زندگی تلخ یک گی ایرانی

خیلی تنها بودم،هیچ دوستی نداشتم…هر کدومشونو به ی نحوی از دست داده بودم بخاطر اینکه بیشترشون منو درک نمیکردنو نمیفهمیدن چون اونا مثه من نبودن اصلا! همش خونه بودم …روزم بیشتر با خواب زورکی یا گوش دادن ب موزیک میگذشت…[اونم چ موزیکایی،همه از خودم داغون تر…آهنگایی ک من گو‌ش میکردم همشون چهل پنجاه سالی از خودم بزرگتر بود…]، هر روز دمه غروبم هم طبق معمول میرفتم پارک چن محل اونورتر تا کسی نبینه و نشناسدمو تو ی خفتی چن کام میگرفتمو سیگاری روش میکشیدمو حالم ک یکم بهتر میشد دوباره سر و ته میکردم خونه… پیاده بودم، داغون ، خسته … خسته هم از خودم هم از زندگیم; ی جورایی داشتم خودمو از بین میبردم! خیلی روزام تکراری بود…همش عین هم،نه با کسی سرو کاری داشتم ن حرف میزدم ; با فامیلو آشنا هم ک کات کلن…پدرم ک نداشتم ، فقط یه مادر بودو یه داداشه چن سال از خودم کوچیک تر که شاید روزی ۱ بار به میدیدمشون ، اونم یا موقع بیرون رفتن یا موقع اومدن به خون…و اِلا دیگه کاری بام نداشتن،چون با اخلاق سگی ای که بعد از ماجراهام پیدا کرده بودم کسی نزدیکمم نمیومد … با اوضاعه گندی هم ک بوجود اومده بود درسم ول کرده بودمو نمیخوندم ، فقط نشسته بودم خونه منتظره خدمت! همش دلم ی رفیق میخواست،ی رفیق هم سن خودم ، ی رفیق تا روزامو باش میگذَروندم،دردامو بش میگفتم،باش بیرون میرفتم،بغلش میکردم ، بوسش میکردم،نازش میکردم…چند ساعت که نمیدیدم اس میداد کجایی دلم تنگته عشقم… وقتی ناراحت بودم سفت بغلش میکردمو تو بغلش اشک میرختم! …آخ ک چ رویایی هایی داشتم خدا… آخرشم همشون ی رویا باقی موندو واقعیت نشد،و باید حسرته همشونو با خودم ب گور ببرم!.. من۱۸سالم بیشتر نبود ولی عین ی مرده سی چهل ساله شده بودم … همسنامو ک میدیدم خندم میگرفت ولی هنوز خنده ب صورتم ننشسته جاشو میداد ب یه بغض سرد ک سر تاپای وجودمو میگرفت … آخه همیشه خندم میگرفت ب هم سنام ک چقدر الکی خوشنو چطور ب خودشون میرسونو کس لیسیه چارتا دختره تازه ب دوران رسیده رو میکنن… ولی آخرش یه جاهایی هم بهشون حسودیم میشد ، چون هر کاری میکنن بالاخره تکلیفشون با خودشون روشنه و مث من نیستن… اونا ب جنس مخالف خودشون علاقه دارن ، ب دختر ، ب زن … چیزی ک کاملا جا افتاده و خلاف شرع نیست! ولی من چی ؟؟ ب همجنس خودم علاقه دارم ک تو این کشور نه تنها خلاف شرعه بلکه مخالف قانون و دینم محسوب میشه طوری که اکثر مردم ب چشم یه مجرم نگات میکنن و روشم همه اسمی گذاشتن جز عشق… لواط،بچه بازی،همجنسبازی،ارباب و بردگی و … اینا اسمائیه ک از عشق ب همجنس تو ایران یاد میشه! واقعا مردمونه ما بی رحمن … قبول کنید! ک از عشق پاکه امثال من چنین غوله بی شاخو دمی ساختن و جا انداختن همه جا… اشتباهشونم اینه ک ما رو با جونورایی ک فقط دنبال ارضا کردن خودشون از هر راهی ان مقایسه میکنن ، خواهشن همه رو ب یه چشم نبینید… ما هم عاشقیم،دوست داریم با معشوقمون عشقبازی کنیم،با هم بیرون بریم،غذا بخوریم و…) و باقیه کارایی ک شما هم دوست دارید با عشقتون انجام بدین! ولی متاسفانه تو ایران این موضوع جا نیفتاده و همیشه امثاله من زجر میکشن… البته هستن هم کسایی ک ب راحتی جفت خودشونو پیدا میکنن و نیاز های خودشونو برطرف! ولی بدبختانه من جزء اون دسته از کسایی بودم ک هر چی گشتم پیدا نکردم کسی رو ک درکم کنه،کسی ک مثه خودم باشه… کسی ک وقتی بش میگم دوسش دارم بهم نخنده ، بام بازی نکنه و پسم نزنه… همجا رو هم گشتم،از کوچه و خیابون و مدرسه و همکلاسی و پارک محل و قهوه خونه بگیر تا بین فامیلا و سرچ تو اینترنتو عضو شدن تو انجمن ها و سایتای دوستیابی… گفتم ک …همجا رو گشتم ولی هیج جا کسی هم اندازه تن و روحه من پیدا نشد،از هر۱۰ موردی یکی هم ک پیدا میشد بعد ۲روز یا میفهمیدم سرکارم یا طرف از من خوشش نمیومدو خلاصه ب هم میریخت همچیو باز دربو داغونیشو شکستش تا چند ماه جلو روم بود… یادمه این حس از دوم ابتدایی ک ۸سالم بود کم کم تو من شکل گرفت ب طوری ک به هجنسام نگاه خاص داشتم و تا سن بلوغ بیشتر و بیشترم شد … ولی تا حالاش ک ۱۸ سالمه کوچکترین رابطه ای با همجنسم نداشتم…حتی دریغ از ی بوسه! و چیزی جز حقیر بودن ، کوچیک شدن وشکستو خورد شدن از رابطه هام یادم نمیاد… من سر این موضوع خیلی لطمه ها خوردم… از ول کردن درسم تو دبیرستان و عقب افتادن از زندگیو دوستا وهم سنام بگیر تا رفتنم دوره دود و دم تا حدی ک یهو ب خودم اومدم دیدم یه پایپ و فندک دستمه ومنمو یه روح مرده ک دیگه هیچی واسش مهم نیست و فقط از سر اجبار زندست! همینه…آدمی ک عشق نداشته هیچ میشه! من عشقی نداشتم ولی مقصرش بی رحمیه مردم و همسنام بود و دیدید چطور تو این سن هیچ شدم… شما عشقو رحم داشته باشید تا مثه من نشید! خواهش میکنم با امثاله من مهربون باشید تا راهه منو نرن،چون آدمی ک تنهاس چیزی واسه از دست دادن نداره… وشرمندم ک سکسی نداشتم تا داستان یا خاطرشو واستون بگم… با ما ک نامهربونی شد…شما مهربون باشید دوست داره همتون:یه پسره هفتادو شیشی !ツ

مدیر میدونم داستانم با قوانین سایت شما مغایرت داره…ولی خواهش میکنم بزاریدش واسه عموم چون عینه واقعیته و مشکلات امثاله منو بیان میکنه و جسارتا بنظرم خیلی بهتر از خزعبلاتیه ک بعضی کاربرا ب عنوان داستان یا خاطره سره هم میکنن و شما هم منتشر میکنینو و جز فوش هم چیزی عایدش نمیشه! ممنون*

نوشته: ‌Tanha.Pesar76

دکمه بازگشت به بالا