یک سرو هزار سودا 13

رفتم به  به اتاقی که تخت شماره هفت درش قرار داشت . بیمار یه دختر جوان مجردی بود که ظاهرا دوست پسرش ولش کرده بود و اونم خیلی حساس بود  مادرش می گفت که هر وقت  من با هاش حرف می زنم خیلی آروم میشه . راستش اولش اصلا  نظر خاصی در مورد اون نداشتم . دیدم که اون خیلی عشوه گری می کنه . هر بار هم که می خواستم  واسه متخصص زنگ بزنم می گفت نه همون روزی یک بار ویزیتم می کنه بسه . مادرش هم خیلی خوشگل بود . مادره اسمش بود سیما و دختره هم شیما .. شیما بیست سال بیشتر نداشت . از این که حالش به نسبت گذشته خیلی بهتر شده بود خوشحال بودم ولی وقتی فهمیدم وابستگی خاصی به من پیدا کرده اعصابم ریخت به هم . آخه اون همش به صورت کلی از عشق و عاشقی می گفت . دستمو می گرفت . دوست داشت هر روز ازش سوال بکنم گزارش کار بگیرم و داخل چارت یا پرونده اش بنویسم .. یه بارکه مادرش بالا سرش نبود و تخت بغلی هم رفته بود برای سی تی اسکن .. دستمو گرفت  و تو چشام نگاه کرد و گفت تو خیلی مهربونی .. چشاشو خمار کرده بود .. دوست داشت  یه قدمی بردارم . یه کاری بکنم . ولی اون بیمار من بود و شرایطش طوری بود که نباید ضربه دیگه ای بهش می زدم .. سرشو برگردوند .. متوجه ناراحتیش شدم.
 -شما مردا همه تون مث همین ..
 -چی شده ;
-هیچی ..
 رفتم جلو پیشونیشو بوسیدم .. تا بخوام بر گردم دستشو گذاشت پشت سرم و ماهرانه لبامو به لباش چسبوند . منم دو سه ثانیه ای گذاشتم در همون حالت بمونه و یه حرکتی هم به لبام دادم که نشون بده پاسخشو به نرمی وگرمی دادم تا باهام قهر نباشه . خیلی زود دگرگون می شد . .. حالا بازم  انگار منو می خواست … رفتم بالا سرش ..
 سیما : آقای دکتر .. دستم به دامنت ..  نمی دونم چرا این جوری میشه …
-من فکر می کنم بدونم .
-شیما خانوم ..چرا قرصاتو نمی خوری ; چرا با خودت لج می کنی ;
-من خودم قرصا رو بهش میدم . آبم می خوره روش ..
 -سیما خانوم یه دقیقه تشریف بیارین بیرون ..
اومد بیرون ..
-می بخشید فکر می کنین شیما به تمام سوالات من درست جواب داده ; اون هنوز دختره . یه دوست پسر گرفتن و به هم زدن که دیگه این همه ناراحتی نداره .. یکی دیگه ..  خواستگاریش که نیومده بهم زده باشه
-اتفاقا همین کارو هم کرده . بله برون کردیم .. ولی پسره گذاشته رفته خارج .. ما هم که دیگه کاری نمی تونیم بکنیم . همه جا انگشت نما شده .
-ولی چرا چیزی به من نگفته ;
-من فکر می کردم گفته ..
 -شما همین جا تشریف داشته باشین من ته و توی قضیه رو در میارم .
بازم شانس آورده بودم  که تخت شماره خالی بود . به سیما گفتم همین جا وایسه و بگه دکتر گفته کسی داخل نشه ….
-سیما خانوم اگه دیدین چند تا داد هم سرش کشیدم ناراحت نشین . به خاطر خودشه . اینا اثرات درمانی مثبت داره .. ..
رفتم داخل
-تو چته دختر ;
-هیچی ..مگه این جا مریض خونه نیست ; چرا  نباید معاینه شم .; چرا نباید یکی بهم سر بزنه ;
-اینجا یه حالت شبه آسایشگاه داره . نگاه کن .. روزی چند ساعت باید بری توی محوطه در فضای سبز قدم بزنی .. بشینی . فکر و خیال نکنی . آخه آدم واسه این ناراحتی این جا میاد ;
 کناره های تشکش یه چیز مشکوکی دیدم .. دادمش بالا یه جای تنگی بود چند تا قرص خیس خورده و گچ شده رو اون جا دیدم ..
 -تو قرصاتو نخوردی ; کاری می کنم از این جا بندازنت بیرون … داری واسه ما فیلم بازی می کنی ; تو از منم سالم تری ..
-تو رو خدا نه ..می خورم سرم داد نکش .. تو سرم داد نکش .. تو با بقیه فرق داری بد جنس نشو ..
لباسمو کشید و با قدرت عجیبی دستشو گذاشت لاپام ..
 -چیکار داری می کنی ;
-همون کاری رو که همه پسرا دوست دارن . تو هم خوشت میاد . اگه باهات از این کارا بکنم بیشتر بهم سر می زنی …
 عجب گیری افتاده بودم . اگه حالش بد می شد یا حتی اگه فیلم بازی می کرد آبروی من در خطر بود که نتونستم شرایطشو درست گزارش کنم و واسه دکتر معالج و بخش هم بد می شد .
 -ببینم من اگه این کارو باهات انجام بدم ناراحت نمیشی ;
-می خوای امتحان کن
 -که بری گزارش بدی ;
-شیما نامرد نیست . اگه این کارو بکنی  بهتر میشم روحیه می گیرم
 -نه .. من کارمو دوست دارم .
-جون من یه بار …
 بر شیطون لعنت . دستمو گذاشتم لای پاش . یه نگام به در بود که اگه مادره اومد داخل یا دستمو بکشم یا به بهانه معاینه اونو حرکتش بدم .
 -این جوری دکتر ;
-پس چه جوری ..وووووییییی .. چرا شورتتو کشیدی پایین . ملافه  رو بکش روش .. -تو هم باید دستتو بذاری روش.
 -دختره پررو
 -این جوری نگو من دلم می گیره .
 -تو هم ما رو گیر آوردی شیما ..
 دستمو از زیر ملافه گذاشتم روی کس لخت و کوچولوش . دلش به همین خوش بود . آروم آروم ناله می کرد . دستاشو گذاشته بود رو سینه هاش و باهاش ور می رفت . این جور حرکاتش کیر منو شق کرده بود
 -شیما خیلی خیس کردی . از شورت و پیژامه هم می زنه بیرون ..
 شانس آوردم روپوش یا همون یونیفورم مخصوص تنم بود که شقی کیرمو نشون نمی داد . دستمو ول کردم .
 -باید برم .
-زود تر بیا
-قرصاتو بخور بازی در نیار …
-دکتر!
 -چیه ;
 لباشو گرد کرد و گفت دوستت دارم ..
می خواستم بگم منم دوستت دارم که دیدم جمله خطر ناکیه و دیگه نمیشه از دست این دختر در رفت .. هرجوری بود تا بعد از ظهر مشغول بودم و قبل از این که فیروزه بیاد سراغم زدم به چاک . می خواستم دور و بر خونه مژده سر و گوشی آب بدم ببینم چه خبره .. دلم پیشش بود . سگ ها امونمو بریده بودن .. در خونه بازشد . خانوم خوشگله پیداش شد ..
-تو این جا چیکار می کنی ;
-می خواستم ببینم کتاب جا نذاشتم ; …. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

دکمه بازگشت به بالا