم رسید. گوشی موبایلم رو برداشتم و رفتم توی بالکن. دوربین رو روشن کردم و سر گوشی رو خیلی با احتیاط از کنار دیوار بین دو تا بالکن چرخوندم طرف خونه نوشین اینا. خوشبختانه همون گلدون هایی که گذاشته بود باعث می شد گوشی و دست من اصلا جلب توجه نکنه. صفحه گوشی رو در این حالت نمی تونستم ببینم. حدود سی ثانیه فیلم گرفتم و دستم رو آوردم این طرف. قلبم از هیجان می کوبید. نشستم و فیلم رو پلی کردم. زاویه فیلم زیاد مناسب نبود ولی همین قدر که بود، اشکان رو دیدم که توی هال خونه، زنی رو بغل کرده و با هیجان و عجله، ضمن بیرون آوردن مانتو از تن اون زن، ازش لب می گیره. فیلم رو شاید ده بار تماشا کردم. آب دهنم خشک شده بود. نشسته بودم کف زمین آشپزخونه. انگار هنوز نمی خواستم باور کنم. باز هم به بالکن رفتم و دوباره با همون روش، فیلم طولانی تری گرفتم. تلاش کردم این بار زاویه فیلم مناسب تر باشه. در فیلم جدید، اشکان هم پیراهن ش رو بیرون آورده بود و اون زن فقط شورت و سوتین به تن داشت. بعد دست خانمه رو گرفت و بردش سمت اتاق خواب شون و از دید خارج شدن. تمام اون عصر فکرم درگیر بود که چه کار باید بکنم. هزار جور فکر مختلف توی سرم می چرخید. از اینکه فیلم ها رو همون موقع بفرستم برای نوشین تا اشکان رو لو بدم، تا اینکه «اصلا به من چه» و «مگه من فضول زندگی مردم هستم؟». خیلی تلاش کردم که بچه هام متوجه درگیر بودن ذهنی من نشن و از اون مهمتر اینکه نفهمن چه اتفاقی درست کنار خونه ما داره میافته. هر دو در سن حساسی بودن. آرمین شونزده ساله و ترمه دوازده سال داشت. هر دو تازه سن بلوغ رو رد کرده بودن و نمی خواستم اصلا توی این فضا قرار بگیرن. شب هم که علی همسرم اومد خونه، خیلی با خودم کلنجار رفتم که بهش چیزی بگم یا نه. همسرم وکیل دادگستریه و مطمئن بودم در فضای کاری خودش با صدها مورد اینجوری مواجه شده. شاید می تونست کمک فکری بهم بکنه. اما باز تردید کردم که شاید کار درستی نباشه و به همین خاطر چیزی نگفتم. فردا صبح که طبق معمول زودتر از همه بیدار شدم، در سکوت اول صبح، دوباره صدای خفیف باز شدن در خونه اشکان و نوشین رو شنیدم. سریع رفتم پشت چشمی در و دیدم اشکان خیلی سریع خانومه رو آورد بیرون و به جای آسانسور که سر و صدا و پخش آهنگ داشت، این بار زود از راه پله رفتن پایین. خانومه رو این بار بیشتر دیدم. به نظرم از من و نوشین که هر دو در اواسط دهه سی سالگی هستیم جوونتر اومد. خوشگل هم بود. اما واقعا چندان به نوشین سر نبود. رفتم از پنجره نگاه کردم تا بیرون رفتنشون از خونه رو هم ببینم. اول خانومه رفت. و اشکان که معلوم بود عمدا کمی توی لابی یا پارکینگ صبر کرده، چند دقیقه بعدش از خونه بیرون رفت. دختره سر و وضع جلفی هم نداشت و خیلی سنگین رنگین به نظر می رسید.
اون روز عصر، خیلی حواسم رو جمع کردم ببینم باز خبری میشه یا نه. اما اشکان وقت معمول همیشگی رفت خونه شون. تقریبا همزمان با وقتی که علی اومد خونه. تنها هم بود. چند روز بعدی هم خبری نشد و چهارشنبه هم طفلک نوشین پیام داد بهم که «موناجون امشب اشکان میاد دماوند و آخر هفته، کسی توی خونه ما نیست. لطفا چون دزدی زیاد شده، بیشتر حواست به خونه ما باشه.» بیچاره دلم براش سوخت. هی خواستم براش بنویسم قضیه رو. ولی باز نتونستم. فقط چند کلمه گفتم که خیالش راحت باشه و حواسم هست و اینکه «خوش بگذره بهتون در کنار همسر عزیز». اون هم با چند تا شکلک برام جواب نوشت که «برام دعا کن! تلافی کل هفته رو میخواد امشب سرم دربیاره!»
واقعا این قضیه اعصابم رو بهم ریخته بود. اون جمعه با علی هم دعوام شد. بی اینکه هیچ هماهنگی قبلی با من بکنه، با اکیپ دوستاش قرار گذاشته بودن که چند روز برن طبیعت گردی و کوهنوردی. علی از جوونی کوهنورد بود و سالی چند بار، برای فتح قله های مختلف به شهرهای کشور سفر می کرد. یک بار هم چند سال پیش برای کوهنوردی به پاکستان رفته بود و قله ی نمی دونم چی چی رو فتح کرده بود. من هم مشکلی نداشتم. بهش حق میدم تفریحات خودش رو داشته باشه. ولی توقع داشتم لااقل از قبل به من بگه تا شاید من هم برنامه ای برای خودم و بچه ها تنظیم کنم. از این قضیه همسایه هم حرصم گرفته بود. دیگه تلافی ش را سر علی درآوردم. داد و بیداد و قهر.
عصر شنبه، داشتم گلدون ها رو آب میدادم که دیدم دوباره اشکان زودتر اومد خونه. اما تنها. با این حال یه حسی به من می گفت این زود آمدنش حتما باز دلیلی داره. اشتباه نمی کردم. چند دقیقه بعد، دیدم در حیاط باز شد و همون دختره اومد تو. معلوم بود دیگه چون راه رو یاد گرفته، قرار گذاشتن با هم نیان و هر کدوم تنهایی بیان داخل. دویدم پشت چشمی در. دختره این بار از پله ها اومد و سریع با کفش پرید توی خونه اشکان که از قبل در رو براش باز گذاشته بود. برگشتم بیام تو هال که یهو سینه به سینه آرمین پسرم دراومدم. آرمین با تعجب گفت «مامان چیکار می کردی؟» خودم رو کنترل کردم و گفتم «هیچی مامان. خاله نوشین اینا نیستن. صدا شنیدم. از چشمی نگاه کردم یه وقت دزدی چیزی نباشه. کاری داری؟» آرمین از اینکه باباش رفته بود خیلی اعصابش به هم ریخته بود. خصوصا که حالا خودش رو بزرگ حس می کرد و توقع داشت با باباش بره. ولی هرچی اصرار کرده بود علی نبردش و می گفت هنوز برای این قله ها توانایی لازم رو نداری. گفت: «حوصله ام سر رفته. میخوام برم پیش دوستام. اول میریم فوتبال. بعدش هم خونه جواد اینا که مجتمع شون سونا و جکوزی داره. شب میام». خواستم مخالفت کنم ولی دلم سوخت و نخواستم مجبورش کنم بشینه خونه. اما با رفتن آرمین، تازه غر زدن های ترمه شروع شد که «چرا میذاری آرمین بره با دوستاش بیرون ولی من باید بمونم خونه ور دل تو؟» اگه بچه تو این سن و سال داشته باشین می دونین که هیچ جور منطقی توی گوششون نمیره. من هم که نمی تونستم بذارم توی این سن بره بیرون. آخرش این قدر غر زد و اعصابم رو به هم ریخت که قبول کردم زنگ بزنه به خواهرم که دختر همسن ترمه داره، و با موافقت اون، برای ترمه اسنپ گرفتم که اون شب بره خونه خاله ش. بعد از این جنگ اعصاب حسابی با ترمه، آرامش خونه ی خلوت و ساکت واقعا دلچسب بود. قضیه اشکان و خانومه هم کلا از ذهنم رفته بود. رفتم اتاق خواب تا کمی دراز بکشم. یک دفعه در سکوت کامل خونه، صدایی از دیوار بغلی به گوشم رسید. خونه ما و نوشین اینا اینجوری بود که در واحد ها روبروی هم باز می شد و راه پله ساختمون بین هال و پذیرایی دو تا واحد فاصله می انداخت. اما بعد از راه پله، اتاق خواب های مستر هر دو واحد دیوار به دیوار هم بودن. و حالا من با چسبوندن گوشم به دیوار، داشتم صدای جیغ و آه و ناله های دختر رو که معلوم بود با اشکان مشغول سکس هستن می شنیدم.
حالم دگرگون شده بود. شاید هیچوقت توی عمرم این طور تحریک نشده بودم. اینکه درست همین بغل گوشم، با یک تیغه دیوار فاصله، مرد همسایه در حال کردن یه زن بود، اون هم زنی غیر از زن خودش، باعث شده بود به طرز بی سابقه ای شهوت وجودم رو در خودش بگیره. روی تخت دراز کشیدم و به صداها گوش دادم. دختری با چنان صدای هوس آلود و نازی آه می کشید که من ناخودآگاه مشغول لمس خودم شدم. دستم رو روی سینه ام می بردم و با نوک سینه ام بازی می کردم. همزمان با شنیدن صدای سکس اونها، دامن ماکسی سیاه و نرمی که به پا داشتم را بالا زدم و دستم رو بردم توی شورتم. خودم باورم نمیشد که چقدر خیس بودم. دستم رو روی کلیتوریسم گذاشتم و به نرمی فشارش میدادم. قبلا گهگاه پیش اومده بود که وقتهایی که علی سفر می رفت، شبها خودارضایی کنم. ولی این حس جدیدی بود. به سرعت در حال نزدیک شدن به ارگاسم بودم. از سر و صداهای واحد بغلی معلوم بود اونها هم وضع مشابهی دارن. یک دفعه، صدای زنگ موبایل از اون طرف دیوار هم باعث توقف سر و صدای اونها شد و هم منو از جا پروند. صدای ضعیف اشکان رو می شنیدم که می گفت: «ولش کن. حالا چه وقت تلفن جواب دادنه» ولی دختره تلفن رو جواب داد. حرفهای بعدیشون رو خوب نمی شنیدم. فقط بعضی کلمات به گوشم می رسید. در حرفهای اشکان کلماتی مثل «… نمیشه که… یعنی چی… مسخره…» و در حرفهای دختره کلماتی مثل «بچمه خب… نمیشه نرم… قربونت برم… هفته دیگه…». توی ذهنم این کلمات رو به همدیگه وصل کردم و نتیجه گرفتم که خانم بچه داره و احتمالا بچه ش رو پیش کسی میذاشته تا بتونه بیاد پیش اشکان و حالا یه چیزی شده که این باید فوری پاشه بره و در برابر اعتراض اشکان، داره وعده میده که باز هفته دیگه میاد پیشش. باز پاشدم و دویدم پشت چشمی در. درست حدس زده بودم. چند دقیقه بعد در باز شد، اول اشکان که بالاتنه اش هنوز لخت بود یه نگاهی سریع به بیرون انداخت و بعد رفت کنار و دختره با عجله در حالی که هنوز داشت دگمه های مانتوش رو می بست، بیرون اومد و از پله ها رفت پایین. من هم رفتم باز از پنجره نگاه کردم و دختره رو دیدمش که با عجله از خونه رفت بیرون.
حال خوبی نداشتم. هم کماکان از این خیانت اشکان به نوشین عصبانی بودم، خصوصا حالا که فهمیده بودم اون خانومه هم یک مادره، و هم بشدت شهوتی بودم. ارضا نشده بودم و از این جهت داغون بودم. کلافه بودم. نه اعصابش رو داشتم که برگردم برم خودارضایی رو ادامه بدم و نه دستم به هیچ کار دیگه ای می رفت. نزدیک خونه یه پارک کوچیک بود که گاهی وقتها دور از چشم آرمین و ترمه، می رفتم اونجا سیگاری دود می کردم. تصمیم گرفتم برم از خونه بیرون و کمی هوا بخورم و سیگاری بکشم. بلکه حالم بهتر بشه. سرسری یه مانتو روی بلوز دامنم پوشیدم و شالم رو انداختم روی سرم. سیگار و فندک رو برداشتم و از آپارتمان اومدم بیرون. مشغول قفل کردن در بودم که یهو در واحد روبرویی هم باز شد و اشکان هم اومد بیرون. برگشتم و چشم تو چشم شدیم. قبل از اینکه در رو ببنده، هول هولکی سلامی کرد. هیچی نتونستم بگم. زبونم بسته شد انگار. طبعا اون هیچ نمی دونست که من چه چیزهایی دیدم و شنیدم. اما من اون لحظه همه این چیزها اومد توی مغزم. چند ثانیه سکوت عجیبی ایجاد شد. اشکان مات مونده بود که جریان چیه. من هم عین خل ها مونده بودم و نگاه می کردم. یکهو شروع به صحبت کردم و بدون هیچ فکر قبلی و با صدایی لرزان گفتم: «اصلا کار خوبی نمی کنین. اصلا». اشکان هاج و واج مونده بود. گفت: «چه کاری؟» و من، که تازه فهمیده بودم چه غلطی کردم و چه حرفی زدم و دیگه راه عقب نشینی نداشتم، به ناچار تمام جراتم رو جمع کردم و ادامه دادم: «خودتون می دونین. همین کاری که می کنین. اصلا از شما چنین انتظاری نداشتم. چطور می تونین به نوشین خیانت کنین؟» رنگ از صورت اشکان پرید. مثل گچ سفید شد. هیچ انتظارش رو نداشت. خودم هم مونده بودم که چرا این حرفها رو زدم؟ حالا چجوری جمعش کنم؟ نه می تونستم حرف دیگه ای بزنم، نه می تونستم راهم رو بکشم و برم. انگار توی پاهام سرب ریخته بودن. توی همون پاگرد کوچیک بین دو تا واحد، روبروی هم ایستاده بودیم و هیچ کدوم حرفی نمی زدیم. اشکان با حال داغون و زار به من زل زده بود. بعد از چند ثانیه که به اندازه چند قرن طول کشید، با صدای خفه ای گفت: «من واقعا نمی دونم چی بگم. فقط ازت خواهش می کنم زندگی منو خراب نکن مونا. من بچه دارم.» اولین بار بود که اسم منو بدون پسوند «خانم» به زبون میاورد. از بس وضعیت رقت انگیز بود، احساس بیچارگی می کردم. احساسات متعارض در وجودم غلیان می کردن و ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. اشکان بدتر به هم ریخت. دستپاچه شد. کلمات نامفهوم می گفت. در یک لحظه، به طور غریزی دستم رو گرفت تا مثلا آرومم کنه. نگاهش کردم. خودش هم چشماش پر اشک شده بود. به جان هر دو بچه ام قسم می خورم که نفهمیدم چطور شد که خودم رو انداختم توی بغلش. دستاش رو آورد پشت سرم و کمر و شونه هام رو نوازش می داد. با تماس بدن ها، در کسری از ثانیه، حالم برگشت به لحظه قبل از اینکه صدای تلفن دختره بلند بشه. شدیدا حشری شدم. احساس کردم صورتم گُر گرفته. سینه هام داغ شدن. احساس می کردم رحمم داره توی خودش می پیچه. فکر می کنم اشکان هم تغییر حالت منو حس کرد. صورتش رو عقب برد و نگاهم کرد. و بعد لبهاش رو روی لبهام گذاشت. منو بوسید. بی اراده تر از این بودم که خودم رو جدا کنم. ولی همراهی هم نکردم. لبهاش رو برداشت و باز بغلم کرد و شروع کرد زیر گوشم قربون صدقه ام رفتن. لحن ش پر از خواهش و التماس بود. همین طور که توی بغلش بودم، در واحدشون رو باز کرد و منو با خودش کشید داخل خونه و در رو بست. انگار راه گریز از مخمصه رو پیدا کرده بود. توی راهرو کوتاه ورودی آپارتمان، منو به دیوار چسبوند و شروع کرد به بوسیدن صورت و گلوی من. دیو شهوت در وجودم بیدار شده بود. نفس های کوتاه می زدم. دستاش روی بدنم می لغزیدن. بدنش رو به بدنم فشار می داد. انگار هم اون و هم من، داشتیم بازی شهوتی که نیمه کاره مونده بود رو حالا با هم ادامه می دادیم. سینه هام رو از روی بلوز فشار می داد. حس می کردم تمام وسط پاهام خیس شده. ذهنم یک دفعه پرتاب شد به بیست سال پیش. قبل از ازدواجم. وقتی که با پسرخاله ام توی موقعیتی تنها شده بودیم و برای اولین و آخرین بار در زندگی ام، با کسی غیر از شوهرم، سکس نصفه و نیمه ای کرده بودم. البته به ملاحظه بکارتم، به سکس کامل منتهی نشده بود. اما برای من که دختری جوون و سرشار از شور بودم، همون سکس ناکامل، اثر خودش رو تا حالا حفظ کرده بود. حالا همون حس دوباره در من زنده شده بود. به خودم اومدم و دیدم اشکان دستش رو از پشت زیر کش دامنم برده و داره از روی شورتم، باسنم رو میماله. دست یه مرد غریبه داشت خصوصی ترین جای بدن منو لمس می کرد. تمام بدنم شل شد. روی پاهام بند نبودم. تا بفهمم چی شده، دیدم اشکان دست انداخته زیر زانوهام و بغلم کرده و داره منو می بره به سمت اتاق. قبل از اینکه بریم توی اتاق، ایستاد. تو چشام نگاه کرد. چشمام خمار بود. من تو عمرم شراب نخوردم ولی توی اون لحظه حس می کردم مستی باید همچین حسی داشته باشه. بهم گفت: «مونا، با تمام سلول های بدنم الان هوس تو رو دارم. ولی نمی خوام خلاف میل ت کاری بکنم. اگه بخوای، همین الان میذارمت زمین تا بری.» نمی تونستم لب باز کنم و حرف بزنم. به جاش، پاهام رو که توی هوا معلق بود تکون دادم. جوری که صندل هایی که پوشیده بودم تا برم بیرون، از پام افتاد زمین. معناش رو فهمید. لبهام رو بوسید و منو برد توی اتاق و خوابوند روی تخت. خودش پایین تخت ایستاد. خم شد. یکی از پاهام رو توی دستش گرفت و بالا آورد. روی پامو بوسید. آروم زمزمه کرد: «نمی دونی تمام این سالها که می دیدمت، چقدر دلم میخواست این پاهای قشنگ و ظریفت رو ببوسم و بخورم» و بعد انگشت های پاهام رو که ژلیش بنفش زده بودم کرد توی دهنش و شروع به مکیدن کرد. دلم ضعف رفت. حشری تر شدم. با بلند کردن پام، مانتو و دامن ماکسی افتاده بودن پایین. هر دو تا پام تا بالای رون لخت بود. انگشتام رو از دهنش بیرون آورد و شروع کرد به بوسیدن و لیسیدن پام. ساق، زانو و بعد رسید به رونم. حالا صورتش کاملا به شورتم نزدیک بود. شورتی که خیس خیس بود. بی هیچ حرفی، شورتم رو کنار زد. و در حالی که هنوز شالم دور گردنم بود و مانتو و بلوز و دامنم توی تنم بود، صورتش رو فرو کرد بین پاهام و زبونش رو فرستاد توی کس داغ و خیسم.
مثل مار از شهوت به خودم می پیچیدم. چقدر ماهرانه می خورد. زبونش رو به نرمی روی کلیتوریسم می کشید. و خیلی زود، انگشت هاش هم به کمک اومدن. دست راستش، رفت زیر بلوزم و سینه ی چپم رو توی مشتش فشرد. و در حالی که زبونش، به کلیتوریسم حال می داد، انگشت اشاره اش رو فرو کرد توی کسم… برای اولین بار تونستم صدای خودم رو رها کنم و خیلی بلند آااااااه بکشم. اشکان باز قربون صدقه ام رفت و با انگشت وسط ش هم سوراخ پشتم رو می مالید. ولی فرو نکرد. این حالت، با هیچ کدوم از خودارضایی های خودم قابل مقایسه نبود. تنم لرزید و با شدت ارضا شدم. انگار امواج الکتریکی از کل بدنم عبور می کرد. تکون تکون می خوردم. اشکان امون نداد. پاشد، سریع شلوار و شورتش رو درآورد و پرتاب کرد. اومد روی تخت. پاهام رو بالا گرفت. شورتم رو کنار زد. و کیرش رو که هنوز ندیده بودمش، گذاشت دم کسم و به آرومی تا ته فرو کرد داخل.
پاهام رو توی بغل خودش گرفته بود و کیرش توی کسم بود. در همین حال نگاهم کرد و گفت: «دیگه تموم شد مونا. مال من شدی. زیرخواب من شدی. هزار بار تا حالا به کردنت فکر کرده بودم. حالا آرزوم برآورده شد. کیر منو حس می کنی که رفته توی کست؟» و از این جور حرفها. نمی تونستم جوابش رو بدم. حس های متناقضی داشتم. خجالت و تحقیر و عذاب وجدان از یک طرف، و حس خوب خوابیدن زیر یه مرد قوی و سرحال که میگه سالها آرزوی کردن منو داشته از یک طرف دیگه. ولی قویترین و خالص ترین حسم در اون لحظه، شهوت بود. شهوت محض. فکرم به این رفت که تا نیم ساعت پیش روی همین تخت داشت اون زن رو می کرد و من اون طرف دیوار توی اتاق خواب خودم و شوهرم داشتم با شنیدن صدای سکسشون با خودم ور می رفتم. حالا من روی همین تخت، روی تختی که نوشین و اون زن کرده شدن، داشتم به اشکان کس می دادم. این تصور باعث شد یک دفعه، حتی قبل از اینکه اشکان تلمبه های تند بزنه، باز ارضا بشم. برام عجیب بود. هیچوقت با چنین فاصله کوتاهی ارضا نشده بودم. اشکان قربون صدقه هاش رو بیشتر و سکسی تر کرد. حالا من هم انگار خجالتم کمتر شده بود. حرف می زدم. ازش می خواستم محکمتر و تندتر منو بکنه. اشکان به تدریج شورتم رو از پام در اورد. بلوزم رو بالا زد. پاهام رو کامل باز کرد و خوابید روی من. کیرش تا ته توی کسم بود. و ممه هام رو استادانه می خورد. این قدر ادامه داد که یک بار دیگه هم ارضا شدم و این بار، خودش هم یک دفعه کیرش رو بیرون کشید و آبش رو روی شکم من خالی کرد. آب منی یک مرد دیگه روی شکم من، یک همسر، مادر دو فرزند و یک دبیر محترم. حس عجیبی بود. ولی اون لحظه جز شهوت هیچ حسی بر من غلبه نداشت. اشکان کنار رفت. از میز کنار تخت شون، دستمال کاغذی برداشتم. شکمم و کسم رو پاک کردم. شورتم رو پوشیدم. لباسام رو مرتب کردم. از اتاق بیرون رفتم. صندل هام رو پوشیدم و بی هیچ حرفی به واحد خودمون برگشتم. توی بالکن رفتم. سیگارم رو آتش زدم. و به بیرون خیره شدم. با هر حسابی و با هر قضاوتی، من دیگه اون زن قبلی نبودم.

ادامه…

نوشته: مونا

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها