یادی از گذشته ای غمگین

سلام
دوستان میخوام ماجرایی رو تعریف کنم که شاید برای خیلی ها هم اتفاق افتاده باشه یا بعد این بیوفته …
دلم میخواد اگه کسی داستان رو خوند و توی موقعیت من بود اشتباهات منو تکرار نکنه … لازمه بگم داستان سکسی نیست .

بیست و یک سالم بود که با بهار اشنا شدم … ما توی سالنی تمرین میکردیم که یه جورایی سالن اموزش و پرورش بود و اولویت ثبت نام با دانش اموزان بود اما چون از سالها پیش اونجا فعالیت داشتیم بعد از اتمام دوران دانش اموزی من و یکی از صمیمی ترین دوستام به اسم جواد بیشتر تمریناتمون توی همون سالن بود و البته گاهی هم سالن های دیگه … این سالن روزهای زوج برای خانومها بود و روزهای فرد برای اقایون … طبقه ی بالا سالن کشتی و تکواندو بود و طبقه ی پایین سالن فوتسال و والیبال … چند وقتی بود یه دختری رو میدیدم که برادر کوچیکش رو واسه تمرین والیبال میاره سالن پایین و دوباره هم میاد دنبالش … خلاصه کنم بعد مدتی رابطه ی من و ایشون شروع شد 18 سالش بود انصافا خیلی خوشگل بود … خوش اندام و همه چی تموم … حقیقتش هیچوقت فکر نمیکردم همچین دختری دوستم داشته باشه و رابطه ی عاشقانه داشته باشیم … من بخاطر ورزش از دوران کودکی خیلی چهره خوشگل یا بهتر بگم دختر پسندی نداشتم … گوش های شکسته و گونه ی بیرون زده و صورتی که همیشه یا ابروش شکسته یا زیر چشمش کبوده … سه سال با هم دوست بودیم توی این سه سال اتفاقات تلخ و شیرین زیادی رو با هم تجربه کردیم از موفقیت های ورزشی تا اتفاقات تحصیلی و … بهار هم کم کم علاقمند به ورزش شده بود والیبال بازی میکرد با اینکه قدش 170 بود ولی وسط گیر فوق العاده ای بود همینطور یه لیبروی خیلی خوب … تقریبا خیلی ها از ارتباط ما با خبر بودن از جمله مادرش و خواهراش و همینوطور مادر من … بهار دو تا خواهر بزرگ داشت که متاهل بودن و یه برادر کوچیگتر … ما خونواده ی سنتی ای هستیم و بخصوص مادرم خیلی پایبند به اصول و قواعد دین و نماز و روزه هست . خودمم از بچگی توی همین شرایط بزرگ شدم همیشه محرم ها تکیه دار بودیم اما با وجود این جو من بهار رو به مادرم معرفی کرده بودم خیلی وقت ها وقتی مادرم خونه بود بهار برای ناهار میومد خونمون … حقیقتش هیچ رابطه ی سکسی خاصی بینمون نبود جز همون محبت کردن های جنسی مثل بوسیدن ها و … خیلی دوستش داشتم و کاملن وابسته و عاشقش بودم اونم همین شرایط رو داشت اما بعد گذشتن 3 سال چند باری رفتار متفاوت ازش دیدم اما به خودم میگفتم چیزی نیست خودمو توجیه میکردم که خسته هست یا طبیعیه و … اما اون روز به روز انگار بی تفاوت تر میشد … کم کم اخلاقش تا حدی عوض شده بود … با تموم خوشگلیش قبلن واقعا دختر پاک و معصومی بود اما این اواخر اخلاقش عوض شده بود خیلی چیزها میگفت خیلی کارها میکرد … با من که نمیتونست بد صحبت کنه ولی یه روزی تلفنی صحبت میکردیم دوستش اومد پیشش وقتی با هم خوش و بش میکردن با سه چهارتا لحن مث جنده خانوم و اشغال و … صحبت کردن که خیلی ناراحت شدم ولی به روش نیاوردم … بهار واسه من یه دوست یا جی اف نبود من واقعا میخواستمش دلم میخواست یه عمر پاش بمونم واسه همین برام خیلی مهم بود خوب بودنش … کم کم شرایط جوری شد که خیلی وقتها زنگ میزدم بهش و پشت خطش میموندم ازش سوال میکردم میگفت خواهرمه یا دوستم بود من حقیقتش چیزی نمیگفتم نمیخواستم احساس محدودیت کنه یا فکر کنه من بد بینم اما هر روز بدتر میشد چند باری خواستم به مادرش بگم با اینکه من رابطم با مادرش خیلی خوب بود و همیشه پسرم صدام میکرد و خیلی روی حرفم حساب میکرد اما منصرف شدم چون فکر میکردم مشکل باید بین خودمون حل بشه … معمولن هر یک ساعت از هم خبر داشتیم که کجایی ؟ چیکار میکنی ؟ و در اخر مواظب خودت باش تا یک ساعت دیگه … یه روز بهم زنگ زد گفت دارم میرم جایی نمیتونم جواب بدم پرسیدم کجا ؟ جنجال درست کرد و دعوا راه انداخت و قطع کرد و رفت خیلی تماس گرفتم ولی قطع میکرد اخرشم گوشیش خاموش شد نمیدونم شارژ تموم کرد یا خودش خاموش کرد اعصابم ریخته بود بهم با مشت میزدم به دیوار راه میرفتم و عصبی بودم تا اینکه ساعت 9 شب گوشیش روشن شد و پیامی که بهش داده بودم سند شد زنگ زدم ج داد صدای بیرون و ماشین میومد معلوم بود بیرونه گفتم کجایی گفت دارم میرم خونه پرسیدم کجا بودی گفت پیش دوستم پرسیدم دوستت کیه گفت نمیشناسی … گفتم چرا خب جواب منو ندادی ؟ گفت اخه اون از رابطه ی من و تو خبر نداره … تعجب کردم گفتم چرا نباید خبر داشته باشه حرفمم منظقی بود ولی طفره میرفت … دلم نمیخواست بد بین بشم . این اتفاق چند بار دیگه رخ داد … رفتاراش سرد شده بود نوع لباس پوشیدنش هر روز داشت بدتر و بدتر میشد … دعواهامون بیشتر میشد یه روزی شاکی شدم گفتم ببین بهار حوصله اینکه به زور نگهت دارم رو ندارم تو دیگه ادم سابق نیستی من از زندگیت میرم … در حقیقت واقعا نمیتونستم اینکار رو کنم فقط میخواستم رفتار اونو ببینم . 5 روز گذشت زنگ زد شروع کرد به غیر مستقیم التماس کردن میگفت 5 روزه نشستم کنج خونه دوستت دارم بدون تو نمیتونم و … دوباره برگشتیم یک ماه همه چیز خوب بود تا بازم شروع شد احساس میکردم یه خط دیگه هم خریده گاهی داشتیم صحبت میکردیم صدای زنگ خوردن گوشی میومد و ازش میپرسیدم میگفت نه گوشی من نیست و … جواب اس های منو دیر میداد و متاسفانه منم دیگه واقعا بد بین شده بودم حتی گاهی بی جهت بهش گیر میدادم … یه روز شوخی شوخی گفت یکی توی خیابون افتاده بود دنبالم گفتم تو چیکار کردی گفت هیچی محل ندادم تا دو ساعت دنبالم اومد و ادامه داد خوشگلم بود … اینو که گفت شاکی شدم دعوامون شد و توی عصبانیت خیلی حرفها زد میگفت همه دوستام هرکاری میخوان میکنن نامزد دارن ولی با ده نفر دیگه بیرون میرن … گفتم بهار من اخلاقم فرق میکنه … هیچوقت جلوش فحش نمیدادم ولی اون روز عصبی شدم گفتم بهار گوشتو باز کن من اخلاقم با اون بچه کونی هایی که میبینی فرق داره من خودم نگاه هیچ دختری نمیکنم دلم میخواد طرفمم اینجوری باشه … گفتم ببین تفریح میخوای گفتن و خندیدن میخوای هرچی میخوای ، سفر میخوای من هستم کنارتم ولی قرار نیست تفریحاتت با یه مشت ادم چشم چرون لاشی باشه … میخوای بری پارک والیبال بازی کنی منم میام که کسی تخم نکنه چپ نگاهت کنه صدام رفت بالا و میدونست شاکی بشم کسی جلودارم نیست ساکت شد چند دقیقه گذشت و اشکاش روی گونه هاش جاری شدن … منم واقعا طاقت اشکاش رو نداشتم … گفتم ببین بهار من دوستت دارم به جون مادرم که میدونی واسم عزیزه به جون خودت که همه دنیامی واسه خاطر خودت میگم … نمیخوام بازیت بدن و ازت سو استفاده کنن … نمیخوام ازم بگیرنت … نمیخوام چهارتا هرزه دوربرت باشن … گفت بخدا حسین من دوستت دارم بهت خیانت نمیکنم چرا تو باهام اینجوری میکنی ؟ منم میخوام با دوستام برم بیرون تو که بیشتر اوقات یا سر تمرینی یا سرکار … گفتم بهار یخورده صبر کن اینقدر اذیت نکن من کلی وزن کم کردم سه ماه دیگه انتخابی دارم جای اینکه بهم ارامش بدی داری اذیتم میکنی و … نگاهم کرد گفت هرچی تو بگی بخدا دیگه اذیت نمیکنم … دوباره اشتی کردیم و دو ماهی تقریبا همه چیز خوب بود هرجا میرفت بهم میگفت … بهش گفته بودم هرجا میری نمیخوام ازم اجازه بگیری فقط قبل رفتنت بهم بگو و وقتی هم بر میگردی بهم بگو حتی اگه سر تمرین بودم جوابتو ندادم تو طبق روال پیام رو بده … از اونجایی هم که بهش اعتماد داشتم و خودشم میدونست میتونم از مادرش بپرس کجا رفته کی رفته و کی اومده میدونستم دروغ نمیگه … بعد دو ماه باز لجبازیاش شروع شد باز بی خبر غیبش زدن ها شروع شد بهونه گیر شده بود … یه روز توی خیابون بودم یه جنسیس رو پشت چراغ قرمز دیدم که حس کردم بهار توش بود با یه پسر دیگه … دو سه روزی بود اخرین دنده سمت راستم شکسته بود و چسب زفت زده بودم که دنده رو بکشه بیرون … خواستم برسم به ماشین اما نمیتونستم سریع بدوم خلاصه ماشینه رفت و من موندم توی شک که خودش بود ؟ نبود ؟ با هیچکس هم نمیتونستم مشورت کنم نه اهلش بودم نه اینکه میتونستم اعتماد کنم . اخرش با همون دوستم جواد که در جریان اشناییمون و این سالها بود صحبت کردم گفتم میخوام چند روز بهار رو تعقیب کنم تا چیزی بهم ثابت نشه نمیتونم بزارمش کنار اینجوری هم هیچکاری نمیتونم بکنم … انصافا دمش گرم گفت من پایه ام برای هر کاری که بخوای بکنی … جواد یه پولسار داشت از اونجایی هم که مث چشمام به مردونگی و معرفتش اعتماد داشتم سپردم وقتی خبرش کردم بره جلوی خونه بهار و پشت سرش بره ببینه کجا میره هر چیز خاصی دید سریع خبرم کنه … فرداش بهار بهم پیام داد که میرم پیش دختر خالم منم به جواد خبر دادم که پشت سرش برو … جواد رفت چند ساعتی گذشت بهار پیام داد برگشتم خونه جوادم زنگ زد گفت پشت سرش رفته و مشکلی نبود تموم مدت با یه دختر دیگه بودن … دو سه روزی گذشت و با خودم میگفتم من بد بین شدم تا اینکه بهار بهم پیام داد با زهرا یکی از دوستاش میرن بیرون واسه خرید من جواد رو خبر کردم پشت سرشون بره فکر میکردم اینبار هم جواد میزنگه میگه مشکلی نبود ولی تقریبا 20 دقیقه بعد جواد زنگ زد گفت بهار سوار یه جنسیس زرد شد … انگار برق گرفته بودتم یاد اون روز و همون جنسیسی که دیده بودم افتادم … گفتم جواد گمش نکنی هرجا میرید بگو کجایین منم دارم میام … خلاصه کنم من راه افتادم تا اینکه یخورده گذشت جواد خبر داد رفتن داخل یه کافی شاپ … خودمو رسوندم جواد گفت رفتن داخل یه ربعی میشه … دیگه هیچی دست خودم نبود نمیدونستم چیکار میکنم با اینکه دندم درد میکرد و تموم سینم و پشتم با جسب بسته بود رفتم داخل کافی شاپ سر چرخوندم دیدم بهار با یه پسری نشسته دستاشون روی میزه و پسره دستشو گذاشته روی دست بهار … دیگه هیچی نفهمیدم رفتم سمت بهار نگاهش به من افتاد قبل اینکه کاری کنه و چیزی بگه رسیدم به میزشون … از پشت سر با تموم قدرت بی هوا گذاشتم زیر گوش پسره کل کافی شاپ متوجه ماجرا شدن … اومدم یکی هم بزارم زیر گوش بهار که پسره بلند شد قد و هیکل خوبی داشت یه مشت پرت کرد جاخالی دادم … اونو زده بودم الان فقط میخواستم یکی زیر گوش بهار بزارم و برم که واسه همیشه رفته باشم ولی پسره دوباره دستشو پرت کرد دست خودم نبود مچ دستشو گرفتم و چرخیدم داخل بدنش برای کول انداز با تموم قدرت کشیدم با وجود اینکه وزنش سنگین بود خودمو سرپا نگه داشتم که روی هوا بدنش بچرخه و با سر زمین نیاد به پشت خورد زمین و به خودش پیچید وقتی چشم چرخوندم دنبال بهار دیدم کل کافی شاپ دارن نگاهمون میکنن توی یه نگاه جواد رو هم دیدم و بعد نگاهم به بهار افتاد التماس میکرد تور خدا حسین تور خدا بزار توضیح میدم یه جورایی زار میزد و خودش عقب نگه داشت بود میگفت حسین تور خدا زشته بزار بریم بیرون هرچی توبگی قبوله … دست بلند کردم بزنم زیر گوشش یاد مادرش افتادم که خیلی خانوم بود یه لحظه حس کردم فردا روز میشنوه حسین جلوی همه زده زیر گوش دخترم و هرچند بهار ارزش زدن هم دیگه نداشت اومدم سمت درب گفتم جواد بریم … اون شب حالم خیلی بد بود تا صبح خونه نرفتم دمش گرم جواد که تا صبح کنارم موند رفتیم یه جایی نشستیم جواد یه اتیش روشن کرد تا صبح شد … صبح اومدم خونه چند ساعتی خوابیدم که مادرم بیدارم کرد گفت چیکار کردی حسین ؟ دیدم با مامور اومدن جلوی خونه … ظاهرن طرف ادم با نفوذ و اقازاده ای بوده از طرفی هم گفته بودن من فصد خفت گیری داشتم خلاصه بازداشت شدم اقاجونم اومد پیگیر شد چند دقیقه با خودم تونست صحبت کنه ماجرا رو گفتم خدا رحمتش کنه گفت شیری که خوردی حلالت من تا اخرش پشتت میمونم ناراحت نباش … برگه زندان صادر کردن که اقاجون قبل از پایان وقت اداری سند خونه رو اورد و هر طور بود به قید وثیقه ازاد شدم … فهمیدم ظاهرن پسره دو تا از مهره های کمرش شکسته … روز دادگاهی وارد اتاق قاضی که شدم یه نگاه به گوشام کرد گفت چیه زور توی بازوت جمع شده بوده ؟؟ گفتم اقای قاضی اجازه بدین توضیح میدم ماجرا رو واسش گفتم و توضیح دادم من نه اهل شر و شرارت هستم و زورمونم جای دیگه واسمون کارایی داره توضیح دادم که بخاطر همین ماجرا مسابقات انتخابی رو شرکت نکردم و … قاضی حکم به دیه داد نمیدونم چطور محاسبه کردن که 18 میلیون دیه شد سال 87 … اقاجونم یه پرشیا داشت که فروختم و با یخورده هم اینور و اونور دیه رو دادم … اومدم خونه و روال عادی زندگی شروع شد یه وقتایی دلتنگ گذشته میشدم ولی دیگه از بهار متنفر بودم … وقتی اقاجونم رو پیاده میدیدم و با خودم میگفتم بخاطر من ماشین زیر پاش رو فروخت له میشدم شرمنده میشدم … مادر بهار یه روزی زنگ زد خونمون گفت بیا میخوام ببینمت گفتم نمیتونم بیام … دوباره دو هفته دیگه زنگ زد به مادرم اصرار کرده بود تا اینکه گفتم به شرط نبودن بهار میام . خیلی بهم گفت بهار اشتباه کرده ببخشش الان مدتهاست زندگی نداره کارش به روانشناس کشیده میشینه خونه نه کلاس میره نه هیچ جای دیگه همینجور که با بغض صحبت میکرد گفت من ارزو داشتم تو دامادم باشی منم گفتم ارزو داشتم شما مادر خانومم باشی من بهار رو بخشیدم ولی دیگه کنارش ارامش ندارم ما دیگه بدرد هم نمیخوریم … خیلی خانوم ماهی بود گفت بیا با بهار صحبت کن داره نابود میشه … گفتم ببخشین نمیتونم … گفت دیگه مادرجون صدام نمیکنی ؟ سرمو انداختم پایین … خدافظی کردم و اومدم بیرون … دیگه نه حوصله ی تمرین بود و نه حوصله ی هیچ کار دیگه ای … چند ماه که گذشت بهار شروع به پیام دادن کرد هیچ چیز خاصی نمیگفت فقط سر هر مناسب یه پیام میداد و منم جوابی نمیدادم یکسالی گذشت و خطمو عوض کردم . ابان سال 90 پدرم فوت شد … هیچوقت اون جملش رو توی بازداشتگاه یادم نمیره که گفت من تا اخرش پشتت میمونم … موقع خاک سپاری ذکر لبم فقط این بود اقاجون شرمنده ام بخدا شرمنده ام … کاش وقتی زنده بود و عین کوه پشتم موند اینها رو بهش میگفتم . حالا یاد گرفتم تنها زندگی کنم بدون دلبستگی به دختر هایی که وقتی خیالشون راحت بشه تو رو دارن کم کم تنوع طلبیشون گل میکنه … یاد گرفتم عصبانیتم رو اگر کنترل نکنم تحت هر شرایطی این منم که باز ضرر میکنم … یاد گرفتم تموم دوستت دارم ها و کنارت میمونم های جنس مخالف چه پسر چه دختر دروغه اونی که کنارت و پشتت میمونه پدرت و مادرت هستن … پوزش اگه طولانی شد اگه باب میلتون نبود … این تجربه ی زندگیه من بود که چند روز پیش بابت سرچ موضوعی با اینجا اشنا شدم دلم خواست توی یه غروب پاییزی که یاد گذشته ها و یاد پدرم دلمو پُر غصه کرده واستون بنویسم .

دکمه بازگشت به بالا