یه تیکه آرامش
یه تیکه آرامش وسط صحرای دغدغه حکم شمش طلا برای یه گدای خانهبدوش رو داشت. برای سعید مقصود از یه تیکه آرامش “نفس” بود! وقتی خسته و بیرمق از بند کار آزاد میشد و نفس رو میدید اون موقع بود که یه نفس راحت میکشید و با خودش میگفت: آه آرامش، بالأخره یافتمت! بودن با دختری مثل نفس بهش اعتماد به نفس میداد و دلیل این اعتماد به نفس عشقی بود که نفس با هربار دیدن همدیگه به رگهای قلبش تزریق میکرد. از رفتار و گفتارش شیدایی تشعشع میکرد و سعید وقتی نجواهاش رو موقع عشقبازی میشنید حس میکرد روی تخت پادشاهی نشسته. صورت ملیحش در عین سادگی قشنگ بود. نه از اون زیباهای افسانهای اما برای سعید راضی کننده بود. در مقابل سعید اونقدر همه چی تموم بود که همیشه یه چشم نفس مراقبش بود، مبادا که کسی هوس بُر زدن شاهزاده سوار بر اسبشو کنه! سعید وقتی میدید با وجود مشکلات مالی فراوون نفس هنوز باهاش مونده بیشتر از قبل قدرشو میدونست. نفسی که نفسش به نفس سعید بند بود و اگه یه روز نمیدیدش روزش شب نمیشد، مثل حالا که سوار پراید اسقاتی سعید شد و با لبخند دستهاشو وا کرد. سعید در آغوشش کشید و لبخندش رو بوسید.
-عشق من چطوره؟
نفس خندید.
-چرا بد باشم؟ وقتی تو اینجایی.
سعید گفت:
-میدونی این حرفها تبعات داره؟
لب سرخ نفس بین دوندوناش اسیر شد و با لحن اغواگری جواب داد:
-من عاشق تبعاتشم.
سعید مکث کوتاهی کرد و گفت:
-ببین، خودت خواستی. مثل هر دفعه!
تنها خوبی پرایدِ داغون زیر پاش شیشههای دودیش بود. ماشین رو تو یه محله خلوت پارک کرد و خواست بچرخه سمت نفس اما نفس زودتر از اون خودشو کشوند سمتش و روی پاهاش نشست.
-حیف ماشین کوچیکه!
نفس باسنش رو روی پاهای سعید مالید.
-به جاش یه چیزی داره زیرم بزرگ میشه.
سعید با شهوت خیره چشمهاش شد. تو این سه سالی که از شروع رابطهاش با نفس میگذشت نفس ثابت کرده بود با هر برنامهای پایهست و به خاطر سعید هرکاری میکنه، ساده ترینش سکس تو ماشین بود! دستشو از زیر رون نفس رد کرد و سگک و دکمه شلوارشو باز کرد. آلتش نبض میزد و تشنه رسیدن به واژن نفس بود. واژنی که خودش بکارتش رو برداشته بود. آلتش رو در آورد و با دست چپ سر نفس رو خم کرد سمت خودش. لباش که قفل لبهای شیرینش شد با دست راست مشغول پایین کشیدن شلوار نفس شد. حالت سختی بود و باسن بزرگ نفس کارش رو سختتر کرده بود. بالاخره بعد از چند دقیقه تقلا شلوارش رو پایین داد، با دستهاش لمبرهای باسنش رو با شهوت چنگ زد و به دو طرف کشید. نفس اومی گفت و خودش رو بلند کرد. آلت سعید رو تو مشتش گرفت و با دست ديگه شورت بنفشش رو کنار داد. لبههای واژنش خیس خیس بود و نیازی به کار اضافه نبود. همزمان که مردونگی سفت و سخت سعید رو تو خودش حس میکرد آه غلیظی کشید و با لذت چشمهاش رو بست. چند لحظه بعد که براش عادی شد باسنش رو بلند کرد و با حرفهای گری خودش رو بالا و پایین کرد. سعید تشنه دیدن سینههاش بود اما حرکات سریع نفس اجازه نمیداد تکون بخوره. همیشه همین بود. اشتیاق نفس تو رابطه جنسی تحریکش میکرد و طاقتش طاق میشد. چند دقیقه بعد، چندتا آه بلند کشید و با تمام وجود تو واژنش ارضا شد. نفس داغی منی رو با لذت حس کرد و خودش رو کنار کشید. به سعید نگاه کرد که نفسنفس میزد و چشمهاش رو بسته بود. خندید. سعید گفت:
-خدا لعنتت کنه نفس! جون تو تنم نمیذاری.
خندهاش بلندتر شد و با دستمال کاغذی مشغول پاک کردن خودش شد.
-قرص داری؟
نفس جواب داد:
-آره، نگران نباش.
بارها و بارها از زبون نفس شنیده بود عاشق بچههاست و آرزوش این بود از سعید بچه داشته باشه. وفاداریش رو ثابت کرده بود اما پدر نفس مانع جلو رفتن سعید میشد. پدرش فرهنگی بود و برای اینکه تک دخترش رو عروس کنه توقعات بالایی داشت. توقعاتی که سعید قادر به تأمین اونها نبود. ماشین رو روشن کرد و تا شب با نفس مشغول گشت و گذار شد.
روز بعد به طلا و جواهرسازیش برگشت. علیرضا قیافه خستهاش رو دید و سعی کرد با شوخی سر حالش بیاره.
-هنوز سر صبحه اخوی! چرا انقدر خسته؟
سعید اما حوصله هیچی رو نداشت. هرکی اسم جواهرسازی رو میشنید فکر میکرد جیبشون پر پوله اما اصلا این طور نبود. علیرضا میگفت مشکل محل مغازهست که تو طبقه زیرزمینی یه پاساژ بود و توی دید نبود. پر بیراه هم نمیگفت اما اجاره یه مغازه تو یه محله خوب سرسام آور بود. با علیرضا تو دوران خدمت آشنا شد و از همون موقع رفیق بیچون و چرای هم شدند. به خصوص اینکه علیرضا برخلاف بقیه دوست و رفیقاش چهارچوبهای اخلاقی زیادی داشت و بیبند و بار نبود. برای هم مثل برادر بودند و سعید مثل جفت چشمهاش بهش اعتماد داشت اما شراکتشون تو این صنف بیشتر مایه ضرر بود تا پول پارو کردن. در حالی وضعیتشون اینجوری بود که سعید تشنه پیشرفت بود. دوست داشت شده حتی ره صد ساله رو یک شبه بره اما پول لعنتی رو داشته باشه.
روزها از پی هم میگذشت و شرایط فرقی نمیکرد. نفس بهش فشار میآورد تا برای خواستگاری اقدام کنه اما پدر نفس مال و منال خواستگار رو ملاک قرار میداد نه چیز دیگهای رو. اتفاق کلیدی زندگی سعید همین روزا رقم خورد؛ وقتی دم ظهر دختر خانومی پشت ویترین مغازه ایستاده و خیره به انگشترهای داخل ویترین بود و در این سمت نگاه سعید مات صورت دختر بود. طرهای از موهای طلاییش گوشه صورتش رو قاب گرفته بود و تنها ایرادی که به صورتش وارد بود بینی عملیش بود، هرچند حتی همون بینی تراش خورده در کنار باقی اجزای صورتش یه اثر هنری بینظیر، حتی بینظیرتر از جواهراتی که میساخت خلق کرده بود. یه زیبای افسانهای! دختر نگاه خیرهاش رو دید و در جواب لبخند زد. سعید با دیدن لبخندش حس کرد قلبش از کار افتاده. خیلی خوشگل بود. خودشو جمع و جور کرد و گفت: بفرمایید. چیزی مد نظر دارین؟
-انگشترهای قشنگی دارید. کار دست خودتونه؟
لعنتی حتی صدای دخترونهاشهم سعید رو از خود بیخود میکرد. از خودش پرسید این چه مرضیه که افتاده به جونش؟ جواب داد:
-بله، همهشو خودم ساختم.
اسمی از علیرضا نیاورد، دوست داشت توجه دختر رو جلب کنه.
-عالیه! چندتا رو پسند کردم اما انقدر قشنگن نمیدونم کدوم رو انتخاب کنم.
انگشترهای مدنظر دختر رو بیرون کشید و جلوش گذاشت: امتحان کنید، وقت زیاده!
دختر دوباره لبخند زد. رنگ موهاش با وجود پوست سفیدش جلب توجه میکرد. سعید با خودش فکر کرد واقعا موهاش طلاییه یا رنگ کرده؟ زیادی طبیعی به نظر میرسید. همون لحظه دختر گوشیشو از کیفش درآورد و تماس گرفت. چند دقیقه بعد مرد جا افتادهای وارد مغازه شد. سعید متوجه شد مرد پدر همون دخترهست و برای کمک بهش اومده. وقتی بیشتر شوکه شد که فهمید خود مردهم قبلا تو کار طلا فروشی بوده و تو این حرفه خیلی تجربه داره. دختر که حالا میدونست اسمش لادنه از طرحهای تو مغازهها راضی نبوده و درنهایت گذرش به اینجا میفته. انگار برای اولینبار تو این چندسال خوشبختی داشت بهش پا میداد. فکرهای شیطانی و سیاه روی وجدانش سایه انداخت. این فکرها وقتی ریشه دُووند و قلبش رو تیره کرد که پدر لادنهم از طرح جواهرهای توی ویترین به وجد اومد و چند بار پرسید:
-طرحهای قشنگیه، واقعا کار خودته؟
سعید سفره دلش رو باز کرد و گفت: همه اینا رو من ساختم اما متاسفانه کارها فروش خوبی نداره.
مرد نگاهی به مغازه انداخت و گفت: باید مغازتو عوض کنی جوون! اینجا بهترین و باکیفیتترین جنسم فروش نمیره.
-با کدوم پول حاجی؟
اینجا مرد سکوت کرد و جوابی نداد. سعید در پشتی مغازه رو باز کرد و کارگاه کوچیکش رو نشونشون داد. همزمان نگاهش به لادن بود و لادن از اینکه توجه سعید رو جلب کرده بود راضی. درنهایت یه انگشتر رو پسند کردند و مرد که اسمش سبحان بود کارتی رو سمتش گرفت.
-دوشنبه صبح بیا به این آدرس، باهات حرف دارم.
همین! هیچی درمورد جزئیات ملاقات نگفت. سعید کارت رو گرفت و سوال اضافه نپرسید. وقتی سبحان به اونها پشت کرد دست جنبوند و کارت مغازهاش رو برداشت، با خودکار قسمت شماره مغازه و علیرضا رو خط زد و شماره خودش رو باقی گذاشت. نامحسوس از بغل لادن رد شد و کارت رو تو کیفش انداخت. لادن متوجه حرکتش شد، لبخند زد و به همراه پدرش از مغازه خارج شد. سعید نفس عمیقی کشید و سعی کرد طرح چشمهای مظلوم نفس رو از تو ذهنش پاک کنه. علیرضا که برگشت از جریان امروز حرفی نزد.
روز بعد لادن باهاش تماس گرفت و این شد شروع رابطهشون. دوشنبه به آدرس مورد نظر رفت و از دم و دستگاهی که سبحان برای خودش دست و پا کرده بود زبونش بند اومد. سبحان اصلا نیازی به کار کردن نداشت. سه تا نمایشگاه ماشین تنها بخشی از ثروتش بود. مینشست تو خونه و ماه به ماه حساب بانکیش شارژ میشد. نشستن توی دفترش و سبحان بهش پیشنهاد همکاری داد. قرار بر این بود که یه مغازه تو یه جای مناسب و پر رفت و آمد براش دست و پا کنه و به جاش درصدی از فروش جنسها به سبحان برسه. روی هوا پیشنهاد رو زد و یه ساعت بعد موضوع رو با علیرضا در میون گذاشت. علیرضا راضی نبود و با اخم به سعید گوش میداد. سعید حرفی نزده بود اما خود علیرضا حس میکرد سعید از شراکتشون و اینکه با همکاری هم جواهرها رو طراحی میکردند با سبحان حرفی نزده و عملا اونو حذف کرده بود. در این صورت بیشتر نقش یه شاگرد ساده رو ایفا میکرد تا شریک و اکثر سود بدست اومده به سعید و سبحان میرسید. شراکت اصلی بین اون دوتا بود و حتی حق اعتراض نداشت. با این وجود اخمهاش رو باز کرد و با اصرار سعید پیشنهادش رو قبول کرد و معرفت به خرج داد. البته در کنارش سودی که از این کار میبرد به مراتب بیشتر از کار تو این پاساژ متروکه بود!
گذشت و گذشت و رابطه لادن و سعید جدیتر شد. علیرضا جریان بینشون رو فهمید و با عصبانیت گفت: پس نفس چی؟ اون بیچاره خبر داره؟
وقتی سعید گفت «نه» علیرضا مشتش رو بالا برد تا به صورت سعید بکوبه اما جلوی خودش رو گرفت. سعید حیرت زده از این واکنش عليرضا گفت: اصلا تو رو سننه؟ تو چیکارهای؟؟ ببینم نکنه با نفس سر و سری داری که اینجوری سنگشو به سینه میزنی؟
علیرضا با تاسف نگاهش کرد و گفت: خاک بر سر من که این همه سال نشناختمت. آخه نادون من اگه با نفس سَر و سِر داشتم که الان از بهم خوردن رابطهتون خوشحال بودم. حیف نفس، واقعا حیف نفس!
و بعد تفی جلوی پای رفیقش انداخت و از مغازه بیرون رفت. سعید پریشون و پشیمون رفت دنبالش اما علیرضا محلش نداد. گذاشت چند روزی بگذره تا حال علیرضا خوب شه و اون موقع دوباره باهاش حرف بزنه.
چند روز بعد سبحان از رابطه دخترش با سعید خبردار شد. سعید ترسید اما وقتی عکسالعمل بدی از جانبش ندید فهمید سبحان برخلاف پدر نفس روش نظر مثبت داره، به خصوص که لادن بهش پیغام داده بود: «بابام ناراحته که چرا رابطهمون مخفیانه بوده، میگه مرد و مردونه بیا جلو» سعید خوشحال شد و خیلی زود با سبحان برای قرار خواستگاری حرف زد. به نظر سبحان از زبر و زرنگیش و استعدادی که توی کارش داشت خوشش اومده بود و به عنوان یه داماد خوب روش حساب باز کرده بود. تا اینجا همه مسائل اوکی بود به جز یه چیز! مردد گوشی رو برداشت و شماره نفس رو گرفت. با شنیدن صدای گرمش پلکهاش رو بهم فشار داد و نفسش رو رها کرد.
-سلام عزیزم، چطوری؟
-خوبم، تو چطوری؟
-سعید حالت خوبه؟ صدات چرا اینجوریه؟
مکثی کرد و گفت: ببین نفس، باید یه موضوعی رو باهات در میون بذارم. تو این مدت خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که رابطه ما به جایی نمیرسه. با شرطهایی که پدر تو گذاشته شاید تو چهل سالگی بتونم بیام خواستگاریت، پس بهتره همین الان تمومش کنیم و…الو نفس؟ پشت خطی؟
صدای بهت زده نفس بعد از مکث طولانی به گوشش رسید: دا… داری…داری شوخی میکنی دیگه؟
آهی کشید و گفت: متاسفم ولی این به نفع هردومونه. باور کن برای منم سخته اما… .
صدای گریهای که از اون ور خط اومد باعث شد حرفشو قطع کنه. کمی صبر کرد و در نهایت با فحش زیر لبی که نمیدونست مخاطبش کیه تماس رو قطع کرد. خودش بهتر از هرکسی میدونست با خيانتش در حق نفس قصاوت به خرج داده بود اما برای پیشرفت تو زندگیش مجبور بود نفس رو قربانی کنه. داماد یکی مثل سبحان بودن باعث میشد بدون زحمت به جاهایی برسه که اگه با نفس میموند تا آخر عمر با سگ دو زدن تو حسرتشون میموند. قرار خواستگاری گذاشته شد و خیلی زود لادن و سعید نامزد هم شدند. تو این مدت سعید کدورتها بین خودش و علیرضا رو از بین برد و دوباره رفاقتشون رو از سر گرفتند.
چند ماه بعد کنار خیابون پشت فرمون بود و لادن کنارش نشسته بود. داشتند ساندویچ میخوردند و لادن با خنده میگفت: نمیدونم چرا هر وقت میرم لباس زیر بگیرم سایز اندامم سخت پیدا میشه! همیشه فروشندهها میگن قبل شما تموم کردیم… .
لادن اصلا دختر خجالتی نبود. اینو تو همون دورهای که باهم دوست بودند فهمیده بود اما حالا نه گوشش به حرفهای لادن بود و نه نگاه به دهنش میکرد. به جاش خیره به سینههای بزرگش بود که حتی از روی مانتوی زرد رنگش نسبت به سن نه چندان زیادی که داشت زیادی بزرگ بود و همیشه جلب توجه میکرد. چند باری لخت دیده بودشون اما لحظه شماری میکرد تا تو خونه خودشون از اندام ناب لادن کام بگیره. همونطور که لادن با خنده خاطرات خرید لباس زیرشو تعریف میکرد، سعید سرشو چرخوند و یک مرتبه نگاهش تو چشمهای مظلوم آشنایی قفل شد که با ناباوری خیره اونها بود. با بُهت زیر لب گفت: نفس… .
به وضوح خُرد شدن غرور نفس رو توی چشمهای پر از اشکش دید. تو اون لحظه وجود نفس از درون پژمرده شد و با صورتی که سیل اشک روش روون بود مسیری از خیابون شلوغ رو در پیش گرفت. سعید پیاده شد و رفت دنبالش اما دیر شده بود و اثری از نفس نبود. موهاشو چنگ زد و نالید: بخشکی شانس.
گند زده بود. دروغش برملا شده بود و خیانتش محرض. برگشت و توی ماشین نشست.
-کی بود این؟
به لادن که با اخم خیرهاش بود نگاه کرد. باید بهانهای پیدا میکرد اما یاد نگاه ناباور نفس که میافتاد قلبش درد میگرفت. نفس مظلوم…پوفی کشید و صادقانه گفت: قبل از تو با یکی دوست بودم، وقتی با تو وارد رابطه شدم باهاش بهم زدم اما نگفتم پای یه دختره دیگه وسطه. الان که منو و تو رو کنار هم دید برام بد شد.
لادن گفت:
-آهان! فکر کردم چه خبره، مهم نیست بابا!
انگار نه انگار احساس یه دختر به تاراج رفته بود. سعید از نگاه نفس به خوبی فهمید که تو این مدت عشقش به سعید رو تو دل زنده نگه داشته بود اما اتفاقی بود که افتاده بود و کاری از دست سعید بر نمیاومد. ماشین رو به راه انداخت و نفس رو برای همیشه پشت سر گذاشت.
روی ابرها سیر میکرد. پلههای ترقی رو دوتا یکی بالا میرفت و پیشرفت پشت پیشرفت دستاورد داماد سبحان بودن بود. سهسال از ازدواجش با لادن میگذشت و تو این مدت صاحب چندتا مغازه شده بود. زندگی به شکلی باورنکردنی به کامش بود، به ویژه که امشب سالگرد ازدواجشون بود. سال پیش اون بود که لادن رو سوپرایز کرد و امسال نوبت لادن بود! نکته منفی ماجرا این بود که لادن برخلاف بقیه زنها تاریخ مناسبتهارو یادش نمیموند و حتی امسال تولد جفتشون رو فراموش کرده بود. میترسید امشبهم اوضاع مثل روز تولدشون رقم بخوره. چندساعتی زودتر از همیشه برگشته بود خونه اما خسته بود. علیرضا جدیدا دل به کار نمیداد و زده بود به جاده بیخیالی، به خاطر همین سعید خیلی وقتها دست تنها بود. مثل امروز و چندماه گذشته که از نگاه علیرضا میخوند از کار کردن تو مغازه راضی نیست و این کارِ به نظر خودش کوچیک ارضاش نمیکنه، با این وجود کاری از دستش برنمیومد. وقتی وارد خونه شد همه چی سوت کور بود. نفس عمیقی کشید. پس واقعاً لادن سالگرد ازدواجشون رو فراموش کرده بود! حالا بهترین کار این بود بره دست لادن رو بگیره و باهم برن رستوران تا شبشون کامل شه. همینجوری تو فکر بود که گوشهاش تیز شد. با کنجکاوی به سمت اتاق قدم برداشت و هرچی نزدیکتر شد به نسبت سرعت قدمهاشم بیشتر شد. وقتی پشت در ایستاد اونجا بود که فهمید درست شنیده و صداها واقعیه. سراسیمه در رو یکضرب باز کرد و با دیدن صحنه مقابلش مثل برق زدهها خشک شد و نفسکشیدن از یادش رفت. لادن بدن لخت عرق کردهاش رو از روی علیرضا کنار کشید و علیرضا با رنگ پریده و دست و پای لرزون خیره سعید شد. چند ثانیه تو سکوت سنگین گذشت و بعد علیرضا خودشو تکون داد و شروع کرد به پوشیدن لباسهاش. لادن وحشت زده نگاهش میکرد و خودش…خودش هیچ حسی نداشت. تو دریای ناباوری شناور بود و وقتی حرکت علیرضا رو به سمت خودش دید حسهاش برگشت. علیرضا با یه تنه از جلوی در کنارش زد و لحظه آخر مچش اسیر دست سعید شد. چند لحظهای به صورت مات رفیقش که چندماهی بود با زنش میخوابید نگاه کرد و بعد با حرص و نفرت مشتش رو روی صورت سعید کوبید. همزمان با جیغ لادن سعید عقب عقب رفت و به پشت روی زمین افتاد. دنیا و متعلاقتش براش تیره و تار شد.
بیچارگی، بیآبرویی، فلاکت و درنهایت سقوط آزاد! خلاصه زندگی سعید تو این چهارماه بود. توی دادگاه نتونست خیانت لادن رو ثابت کنه و با این کار از چشم سبحان افتاد و حمایتش رو از دست داد. برای اثبات ادعاش مدرکی نداشت، علیرضا و لادن خیلی تر و تمیز کثافت کاری میکردند و هیچ ردی از خودشون به جا نذاشته بودند. خیلی زود از هم طلاق گرفتند و سعید تنهای تنها شد. لادن درخواست اعادهی حیثیت کرده بود و معلوم نبود این به بعد چی در انتظارشه. گول ظاهر رو خورده بود. علیرضا فقط فیلم بازی میکرد و از همون روزی که زیر نظر سبحان شروع به کار کردند، به خاطر از دست دادن جایگاهش از سعید کینه به دل گرفته بود. به همین سادگی این کینه تبدیل به یه انگیزه شد تا از پشت به سعید خنجر بزنه. اما هرچی فکر میکرد انگیزه لادن رو برای خیانت متوجه نمیشد. تو این دوسال مورد مشکوکی ازش ندیده بود و اونجا بود که فهمید تو این مدت برخلاف چیزی که فکر میکرده اصلا نتونسته لادن رو بشناسه. پول، خونه، ماشین، هنوز همه اینارو داشت. مبلغ سنگینی بابت مهریه داده بود اما اونقدر پول داشت که به هیچ جاش برنخورده بود. با همه اینا یه چیزی کم بود که باعث میشد ارزش همه اینا با باد هوا برابری کنه؛ آرامش! آرامش چیزی بود که سعید دیگه اونو نداشت. روزها مثل یه موش کور دنبال یه تیکه آرامش میگشت و آخر شب با دست خالی برمیگشت خونه. در نهایت یه روز به هدفش رسید و به خودش که اومد پشت تیر چراغ برق پنهان شده بود و نگاهش به نفس بود. جلوی در خونهاش تو پیاده رو ایستاده بود و با مردی بگو بخند میکرد که احتمالا همسرش بود. دوتا نوزاد تو بغلشون بود که به نظر دو قلو بودن. نه، اشتباه نکرده بود. آدرس رو درست اومده بود و صدای خنده آرامش درست از بیستمتر جلوتر میومد. داشت با نوزاد تو آغوشش بازی میکرد. گفته بود عاشق اینه از سعید بچه داشته باشه اما…آهی سوزناک و پر از حسرتهای کهنه از سینهاش خارج شد. نه اشتباه نکرده بود. آدرس رو درست اومده بود اما نه توی زمان مناسب! باید زودتر از اینها دست به کار میشد، خیلی زودتر. کارمای لعنتی کار خودشو کرده بود و آه نفس گریبان گیرش شده بود. سعید نادونی بود که با خیانت به نفس سنگی رو انداخته بود ته چاه که صدتا عاقل نمیتونستن درش بیارن. تاوان این ظلم این بود که با سر بیفته تو اون چاه و سرش به همون سنگی بخوره که خودش ته چاه انداخته بود. مصداق بارز جمله خودم کردم که لعنت بر خودم باد! با پاهای بیرمق به آرامشش پشت کرد و برای همیشه رفت. وقتی میرفت خودشم میدونست تا آخر عمر قراره حسرت یه تیکه آرامش رو تو سینهاش حس کنه.
پایان.
[داستان و تمامی شخصیتها ساخته ذهن نویسنده میباشد]نوشته: Constante