یک سر و هزار سودا 10

صبح دو ساعت اولو کلاس نداشتم . بعدش باید می رفتم بیمارستان . مثلا بودم نماینده و دستیار متخصص معروف اعصاب و روان بیمارستان . رزیدنت بودم . خیلی ها دوست داشتن جای من باشن .. ولی این استاد ما خیلی هوای منو داشت . تازه بخش خیلی با حالی بود . می گفتن باید این بخش از بخش های دیگه تفکیک شه و بره یه محل دیگه . ولی از اون جایی که این بیمارستان  جاش دنج بود  دیگه گیر ندادن . بیشتر عصبی ها رو هم زنا و دخترا تشکیل می دادن و  خیلی از این قسمت کار خوشم میومد . آخ که چه حالی می داد وقتی که دخترا از اسرار خودشون می گفتن . از دوست پسرا شون . منم مثل یک دکتر ازشون می خواستم که راز دلشونو بگن . از چیزی واهمه نداشتن . ولی بعضی ها شون کرمکی بودن . شایدم دست منو خونده بودن . خلاصه یه سری هم منو از رو می بردن . ولی محیط کاری آموزشی بود و نمی شد اون جوری که حال میده خطا کرد .هنوز یه ساعتی مونده بود که از خونه خارج شم . این استاد یار ما هم که متخصص اعصاب و روان بود  مرد با حال و دوست داشتنی بوده و با این که می دونست سر و گوشم می جنبه ولی کاری به کارم نداشت . چون با زنا و دخترا که خیلی خوب بودم و واسه این که بعدا ایراد نگیرن که زن مسلک هستم  با مردا هم می گفتم و می خندیدم . رو این حساب بر و بچه های بخش ازم خیلی راضی بودن . پرستارای خیلی با حالی هم داشت . نگاه می کردم به این که حال و هوای اونا چه جوریه .. گاه یه دستی هم به سر و گوششون می کشیدم . یه عده ای به همونشم قانع بودند وخیلی ها دیگه خودشون نمی خواستن بیشتر پیشرفت داشته باشن .. شاید می ترسیدن و شایدهم تزشون این بود . و من بیشتر به شکار این آدمایی می نشستم که می خواستن غرور خودشونو حفظ کنن و بگن که مثلا ما اهل این بر نامه ها نیستیم و به شوهر و بچه ها مون پای بندیم . یکی از اونا روکه بالای چهل سال داشت و به خودش می نازید پس از سه ماه شکارش کردم . یه شب که پستمون به هم خورد طوری ترتیبشو دادم که پستونمونم به هم بخوره وخودش ندونست از کجا آب خورده . همچین کردمش که می گفت بعد از بیست سال ازدواج تا حالا این جور حال نکرده .اسمش بود فریده . تن و بدن خوبی داشت . از اون روز که قفل کسشو با کلید کیرم باز کردم دیگه کشته و مرده من شد و وقت وبی وقت منو می کشوند طرف خودش . ولی من که نمی تونستم همش خودمو صرف یکی بکنم . شبنم خواهر سیزده ساله من که سال آخر راهنمایی درس می خوند رو کرد به من و گفت داداش پس کی باهام ریاضی کار می کنی ..
-شب که بر گشتم حتما . مگه نمی بینی داداشت داره متخصص میشه . این روزا درسام زیاده . اصلا وقت سر خاروندن ندارم .
-من که الان می بینم یک ساعته داری با موهات ور میری . راستی من نمی دونم شیرین جون خواهر بزرگ دوستم سهیلا باهات چیکار داشت ..
-دختر حالا بهم میگی ; ببینم خوشگله ;
-داداش تو به اونش چیکار داری ; برای اونا وقت داری و برای من نداری ;
-باشه امشب که برگشتم تمام گوشی هامو خاموش می کنم و فقط با تو ریاضی کار می کنم .
وروجک درسش بد نبود . حالا از اون جایی که فکر می کرد این داداش دکترش دیگه چه از مریخ اومده ای باشه دوست داشت پیشم درس بخونه … لعنتی .. هنوز از خونه راه نیفتاده گوشیم زنگ خورد . حداقل وقت خروج از خونه این بهونه رو داشتم که دارم میرم دانشگاه .. وای اوخ جون .. مژده بود . ماشینش روشن نمی شد . احتمالا باطری اون مشکل پیدا کرده بود .  گرون ترین و وسوسه انگیز ترین عطرمو زدم ویه دید دیگه ای توی آینه به خودم انداخته و یه بوسه از صورت خواهر دوست داشتنی ام شبنم بر داشتم و به طرف خونه مژده به راه افتادم . این زن از دیروز زیبا تر و خواستنی تر شده بود . دلم می خواست اون لپا شو گازش می گرفتم و مثل کس کوچولوی بعضی از این دخترای تازه شکفته و شکوفه داده میکش می زدم .  یه بلوز جیگری  با یه ساپورت بنفش که خیلی بهش میومد تنش بود .  بلوز سینه هاشو بر جسته نشون می داد و قسمت پایین بلوزتفریبا  تا انتهای باسنش می رسید ولی در حرکت , قسمتی از بر جستگی کونش طوری مشخص میشد که دلم می خواست اون ساپورتو روی کونش جر می دادم و اون جفت قاچای کونشو می ذاشتم توی دهنم و گازشون می زدم . با یه حالت خاصی نگام می کرد . واسه این که پیشدستی کرده باشم گفتم ببخشید بازم یاد داداشتون افتادین ;
-نه مثل این که این دفعه شما یاد آبجیتون افتادین ..
 -اتفاقا همین طورم هست . شما شباهت فوق العاده ای به آبجی شهرزاد من دارین . چهار سال ازم بزرگتره .
-ولی به نظر من آدم به خواهرش این جور نگاه نمی کنه .
 آخ اون لبای ناز و کوچولو و سرخ و غنچه ایشو طوری براق و سرخش کرده بود که دلم می خواست بپرم روش و لبامو در جا بچسبونم به لباش .. می دونستم که هر طعمی داشته باشه شیرینه ..
-من و خواهرم خیلی با هم صمیمی هستیم . اون شوهر داره و خونه اش جداست . یه خواهر کوچیکترم دارم که سیزده سالشه ..
-ولی به نظر من باید طرز نگاهتو اصلاح کنی .
مونده بودم که باهاش چیکار کنم . اگه از پیشش می رفتم معلوم نبود چیکار می کنه . طبق گفته خودش کارمند بود و می خواست ماشینشو بده به یه باطری سازی . اون وقت دیگه نمی تونستم بهونه ای برای دیدنش پیدا کنم . باید از شرایط  اضطراری و ریسک استفاده می کردم . ولی یه چراغ سبزی رو باید نشون می داد . چشام کمرنگ شده بود . نمی تونستم  رنگ چراغ رو از رو صورت مژده به خوبی تشخیص بدم . سبز بود قرمز بود یا زرد … دلو زدم به دریا و گفتم  باداباد تو سبزش حساب کن .. یه لحظه دستموگذاشتم زیر چونه اش و تا بخواد تکون بخوره لبمو گذاشتم رو لبش .. اون مقاومت می کرد و نمی ذاشت که من اونو ببوسم ولی بالاخره تسلیم شد و حرکت لب روی لب  خیلی طبیعی شد . حس کردم که اونم مث من خیلی خوشش اومده . آخه من عمری این کاره بودم . می دونستم نفس زدنای یه زن چه حالتی داره . دستمو گذاشتم رو یکی از سینه هاش و چنگش گرفتم .. ناگهان منو به سمت عقب هلم داد و تا بخوام تعادلمو حفظ کنم و بایستم یه صدای محکمی رو زیر گوش چپم شنیدم که دیگه دوزاریم حسابی جا افتاد ..
 -برو گمشو .. برو بیرون ..
-آخه ….
-آخه نداره . اگه نری بیرون همین حالا زنجیرو قلاده جیم و آلیسو بازشون می کنم تا تیکه پاره ات کنن .
-ماشینت روشن نمیشه ..
 -توی این شهر درندشت که قحطی آدم نیومده .
 -آخه تو هم خوشت اومده بود .
-ببینم با خواهرتم از این کارا می کنی ;
 قفل کرده بودم ..
 -ولی آخه شما هم خوشت اومد ..
-خفه شو .. شما مردا فقط همین از دستتون بر میاد . یه مشت پست و هوسباز و بی شرم که اصلا معلوم نیست تر بیت شده کجائین .
 -حرف دهنتو بفهم مژده . بی تر بیت خودتی . من ازت خوشم اومده بود ..
-اونم بعد از یه نصف روز ;
-عشق در یک نگاه به چی میگن ;
-عشق به یکی که ده سال ازت بزرگتره ;
-عشق مرزی نداره . سن و سال نمی شناسه .
 -برو واسه یکی دیگه تله بذار ..
 نمی دونم چرا حس می کردم که بد جوری رو اعصابش راه رفتم و اون شاید نمی خواد قبول کنه که از این کار خوشش اومده و لذت برده . انگاری از یه چیزی فرار می کرد .. وحشت داشت ..
– معذرت می خوام مژده خانوم . من تا حالا به زور با کسی دوست نشدم . نمیگم مثل شما دانا و با فرهنگم ولی بی ادب و بی تربیت نیستم . سرمو انداختم پایین و دست از پا دراز تر از خونه اش اومدم بیرون .. نویسنده …… ایرانی

دکمه بازگشت به بالا