یک مادر هرزه
موزیک ابتدایی
باران آهنگ رو پاز کرد و گفت: نه، نه، نه. داری عجله میکنی. یعنی داری انرژی بیش از حد میذاری. یک بار دیگه به من نگاه کن.
دوباره گذاشت موزیک پخش بشه. اومد وسط و شروع کرد با آهنگ رقصیدن. کنار رفتم و با دقت به حرکاتش نگاه کردم. مانی دست به سینه تکیه داده بود به دیوار راهرو و من و باران رو نگاه میکرد. برای چند لحظه باهاش چشم تو چشم شدم و سرم رو به علامت منفی تکون دادم. باران متوجه شد و هم زمان که داشت میرقصید، اخم کرد و گفت: تو هم میتونی. اگه نمیتونستی، این همه وقت نمیذاشتم.
به حرکات نرم و موزون باران خیره شدم. دیگه بهم ثابت شده بود که رقص خارجی خیلی خیلی سختتر از رقص ایرانیه. اما باران هر مدل رقصی که اراده میکرد رو به راحتی یاد میگرفت. داریوش اصرار داشت که من هم این مدل رقص جدیدی که باران یاد گرفته بود رو یاد بگیرم. داشتم تمام سعی خودم رو میکردم اما امیدی نداشتم. باران متوقف شد و رفت کنار. آهنگ رو گذاشت از اول پخش بشه و با دستش به من اشاره کرد و گفت: تو میتونی پریسا.
برای چند لحظه، چشمهام رو باز و بسته کردم. دو قدم رفتم جلو و شروع کردم به رقصیدن. با تمام توانم تمرکز کردم تا دقیقا شبیه باران برقصم. انگار این بار موفق شدم و باران دیگه آهنگ رو پاز نکرد. حتی سرش رو به علامت تایید تکون داد. دستهاش رو بُرد بالا و یک جیغ بلند کشید و گفت: وقتی من بگم میتونی، یعنی میتونی. فقط ریتمت رو به هم نزن. همینطور ادامه بده.
چند بار دیگه با موزیک رقصیدم و مطمئن شدم که یاد گرفتم. از خستگی زیاد، به نفس نفس افتاده بودم. کف هال دراز کشیدم و گفتم: دیگه بسه باران. مانی خواهشا یه نوشیدنی برامون بیار.
باران نشست کنار من. یک دستش رو به زمین تکیه داد و با دست دیگهاش، موهام رو نوازش کرد و گفت: میدونستم از پسش بر میای. آقا داریوش اگه ببینه، حسابی سوپرایز میشه.
لبخند زدم و گفتم: چرا هنوز میگی آقا داریوش؟
باران هم لبخند زد و گفت: نمیدونم، اینطوری راحتترم.
به چشمهای باران نگاه کردم و گفتم: نزدیک به سه سال گذشته. اما هنوز کنجکاوم که اون روز، بین تو و داریوش، توی استخر، دقیقا چی گذشت؟ نه تو میگی و نه داریوش. چیکار کنم تا بهم بگی که داریوش اون روز چطوری مخ تو رو زد؟ هنوز برام عجیبه.
باران لحنش رو مرموز کرد و گفت: این یه راز بین من و آقا داریوشه.
مانی با یک سینی برگشت و گفت: براتون آب طالبی آوردم.
باران رو به مانی گفت: امروز به خاطر ما، از باشگاه زدین.
مانی گفت: گفتم شاید نیروی پشتیبانی نیاز باشه. دلم نیومد تنهاتون بذارم.
نشستم و رو به مانی گفتم: از پروژه گندم و شایان چه خبر؟ به کجا رسید؟
مانی سینی رو گذاشت روی میز عسلی. نشست و گفت: خبر جدیدی نیست. گندم همچنان پر از تردیده.
تعجب کردم و گفتم: وا یعنی چی؟ با تو رفته توی سکس پارتی عسل و هم زمان با سه تا مَرد سکس کرده. هنوز تردید داره؟! مطمئنی؟
مانی کامل تکیه داد به کاناپه و گفت: گفتم که، گندم چند وجهیه. ته دلش زیاد شوهرش رو دوست نداره. حتی میشه گفت که اصلا دوست نداره. به احتمال زیاد به خاطر خیانتهای اعتیادآور شوهرش راضی به این جور روابط شده. خواسته به جای اینکه شوهرش هر بار با یکی سکس کنه، خودشم همپاش بشه. یعنی به این بهونه، در کنار شوهرش باشه. اما خب این دلیل نمیشه که بگیم اصلا به سکس تابو علاقه نداره. اگه دوست نداشت، نمیتونست سکس پارتی عسل رو هندل کنه. البته این وسط یه چیز دیگهای هم هست.
لیوان آب طالبی خودم رو برداشتم و گفتم: چی؟
مانی چشمهاش رو تنگ کرد و گفت: یک حسی بهم میگه که گندم یک چیز خیلی مهم رو داره از من مخفی میکنه. حتی مطمئنم که داره از شوهرش هم مخفی میکنه.
لبخند ناخواستهای زدم و رو به مانی گفتم: خودت هم فهمیدی که گندم چقدر برات مهم شده؟ خیلی بهش اهمیت میدی.
باران گفت: یعنی چی رو مخفی کرده؟ نکنه برای امنیت ما خطرناک باشه؟!
مانی به من زل زد و گفت: آره فهمیدم که بیش از حد دارم به گندم فکر میکنم. اما غیر ارادیه.
بعد رو به باران گفت: نترس، ما اجازه نمیدیم که امنیت هیچ کدوممون به خطر بیفته.
چند لحظه فکر کردم و گفتم: احساس میکنم که دوسِش داری. قرار بود فقط در ظاهر نقش حمایتی داشته باشی، اما انگار واقعا حس حمایتی نسبت به گندم داری. بیشتر از همه به خاطر شوهرشه. اما یادت باشه که داریوش گفت جزئیات روابط بقیه به ما ربطی نداره. ما فقط عضو جدید برای سکس پارتی خودمون میخوایم و نه بیشتر.
مانی گفت: تا حالا فکر کردی که اگه یکی از زوجهامون، طلاق بگیرن و از هم جدا بشن، ما باید چیکار کنیم؟
رو به مانی گفتم: هیچ وقت بهش فکر نکردم. اصلا جزء مواردی نبوده که دربارهاش حرف بزنیم.
مانی گفت: فرض کن که گندم و شایان عضو محفل بشن. باز هم فرض کن که وسط راه، طلاق بگیرن. تکلیف چیه؟
باران گفت: مانی سوال درستی پرسید. واقعا در این صورت باید چیکار کنیم؟
کمی فکر کردم و گفتم: یعنی این احتمال رو میدی که گندم و شایان از هم جدا بشن؟
مانی تایید کرد و گفت: خیلی زیاد. البته فقط حدس میزنم. شاید هرگز جدا نشن. گفتم که گندم حتی به روی من هم نمیاره که شوهرش همیشه بهش خیانت میکرده. این یعنی شاید شایان رو بخشیده.
کمی مکث کردم و رو به مانی گفتم: درکش میکنم. گندم فوقالعاده زن خوشگل و خوشاندامیه. اما شبانه روز خیانت شوهرش رو دیده و سکوت کرده. ما زنا گاهی رومون نمیشه بگیم که چه شوهر لجنی داریم. حتی به نزدیکترین دوستمون. تو هم نباید هیچ وقت به روی گندم بیاری که از جریان خیانت شوهرش خبر داری. جدا از اینکه شک میکنه چطوری میدونی، باعث سرافکندگیاش هم میشی. هیچ وقت لحظهای که فهمیدم شوهرم اون همه سال داشته بهم خیانت میکرده رو یادم نمیره. بیشتر از همه حس تحقیر بهم دست داد. حتی پیش برادرشوهر عوضیام هم خجالت میکشیدم که یک شوهر خائن دارم.
باران گفت: اما اگه شوهر خائنت نبود، من و تو دیگه همدیگه رو نداشتیم.
نظر باران جالب بود. هر بار که به صورت مستقیم و غیر مستقیم، بهم ابراز محبت میکرد، لذت میبردم. با یک لحن مهربون و رو به باران گفتم: آره نفسم، مهم الانه که همدیگه رو داریم. گور بابای گذشته.
بعد رو به مانی گفتم: در مورد گندم و شایان، باید با داریوش مشورت کنیم. به هر حال باید این احتمال رو بدیم که شاید از هم جدا بشن.
باران گفت: راستی تِم پارتی چند شب دیگه چیه؟
مانی گفت: قرار بود عسل مشخص کنه.
رو به مانی گفتم: آره بهم گفت که تا قبل از ظهر خبر میده. صبر کن گوشیام رو چک کنم.
ایستادم و گوشیام رو از روی میز تلوزیون برداشتم. عسل پیام داده بود: B – L – V2 + NS
رو به مانی و باران گفتم: خانمها بالماسکه، شورت و سوتین بنفش بادمجونی. آقایون هم لُخت مادرزاد و شِیو شده و بدون بالماسکه.
باران گفت: آخجون بنفش بادمجونی.
خواستم گوشیام رو کنار بذارم که متوجه شدم پسرم هم بهم پیام داده. به ساعت نگاه کردم و گفتم: پسرم هم داره میاد پیشم. البته یک ساعت پیش پیام داده.
مانی گفت: کِی میرسه؟
خواستم جواب بدم که زنگ خونه رو زدن. لبخند زدم و گفتم: رسید.
باران کمی هول شد و گفت: وای ما چیکار کنیم پریسا؟
بدون مکث گفتم: تا بیایین حاضر بشین و برین، دیر شده. پسرم، مانی رو که میشناسه. بهش میگم تو دوست دختر جدید مانی هستی. فقط پاشو یکمی خودت رو مرتب کن. اصن جفتتون برین تو اتاق خواب. هر موقع گفتم، بیاین بیرون.
درِ خونه رو باز و سهیل رو بغل کردم و گفتم: عزیز مامان. دلم برات تنگ شده بود.
سهیل هم من رو بغل کرد و گفت: دل من هم برات تنگ شده بود.
ازش جدا شدم و دعوتش کردم تا بیاد توی خونه. هم زمان گفتم: مانی همراه با دوست دختر جدیدش اینجاست.
سهیل گفت: چه خوب، آقا مانی رو هم خیلی وقته ندیدم.
به کاناپه اشاره کردم و گفتم: بشین تا برات یک چیز خنک بیارم.
سهیل گفت: نمیخواد مامان. همین الان با دوستم تریا بودیم و یک چیزی خوردم. بیا بشین، نرو تو آشپزخونه.
همونطور که به چشمهای سهیل نگاه میکردم، به آرومی نشستم جلوش و گفتم: باشه عزیزم، هر چی تو بگی.
احساس کردم که حالش زیاد خوب نیست. تردید داشتم که ازش بپرسم. آخرین باری که حالش رو پرسیدم بهم طعنه زده بود که دارم تظاهر میکنم و اصلا برام مهم نیست که چه حال و روزی داره. اما از طرفی مطمئن بودم که چند وقت یک بار نیاز داره تا من رو ببینه. قسمتی از وجود من هم با دیدن سهیل، به آرامش میرسید اما قسمت دیگهام، دوست نداشت که سهیل رو ببینه. چهره معصوم و پاک سهیل، مخالف تمام اون چیزی بود که من داشتم زندگی میکردم. سهیل تنها عامل عذاب وجدان من بود و این عذاب وجدان، من رو به شدت آزار میداد. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: خب چه خبرا پسرم؟
-خبر خاصی نیست. دیروز همراه با بابا، خونه پدربزرگ بودم. پدربزرگ بهت سلام رسوند.
+پدربزرگت همیشه بهم لطف داره. سلام من رو هم بهش برسون.
-اگه وقت کردی یه سر به مادرجون هم بزن. خیلی وقته نرفتی پیشش. اینطوری بیشتر…
+بیشتر چی؟
-ولش کن، مهم نیست.
با دقت به سهیل نگاه کردم و گفتم: چیزی شده که من بیخبرم؟
سهیل با طعنه گفت: مگه چیز خاصی باید بشه که به مادر خودت سر بزنی؟
دوست نداشتم با سهیل بحث کنم و گفتم: اوکی سعی میکنم فردا یک سر بیام پیشتون.
-من فردا نیستم. پدربزرگ همه فامیل رو دعوت کرده. به مناسبت اومدن عمو.
با شنیدن اسم برادرشوهرم، دلم ریخت و گفتم: مگه عموت اومده ایران؟
-آره دیروز اومده. برای همین من و بابا رفتیم خونه پدربزرگ.
تعجب کردم و گفتم: مگه پناهنده نشده بود؟ چطوری اومده؟
سهیل انگار از تعجب من جا خورد و گفت: آره پناهنده بوده اما خب بعد از مدتی سیتیزن شده و پاسپورت گرفته و تونسته بیاد. البته انگار چون از همونجا زن گرفته، زودتر سیتیزن شده.
تمام تصاویر لحظهای که برادرشوهرم، روی گلوی سهیل یک چاقو گذاشته بود، اومد جلوی چشمم. موقعی که من رو بُرد توی اتاق و لُختم کرد و …
سهیل با لحن خاصی گفت: چی شد مامان؟ چرا رنگت پرید؟
سعی کردم به خودم مسلط باشم و گفتم: نه هیچی نشده. برام جالبه که عموت ازدواج کرده. همیشه میگفت که هرگز ازدواج نمیکنه.
سهیل لبخند زد و گفت: بابا هم میگفت. اما فعلا که هم ازدواج کرده و هم یه پسر خوشگل داره. خیلی هم تابلو زن و بچهاش رو دوست داره. دیروز وقتی پدربزرگ، عمو رو با زنش دید، دوست داشت که تو هم اونجا باشی.
خواستم جواب سهیل رو بدم که گوشیام زنگ خورد. عسل بود. گوشی رو برداشتم و رفتم توی آشپزخونه. جواب دادم و گفتم: سلام.
-سلام، پیام رسید؟
+مرسی، آره رسید.
-صدات چرا گرفته؟ چیزی شده؟
+نه چیزی نشده.
-حرف مفت زن.
+پسرم اینجاست.
-وا مگه مانی و باران اونجا نبودن؟
+چرا هنوزم هستن. به سهیل گفتم که باران دوست دختر جدید مانیه.
-فکر کنم قبلا بهت گفتم که…
حرف عسل رو قطع کردم و گفتم: الان حوصله نصیحت ندارم عسل. شرایطم مساعد نیست.
-شرایطتت برای همین خوب نیست. روانت نمیتونه حضور هم زمان سهیل و ماها رو هندل کنه. نباید بذاری سهیل هیچ کدوم از ماها رو ببینه. چه خوشت بیاد و چه خوشت نیاد، من و تو، یک هرزه خوشگذرون هستیم و تو نمیتونی تحمل کنی پسرت کَسایی رو ببینه که مادرش باهاشون…
دوباره حرف عسل رو قطع کردم و گفتم: بس کن عسل، مشکل امروز، فقط این نیست. برادرشوهرم برگشته ایران. ازدواج کرده. بچه هم داره. برای همین چند ساله که دیگه جواب من رو نمیده و باهام به صورت کامل قطع رابطه کرده.
-اوه شِت، عجب خبری.
+بعدا بیشتر با هم حرف میزنیم. فعلا خدافظ.
-اوکی خدافظ.
هیچ کنترلی روی روان و اعصابم نداشتم. نمیخواستم سهیل متوجه بشه که با آوردن اسم عموش تا این اندازه به هم ریختم. به بهونه درست کردن آب طالبی، خودم رو توی آشپزخونه معطل کردم تا حالم کمی بهتر بشه. تو همین حین، مانی و باران از اتاق بیرون اومدن و با سهیل احوالپرسی کردن. عسل راست میگفت. هر بار که سهیل وارد دنیای من و آدمهای اطرافم میشد، حس بدی بهم دست میداد. حسی که انگار بیشتر از یک عذاب وجدان معمولی بود و فقط با عسل در موردش حرف زده بودم. اما این بار، تنها نکته مثبتش این بود که مانی و باران میتونستن حواسم رو پرت کنن تا بهتر بتونم ظاهرم رو حفظ کنم.
به داریوش و مانی و بردیا نگاه کردم و گفتم: جریان چیه؟ هر بار شما سه تا هم زمان باهام کار دارین، یعنی قراره یه نقشه جدید بریزیم. چرا به عسل نگفتین بیاد؟
بردیا گفت: این موضوع فقط به تو مربوط میشه.
رو به بردیا گفتم: کدوم موضوع؟
بردیا گفت: عسل امروز ظهر به من گفت که چی شده. درباره برادرشوهرت.
مانی گفت: برای همین خواستیم فقط خودمون چهار تا بیاییم اینجا.
داریوش گفت: البته کمی هم یاد قدیما زنده میشه. همینجا بود که برای اولین بار درباره تشکیل محفلمون حرف زدیم.
رو به داریوش گفتم: اون شب عسل هم بود. البته مانی هم نبود.
داریوش گفت: ما برات یک پیشنهاد داریم که حتی عسل هم نباید بدونه.
با دقت داریوش رو نگاه کردم و گفتم: چه پیشنهادی؟
مانی گفت: انتقام.
اخم کردم و گفتم: یعنی چی انتقام.
بردیا گفت: انتقام از برادرشوهرت.
خندهام گرفت و گفتم: شما سه تا دیوونه شدین؟
داریوش گفت: شاید.
وقتی متوجه شدم که هر سه تاشون جدی هستن، خنده روی لبهام خشک شد و گفتم: میشه یکی قشنگ به من بگه که اینجا چه خبره؟
مانی گفت: تو میتونی همون کاری رو با برادرشوهرت بکنی که اون با تو کرد. به زنش تجاوز کنیم و بعدش بهش بگیم که چه شوهر عوضی و نامردی داره.
بردیا گفت: ندید زن خوشگلی هم داره.
با بُهت و تعجب به هر سه تاشون نگاه کردم و گفتم: میفهمین چی میگین؟ یا دارین شوخی میکنین؟
داریوش گفت: توی این چند سال، همیشه شاهد بودم که چقدر بابت بلایی که برادرشوهرت سرت آورده، غمگین و عصبانی هستی. فکر میکردم که فراموش میکنی اما بهم ثابت شده که تو هرگز نمیتونی با اون اتفاق کنار بیایی. تنها راه آزادی واقعی تو اینه که همون بلا رو سرش بیاری. جلوی چشمهاش به زنش تجاوز میکنیم.
باورم نمیشد که چی دارم میشنوم. با تردید گفتم: یعنی واقعا دارین به من پیشنهاد میدین که به یک زن بیگناه تجاوز کنین؟! در ضمن واقعا فکر میکنین که برادرشوهرم از این موضوع میشکنه و خُرد میشه؟ یادتون رفته چی دربارهاش گفتم؟ اینکه دوست داشت به عنوان زن واقعیاش با دوستهاش سکس کنم. اون عوضی…
داریوش حرفم رو قطع کرد و گفت: اگه دوست داشت تو زنش بشی، چرا تو رو با خودش نبرد خارج؟ چرا بعد از طلاقت، بهت پیشنهاد ازدواج نداد؟ کی بهتر از تو که اون رو به آرزوهاش برسونی؟ یکی مثل من، تو رویاهاش بود که زنی مثل تو داشته باشه. پای حرفم ایستادم و با تو ازدواج کردم. لحظهای که من با تو ازدواج کردم، برادرشوهرت کجا بود؟
بردیا گفت: هیچ مَردی رو با ما مقایسه نکن. اکثرا هر کثافت کاری میکنن اما به خودشون که میرسه، یک زن مثلا پاکدامن میگیرن. برادرشوهرت هر کاری که دلش میخواست کرده. حالا با زن و بچهاش اومده ایران تا به همه نشون بده که یک مَرد با خانواده است.
مانی گفت: امتحانش کن. باهاش تماس بگیر. اگه دوباره دوست داشت که با تو سکس کنه، یعنی همون آدم قبلیه اما اگه پَسِت زد، بدون که مثلا تغییر کرده و اون حسی که تو فکر میکنی رو به زنش نداره.
داریوش گفت: شاید زیاد ایران نمونه. سریع تصمیمت رو بگیر. فقط به این فکر کن که فرصت انتقام داری و اگه ازش استفاده نکنی، پشیمون میشی.
بردیا گفت: به لحظهای فکر کن که چاقو روی گلوی پسرت گذاشت.
مانی گفت: به اون همه تحقیر و عذابی که کشیدی فکر کن و بعد تصمیم بگیر.
داریوش گفت: در ضمن این راز فقط بین ما چهار نفر باید بمونه.
-مامان شماره تماس عمو رو میخوای چیکار؟
+یک امانتی پیش من داره. باید بهش بدم. فقط خواهشا به خودش و بقیه نگو. شاید دوست نداشته باشه که کَسی بفهمه.
-اوکی باشه ازش میگیرم. میگم برای خودم میخوام.
+مرسی پسرم، فقط عجله کن لطفا. سرم شلوغه و شاید فراموش کنم که امانتیاش رو بدم. راستی ازش بپرس تا کِی ایرانه.
-الان دورش شلوغه. خلوت که شد ازش میپرسم.
گوشی رو قطع کردم و توی دلم هنوز غوغا بود. همهاش پیش خودم میگفتم که اِی کاش عسل هم در جریان بود و باهاش مشورت میکردم. لذت انتقام تمام اون تحقیر و عذابی که کشیدم از یک طرف و ناراحتی به خاطر نابودی یک آدم بیگناه، از طرف دیگه. باید کدوم رو انتخاب میکردم؟
نمیدونم چقدر گذشت اما با صدای پیام گوشیام به خودم اومدم. سهیل پیام داد: شماره پایین، شماره تماس عموعه. تا یک ماه ایران میمونن.
استرسم هر لحظه بیشتر میشد. من دیگه زندگی خودم رو داشتم و نیازی به انتقام نبود. اصلا داشتن این زندگی رو مدیون برادرشوهرم بودم. اما داریوش راست میگفت. من هرگز نمیتونستم زخمی که بهم زده بود رو فراموش کنم. کنجکاو بودم که با شنیدن صدای من، چه واکنشی داره. دستهام کمی به لرزش افتاد و شماره رو گرفتم. بعد از چند تا بوق، گوشی رو جواب داد و گفت: بله.
+سلام.
-بفرمایید.
+نشناختی؟
-نه متاسفانه.
+صدای من تغییر کرده یا حافظه تو ضعیف شده؟
-شرمنده، به جا نیاوردم خانم.
چند لحظه مکث کردم و گفتم: منم پریسا.
برادرشوهرم سکوت کرد. میتونستم از صدای داخل گوشی، بفهمم که مکانش رو عوض کرد و از شلوغی فاصله گرفت. لحن صداش سردتر شد و گفت: چیکار داری؟
+چه سرد و بیروح. توقع داشتم گرمتر باشی.
-سرم شلوغه، وقت ندارم.
+موقعی که داشتی میرفتی، قول دادی هر وقت برگشتی، بیای پیشم.
-شرایط تغییر کرده. من دیگه اون آدم گذشته نیستم. الان هم میخوام گوشی رو قطع کنم. تو هم دیگه بهم زنگ نمیزنی.
+آخرین حرفت همینه؟ یعنی حتی نمیخوای بپرسی که بعد از رفتن تو چه اتفاقی برای من افتاد؟
-برام مهم نیست.
+حتی یک درصد؟
-تو و امثال تو هیچ جایگاهی توی زندگی من ندارین پریسا. دیگه با من تماس نگیر.
گوشی رو قطع کرد و منتظر جوابم نموند. چند لحظه به صفحه گوشی نگاه کردم. لرزش دستم بیشتر شد. خشم و عصبانیت، تمام وجودم رو گرفته بود. با داریوش تماس گرفتم و گفتم: مثل همیشه حق با تو بود. جوری باهام حرف زد که انگار هرگز وجود نداشتم.
-مطمئن بودم عزیزم. جنس این جماعت رو بهتر از خودشون میشناسم.
+تا یک ماه ایران هستن.
-اوکی پس خوب فکرهات رو بکن. به خاطر آرامش تو حاضرم هر کاری بکنم. فقط کافیه اشاره کنی. برادرشوهرت باید بفهمه که تو دیگه اون آدم ضعیف قبل نیستی. باید بدونه این بار اونه که در برابر تو تنهاست.
یک بار دیگه نوشته روی کارت رو خوندم و رو به عسل گفتم: چرا بازی امشب رو مشخص نکردین؟ فقط نوشتی که خانمها قبل از ورود باید توی اتاق تعویض لباس، لُخت و با لباس زیر وارد پارتی بشن. آقایون هم باید توی اتاق تعویض لباس لُخت بشن.
-امشب بازی نداریم. سکس آزاد. داریوش خان فرمودن.
+چیه ایده کم آوردین؟ سری قبل هم که فقط سوییچ پارتی بود.
-وای که سری قبل بدترین گزینه ممکن به من خورد. تو سوییچپارتیا من خیلی بدشانسم.
+بُکن منم خیلی خوب نبود. همون یارو که گاهی هیجانش بیش از حد میشه و آبش زرتی میاد.
عسل به من زل زد و گفت: چی تو سرت میگذره پریسا. از لحظهای که اومدم، همهاش داری به یک چیزی فکر میکنی. مربوط به برادرشوهرت میشه؟
کارت توی دستم رو گذاشتم توی پاکت و گفتم: آره ذهنم درگیر اونه.
-بیخیال فقط به امشب فکر کن. الان هم پاشو شورت و سوتین خودمون رو بپوشیم. من که میخوام لامبادا تنم کنم.
عسل برای خودش یک شورت و سوتین بنفش بادمجونی لامبادا آورده بود. من هم چون بنفش بادمجونی نداشتم، برای خودم یک شورت و سوتین نو خریده بودم. سعی کردم به برادرشوهرم و پیشنهاد داریوش فکر نکنم. لُخت شدم و شورت و سوتینم رو پوشیدم. چشمهای عسل با دیدن من برق زد و گفت: واو براق گرفتی ورپریده. پس تو باید بالماسکه من رو بزنی.
عسل بالماسکه خودش رو نشونم داد. طبق قرار از قبل و در پارتیهایی که تِم بالماسکه تعیین میشه، خانمها باید بالماسکه چشم و آقایون بالماسکه صورت بزنن. عسل هم یک بالماسکه چشم گربهای جدید بنفش براق خریده بود. از توی دستش گرفتم و گفتم: خیلی قشنگه.
لبهام رو بوسید و گفت: این برای تو. من یکی از بالماسکههای تو رو انتخاب میکنم.
تو همین حین، برای گوشیاش یک پیام اومد. گوشیاش رو نگاه کرد و گفت: داریوش و بردیا تا یک ساعت دیگه میان دنبالمون. آدرس هم طبق قرار، توی گروه محفل نوشتن.
بالماسکه رو گذاشتم روی چشمهام. به خودم توی آینه نگاه کردم و گفتم: امیدوارم باران یادش باشه که آدرس بعد از پنج دقیقه پاک میشه. این همه مدت گذشته و این دختره گیج میزنه.
عسل از پشت بغلم کرد. سینههام رو گرفت توی مشتش و گفت: من رو بیشتر دوست داری یا باران؟
دست عسل رو پس زدم و گفتم: سرویسم کردی بس که این سوال مسخره رو پرسیدی. زود باش حاضر شو که الان میرسن.
طبق قرارمون، مکان پارتی، همیشه باید تغییر میکرد. به بهونه جشن تولد، یک باغ ویلا کرایه میکردیم. به اسم آدمی که اصلا وجود نداشت. چون سر و صدای زیادی نداشتیم، مامورهای گشت هم هیچ وقت مزاحم نمیشدن. یعنی اصلا متوجه نمیشدن توی ویلا چه خبره که بخوان مزاحم بشن. مانی اتاق تعویض لباس رو نشونمون داد و گفت: همه مهمونها اومدن و منتظر شما هستن.
من و داریوش همیشه آخرین نفر به جمع اضافه میشدیم. اول صبر کردیم که عسل و بردیا برن. بالماسکه روی چشمم رو مرتب کردم و رو به داریوش گفتم: من حاضرم، بریم.
داریوش یک نگاه به سر تا پای من کرد و گفت: چرا تو برای من تکراری نمیشی؟
لبخند زدم و گفتم: لوسم نکن داریوش.
-تصمیم گرفتی که باهاش چیکار کنی؟
+هنوز نه.
-به هر حال همه چی بستگی به خودت داره. بریم که منتظرن.
با اضافه شدن من و داریوش، همگی جیغ و دست زدن. صدای جیغ باران رو میتونستم تشخیص بدم. خودم رو به باران رسوندم و گفتم: آرومتر ورپریده.
داریوش جلوی همه ایستاد و ازشون خواست تا ساکت بشن. بعد رو به جمع گفت: امشب خبری از بازی و معما نیست. هر کَسی آزاده هر کاری بکنه. قانون ثابت همیشگی سر جاشه. اولین نفری که پیشنهاد هر کاری رو بده، باید اجرا بشه. پس بجنبین تا دیر نشده.
خواستم به باران بگم “فعلا من و تو با هم باشیم” که یکی از مَردها مُچ دستم رو گرفت و گفت: افتخار رقص میدین پریسا خانم؟
لبخند زدم و گفتم: توعه لعنتی اونور ایستاده بودی. چطوری اینقدر سریع خودت رو به من رسوندی؟
“فرزین” من رو به وسط سالن کشوند. دستش رو گذاشت روی گودی کمرم و گفت: خواستن، توانستن است.
توی آقایون، رقص فرزین از همه بهتر بود. میتونست به راحتی خودش رو با حرکات من هماهنگ کنه. نزدیک به نیم ساعت و همراه با موزیک لایتی که سلیقه عسل بود، رقصیدیم. فرزین هر جا از بدنم رو که میشد، لمس کرد. وقتی کیر بزرگ شدهاش رو از طریق شکمم حس کردم، با لحن خاصی گفتم: انگار نقشه دیگهای هم غیر از رقص داری.
فرزین به کونم چنگ زد و گفت: مگه میشه با تو بود و نقشه دیگهای هم نداشت؟
کیرش رو گرفتم توی دستم و گفتم: زنت کجاست؟
فرزین من رو برگردوند. از پشت بغلم کرد و گفت: انگار بیشتر از ما داره بهش خوش میگذره.
“اَسما” روی کیر یکی از مَردها نشسته بود و هم زمان که روی کیرش بالا و پایین میشد، برای یک مَرد دیگه ساک میزد. دست فرزین رو بردم به سمت کُسم و گفتم: چه زود شروع کردن!
فرزین به کُسم چنگ زد و گفت: اَسما بهشون پیشنهاد داده.
خندهام گرفت و گفتم: پس حسابی توی کف بوده.
فرزین دوباره برم گردوند و گفت: دوست دارم اولین ارضای امشبم، توی دهن تو باشه.
پوزخند زدم و گفتم: پس معلومه که جفتتون حسابی تو کف بودین. نکنه این یک ماه رو کلا سکس نکردین تا امشب پوست همه رو بکنین؟
فرزین بهم فهموند که جلوش زانو بزنم و هم زمان گفت: یک هفته است که سکس نکردیم. فقط به عشق تو صبر کردم. کیرم بیشتر از این نمیتونه صبر کنه تا لبهای خوشگلت رو لمس کنه.
کیر فرزین رو گرفتم توی مشتم و اول از همه زبونم رو روی بیضههاش کشیدم. کمی بیضههاش رو لیس زدم و بعدش به آرومی کیرش رو فرو کردم توی دهنم. چند دقیقه بیشتر کیرش رو نخورده بودم که گفت: تا تهش رو باید بخوری.
توی دهنم ارضا شد. آبش خیلی زیاد بود. دیگه یاد گرفته بودم چطور هم زمان که دارم ساک میزنم، آب منی طرف مقابلم رو قورت بدم. بدون اینکه نفس کم بیارم و عوق بزنم. تا قطره آخر آب منی فرزین رو قورت دادم. ایستادم و رفتم به سمت سرویس. اکثرا مشغول لاس زدن و رقصیدن بودن و عده کمی سکس رو شروع کرده بودن. توی سرویس، دهنم رو شستم. برادرشوهرم و پیشنهاد داریوش اینقدر ذهنم رو درگیر کرده بود که حتی سکس هم نمیتونست حواسم رو پرت کنه. وقتی از سرویس برگشتم، باران که کنار یکی از مَردها ایستاده بود، به من اشاره کرد و گفت: پریسا انگار بدون پیشنهاده.
همراه با مَرد کناریاش به من نزدیک شد و گفت: بریم فورسام.
رو به باران گفتم: سه نفریم که.
باران گفت: یکی دیگه هم پیدا میکنیم. بعدش میریم تو اتاق.
سرم رو تکون دادم و گفتم: خنگولِ من، یادت رفته؟ سکس آزاد باید تو جمع و جلوی همه باشه.
باران گفت: عه حواسم نبود.
مَرد کناریش، باران رو دولا کرد و گفت: پس همینجا جرت میدم عشقم.
باران برای حفظ تعادلش، من رو بغل کرد. متوجه شدم که مَرد پشت سرش، کیرش رو از کنار شورت باران وارد کُسش کرد. چشمهای باران خیلی زود خمار شهوت شد و رو به من گفت: بشین عزیزم، دلم طعم کُس تو رو میخواد.
نشستم و پاهام رو از هم باز کردم. باران هم سجده کرد و شورتم رو کنار زد و زبونش رو کشید توی شیار کُسم. لمس زبون باران باعث شد که کمی حشری بشم. دستهام رو به زمین تکیه دادم و سرم رو بردم عقب و چشمهام رو بستم. بعد از چند دقیقه، متوجه شدم که اکثرا مشغول سکس شدن. صدای آه و نالههای زنها و شالاپ شلوپ تلمبههای مَردها توی کُسشون، کل سالن رو برداشته بود. از تکون سر باران هم میتونستم حدس بزنم که طرف داره با شدت توی کُسش تلمبه میزنه. هنوز ارضا نشده بودم که با صدای حسن چشمهام رو باز کردم. کیرش رو گرفت جلوی صورتم و گفت: آزادی یا پیشنهاد داری؟
باران با صدای قطع و وصل شده و رو به حسن گفت: من بهش پیشنهاد داده بودم. اما برای تو، البته به شرطی که جلوی من جرش بدی.
حسن کیرش رو مالوند به لبهام و گفت: چشم هر چی باران خانم بگه. جر دادن ملکه آرزوی همه است.
حسن شورتم رو درآورد و وادارم کرد تا دمر بخوابم. وقتی فهمیدم که داره سوراخ کونم رو با ژل لوبریکانت چرب میکنه، سرم رو چرخوندم عقب و گفتم: حسن فقط خواهشا آروم. خیلی وقته کون ندادم.
حسن خوابید روم. کیرش رو تنظیم کرد روی سوراخ کونم و گفت: شرمنده، باران جون زودتر دستور دادن.
یکهو تمام کیرش رو فرو کرد توی سوراخ کونم. داد زدم و گفتم: لعنت به تو باران.
مَردی که داشت باران رو میکرد، انگار ارضا شد و رفت. باران کنار من دمر خوابید. سرش رو به سمت من چرخوند و گفت: حسن جون میشه من رو هم جر بدی و انتقام پریسا رو بگیری؟
برای چند لحظه، جریان برادر شوهرم رو فراموش کرده بودم اما با شنیدن کلمه انتقام، دوباره یادم اومد. حسن کیرش رو از توی کون من درآورد. خودش رو کشید روی باران و گفت: اِی به چشم.
وقتی کیرش رو فرو کرد، باران یک جیغ شهوتی کشید و گفت: جون حسن، قربون کیرت برم من.
به چشمهای خمار از شهوت باران نگاه میکردم، اما ذهنم جای دیگهای بود. باران، هم زمان که بدنش به خاطر تلمبههای حسن تکون میخورد، دستش رو گذاشت روی صورتم و گفت: حس میکنم امشب اصلا رو فرم نیستی.
لبخند زورکیای زدم و گفتم: نه خوبم.
باران کمی جدی شد و گفت: اون روز شنیدم که پسرت چی گفت. درباره اومدن برادرشوهرت به ایران.
خواستم جواب باران رو بدم که فرزین یکهو ظاهر شد و گفت: این کون چرا صاحب نداره؟
باران گفت: صاحبش الان شمایی.
فرزین خوابید پشتم و کیرش رو فرو کرد توی سوراخ کونم. دوباره کمی دردم اومد و گفتم: به این زودی بلندش کردی؟
فرزین به آرومی توی کونم تلمبه زد و گفت: مگه میشه آدم سوراخ کون ملکه رو ببینه و راست نکنه؟
حسن و فرزین چند بار جاشون رو با هم عوض کردن و تو همون حالت که من و باران دمر بودیم، توی سوراخ کونمون تلمبه زدن. حتی موقع ارضا شدن هم، با هم هماهنگ کردن و آبشون رو هم زمان روی کمرهای من و باران ریختن. هر کاری کردم، موفق نشدم که ارضا بشم. اما مطمئن بودم که باران بیشتر از دو بار ارضا شد. به باران پیشنهاد حموم دادم. شورتم رو از روی زمین برداشتم. همراه با باران رفتیم سرویس حموم. شورت و سوتینمون رو همراه با بالماسکههامون گذاشتیم توی رختکن و رفتیم زیر دوش. بعد از اینکه آب منی حسن و فرزین رو از روی کمرهامون پاک کردیم، دست باران رو گذاشتم روی کُسم و گفتم: من هنوز ارضا نشدم باران. خواهشا ارضام کن.
باران دوش آب رو بست. جلوم نشست و گفت: تو جون بخواه عزیزم.
پاهام رو کمی از هم باز کردم تا کامل به کُسم دسترسی داشته باشه. هم زمان که انگشتش رو فرو کرد توی کُسم، چوچولم رو گرفت بین لبهاش.
با سر درد از خواب بیدار شدم. همیشه تا چند روز بعد از سکس پارتی، سر حال و شاداب بودم و اما این بار، اصلا حالم خوب نبود. تو سکس پارتی سه شب قبل، فقط یک بار تونسته بودم ارضا بشم. بقیه پارتی رو وانمود کردم که دارم لذت میبرم. با داریوش تماس گرفتم و گفتم: امشب باید تو و مانی و بردیا رو ببینم.
این بار داریوش و مانی و بردیا منتظر بودن تا حرفهای من رو بشنون. سعی کردم تمرکز کنم و گفتم: پیشنهادتون رو، هم قبول میکنم و هم قبول نمیکنم.
بردیا تعجب کرد و گفت: یعنی چی؟
به زنش تجاوز میکنیم اما کیر هیچ کَسی داخل هیچ کدوم از سوراخهاش فرو نمیره. لُختش میکنیم، تحقیرش میکنیم، باهاش ور میریم اما لحظه آخر رهاش میکنیم.
مانی گفت: مگه فرقی هم میکنه؟
بدون مکث گفتم: آره فرق میکنه. اینکه کیر یک مَرد دیگه به غیر از شوهر آدم تو کُس و کون و دهن آدم فرو بره، فرق میکنه.
بردیا گفت: خب اینطوری که دیگه انتقام…
داریوش حرف بردیا رو قطع کرد و گفت: هر چی پریسا بگه.
مانی و بردیا انگار با پیشنهادم موافق نبودن اما به خاطر داریوش، دیگه هیچی نگفتن. یک نفس عمیق کشیدم و رو به داریوش گفتم: دو تا سکس پارتی قبلیمون خیلی ساده گذشت. علتش چیه؟ تو هیچ کاری رو بی علت نمیکنی.
داریوش گفت: مانی قول داده که گندم و شایان به سکس پارتی بعدی برسن. چند تا بازی جذاب نگه داشتم برای گندم جون.
کمی مکث کردم و گفتم: مانی میگه شاید از هم جدا بشن.
داریوش گفت: به منم گفت. لازم نیست از الان نگران چیزی باشیم که هنوز اتفاق نیفتاده. به وقتش در موردش تصمیم میگیریم. تصمیم فعلی اینه که هر دوتاشون وارد محفل بشن.
کمی فکر کردم و گفتم: اوکی من حرف دیگهای ندارم.
بردیا گفت: چند روزه که برادرشوهرت رو زیر نظر داریم. خوشبختانه گاهی همراه با زنش میاد بیرون. یک بار هم بدون بچه رفتن بیرون. فقط کافیه یک بار دیگه بدون بچه آفتابی بشن.
رو به داریوش گفتم: برامون دردسر نشه؟
داریوش پوزخند زد و گفت: هیچ مدرکی به جا نمیذاریم. چهرههامون رو هم نمیبینن. فقط میتونه همه جا بگه که به زنم تجاوز کردن.
یک مانتو لی روشن همراه شلوار لی ستش تنش بود. حدس میزدم که زنش بلوند باشه، چون همیشه بهم میگفت که بلوند دوست داره. موهای طلایی و چشمهای طوسی. یک زن زیبا و خوشاندام که خیلی واضح اروپایی بود. دست و پا و دهن برادرشوهرم رو بسته بودن. چشمهاش کاسه خون شده بود و با تمام توانش، تلاش و تقلا میکرد که خودش رو نجات بده. طبق قرار، دهن زنش رو نبسته بودیم. مکانمون اینقدر پرت بود که صداش به هیچ جایی نرسه. دوست داشتم که برادرشوهرم، ضجههای زنش رو به صورت کامل بشنوه. داریوش و بردیا و مانی، به صورتهاشون ماسک زدن و لُخت شدن. من از پنجره و به خوبی، کل اتاق رو می دیدم. زاویهای داشتم که سخت دیده میشدم. کل حواس برادرشوهرم پیش زنش بود. وقتی هیکل لُخت سه تا مَرد رو دید که وارد اتاق شدن، تقلا و ضجه زدنش بیشتر شد. زنش هم با دیدن سه تا مَرد لُخت، متوجه شد که جریان چیه. اما هر چقدر که جیغ زد، فایده نداشت. مانی و داریوش و بردیا، اول مانتو و بعد تیشرت سفیدش رو درآوردن. زیر تیشرتش سوتین نبسته بود. پوست سفیدی داشت. نوک سینههای کوچیکش صورتی بود. بعدش هم شورت و شلوارش رو با هم درآوردن. میتونستم ردِ قرمز ناخنهاشون روی رون سفید زنه ببینم.
کیر هر سه تاشون بزرگ شده بود و خوب میدونستم که چقدر وسوسه کردن زن برادرشوهرم رو دارن. اول کمی باهاش ور رفتن و بین خودشون دست به دست کردنش. بعد مانی از پشت محکم بغلش کرد و بردش جلوی برادرشوهرم. زنه از بس جیغ زده بود، صداش در نمیاومد. بردیا و داریوش مُچ پاهای زنه رو گرفتن و پاهاش رو بردن بالا و از هم باز کردن. مانی با یک دستش و محکم زنه رو نگه داشت و دست دیگهاش رو رسوند به کُسش. انگشتش رو کشید توی شیار کُسش و گفت: به این میگن کُس درست و حسابی.
دیدن خُرد شدن و ذره ذره له شدن برادرشوهرم، بیشتر از اونی که فکر میکردم بهم لذت داد. حتی احساس کردم که خیس شدم و کُسم ترشح داره. با تمام وجودم دوست داشتم که کیر داریوش و مانی و بردیا رو توی کُس صورتی زن برادرشوهرم ببینم. تا جایی که قول و قرارم با خودم یادم رفت و گفتم: نظرم عوض شد، آزادین که بکنینش.
برام مهم نبود که شاید برادرشوهرم صدام رو بشنوه. مانی زنه رو گذاشت روی زمین. داریوش و بردیا همچنان مُچ پاهاش رو گرفته بودن. مانی از داخل کولهپُشتیِ تجهیزاتی که برده بودیم، کاندوم برداشت. انگار میدونستن که شاید نظر من عوض بشه. رفت بین پاهای زن برادرشوهرم. کیرش رو توی شیار کُسش کشید و رو به برادرشوهرم گفت: دوست نداری ببینی؟ زنت دیگه کیر به این خوبی گیرش نمیادا.
هم زمان که کیرش رو فرو کرد داخل، صدای جیغ و شیون زنه دوباره شد. بعد از چند دقیقه تلمبه زدن، رو به بردیا و داریوش گفت: پاهاش رو بالاتر بگیرین. میخوام تو همین حالت سوارخ کونش رو جر بدم.
برادرشوهرم همینطور اشک میریخت و تقلا میکرد. نمیتونستم از همچین فرصتی بگذرم. تمام موارد امنیتی یادم رفت. وقتی داریوش دید که وارد اتاق شدم، تعجب کرد و جلوی چشمهای زنه رو گرفت تا من رو نبینه. برادرشوهرم با دیدن من، جوری شوکه شد که تقلا و گریه یادش رفت. نشستم و کیر مانی رو گرفتم توی دستم. روی سوراخ کون زنه نگه داشتم. به چشمهای برادرشوهرم زل زدم و با دستم کیر مانی رو فرو کردم توی سوراخ کون زنش. مانی هم با تمام توانش زور زد تا کیرش کامل بره داخل. دستم رو از دور کیرش برداشتم و اجازه دادم تا زنه رو آزادانه جر بده. زنه با تمام زورش به کون و کمرش موج میداد تا خودش رو نجات بده اما بردیا و داریوش مهارش کرده بودن.
اشکهای برادرشوهرم بیشتر شد و نمیتونست از من چشم برداره. احساس کردم که دیگه توان نگاه کردن به زنش رو نداره. رفتم پشتش و سرش رو با حرص به سمت زنش چرخوندم و در گوشش گفتم: باید تا تهش نگاه کنی.
توی همین فاصله، بردیا با شورت زنه، چشمهاش رو بست که من رو اصلا نبینه. بعدش هم جاش رو با مانی عوض کرد. نشست جلوی زنه و یکی در میون کیرش رو توی سوراخ کون و کُسش فرو کرد. دیگه نیازی نبود که زنه رو با گرفتن مهار کنن. فقط گریه میکرد و اینقدر بیحال شده بود که توانی برای مقاومت نداشت. نوبت داریوش که شد، زنه رو دمر کرد. نمیدونم چطوری کیرش رو فرو کرد توی سوراخ کونش که دوباره صدای جیغش در اومد. خواست کمی تقلا کنه که داریوش یک مشت محکم توی کمرش زد. دوباره لبهام رو بردم نزدیک گوش برادرشوهرم و گفتم: امیدوارم خر نشی و کار رو به پلیس نکشونی. اولا که نمیتونی ثابت کنی. چون برای محکم کاری، من اصلا ایران نیستم. یعنی طبق مدارک و شواهد، الان دبی و مشغول تفریح هستم. دوما اگه حرفی بزنی، خون پسرت گردن خودته. همینقدر که مثل آب خوردن تونستم سه نفر رو اجیر کنم که تو و زنت رو بدزدن و جلوی چشمهات، زنت رو جر بدن، بیخ تا بیخ بریدن گلوی پسرت هم کاری نداره. تنها پیشنهادم اینه که دست زن و بچهات رو بگیری و برای همیشه از ایران بری. چون ایندفعه فقط روز اولی که بهم تجاوز کردی رو تلافی کردم. سری بعد که ببینمت، بلای بدتر سر زنت میارم و همهاش رو جبران میکنم. لحظه به لحظهاش رو.
مانی و بردیا و داریوش، نزدیک یک ساعت، به زن برادرشوهرم تجاوز کردن و من سعی کردم با نگه داشتن صورتش به سمت زنش، همهاش رو ببینه. هر سه تاشون توی کاندوم ارضا شدن و نذاشتن که آب منیشون، روی بدن زنه بریزه. آخر سر داریوش رو به مانی و بردیا گفت: برای اطمینان ببرینش توی حموم و بدنش رو کامل بشورین. داخل سوراخ کُس و کونش رو هم بشورین تا هیچ ردی نمونه.
بردیا از موهای زنه کشید و گفت: بیا که میخوام شیلنگ آب رو فرو کنم تو سوراخ کُس و کونت.
همراه مانی و بردیا نرفتم اما صدای جیغ زنه تا توی اتاق میاومد. داریوش از اتاق رفت بیرون. برادرشوهرم به زمین زل زده بود و هیچی نمیگفت. رفتم جلوش و سرش رو بالا گرفتم و گفتم: یادت نره چیا بهت گفتم. پس قبل از هر تصمیمی، خوب فکرهات رو بکن. الانم میخوام برم و به زنت بگم که برای چی این بلا سرش اومد.
زنه خودش رو گوشه حموم جمع کرده بود و میلرزید. مانی گفت: تمیز تمیز شد. قبلش هم بردیمش توی توالت و با شیلنگ، سوراخاش رو حسابی شستیم.
با اشاره سرم به مانی و بردیا فهموندم که برن. چشمهای زنه همچنان با شورت خودش بسته بود. لباسهاش رو دادم دستش و گفتم: تو داری تاوان بلایی رو میدی که شوهرت سالها قبل سر یک زن متاهل آورده بود. چاقو روی گلوی بچه اون زن گذاشت و مجبورش کرد تا بهش تَن بده. امیدوارم شوهرت رو وادار به شکایت نکنی. چون در اون صورت من هم روی گلوی بچهات چاقو میذارم. الانم تا بیشتر از این هوس نکردم که بهت صدمه بزنم، لباسهات رو بپوش.
از حموم اومدم بیرون و رو به داریوش گفتم: الان میخواین اینا رو چیکار کنین؟
داریوش گفت: همونطور که آوردیمشون، مثل آب خوردن، میبریمشون. مگه ون توی حیاط رو ندیدی؟
مانی شورتش رو پاش کرد و گفت: یه چیزی به خوردشون میدیم که اصلا هیچی نفهمن. اطراف بهشت زهرا ولشون میکنیم.
بردیا گفت: خیلی ریسک کردی پریسا. نباید خودت رو نشون میدادی.
رو به بردیا گفتم: برای همین داریوش پیشبینی کرده بود که ما چهار نفر الان توی دبی هستیم. در ضمن مطمئنم که اسمی از من نمیبره. چون قطعا زنش داستان من رو باور میکنه. وگرنه هیچ منطق دیگهای نمیتونه باعث بشه که زن سابق برادر یک آدم، همچین بلایی سرش بیاره. زندگیاش از امروز نابود شد. بیشتر از این نابودش نمیکنه.
وارد باشگاه شدم. مانی تنها بود و داشت باشگاه رو مرتب میکرد. رفتم سمتش و گفتم: مکان بهتر برای قرار سراغ نداشتی؟
مانی لبخند زد و گفت: منم مثل داریوش یاد قدیما کردم. یادت رفته؟ همینجا بود که اولین بار با هم آشنا شدیم.
یاد روزی افتادم که مانی رو برای اولین بار دیدم. لبخند محوی زدم و گفتم: کی فکرش رو میکرد که آشنایی اون روز ما به کجاها ختم بشه.
بردیا و داریوش هم وارد باشگاه شدن. بردیا با خوشحالی گفت: خب به خیر گذشت. جیکشون در نیومد و گورشون رو گم کردن خارج. زودتر از موعد هم رفتن.
مانی یک پوف طولانی کرد و گفت: این دو هفته مُردم از دلشوره.
داریوش رو به من گفت: لطفا دیگه از این ریسکها نکن. این بار رو میگذرم چون میدونم چه شرایطی داشتی.
لبخند زدم و گفتم: چشم بار آخرم بود. فقط باورم نمیشه که برادرشوهرم بدون واکنش رفته باشه.
داریوش گفت: برای من هم عجیبه. چون…
رو به داریوش گفتم: چون چی؟
داریوش گفت: چون فکر میکردم بعد از اینکه تو رو دید و مطمئن شد که تو پشت این جریان هستی، حتما یک حرکت تلافیجویانه میکنه.
شونههام رو انداختم بالا و گفتم: خب مهم اینه که هیچ غلطی نکرد و رفت.
بردیا گفت: خب الان چه حسی داری؟
رو به بردیا گفتم: هر کی گفته انتقام آرامش نمیاره، چِرت گفته.
بردیا گفت: پس بالاخره میتونی بعد از چند هفته، یه سکس حسابی داشته باشی.
خندهام گرفت و گفتم: فکر کنم.
بردیا اومد سمتم