گناه عشق 40

چند روز بعد دو سه روزی رو تعطیل عمومی بود و یکی دوروزی رو هم خود نوشین درس نداشت … نلی حساب و کتاب همه اینا رو داشت . به ناصر گفت که اگه یه بر نامه ای بچینه و با هم برن سفر خیلی خوبه . چهار نفری برن یه ماه عسل کوچولو . -نلی مثل این که تو یه چیزیت میشه ها . الان این وقت سال وسط پاییز کجا راه بیفتیم بریم . -میریم شمال یا میریم مشهد .. یه جایی میریم دیگه -بریم شمال فقط دریا رو ببینیم ;/; -خب ما که دیگه بچه نیستیم حتما باید تنی به آب بزنیم . -ولی من تا آب تنی نکنم بهم مزه نمیده . -ناصر بیا بریم خیلی حال میده . می تونیم با هم صفا کنیم . -ببینم نکنه می خوای اون شوهر نسناس خودت رو با زن ما جور کنی . پسر دایی با دختر عمه رو . -چه اشکالی داره ! نلی این حرفو به شوخی گفته بود ولی طوری رگهای گردن ناصر متورم شده خونش به جوش اومده بود که یه لحظه کف دستشو گذاشت رو گردن نلی و خواست خشمشو نشون بده -ناصر .. این حرکتت چه معنی داره ! تو طاقت شوخی رو نداری ; چرا با هام این طور بر خورد می کنی . ;/; من مثلا عشق تو هستم . می خواست بگه اگه زنتو دوست داری پس چرا میای طرف من .. دید که بیان این حرف به ضرر خودشه . فقط جز سلاح گریستن اسلحه دیگه ای نداشت . -خیلی دیوونه ای نلی -من دیوونه توام . -الان این وقت سال کجا بریم . چه جوری با هم باشیم . ما دو تا دو نفریم . آخه من و تو کی می تونیم با هم بریم بگردیم . سوتی میدیم تابلو میشیم . -من لذت می برم سر نیما کلاه میذارم . کیف می کنم . یه حس خوبی به منم دست میده . نمی دونم چرا . با این که همه جوره باهام راه اومده ولی شاید به همون اندازه که حس می کنم نوشین بین ما فاصله میندازه نیما هم همون اثرو داره . نلی اینو از ته دلش می گفت . چون به خوبی می تونست حسادت رو در وجود ناصر حس کنه . این حسادت زمانی به اوجش می رسید که ناصر و نلی کاملا برهنه در آغوش هم قرارمی گرفتند . نلی می تونست خشم ناصر رو حس کنه . می خواست بهش بگه که این تو بودی که به من گفتی که ازدواج کنم ولی جراتشو نداشت . از ناصر حساب می برد . با این که عشقش نسبت به اون مهربون بود ولی از این که خودشو در سایه اون حساب کنه لذت می برد . حلاصه پسر دایی ها و دختر عمه ها خواستند که به یک سفر چند روزه برن . اولش قرار بود که هر دو زوج با ماشینای خودشون برن . ولی بعد تصمیم گرفتن که با کامری ناصر برن و بی خود دو تا ماشینو یدک نکشند . نلی تمام راه رو هیجان زده بود . جالب اینجا بود که اونی که قسمت جلو کنار راننده می نشست هر یکی دو ساعت جاش عوض می شد البته ناصر با این که دلش می خواست نلی پیشش بشینه ولی از این که نیما و نوشین رو کنار هم قرار بده ناراحت بود . حتی وقتی که جایی پیاده شده می خواستن یه چیزی بخورن ناصر از این که بخواد بره پیش دخترعمه اش و نیما از این فرصت استفاده کرده خودشو نزدیک کنه به نوشین نگران بود . نلی هم که می دونست این جوریه دیگه اصراری برای این نداشت که پیش پسردایی اش بشینه .. در یکی از شهر های شمال و در حاشیه جاده و فضایی سبز عشقشون کشید که واسه ناهار سفره ای پهن کرده روی زمین بشینن . فضای دشت و جلگه ای زیبا و سر سبزی بر اون منطقه حاکم بود . نلی همش دور و بر ناصر می پلکید . وقت کشیدن غذا اول هوای اونو داشت . بیش از بقیه به اون توجه می کرد .. نیما : می بینم هنوز هوای داداش ناصر رو داری . نوشین : خیلی خوشحال میشم از این که می بینم هنوز این دو تا رابطه شون با هم خیلی صمیمی و خواهر برادرانه هست .. نیما از این که زنش به جای این که اول هوای اونو داشته باشه به پسر دایی اش توجه می کرد خیلی ناراحت بود . راستش بار ها پیش اومده بود که شاهد رابطه صمیمانه اونا باشه ولی هر بار به نوعی خودشو با این فکر که این عادتی از گذشته هاست مشغول کرده بود ولی اون روز و در اون  دقایق حس کرد که دیگه داره از این وضع خسته میشه . اون انتظاری رو که از زندگی داشت تامین نشده بود . انگاری نلی حواسش به زندگی نبود .ناصر یه نگاهی به دختر عمه اش انداخت و یه اشاره ای هم بهش زد و اون حساب کار دستش اومد که باید سیاست خودشو کاملا حفظ کنه .. … ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

دکمه بازگشت به بالا