یک سر و هزار سودا 57

بیتا لب ورچیده بود و خودشو اخمو نشون می داد . مثلا گرفته بود . اون کوس دادن دو تا خواهر به برادرشو می دید و به هیجان اومده بود ولی می خواست یه جوری میخ رو محکم بکوبونه که فردا این کاوه بهش منتی نذاره و نگه اصلا تمایلی به خواهرش نداشته و از این حرفا . کاوه از پشت خواهرشو بغل زد و گفت چیه آبجی کوچولوی ما رو باش . کار خلاف می کنی و حالا انتظار داری نازتو رو هم بکشم ;/; -داداش واست متاسفم . منم بچه همون پدر و مادری هستم که تو رو درست کردن و از شکم همون مادری به دنیا اومدم که تو به دنیا اومدی . کلاهتو قاضی کن . زن و مرد این روزا چه فرقی می تونن با هم داشته باشن . اصلا چرا باید با هم فرق داشته باشن . چون جامعه ما میگه ;/; -اگه این کار درست بود پس چرا آبجی خوشگله ما پنهونی داشت از این کارا می کرد -همینو بگو . واسه این که شما مردا از بس گردن کلفتی می کنین . میگین حرف حرف ماست . نگا کن کیا و سپیده و بهرام و بهاره چه راحت با  هم کنار اومدن ;/; نه تنها هم دیگه رو درک می کنن و کاری به کار هم ندارن تازه  دارن با هم خون خودشون هم حال می کنند . حالا تو بیا بهم سر کوفت بزن . کاوه از پهلو و نیمرخ صورت بیتا شروع کرد به بوسیدنش . یواش زیر گوشش گفت حالا من اگه بخوام با خواهر ناز و خوشگلم حال کنم اون که مخالفتی نداره .. -مگه می تونم مخالفت کنم . حرف حرف مرداست دیگه . -خیلی شیطونی بیتا . خیلی کلکی . شما زنا رو فقط خدا می شناسه و شیطون . حتی خودتون هم شاید خودتونو نشناسین . حالا تو هم دل منو بردی و هم بازی رو .. یه لحظه لبخندی رو گوشه لبای بیتا دیدم . لبخند پیروزی رو ولی فوری بر خودش مسلط شد . کاوه اونو غرق بوسه کرده بود و آروم آروم برد یه گوشه ای و انداختش رو کاناپه . ازلب و گردن و سینه های خواهرش شروع کرد تا به کوسش رسید . اون دو تا جفت دیگه که در یه حالت کیر توی کوس قرار داشتند و این یکی هنوز سیستم دهن روی کوس بر قرار بود . سه تا برادربا سه تا خواهر . من اون وسط فقط تماشاچی بودم . راستش به اندازه کافی حال کرده بودم و احساس سبکی و آرامش می کردم . حسرت هم نمی خوردم . چون الان بیشتر به استراحت نیاز داشتم . خواهر و برادرا با یه شور و حال خاصی با هم عشقبازی می کردند . خیلی به این رابطه نیاز دشتند . طوری تحرک نشون می دادند که آدم فکر می کرد همه شون واسه اولین باره که دارن سکس می کنن . بیتا هیجان زده تر از بقیه نشون می داد . شاید واسه این که تازه نفس تر بود و زیاد فعالیت نداشت و این کارا واسش بیشتر تنوع داشت و شایدم به این دلیل که نه تنها ترسش از داداشش ریخته بود بلکه داشتند با هم حال هم می کرئند .. درهمین گیر و دار بود که صدای زنگ موبایل اومد .. موبایل سپیده بود . در حالی که قمبل کرده بود و در یه حالت حشری کیارش از پشت یه انگشتشو کرده بود تو سوراخ کونشو و کوسشم در حال گاییده شدن توسط کیر داداش بود با یه لحن بیحالی که شبیه حالت معتادا بود گفت بفر مایید.. واییییی بهروز جون تویی ;/; چه عجب یاد ما کردی . . صدای بکن بکن و آه و ناله فضا رو پر کرده بود .-بچه ها ساکت . یه خورده یواشتر مگه نمی بینین دارم صحبت می کنم -چه خبره سپیده جون . از اون خبراست ;/; -چی میگی تو بهروز . تولد کاوه هست و همه با هم اینجاییم . دستمون جوره … کیا که تمرکزش بهم خورده بود صدام کرد تا برم طرفش . منم راستش زیاد حال و حوصله ای نداشتم ولی واسه این که بازارو خراب نکنم حرفشو گوش دادم . کوس سپیده رو که می گایید لبای منو هم از بوسه بی نصیب نذاشته و با سینه هام ور می رفت . -کیا کیا داری  چیکار می کنی . تو که داری باز منوبه هوس میاری . .. سپیده طوری بلند صحبت می کرد که همه هوش و حواسمون رفت پیش صحبتاش . -چی روشنک ;/; اون بیاد ;/; من نمی دونم . خودش اینجاست اگه می خوای باهاش صحبت کن . با ایما و اشاره به سپیده گفتم ولش بابا من نمیخوام الان با کسی حرف بزنم این بهروز دیگه کیه . یه چشمکی بهم زد و گفت یکی از دوستان قدیمه که از این سر ساحل شمال تو آستارا تا اون سرش تو بندر ترکمن افتاده تو خط هتل و هتل سازی و پولشم از پارو بالا میره و کارشم خیلی گرفته . خیلی هم خوش تیپه و تقریبا هم سن ماست . دستشو رو گوشی داشت و خیلی هم آروم حرف می زد . -یه نفرو می خواد که تاسیسات برقی هتلی رو که تو بابلسر داره راه میندازه اونم کنار دریا راه اندازی کنه . از اون پروژکتورهای قوی تبلیغاتی هم میخواد بذاره ..-شردرست میکنی واسه ما سپیده حالا من بهش چی جواب بدم ;/; -بگو نمی تونی و نمیری .. بیاوبگیر خودت باهاش حرف بزن . گوشی رو داد دستم . سلام کردم .. یه صدای متین و دلنشینی از اون طرف به گوش رسید که همون اول منو به خودش جذب کرد و نمی دونستم چه جوری بهش نه بگم و بگم حوصله اومدن به بابلسرو ندارم . راستش کار خاص  و ادامه داری نداشتم که بخوام واسش تو تهرون بمونم ولی اونجا تنهایی چیکار می کردم -روشنک خانوم . خانوم مهندس عزیز . سپیده جان تعریف شما رو زیاد کردن . از کارتون . خانمیتون و تیز هوشی شما هم زیاد واسم گفته. اگه به من افتخار میدین و بتونین  تاسیسات برقی این هتل بابلسر منو ردیف کنین خیلی خوشحالم می کنین وبه خاطر این کار, انجام وظیفه خوبی هم می کنم . .. راستش به تته پته افتاده بودم .. -باشه قبوله .. فقط یه سری کار تو این تهرون دارم شاید چند روزی طول بکشه . -ایرادی نداره شما نظر مساعدتونو اعلام بفرمایید اگه تا یک ماه دیگه هم خواستید بیایید موردی نداره . هوا گرمتر میشه و راحت تر کارا پیش میره . .. خداحافظی کردیم و من تا می تونستم سپیده رو گرفتم به باد متلک و انتقاد -چیه دختر به من چه تو می خواستی بهش بگی نه . اون که از من نخواسته بود . من چیکار کنم  در مقابل مردا نقطه ضعف داری . کیا بهم گفت روشنک جون این خودش سرش پیش این بهروز خیلی پایین بود . هر کاری کرد این پسره اونو بگیره موفق نشد . سه ماه تابستون پارسالو با اون تو شمال بود . این بهروز از اون قالتاقهاست . اهل کیف و حال و تفریحه . بیست تا دخترو تا حالا زن کرده -واسه چی اونا خودشونو در اختیارش گذاشتن .-شاید می خواستن حال کنن و شایدم طمع ازدواج داشتن . بچه تهرونه . پدرش از اون خر پولدارا بوده و یه نسبت دور هم با ما داره . هیچ دختری نبوده که از زیر دستش کیر نخورده در ره . وهیچ دختری هم نیست که اونو ببینه و عاشقش نشه یا این که نخواد خودشو در اختیارش بذاره . فقط روشنک حواست باشه .. -اولا من که دختر بچه نیستم . ثانیا کور خونده اون هنوز روشنک رو نشناخته …. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

دکمه بازگشت به بالا