کیانا دختر عموی سکسی

سلام دوستان میخوام براتون یک خاطره تلخی که بعد از چند وقت شیرین شد رو بنویسم یک مقدار طولانی ولی ارزش خوندن داره
این داستان مربوط به ۵ سال پیش که من (محمد رضا )۲۲ سلام بود دختر عموم (کیانا)۲۵ سالش
ما ساکن سعادت اباد تهران بودیم و خانواده عموم توی اپارتمان مادر بزرگم تو پاسداران زندگی میکردند
من و دختر عموم تا اون روز کاملا مثل یک خواهر برادر بودیم با هم بیرون میرفتیم شب ها خونه هم میخوابیدیم و … کارایی که خواهر برادر های عادی با هم میکنن
هفته دوم اذر بود که عموم و زن عموم با پدر مادر من رفتن شمال ویلای ما برای تفریح و من شب رفته بودم خومه مادر بزرگم .
ظهر بود که مادر بزرگم کلید خونه عموم رو داد به من و گفت برو برام پیاز بیار میخوام غدا درست کنم . گفتم مگه دختر عمو خونه نیست گفت نه رفته دانشگاه .
رفتم طبقه بالا که دیدم در روی هم و کامل بسته نشده گفتم شاید دختر عموم یادش رفته درب رو ببنده رفتم تو که دیدم دختر عموم لخته و دست و پاش و دهنش بسته س و داره گریه میکنه
رفتم براش لباس اوردم و دست و پاش رو باز کردم و پرسیدم چی شده ؟چرا اینطوری بودی تو ؟مگه الان نباید دانشگاه باشی؟
گفت در خونه رو باز کردم برم که یک دفعه دو تا مرد اومدن تو و بعد از اینکه کلی من رو زدن بهم
دیگه چیزی نگفت هر پرسیدم فقط گریه میکرد .
من چون داشتم روانشاسی میخوندم فهمیدم چی شده و باهاش صحبت کردم و ارومش کردم برای مادر بزرگ م پیاز بردم و بدون ایکنه چیزی بهش بگم با دختر عموم رفتیم اداره پلیس و اونجا به خاطر شهرت جفتمون که یکی بود خودم رو برادرش معرفی کردم بعد از اینکه کار های پزشک قانونی انجام شد رفتیم برای چهره نگاری
دوست صمیمی من که فرمانده کل اون اداره بود تو تمام مراحل ثبت شکایت همراه ما بود
یک هفته گذشت دوستم به من تلفن زد که بیاین اون دونفر رو پیدا کردیم با دخخر عمون رفتیم و دختر عموم تایید کرد که همون دو نفر بودم
شب همون روز پدر مادر و عمو و زن عموم از شمال برگشتن من شب رو خونه مادر بزرگم موندم تا با عموم و زن عموم در مورد اون موضوع صحبت کن و بهشون بگم چه اتفاقی افتاده
برای عموم و زن عموم ماجرا رو تعریف کردیم و تمام مدارک پزشکی و ثبت شکایت رو بهشون نشون دادم هیچی نگفتن و دختر عموم سریع دویید رفت تو اتاق فهمیدم که دوباره رفته گریه کنه به عموم گفتم من میرم پیش کیانا
رفتم تو اتاق داشت مثل ابر بهار گریه میکرد بغلش کردم و شروع کردم به ناز کردن صورتش و دلداری دادن بهش بعد از حدود دو ساعت اروم شد و بهش قرص های ارام بخشی که دکتر داده بود دادم و خوابید
از اتاق اومد بیرون و دیدم هنوز عموم بیداره و فقط داره برگه ها رو میخونه
رفتم پیشش و بهش گفتم عمو باید بیشتر هواستون به کیانا باشه الان تو بد دوره روانی ممکنه حتی فکر به خود کشی بکنه
عموم با س
صدایی که بغض زیادی توش بود گفت چکار میتونم بکنم برای دخترک بیچارم که تو این سن دختر بودنش رو از دست داده
کمی با عموم صحبت کردم و بهش گفتم تو این مدت یک مقدار بیشتر باهاش بیرون و تفریح مسافرت میریم و میرم تا از ذهنش پاک بشه
عموم گفت دستت درد نکنه خیلی زحمت کشیدی تو این چند روز گفتم نه عمو جان وظیفم بود
نزدیک به دو ماه بود که هر روز با کیانا بیرون بودم یا با اکیپ دوستانه بیرون بودیم
یک روز که ناهار با کیانا رفتیم خونه ما (این رو هم اضافه کنم که هیچ کس به جز من کیانا و عموم و زن عموم از این اتفاق خبر نداشت)
که بعد از سلام و اجوال پرسی مادر پرسید خبری گفتم چرا با چشم یه اشاره به کیانا کرد و گفت خیلی بیشتر از قبل با همین نکنه خواهر بردار کودکی عاشق هم شدن و من قرار خوشگل ترین عروس خانواده رو داشته باشم که یک دفعه اشک تو چشمای کینا حلقه شد به سمت اتاق من دویید مادرم پرسید چی شده گفتم بعدا برات میگم
زود فتم تو اتاق پیش کیانا و ارومش کردم
که خودش بهم گفت بهتره به زن عموم هم بگیم چی شده که یه وقت فکر نکنه بینمون خبری
بهش گفتم باشه منتهی میخوای خودت بهش بگی یا من بهش یگم وقتی نبودی بود گفت نه همین الان بریم بهش بگیم
اومدیم تو حال و کیانا همه چیز رو به مادرم گفت
مادرم هم کلی دلداریش داد
دو سه روز بود که کیانا با خانوده مادرش رفته بود مسافرت که من به طور خیلی عجیبی دلم دلم براش تنگ شده قبلا هیچ وقت همچین حسی نداشتم تو نبود کسی حتی خود کیانا
بعد از یک هفته که بر گشتن من سریع رفتن خونشون و نکته حالب این بود که کیانا تا من رو دید سریع من رو محکم بغل کرد کاری که تا به حال انجام نداده بود شب خونشون موندم اما از شدت فکر رد خیال خوابم نمیبرد
داشتم با خودم فکر میکردم که نکنه اون هم مثل من همون حس عجیب رو داره و …‌…
دو سه روز گذشت بود ک هکینا به من زنگ زد و بعد از کلی صحبت برای اولین بار تو این چند سال گفت میای بریم شمال
بهش گفتم بهت خبر میدم و گوشی قطع کردم
کاملا هنگ کرده بودم که چه اتفهقی داره میوفته مغز تند تند میگفت واد فاک
بهش گفتن من تا اخر هفنه امتحان دارم بزار هفته بعد بریم قبول کرد
روز چهار شنبه بود که نهار خونه مادر یزرگم دعوت بودیم سر سفره که کنار من نشست و شروع کردیم به غذا خوردن داشتم غذا می خوردم که یک دفعه حس کردم داره تو گوشم میگخ عشقم یکم نوشابه برام میریزی ۱۱براش نوشابه ریختم و چیزی نگفتم و حس کردم که من اشتباه شنیدم چون خیلی اروم گفت
بعد از ناهار صدام کرد و گفت میتونی من رو تا خونه دوستم ببری میخوایم با هم بریم خرید گفتم باشه میخوای لباس بخری؟
گفت اره
پرسیدم مگه مراسمی تو این مدت داریم؟؟(چون هفته قبلش باهم رفتیم کلی لباس خرید)
گفت نه یک سری لباس دیگه میخوام بخرم رسوندمش در خونه دوستش ب بهش گفتم پول که نمیخوای گفت نه .وقتی از ماشین پیاده شد دوباره گفت عشقم مراقب خودت باش
منم بهش گفتن تو هم همینطور .
روز یکشنبه بود که بهش زنگ زدم گفتم کیانا من امتحانام تمون شده به کیا زنگ بزنم بریم شمال که گفت نمیخواد خودم زنگ میزنم لوک ویلا رو ه مبراشون میفرستم خودشون بیان فعلا من و خودت امروز بریم
ساعت چهار رفتیم سمت چالوس تو تمام مسیر کیانا سرش رو شونه من بود و اهنگ های عاشقانه میزاشت
تقریبا بعد از سه ساعت رسیدیم نمک اب رود و رفتیم تو ویلا
من طبق عادتی نه داشتم بعد از خالی کردم ماشین و چیدن وسایل تو ویلا رفتم تو استخر که دیدم ویانا هم بعد از تقریبا ۱۰ دقیقه با یه لگ و یه استین حلقه ای ست صورتی اومد تو محیط استخر
ازش پرسیدم میخوای اینطوری بیای تو اب که گفت نه فقط اومدم عشقم و نگاه کنم بهش گفت مچه خبر شده تتد تند داری من رو عشقم صدا میکنی و اهنگ های عاشقونه گوش میدی
گفت هیچی
بعد ازش پرسیدم به کیا زنگ ردی و کی میرسن ؟
گفت هیچ کس فقط من عشقم اینجاییم بسه دیگه نیست
چشمام گرد شده بود هیچ وقت دو نفری شمال نرفته بودیم
بعد پرسید شراب یا تکیلا (چون تو ویلا یه بار داریم از انواع مشروب ها و قبلا هم با هم مشروب و … خورده بودیم )
بهش گفتم هیچکدوم اول شام بعد خواب بعد از نیم ساعت از استخر اومدم بیرون دوش گرفتم و غذا سفارش دادم
غذا که خوردیم رفتم بخوابم که دیدم اومد تو اتاق پیش من اولش فکر کردم کارم داره و بعد که دیدم اومد تو تخت فهمیدم میخواد پیش من بخوابه
خوایدیم صبح حدود ساعت ۸ بیدار شدم دیدم نیست ترسیدم و با خودم گفتم دیدی با تو اومد مسافرت الان اگه بلایی سرش بیاد میخوای چی جواب بدی و جواب دل خودتو چی
که دیدم داره صدام میزنه خیلام راحت شد رفتم دیدم صبحونه درست کرده به چه خوشکلی بزرگی
صبحونه رو که خوریدم گفت بریم لب ساحل قدم بزنیم رفتیم و برای ناهار اکبر جوجه گرفتیم و اومدیم ویلا ناهار که خوریدم رفت واز توی بار شراب اورد بهش گفتم من نمیخورم
گفت اگه نخوری قهر میکنم تنها برمیگردم تهران میدونست قهر کردن ش نقطه ضعفمه
شراب که خوردیم گفت بریم استخر
با تعجب پرسیدم با هم؟؟؟؟؟؟
گفت اره مگه قبلا نرفتیم گفتم چرا
(منظورش از قبلا وقت هایی بود که با خانواده میومدم )
گفت تو برو من چند دیقه دیگه میام بهش گفتم باشه فقط وقتی اومدی ارایشت رو پاک کن اب رو رنگی نکنه
رفتن تو استخر وقتی اومد یه پیرهن لی تنش بود و یه بطری دیگه شراب دستش بهش گفتم با این میخوای بیای تو اب گفت نه یه لحظه صبر کن یه پیک شراب ریخت داد به من گفت نخور یدونه دیگه هم گذاشت زمین و ازشون یه عکس گرفت
بعد که پیرهنش رو دراود 🤤🤤🤤🤤 به جای اینکه ماید پوشیده یه شرت و سوتین ست پوشیده بود که سینه های گرد بزرگش که فکر کن از ۸۵ بزرگ تر بود خیلی نما داشت
من برای اولین بار بود که رو دختر عموم راست کردم
یهو با خنده گفت چیه به کحا نگاه میکنی
گفتم هیچی اومد تو اب بعد از کلی شنا و بازی حدود چهار ساعت تو اب بودیم و حتی شیشه دوم شراب رو هم خورده بودی من دیگه دیدم فایده ای نداری همین طور باشه هیچ کدوم پا پیش نمیزاریم
(دیگه مطمئن شده بودن اونم عاشقم شده)
رفتم و یواش لب ش رو بوس کردم
چیزی نگفت از استخر رفت بیرون فقط پرسید شام چی میخوری بهش گفتم بزار الان میام سفارش میدم رفتم
داشتم با خودم فکر میکردم بد کاری کردم نکردم چون ازش لب نگرفته بودم فقط یه بوس کوچولو کردم
از استخر اومد بیرون دیدم یه بلیز استین کوتاه با یه شلوار گشاد پوشیده و اخم کرده هیچی نگفتم
رفتم دوش گرفتم اومدم پرسیدم شام چی میخوری گفت هیچی مطمین شدم ناراحتش کردم هیچ چیز دیگه نگفتم و رفتم که بخوابم دیدم تو اتاق هم نیومد رفته بود اتاق مهمون خوابیده بود تا صبح نخوابیدم و تند تند بهش سر میزدم که یوقت کاری نکنه صبح زود تر ازش رفت میز صبحونه رو چیدم صداش کردم دیدم جواب نمیده رفتم تو اتاقش بیدارش کردم یک لحظه ترسید و پتو پیچید دور خودش ازش معزرت خواهی کردم و گفتم ببخشید بابت دیروز تو اب یک دفعه دیدم بلند شد رفت پایین شروع کرد به صبحونه خوردن یک کلمه هم حرف نزد
گفتم کیانا جان ببخشید که گفت خفه شو
ندونستم چی بگم صبحونه م که خوردم رفتن خوابیدم ظهر بود برای ناهار اومدم دیدم غذا رو گازه و کیانا نیست تو رفتم دیدم تو استخر هم نبود به گوشیش زنگ زدم با یه لحن عصبی گفت چکار داری
پرسیدم کجایی
گفت به تو ربطی نداره ولی دارم میام ویلا
قطع کرد
اومد تو ویلا بدون یک کلگه حرف رفت تو اتاقش و در رو بست گفتم شاید بخوا لباس عوض کنه بعد از یک ربع رفتم صداش کردم در رو که باز کرد با همون لباسی که دیروز اومد تو استخر پرید بغلم و شروع کرد ازم لب گرفتم بعد از دو دقه لب گرفتن ولم کرد و گفت حسابی ترسیدی ها و زد زیر خنده
پرسیدم صبح کجا رفتی
گفتم مگه نگفتم به تو چه ربطی داره
گفت برو پایین الان میام رفتم پایین یه لباس رو اون لباس هاش پوشیده بود و اومد غدا کشید وقتی خوردیم گفت بریم تو استخر اما همه چیز با دیروز فرق میکرد تا رفتیم تو اب شرع کردیم از همه لب گرفتن بعد از کلی لب گرفتن و اب بازی های مثل کشتی از استخر اومدیم بیرون من رفتم حموم اومدم بیرون دیدم کیانا یدونه دکلته ابی سرمه ای مخمل پوشیده و یه گیلاسی شراب دست ش و داره میخوره یه اهنگ بی کلام ملایم هم داره بخش میشه
بهم گفت برو لباسی که باید بپوشی رو برات گذاشتم رو تخت رفتم دیدم یه کت شلوار هم رنگ لباس خودش برام گذاشته رو تخت کت شلوار رو که پوشیدم دستم رو کردم تو جیبش دیدم یه بسته کاندمه فهمیدم که قرار امشب اتش فشانی باشه از شادی تو پوست خودم نمیگنجیدم از یه لحاظ هم تعجب کرده بودم که کسی که مثل خواهرم بود چطور الان عاشقش شدم رفتم پایین شروع کردیم به رقصیدن کیانا کم کم لباس های من رو در می اورد تند تند میگفتم زن عمو عروست شدم منم شروع کردم به مالیدن اون سینه های گنده و نرمش بعد از حدود پنج دیقه ور رفتن با هم و لب گرفتن برگست گفت زیپ لباسم رو باز زیپ لباس ش رو باز کردم برگشت و شروع کرد به پایین اوردن لباس ش وقتی سینه ش رو دیم اصلا یه حالی شده صورتی خوش فرم بزرگ کلا که لباس ش رو دراورد طاقت نیاوردم گرفتمش بغل و بردم ت اتاق و شروع کردم به خوردن کس ش که یه زره هم مو نداشت بعد کیرم در اورد و شروع کرد به خوردن اصلا من تو بهشت بودم بعد از چند دیقه گفت کادو ت رو تو جیب لبایت دیدی گفتم نه گفت بیارش که الان بکارت میاد یدونه از کاندوم ها رو پوشیدم و کیرم رو یواش کردم تو کسش من تو بهشت بودم اون داشت تو بغلم ازخوشی ضعف میکرد بعد از ۱۰ دیقه تو بدنم لرزید و تمام دست پاش شل شد و فقط اه و ناله میکرد میگفت عروس ننت رو بکن من دیدن ارضا نمیشم برش گردوندم و کون قملش رو شروع کردم به خوردن بعد یواش یواش سوارخ کون صورتیش رو با انگشت باز کردن بعد کیرم و گذاشتم توش که یهو جیغ زد سریع لبم رو گذاشتم رو لبش و ازش لب گرفتم و به کارم ادامه دادم بعد از حدود ده دقیقه کونش گشاد شد وتونستم تلنبه بزنم بعد که حس کردم داره ابم میاد بهش گفتم و گفت بیارش بیرون کیرم در اوردم کاندومرو از روش در اورد و شرع کرد به ساک زدن ابم تو دهنش اومد و تا اخرش رو خورد و گفت چقدر اب خوش مزه ای بود مرسی عشقم از هم یه لب طولانی گرفتیم و بغل هم همونطور لخت خوابیدیم
وقت برگشتیم رفتم خاستگاریش و باهاش ازدواج کردم
الان هم این خاطره رو با هم براتون نوشتیم امید وارم خوشتون بیاد ۱۷/۰۳/۱۴۰۱

نوشته: Mamadreza

دکمه بازگشت به بالا