یک سر و هزار سودا 111
فوری بغلش کردم . می دونستم که این بار دیگه از دستم فرار نمی کنه . این بار می تونم کاری رو که مدتها بود می خواستم انجامش بدم انجام بدم . هر چند که قبلا چند بار باهاش سکس کرده بودم ولی این دفعه دیگه فرق می کرد و پس از چند بار حسادت بود . یه بلوز سفید چین دار به طرح و شکل لیاس عروس تنش بود که اونو خیلی جذاب و خواستنی نشون می داد . چقدر هم جوون تر از سنش نشون می داد . نصف درسامو با اون داشتم . استاد خوشگل من . ناز من … مژده وفادار من .. دلم می خواست بهش بگم دوستش دارم . براش حرفای عاشقونه بزنم . زیر گوشش زمزمه کنم . بهش بگم با تمام وجود دوستش دارم . تشنه محبت کردن به اون بودم . می دونستم که خیلی عذاب کشیده و منم خیلی اذیتش کردم .صداش کردم . -مژده .. می دونی که چقدر دوستت دارم .. -آره این یه ماهی از این و اون شنیدم . خیلیها اومدن پیش من مشاوره . خیلی از دوستات . همه شونم دختر بودند و همه شونم قال گذاشته بودی . -عزیزم اونا دروغ میگن . اونا از تخیلات خودشون میگن .. مژده : منم حواسم هست . مخصوصا وقتی که پای حسادت هم در میون باشه فکر کردی همین جوری بی دلیل یه حرفی رو قبول می کنم ؟ اصلا این طور نیست . -نه تا این حد . حالا چرا همش داریم از دیگران حرف می زنیم . بیا به خودمون برسیم . اجازه دارم که بهت بگم که دوستت دارم ؟ مژده : تو صاحب اختیاری .. با دو تا دستاش دو تا گوشامو کشید و گفت این آخرین فرصتیه که بهت میدم . من اگه یک بار دیگه ببینم دست از پا خطا کردی اون وقت داغ به دلت می ذارم . می دونم که چقدر حسودی . مثل مردایی شدی که حرمسرا دارن . دوست دارن خودشون هر کاری بکنن و همسزاشون دست از پا خطا نکنن . -حالا بیا دیگه ناز نکن .. طعم خوش و دلپذیر لبان مژده مستم کرده بود . لبای بالا و پایینشو به نوبت بین دو تا لبام قرار داده و به آرومی میکشون می زدم و بعدش هم نوبت یه بوسه کامل و دلچسب و جانانه شد .. دستمو یواش یواش رسوندم به قسمتای پایین تر . و گذاشتم لای پاش . می خواستم زیپ شلوارش رو پایین بکشم .. یکی زد به پشت دستم و گفت که شما مردا همه فکر و ذکرتون به اینه .. یه خورده خود نگه دار باشین . انگار زندگی فقط همین چیزاست … -باشه مژده جون اصلا بهت دست نمی زنم و وارد مقولات ممنوعه نمیشم . -نه تو رو جون من بیا بشو . می کشمت اگه نخوای واردشی . فکر کردی فقط شما مردا هستین که می تونین همه کاره باشین … -چقدر استاد ما امروز رسمی شده .. -آخه دارم با عشقم به طور رسمی حال می کنتم . باورم نمی شد این مژده باشه که داره با من این طور بر خورد می کنه . اون باید خیلی دوستم داشته باشه که داره این کارا رو انجام میده . با توجه به فکر کنم چهار پنج تا دختری که پیشش رفته بودند .. شایدم کمتر شایدم بیشتر . این مژده بود که شلوارمو در آورد و هیجان زده ام کرد … -بغلم بزن شهروز .. عشق من بگو دوستم داری .. منو توی بغلت فشار بگیر .. طوری که دردم بیاد . بگو دوستم داری . من که توی نگات می خونم که چقدر عاشقمی و دوستم داری .. این حس قشنگو توی نگات می بینم و می خونم . این حسو دوست دارم . -منم تو رو دوست دارم مژده . داشتم دیوونه می شدم وقتی که حس می کردم که مرد دیگه ای توی زندگیته . -کاش دیوونه ترت می کردم . ولی این دفعه اگه ببنمت کج رفتی و زیر آبی منم انتقاممو می گیرم . بد جوری تهدیدم کرده بو.د .. -یعنی این قدر دوستم داری که به خاطر انتقام از من هر کاری انجام میدی ؟ بد میشی ؟ -یک زن اگه اراده کنه خیلی کارا از دستش بر میاد . خدا کنه کینه ای نشه . .. می خواست کیرمو ساک بزنه ولی حس کردم که من باید شروع کنم .. آروم آروم لباساشو در آوردم . به تفاوت خودم و اون فکر می کردم . بیشتر از یک ماه می شد که با هاش سکس نکرده بودم در حالی که در عرض این یک ماه شاید با بیست نفر رابطه داشتم . بیچاره هر چی می گفت حق داشت . اون فقط از چند تا دانشجو خبر داشت که با من رابطه دارن . -مژده سینه هات سفید تر و نوکشون هم تازه تر به نظر میان … -آههههههههه بخورشون ببین مزه اش چطوره ؟ نوک سینه ها رو دونه به دونه گذاشتم بین دو تا لبام …. -چیه شهروز هر کی ندونه فکر می کنه چقدر حریص و نخورده باشی . -هستم مگه شک داشتی … دلم نمی خواست کس دیگه ای جز من به اون بدن دست بزنه … ادامه دارد …