چه زیبا میشوی وقتی در اوج لذتی (۱)
خواب بود، و من در کنارش، تصاویر روشنی در ذهن داشتم.
مهتاب، در حال در آوردن لباسهایم. به آرامی شورتم را در میآورد، انگار که بار اول است. تنم زیر نوازشش به آرامش میرسید. من آزاد و رها، او روی من خم میشد و لبهایم را با ملایمت بوسه میزد. با بوسهاش میفهماند که «آمادهی لذت دادن به تو هستم». زبانش را بین پاهایم وارد میکرد، سر واژنم را قلقلک میداد. لبهایش را به هم نزدیک میکرد و واژنم را میمکید.
بدن مهتاب هم برهنه، واژن بازش بالای صورتم، و دهانم که با اشتیاق به سمتش میرفت. صورتم رنگ میگرفت از عصارهی مهتاب، و طعمش در دهانم…
بیصدا بلند میشوم و به سالن میروم. این اتفاق برایم بارها افتاده بود. تصاویری پرشور و پرلذت از لحظه لحظهی باهم بودنهایمان. روی مبل دراز میکشم و با چشمان بسته اجازه میدهم مهتاب باز هم به ذهنم یورش آورد و تنم را به لرزه اندازد.
صبحونه آماده کردی آسمان؟ بازم خواب موندم دیرم شده.
صدایش ضربهای بود برای بیدار کردنم از رویای مهتاب. کیوان مثل هر روز سراسیمه بیدار شده بود و در حال آماده شدن بود.
الان چایی میذارم. املتهم میخوری؟
نه ولش کن عزیزم. اصلا وقت ندارم، ساعت ۸ جلسهی مهمی دارم. توی شرکت یه چیزی میخورم.
بوسهای بر لبم میگذارد و با لبخند و دوستت دارم مهربانانهای محو میشود.
من میمانم و افکارم. کاش جسارت و صداقت مهتاب را داشتم و از اول امیالم را افشا میکردم. مهتاب از ۱۴ سالگی با مادرش در میان گذاشته بود و پاسخی که شنید: «کاملا طبیعیه دلبندم». من نه از مادر و نه از هیچ کس دیگر هراس نداشتم. فقط از خودم میترسیدم. امیالم را نادیده گرفتم و برای خود مردی متصور میشدم که در فیلمهای عاشقانه میدیدم. با خودم لجبازی کردم تا زندگی ایدهآلی بسازم که دیگران حسرتش را بخورند.
به کیوان علاقه دارم. پسری است مؤدب و منظم و باهوش و منطقی. اما میلی که به مهتاب دارم، لذتی که از بدنش میبرم، هیچ مرد و زن دیگری به من نمیدهد.
رفت؟
گوشیام را نگاه میکنم و جواب مهتاب را میدهم: «آره عزیزم، رفت. حالت چطوره؟»
بهش گفتی بالاخره؟
بازهم اضطراب. باز هم کلافگی. کاش میتوانست درکم کند. با یک نه خشک و خالی جوابش را میدهم.
بهم گفته بودی شب بهش میگی آسمان. این وضعیت رو تموم کن لطفا. برای خودت میگم.
بذار ببینمت مهتاب. بهت نیاز دارم. خواهش میکنم.
قرار شد همو وقتی ببینیم که موضوع رو فیصله بدی.
بغضم میترکد و اشکم سرازیر میشود. چه ضعیف شدم…
با صدای باز و بسته شدنِ در تمرکزم را از روی مقالهای که ماههاست درگیرش هستم از دست میدهم. به ساعت نگاه میکنم. ساعت ۶:۳۰ شده و متوجه گذرش نبودم. دستمالهای مچاله شدهی روی میز را به سطل زبالهی کاغذها میاندازم و شتابان به سمت سالن میروم.
چهرهی آرام او را نگاه میکنم. درنگ میکنم. برای تو همه چیز ساده است و قابل حل. برای من چه پیچیده و بدون راه حل.
سلام عزیزم خوبی؟ چرا رنگت پریده؟ انسولین یادت نرفته که؟
یادم افتاد به ظاهرم اصلا نرسیدم. از صبح حتی نگاهی هم به آینه نکردم.
سلام. نه نگران نباش ظهر زدم. درگیر مقالهام.
کیوان با لبخندی بوسهای به لبم زد و گفت «تمومش میکنی».
به سمت اتاق خواب میرفت و پرسیدم: «شام چی میخوری؟»
لباسهایش را در آورده بود و به سمت حمام میرفت.
امشب که آخر هفته هست میریم رستوران دیگه.
نه کیوان جان، من امشب اصلا حوصلهی بیرون رفتن رو ندارم.
دوش که گرفتم صحبت میکنیم.
صجبت میکنیم. کاش با صحبت همه چیز حل میشد. کاش با صحبت میشد فهماند چه بر من گذشته و چه میخواهم. ذهن آشفتهی من، بدن لطیف مهتاب و آرامش و خونسردی کیوان، هر سه مرا به نابودی میبرند.
مگه قرار نبود شام درست نکنی؟
جلوی گاز بودم و کتلتها را وارونه میکردم. از پشت بهم نزدیک شده بود و صدای مهربانش نجوایی بود در گوشم. با بوسهای بر گونهام و لمس کمرم ادامه داد: «در عوض بوی خوبی هوا کردیا»
حوصلهی بیرون رفتن نداشتم، گفتم برات کتلت درست کنم.
بوسهای بر شانهام زد و به سالن رفت تا تلویزیون را روشن کرد.
تمام مدتی که شام درست میکردم و زمانی که شام میخوردیم صحبتی نکردم. هیچ برنامهای نداشتم که چه چیزی به کیوان بگویم. امشب باید تمامش کنم. کیوان اهل منطق است و احساسی برخورد نمیکند. باید به طریقی بهش بفهمانم و خودم را از برزخ خودساخته خارج کنم.
ساعت ۱۱:۳۰ شب شد و در حال دیدن فیلم. این شگرد کودکانهی من است که با سکوت و سردیام به کیوان بفهمانم باید از من حرف بکشد و سؤالپیچم کند. اما چرا این همه شب متوجه تغییرم نشدی کیوان؟ سکوت را بشکن و بگذار با شکستن بغضم هرچه دارم رو کنم.
آسمان؟
هول شدم. با ترس نگاهش کردم. بالاخره میخواهد سر صحبت را باز کند؟ ادامه داد: «وای انسولین شبت رو فراموش کردی. الان میارمش.»
من در چه حال آشفتهای هستم و تو به یاد انسولین من هستی.
از اتاق خواب با کیف انسلوین و سرنگ میآید: «خودم برات میزنم»
بیشتر شبها خودش برایم میزند. دامنم را بالا زد و پایم را نوازش کرد. با مهارت همیشگی سرنگ را به جلوی رانم فرو کرد. سرش را پایین آورد و محل سوزن را بوسه زد. این بار بوسه اش طولانیتر شده بود.
نکن کیوان! ازت خواهش میکنم. از من بخواه حرف بزنم. بیش از این عذابم نده. بگذار جرأت پیدا کنم امشب تمامش کنم.
سرش را بالا آورد و کمرم را به آرامی گرفت و لبهایش را بر لبانم گذاشت.
نکن کیوان! باید حرف بزنم. چرا متوجه نمیشوی؟
در حال نوازش پایم بود که صدای ویبرهی گوشیام که روی مبل بود آمد. کیوان نگاهش به صفحهی گوشیام افتاد و گفت:
نوشته مهتاب
شاید هرکس جای من بود به این فکر میافتاد که جواب کیوان را چه بدهد و بگوید مهتاب چه کسی است. شاید هرکس دیگری بود، آرزوی فرار از آن لحظه را داشت. شاید برای دیگری، زمان میایستاد و تمام وجودش اضطراب و نگرانی میشد. اما من با شنیدن اسم «مهتاب» تمام بدنم پرحرارت شد. تمام تصاویر لذت بردنها با او به ذهنم سرازیر شد. خندههایش، طعم لبانش، لمس کردنهایش، چشیدن طعم سینههایش… چه دیوانهی مهتاب شدهام. خاطرم هست اولین چتی که باهم کردیم. به خاطر شیطنتهایم با او قرار دیدار گذاشتم. خاطرم هست اولین دیدارش را و آن لحظه که چشمان درشتش قلبم را تسخیر کرد. خاطرم هست اولین لمس دستش و آن لحظه که گونههایم از خجالت سرخ شد. اولین نوازش صورتش و آن لحظه که قلبم شروع به تپیدن کرد. اولین بوسهمان که تنم را لرزاند، اولین تماس بدن برهنهمان، اولین چشیدن عصارهی وجودش، اولین ارگاسمش که صدایش به آسمان رفت و اوج زیباییاش را در اوج لذت به من نمایان کرد.
انگار دیگر کیوانی وجود ندارد، گوشی را میگیرم و بازش میکنم. پیام عشقم را میخوانم:
زندگیتو به خاطر من خراب نکن. من تصمیمو گرفتم. تمومش کنیم آسمان.
نوشته: آسمان