پل (۵ و پایانی)
…لینک قسمت (های) قبل در پایین صفحه
با سلام خدمت دوستان و عزیزانی که تا اینجا همراه بودن و داستان را دنبال کردند ، پیامی از ادمین محترم دریافت کردم که ایشان متذکر شده بودند که بدلیل اینکه امکان انتشار داستان بیشتر از ۵قسمت در انجمن کیر تو کس وجود نداره در نتیجه این آخرین فرصت برای تمام کردن این داستان است، لذا مجبورم ۴ قسمت باقی مانده را در قالب متن ذیل خدمتتون ارسال کنم، امید که طولانی بودنش باعث خستگی و ناراحتی شما عزیزان نشه
پل قسمت ۵( قسمت پایانی)
همتا هم دیگه هیچی نگفت و رفت خوابید وقتی آباژور رو خاموش کرد هر فکر بود دوباره به مغزم هجوم آورد . نمیدونستم اصلا چی دارم که به این دو تا بگم . یاد بهانه افتادم کرخ شده بودم احساس بی حسی میکردم. انگار تو خلأ هستم .
خوشبختانه فرداش کیارش کلاس نداشت و با من نیومد والا حتا میفهمید من حالم خوب نیست. شدید اضطراب داشتم . تا بعد از شهر اصلا نفهمیدم چطور گذشت. وقتی سر قرار رسیدم دیدم کاوه و همتا اونجان.
-: بیاید بریم پارک اونطرف خیابون.
کاوه: بریم.
وقتی رسیدیم تو پارک یه نیمکت دنج پیدا کردم و نشستم. همتا و کاوه هم نشستن چند دقیقه ای ساکت بودم بعد از چند دقیقه بلند شدم و روبروشون ایستادم.
-: خوب؟
کاوه: چی خوب؟
-: خودتو به اون راه نزن کاوه. بین تو و همتا چی میگذره؟
کاوه مثل اینکه تصمیم گرفته بود همه چیز و انکار کنه با چهره ای حق به جانب گفت:
کاوه: همون چیزی که بین منو تو میگذره.
-: جدا؟
کاوه: بله
-: آقا کاوه یادم نمیاد با شما تو اتاق خلوت کرده باشم. یادم نمیاد شما به من گفته باشی خانومم. یادم نمیاد تو اتاق با شما باشم و برای اینکه کسی نیاد تو درو محکم بگیرم. یادم نمیاد با شما تو تراس خونه خلوت کرده باشم.
رنگ کاوه و همتا شدید پرید. فکر میکردن من حدس زدم نمیدونستم با چشمام دیدم. بهتشون منو جری تر کرد.
-: حالا چی میگی؟ بین تو و همتا همونی میگذره که بین منو تو؟
همتا از جاش بلند شد و اومد طرفم
همتا: تارا به خدا….
نذاشتم حرفشو بزنه انقدر از دستشون عصبی بودم که قدرت اینکه جلوی خودمو بگیرم نداشتم.
-:تو خفه شو. خفه شو همتا. اونی که داری سنگشو به سینه میزنی حتی حاضر نیست قبول کنه با تو رابطه داره احمق.
کاوه که انگار بهش برخورده بود از جاش بلند شد و گفت :
کاوه: دیگه داری زیاده روی میکنی تارا رابطه منو همتا به خودمون مربوطه.
نگاهی به همتا کردم که بربر منو نگاه میکرد . تمام زحمتهایی که براش کشیده بودم اومد جلو چشمم . شب بیداریهام وقتی مریض بود وقتی امتحان داشت. اینکه همیشه به جای نقش خواهر نقش یه مادرو براش بازی کردم و حالا یکی بهم میگفت حق دخالت تو زندگیشو ندارم… با تمام قدرتم زدم تو صورت همتا. برق از چشماش پرید. دستشو گذاشت رو صورتشو اشکاش اومد پایین. کاوه پرید طرف من.
کاوه: به چه حقی دست روش بلند میکنی؟ بزنم دستتو بشکنم؟
همتا یک دفعه براق شد تو صورت کاوه.
همتا: تو غلط میکنی حرف دهنتو بفهم. تارا منو بکشه هم حق داره . تو چه حقی داری که بخوای حقو حقوق تارا رو مشخص کنی؟
کاوه لال شد . یه نفس راحت کشیدم با اینکه کاوه با من بد حرف زد ولی از عصبانیتش فهمیدم واقعا همتا رو دوست داره .
همتا همونطور که اشکاش رو صورتش بود گفت:
همتا: میدونم عصبانی هستی. میدونم که جوابی ندارم به سوالهات بدم ولی همیشه همه ی سوالها جواب ندارن. من عاشقم تارا سالهاست عاشقم شاید از بچگیم. تو به من بگو اگر عاشق بودی ،اگر اونی که دوستش داری دوستت داشت ، اگر میدونستی سالها طول میکشه به هم برسید باز هم عشقتو مخفی میکردی؟ میذاشتی بسوزی ولی دم نمیزدی؟ اگر اونی که دوستش داری بهت میگفت که برای همیشه باهات میمونه دلت نمیخواست لمسش کنی ؟ نمیخواستی مال اون باشی؟ میدونم از دیدگاه شما ما اشتباه کردیم ولی از دید من هیچی اشتباه نیست من کاوه رو دوست دارم و میدونم اونم منو دوست داره و ما میخوایم ازدواج کنیم شاید حالا زمانش نباشه ولی بلاخره من مال کاوه میشم و میخوام به این احساس احترام بذاری. به عشق منو کاوه.
حرفهاش آرومم کرد هر چند که میدونستم اشتباه کردند اگر فقط پای من وسط بود اصلا مهم نبود ولی من از برخورد کیارش و خاله میترسیدم.
-: من با عشق تو و کاوه مشکلی ندارم مشکل من خاله و کیارشن. هیچ فکر کردید اگر خاله نخواد شما دو تا ازدواج کنید چی میشه؟
کاوه: مامان میدونه من همتا رو دوست دارم و از خداشه که همتا عروسش بشه فقط بهم گفته موضوع رو مسکوت بذارم تا درسم تموم بشه و همینطور درس همتا و در ضمن نمیخواد کیارش موضوع رو بفهمه چون میدونه به خاطر درسهامون حتما مخالفت میکنه. گفته هر وقت زمانش شد به همه میگه.
-: پس این خاله است که همه ی ما رو بازی داده.
همتا یه حلقه ی ظریف که تو انگشتش بود به من نشون داد و گفت چند ماهه خاله این حلقه رو برای من خریده و غیر رسمی منو برای کاوه نامزده کرده.
اشک تو چشمام پر شد.
-: یعنی من انقدر غریبه ام که بهم نگفتی؟
همتا: باور کن تارا میخواستم بگم ولی همه به این نتیجه رسیدیم با صمیمیتی که بین تو و کیارشه بعید نیست تو به اون بگی و همه چیز خراب میشد. میدونی که کیارش شدید مخالفه اینه که زمان درس آدم به این چیزها فکر کنه.
دلم بدجور از دست همتا گرفت ولی خوشحال بودم که موضوع حل شده است. وقتی به چهره ی نگران همتا نگاه کردم دلم براش سوخت نمیخواستم خوشیشو ضایع کنم. بغلش کردم و گفتم:
-: تبریک میگم خواهر کوچولو. امیدوارم همیشه همینطور عاشق بمونید . همینطور که همتا رو بغل کرده بودم دستمو دراز کردمو دست کاوه رو گرفتم.
-: مراقب خواهرکوچولوی من باش. همتا سرشو تو سینه ی من پنهان کرد و شونه هاش میلرزیدن.
در حالیکه خودم بغض داشتم گفتم: دیوونه چرا گریه میکنی؟ تو که به عشقت رسیدی.
همتا آروم زیر گوشم گفت : آرزو میکنم تو هم به کیارش برسی.
انگار برق 1200 ولت بهم وصل کردن. دستام شل شد و افتاد همتا محکم تر بغلم کرد و گفت:
همتا: هیچ کس نمیدونه من حتی به کاوه هم نگفتم ولی اگر من ندونم خواهرم عاشقه که اسمم خواهر نیست.چون عاشقی مطمئن بودم حرفهای منو میفهمی. محکم بغلش کردم و هر دو زدیم زیر گریه.
گریه میکردم به خاطر عشقی که میسوزوندم به خاطر همتا که داشتم از دست میدادمش و به خاطر کیارش که میدونستم هیچوق دوستم نخواهد داشت.
-: دوستت دارم همتا.
همتا: منم دوستت دارم
کاوه: خوب بابا الان همه جمع میشن دورمون. اگر کسی ندونه فکر میکنن همین الان میخوام خواهرتو بگیرم ببرم.
-: تو رو هم دوست دارم پسره ی پررو
کاوه: با منی؟
-: نه با توام
کاوه: ا؟ مرسی خواهر زن عزیزم.
برای بار اول بعد از چند ماه از ته دل خندیدم.
دیگه من شدم بهانه ای برای اینکه همتا و کاوه بیرون قرار بذارن. به کیارش میگفتیم همتا با منه ولی با کاوه میرفت بیرون و تمام اون مدت من تو کتابخونه مجلس درس میخوندم تا همتا بیاد اونجا و با هم برگردیم. کیارش از اینکه منو همتا انقدر با هم بیرون میریم تعجب کرده بود تا اینکه یه روز اومد سراغم.
کیارش: خسته نباشید خانومی.
-: ممنون. تو هم خسته نباشی.
کیارش: اومدم یه چیزی بپرسم و برم کلی کار دارم.
-: بگو؟
کیارش: جریان تو و همتا چیه دائم با هم بیرون میرید؟
-: منو همتا میریم کتابخونه درس میخونیم. در ضمن مگه نگفتی تنهاش نذارم ؟ خوب منم برنامه ای چیدم که تنها نباشه.
کیارش: احسنت به تو دختر خیالم راحت شد. رفتارتون عجیب شده آخه .
-: اگر مشکلی باشه بهت میگم.
کیارش: خیلی خوب من میرم تو هم به کارت برسی.
-: باشه.
کیارش از در رفت بیرون ولی من عذاب وجدان داشتم با اینکه میدونستم خاله همه چیز و میدونه و این کافیه ولی دلم نمیخواست به کیارش دروغ بگم.
سه ماه گذشت بدون اینکه اتفاقی بیفته و من هر شب و روز میسوختمو میسوختم. یک روز با همتا و کاوه رفته بودیم بستنی فروشی منصور .
کاوه: پیاده نمیشی تارا؟
-: نه شما برید بستنی تونو بخورید عجله هم نکنید برای منم بگیرید بیارید.
کاوه و همتا دست تو دست هم خندون رفتن تو صف بستنی فروشی. پنح دقیقه ای گذشت و من داشتم به این دو تا کبوتر عاشق نگاه میکردم که ناخودآگاه چشمم خورد به کیارش که داشت میرفت طرف بستنی فروشی. معلوم بود که هنوز کاوه و همتا رو ندیده. نمیدونستم چیکار کنم. حتی اگر میخواستم پیاده بشم و برم طرفشون کیارش خیلی زودتر از من میرسید به اونا نمیتونستمم صداشون کنم چون کیارش هم حتما متوجه میشد. دلو زدم به دریا و دستمو گذاشتم روی بوق. با صدای بوق ممتد کاوه و همتا روشونو کردن به طرف ماشین ولی دیر شده بود کیارش ، همتا و کاوه رو تو اون حالت که دست تو دست هم میگفتن و میخندیدن دیده بود. کیارش یقه ی کاوه رو گرفت که من از ماشین پیاده شدم و به طرف اونها دویدم. صدای کیارش میومد.
کیارش: بیا این طرف ببینم مرتیکه.
همینطور کاوه رو با خودش میکشید به طرف خیابون.
همتا هم دنبالشون بود منم رسیدم بهشون. تا چشم کیارش افتاد به من زهر خند ی زد که از صد تا فحش و ناسزا برام بدتر بود.
کیارش: منو بگو به کی اعتماد کردم. تو هم دستت با اینا تو یه کاسه است؟
من هیچی نگفتم. کاوه یقه اشو از تو دست کیارش کشید بیرون و گفت:
کاوه: مراقب باش کیارش. من کاری نکردم که تو بخوای دست روم بلند کنی اومدم با دو تا دختر خاله ام بستنی بخورم حرفیه؟
همین موقع سرو کله ی بهانه پیدا شد. همه از دیدنش مبهوت شدیم. با همه سلام و علیک کرد کیارش با دیدن چهره ی ما موضوع رو یادش رفت. انگار یه پارچ آب یخ خالی کرده بودن رو من. نه میتونستم درست نفس بکشم نه درست جواب بهانه رو که احوالپرسی میکرد بدم. همتا که دید اوضاع من انقدر خرابه که ممکنه همه چیز لو بره جو رو شلوغ کرد.
همتا: چه خبره آقا کیارش .پیاده شو با هم بریم فکر نمیکنم جرم منو کاوه و تارا که اومدیم یه گشتی تو خیابون بزنیم از شما که با یه دوست اومدید بیرون بیشتر باشه.
کیارش که تو عمرش یک دوست دختر هم نداشت رنگ میداد ورنگ میگرفت . وقتی کاوه و همتا رو با هم دیده بود یادش رفته بود که بهانه باهاشه و ما با دیدن اونها میفهمیم با هم رابطه دارن.
کیارش: منو بهانه همدیگر و اتفاقی دیدیم.
همتا: آره اتفاقا منرفته بودم انقلاب کتاب بخرم . کاوه رفته بود تهران پارس پیش دوستش تارا هم که دانشگاه بود ولی نمیدونم چطور هممون اتفاقی همدیگر و دیدیم و اومدیم اینجا.
و بعد بدون اینکه اجازه بده کیارش چیزی بگه دستشو انداخت زیر بغل منو رفت طرف ماشین کاوه هم دنبالمون اومد. کیارش از جاش تکون نخورد.
تو ماشین همتا هر چی فریاد داشت زد. میدونستم موضوع خودش نیست و اون با دیدن بهانه و کیارش با هم انقدر عصبی شده. بر عکس من که آدم آرومی بودم همتا همیشه عصبی بود و تا حرفشو نمیزد آروم نمیشد.
تمام مدت تو ماشین صدای همتا رو از یه فرسخ دورتر میشنیدم. پس حدسم درست بود. با هم رابطه دارن. یعنی کیارش دوستش داره؟ خوب دیوونه میدونی که داره والا کیارش آدمی نیست که با کسی همینطوری دوست بشه. شاید واقعا اتفاقی همدیگر و دیدن. اااااااااه بس کن دختر اتفاقی کدومه؟ اتفاقی ای ساعت اومدن بستنی بخورن؟ خوب دوستن. کدوم دوست؟ ……… همینطور با خودم حرف میزدم تا رسیدیم خونه. همتا منو برد تو اتاقم و خودش لباسهامو در آورد و همینطور زیر لب غر میزد لباسامو که در آورد منو خوابوند که تازه تو صورتش نگاه کردم و گفتم:
-: چیکار کنم همتا؟
همتا انگار آماده بود چیزی بشنوه زد زیر گریه منو بغل کرد و همینطور اشکاش میومد. ولی من اشکی نداشتم که بریزم. بعد از چند دقیقه آروم شد. اونم مثل من میدونست که کیارش آدمی نیست که با کسی دوست بشه حالا که شده موضوع جدیتر از این حرفهاست. دست منو گرفت و کنارم نشست بدون اینکه حرفی بزنه. تو همین حال و هوا بودم که صدای فریاد کیارش و ازطبقه ی پایین شنیدم.
کیارش: این دختره کجاست؟ همتااااااااااااا؟
صداش عصبی بود. همتا اومد بلند شه که دستشو گرفتم و نذاشتم بره.
کیارش: تو به چه حقی اونطوری با من حرف میزنی. این تیکه ها چی بود انداختی؟ میخواستی جرم خودتو بپوشونی؟ کدوم گوری هستی بیا بیرون ؟ دختره ی خیره سر واسه من آدم شدی؟ نصف شبی رفتی بیرون چه غلطی بکنی؟
همینطور صداش نزدیک تر میشد فهمیدم اومده طبقه بالا صدای خاله هم میومد و صدای کاوه که میخواستن جلوی کیارش و بگیرن.
کیارش: ولم کن مادر هی گفتی هیچی نگو هیچی نگو دختره امشب وایساده تو روی من منو بازخواست میکنه. متلک میگه. با توام خانوم مگه قراره من میرم بیرون از شما اجازه بگیرم؟
نفهمیدم همتا کی دستشو از دستم بیرون کشید و از اتاق رفت بیرون. دنبالش دویدم.
درو با شدت باز کرد و ایستاد تو روی کیارش. هر دو از عصبانیت نفس نفس میزدن.
کیارش: چیه؟ باید اجازه بگیرم؟ اول بگو تو این موقع شب بیرون چه غلطی میکردی؟
همتا: حرف دهنتو بفهم کیارش من تارا نیستم که هر وقت دلت خواست باهام مهربون باشی هر وقت دلت خواست داد بزنی و دستور بدی و منم هیچی نگم. بیرون چه غلطی میکردم؟ اگر نمیگم همون غلطی که تو میکردی از خانومیمه. مگه تو قیم منی؟ وصی منی؟ وکیل منی؟ یادمه وقتی پدر و مادرم مردن خاله سرپرستی ما رو قبول کرد نه تو حالا برای ما شدی آقا بالا سر گفتیم عیب نداره جای برادرمونه هر چی گفتی نه نگفتیم حالا چی میخوای از جونم؟ سر یه بستنی خوردن هم باید ازت اجازه بگیرم؟ با داداشت و خواهر خودم رفتم بیرون با غریبه که نبودم یواشکی که نرفتم خاله میدونست که ما بیرونیم. شمایی که انقدر تو دوستات غرق شدی و اتفاقی اونها رو میبینی و میبری بیرون که از برنامه ی ما خبر نداری.
کیارش: تو فکر کرد من خرم؟ اون چیک تو چیک با هم بودنتون همه چیزو داد میزد.
همتا: میدونی چیه کیارش بذار بگم و خیال همه رو راحت کنم
و بعد نگاهی به کاوه کرد و کاوه اومد پشت سر همتا ایستاد تا اون محکمتر حرفشو بزنه.
همتا نفسی کشید و گفت:
همتا: نمیخواستیم الان اینو بهت بگیم ولی مثل اینکه موقعشه پس بشنو آقا پسر کاوه نامزد منه من دوستش دارم اونم منو دوست داره و اگر با هم بیرون میریم برای اینه که از خاله اجازه داریم مثل شما نیستیم که همه چیز و از همه قایم کنیم چون ریگی به کفشمون نیست.
کیارش بهتش زده بود.
کیارش: یعنی چی نامزدید؟
همتا: والله تو فرهنگ لغت من نامزد یه معنی بیشتر نمیده مگر اینکه فرهنگ لغت شما با ما فرق داشته باشه که اونم مشکل خودته.
کیارش: بس کن همتانذار احترام این چند سال از بین بره هی من رعایت میکنم تو هی پرروتر میشی.
کاوه: این تویی که شروع کردی کیارش. از اون پایین هر چی از دهنت در اومد گفتی و اومدی بالا و مثل همیشه بدت میاد کسی جوابتو بده.
کیارش: مامان اینا چی میگن؟ نامزد چیه؟
خاله: درسته کیارش . همتا و کاوه همدیگرو دوست دارن و من هم به این ازدواج راضیم و میدونم تو هم راضی هستی فقط با سن و درس اینا مشکل داری برای همین بهت نگفتیم تا به سن مطلوب برسن
همتا: البته سن مطلوب شما.
کیارش: من کاری به کار شما ندارم چه همدیگر و دوست داشته باشید چه نداشته باشید چه به قول خودتون نامزد باشید یا نباشید حق ندارید نیمه شب برید بیرون. ساعت دوازده شبه.
همتا: اِ؟ نه بابا؟ این ساعت بیرون بودن برای کاوه بده یا برای ما؟
کیارش: برای شما.
همتا رو به من کرد و گفت :
-: صد بار بهت گفتم با این بهانه نگرد آدم درستی نیست مگه نمیبینی تا نصف شب بیرونه گوش نکردی که نکردی.
کیارش رنگ دادو رنگ گرفت:
کیارش:در مورد مردم درست حرف بزن همتا
همتا: چیه بهتون برخورد؟ چطور وقتی من با خواهرم و نامزدم یا به قول شما پسر خاله ام بیرونم اشکال داره برامون خوب نیست و مردم هزار جور فکر میکنن؟ ولی اگر پای اونی که با تو بوده بیاد وسط فرق داره؟ خونش رنگین تره آقا؟ بگو بدونیم.
دیگه کارد میزدی خون کیارش در نمیومد سرشو انداخت پایین و رفت طرف اتاقش.
همتا فریاد زد: چیه ؟ جواب نداری بدی؟ حالا من میپرسم کی به تو حق داده منو سین جیم کنی. کسی که وضو بلد نیست واسه بقیه رو منبر نمیره حضرت آقا تو اول خودتو درست کن.
دیگه داشت زیاده روی میکرد کاوه جلوی دهن همتا رو گرفت و برد تو اتاقش. من تو تمام مدت فقط نگاهشون میکردم و دور از تمام این جنجال به خودم میگفتم کیارش دوستش داره والا این طور طرفداری نمیکرد. کیارش دوستش داره. کیارش دوستش داره …………
یک ماه تموم همتا و کیارش قهر بودن تا تولد کیارش رسید به اصرار کاوه و خاله همتا برای کیارش هدیه خرید و منتظرش شدیم تا شب از راه برسه . حدود ساعت 10 شب بود که در زد. خاله درو باز کرد.
حاله: چه عجب مادر میخواستی یه دفعه نیای
کیارش خاله رو بغل کرد
کیارش: ببخش مادر جایی معطل شدم. و بعد صدای سلام و علیک خاله رو با یک نفر دیگه شنیدیم. وقتی وارد شدن قلبم شروع کرد به تپیدن باز رنگ همتا پرید. بهانه بود.
کیارش: با اجازتون من برای تولدم یه مهمون دعوت کردم
خاله از همه جا بی خبر گفت: مهمون حبیب خداست مخصوصا اگر بهانه باشه .
بهانه خاله رو بوسید و اومد به طرف ما من حسابی حفظ ظاهر کردم ولی همتا خیلی سرد با بهانه برخورد کرد. بعد از اینکه شام خوردیم کاوه کیک و آورد و کیارش کیک و برید دونه دونه هدیه هامونو به کیارش دادیم و همتا و کیارش هم آشتی کردن. بعد از باز کردن هدیه ها کیارش گفت:
کیارش: میخواستم یه چیزی بهتون بگم.
همه ساکت شدیم دلم بد جور شور میزد. همتا نگاهی به من انداخت و سرشو انداخت پایین.
کیارش: مامان همیشه به من میگفتی که دلت میخواد که من ازدواج کنم و انقدر این دختر اون دختر و بهم معرفی کردی که پاک کلافه شدم.
کیارش دست بهانه رو که کنارش نشسته بود و سرش و انداخته بود پایین تو دستش گرفت و ادامه داد
کیارش: وقتی بهانه رو دیدم انگار خدا چیزی رو که میخواستم برام آفریده و به عنوان هدیه برام فرستاده. حالا میخوام اجازه ازدواج منو بهانه رو بدید.
همه به دهن خاله نگاه میکردن.
خاله: تو غافلگیرم کردی . من خیلی خوشحالم که تو کسی رو که میخواستی پیدا کردی پسرم و اگر بهانه کسیه که میدونی هم خوشبختت میکنه و هم میتونی خوشبختش کنی منم براتون آرزوی سعادت میکنم.
لبخند عمیقی روی لب کیارش نشست. بلند شد و صورت و دست خاله رو بوسید بهانه هم صورت خاله رو بوسید و خاله پیشونی بهانه رو
کاوه شروع کرد دست زدن. همتا لال شده بود. باید خودمو کنترل میکردم باید. دیگه چیزی نداشتم ببازم جز غرورم. نباید میذاشتم بفهمن. هیچکدومشون. رفتم طرف ضبطو یه آهنگ شاد گذاشتم و سعی کردم بغضمو فراموش کنم. بذارش برای شب و تنهایی تارا یاالله زود باش باید خودتو شاد نشون بدی ماسک خوشحالیمو زدم و تو دلم گفتم خدایا به عشق کیارش قسمت میدم بهم قدرت بده. دست بهانه و کیارش و گرفتم و آوردم وسط.
-: یاالله عروس و داماد آینده باید برقصید.
کیارش دست بهانه رو گرفته بود و آروم باهاش میرقصید
-: شما دوتا خیلی نامردید. هم تو آقا کیارش هم بهانه که مثلا بهترین دوست منه.
بهانه: به خدا انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که نشد بهت بگم
-: حالا مهم نیست مهم اینه که هر دوتون شادید.
کاوه حسابی شلوغ کرده بود. یک دفعه همتا به طرف پله ها دوید و رفت بالا من دنبالش رفتم میدونستم اگر برنگرده همه مشکوک میشن. رفتم تو اتاق افتاده بود روتخت و از ته دل ضجه میزد
از پشت بغلش کردم
-: همتا، خواهری؟
همتا یک دفعه برگشت و منو محکم بغل کرد اجازه ندادم اشکام سرازیر شه اگر اجازه میدادم میدونستم دیگه نمیتونم جلوشو بگیرم.
-: خواهش میکنم همتا به خاطر من. به خاطر خواهرت نذار غرورم بشکنه.
همتا: نمی …. نمیتو….نمیتونم.
بغض داشت خفه اش میکرد.
-: خواهش میکنم. همه چیز تموم شد.
همتا : من به کیارش میگم. اون باید بدونه. اگر بدونه این کارو نمیکنه.
با عصبانیت نگاهش کردم.
-: تو این کارو نمیکنی تو نمیذاری تنها چیزی که برام مونده از بین بره. من نمیخوام بین اون دو تا قرار بگیرم.
همتا: این بهانه است که میون شما دوتا قرار گرفته.
-: نه خواهر من. اون دو تا همدیگر و دوست دارن. تو چی میخوای به کیارش بگی ؟بگی تارا تو رو دوست داره بیا از بهانه که دوستش داری بگذر وبا تارا ازدواج کن؟ اونوقت من دیگه چه جوری تو چشم کیارش نگاه کنم؟
تو این کارو نمیکنی.
همتا منو محکم بغل کرد و باز اشکاش سرازیر شد. اونو از خودم جدا کردم. زود باش دختر تو باید امشب با من همراه بشی. باید بریم و نشون بدیم خوشحالیم.
همتا: تو چطور میتونی انقدر راحت برخورد کنی تارا؟ چطور میتونی؟
اشک تو چشمام پر شد با عشق کیارش همتا. به قدرت عشق اونی که سالهاست دوستش دارم. من خوشبختی اونو میخوام. اونو برای خودم نمیخوام اگر بهانه انتخاب اونه با تمام احساسم براش آرزوی خوشبختی میکنم. ولی دلم برای خودم میسوزه که اونم با خاطراتم یه جوری روش مرهم میذارم. حالا بلند شو بریم الان همه میفهمن. دست همتا رو گرفتم و به زور بردمش تو سالن پایین. کلی سر به سر کیارش و بهانه گذاشتم تمام مدت همتا با بغض و حسرت به منو بهانه و کیارش نگاه میکرد.
کیارش: چیه همتا خانوم؟ ما که آشتی کردیم دیگه از چی ناراحتی؟
به همتا چشم غره رفتم که مراقب حرفهاش باشه.
همتا: چیزی نیست کیارش خسته ام این شبا همش دارم برای کنکور میخونم برای همین گرفته ام.
کیارش: موفق میشی مطمئنم.
بهانه: اگر مشکلی داشتی بگو شاید بتونم کمکت کنم
همتا: ممنون .تارا هست
بعد از چند دقیقه خاله گفت: خوب حالا کی قراره ما بیایم خدمت خانواده ی محترم شما بهانه جان؟ اصلا خانواده ات خبر دارن؟
بهانه: بله خبر دارن مامان و باران ( خواهر بهانه ) کیارش و دیدن مونده بابا.
خاله: خوب بفرمایید ما کی خدمت برسیم.
بهانه: خواهش میکنم. شما هر زمانی که تعیین کنید ما آماده تشریف فرماییتون هستیم.
کیارش: آخر هفته ی دیگه خوبه؟
بهانه: خوبه
خاله: خوبه.
کاوه: مبارک باشه.
ساعت دوازده و نیم بود که کیارش بهانه رو برد که برسونه و من و همتا به اتاق رفتیم. همتا سریع درو قفل کرد و دوباره افتاد روی تخت چشماش سرخ سرخ بود. طبق معمول که عصبی میشد میگرنش گرفته بود و چشماش باز نمیشد. من که تازه نقاب و برداشته بودم لباسهامو در آوردم و مثل منگها زل زدم به همتا.
هر چی همتا باهام حرف میزد نگاهش میکردم انگار دیگه هیچ حرفی نداشتم بزنم. یک دفعه با سیلی آرومی که همتا بهم زد به خودم اومدم.
همتا: با توام. حالت خوبه؟
بغضم سر باز کرد. همتا پا به پای من گریه میکرد.
-: بهم تبریک بگو همتا عشقم از دستم رفت. تبریک بگو همتا تمام بهانه ی زندگیم رفت. دیگه نمیدونم برای چی باید زندگی کنم. مرثیه خونم باش، خواهرت مرد همتا، مرد. بهم تبریک بگو تبریک بگو.صدام میون گریه ی همتا گم شد.
-: خاله من کلی درس دارم دیگه نیازی به وجود من نیست
خاله: مگه میشه تارا؟ بهانه دوست توئه مگه میشه نباشی.
-: چرا نمیشه خاله
کیارش: تو بانی آشنایی ما بودی.
همتا: تارا بانی آشناییتون نبود تارا با بهانه دوست بود تو هم از فرصت استفاده کردی تورش کردی همین. والا مگه تارا گفت بیا با بهانه دوست شو یا بگیرش؟
خاله: این یعنی اینکه تارا بهانه رو تایید نمیکنه؟
باید یه جوری خرابکاری همتا رو جمع میکردم. این دختر نمیتونه جلو زبونشو بگیره میترسیدم تا روز عروسی موضوع رو لو بده.
-: این چه حرفیه خاله بهانه بهترین دوست منه دلیل تاییدم دوستیمون نیست تا جایی که من میدونم بهانه دختر خوبیه. بهترین دوست منه و بهترین دختری که دیدم در ضمن کیارش خودش عاقله و میدونه کی به دردش میخوره. من نمیخوام بیام چون هم درس دارم هم خیلی وقت کم دارم.
کیارش: یادت رفته منم هم رشته ی تو هستم؟ منم امتحان دارم.
-: من مثل تو نیستم کیارش باید حسابی درس بخونم.
کیارش: باشه هر جور میلته وقتی دوست نداری بیای اصرار نمیکنم.
برق رنجش و تو چشماش دیدم نمیتونستم ببینم ازم رنجیده . خاله هم دیگه چیزی نگفت. کیارش بلند شد بره تو اتاقش که نتونستم طاقت بیارم
-: باشه میام
همتا: تاراااااااا.
-: من میام .
لبخند رو لب کیارش نشست.
سوار ماشین کیارش شدم ساعت 4 بود و قرار بود ما ساعت هفت خونه ی بهانه باشیم. با هم رفتیم سوپر گل تو ملاصدرا هر وقت لازم میشد گل بگیریم منو میبردن . یه سبد گل انتخاب کردم که پر از ارکیده و مگنولیا بود تزیینش فوق العاده بود. تمام مدت بغضی کشنده تو گلوم بود وقتی با سبد گل وارد خونه شدیم همتا خیره موند.
همتا: تصمیم گرفتی سنگ تموم بذاری؟ فکر میکنی عروسی خودته؟
-: چرا آزارم میدی؟ چیکار کنم برم یه دسته گل گلایل آبی بردارم؟
همتا: نه ولی لزومی هم نداره انقدر سلیقه به خرج بدی.
-: بین ناراحتی تو با ناراحتی من زمین تا آسمون فرقه تو فکر میکنی من حسادت میکنم در صورتیکه من حسرت میخورم واسه یه حسرت زده دلیلی وجود نداره که نتونه خوبی بقیه رو ببینه درسته من حسرت چیزی رو میخورم که بهانه داره ولی این دلیل نمیشه که نخوام بهانه کیارش و داشته باشه چون میدونم هر دو همدیگر. دوست دارن و باز هم درسته که چیزی رو که دوست داشتم از دست دادم ولی خوشحال میشم وقتی داره چیزی که دوست داره رو به دست میاره هر کاری بتونم براش بکنم. من حسود نیستم همتا نمیتونم خرابکاری کنم چرا اذیت کنم؟ چون کیارش منو نخواست؟
همتا: با این طزت منو میکشی آخر.
وقتی وارد سالن خونه ی بهانه شدیم با روی باز پدر و مادرش روبرو شدیم. مادرش حسابی منو تحویل گرفت . بعد از حرفهای مقدماتی وارد اصل مطلب شدن و پدر بهانه که از کیارش خوشش اومده بود با توجه به اینکه میدونست کیارش پسر خاله ی منه تو همون جلسه بله رو دادن و قرار عروسی رو برای بعد از امتحانات ترم گذاشتن یعنی دو ماه بعد و قرار شد که کیارش وبهانه تو همون خونه زندگی کنن. هر چند که کیارش گفت خونه میگیره ولی بهانه گفت که ترجیح میده کنار مادر شوهرش زندگی کنه. از خوشحالی کیارش خوشحال بودم . پدرش که نمیدونست کیارش و بهانه دوستن و فکر میکرد من معرف کیارش به خانواده اش بودم. گفت که بچه ها میتونن نیم ساعت تو اتاق حرف بزنن کیارش و بهانه هم برای اینکه جلوی بابای بهانه ضایع نشه رفتن تو اتاق بهانه . من سرم به شدت درد میکرد و چون تو خونه ی بهانه راحت بودم اجازه گرفتم تا وقتی بچه ها حرف میزنن من تو اتاق خواب استراحت کنم. خوشبختانه باران خواهر بزرگ بهانه بچه اش مریض بود و نتونسته بود بیاد والا نمیذاشت دقیقه ای تنها باشم.
چند دقیقه دراز کشیدم . احساس کردم اگر چند دقیقه دیگه دراز بکشم بیهوش میشم. شدید ضعف کرده بودم رفتم تو بالکن که یک کم هوا بخورم و نفسم جا بیاد که صدای کیارشو بهانه رو شنیدم.
کیارش: خوب حالا بریم بگیم چی گفتیم به هم؟
بهانه: کسی نمیپرسه چی گفتیم .
کیارش: نمیپرسن چیکار کردیم؟
بهانه : نه نمیپرسن
کیارش: یعنی اگر من عروس عزیزمو ببوسم کسی مؤاخذه ام نمیکنه؟
بهانه: نه عزیزم.
صداشون قطع شد میخواستم بیام تو اتاق تا صداشونو نشنوم ولی نمیتونستم از لای در اتاق بهانه که رو به تراس بود سرک کشیدم. بهانه روی تخت نشسته بود و کیارش جلوی پاش رو زمین . دستای کیارش روی کمر بهانه بازی میکرد و دستای بهانه تو موهای کیارش بود. لباشون تو هم قفل شده بود. کیارش عاشقانه بهانه رو میبوسید و میبویید . من مسخ شده بودم. کیارش با لباش با لبای بهانه بازی میکرد نوک زبونشو آروم کشید لای لبای بهانه و دونه دونه لباشو گرفت تو دهنشو میمکید. تمام صورت بهانه رو بوسید و اومد رو گردنش. بهانه سرشو آورده بود عقب و چشماشو بسته بود. معلوم بود غرق لذته. دستای کیارش آروم اومد رو سینه های بهانه و لباش رو گردن بهانه بالا و پایین میرفت. لحظه ای گوششو میمکید و لحظه ای دیگه گردنشو میلیسید. بلوز بهانه رو داد بالا و بالای سینه هاشو بوسید وخوابوندش روی تخت . نه دلم میخواست ببینم نه دلم میخواست برم. انگار دلم میخواست شکنجه بشم. میخواستم بشکنم، خورد بشم. شاید کسی این حس منو نفهمه ولی دلم میخواست همون لحظه یک نفر تا میتونه منو بزنه دلم میخواست درد بکشم میخواستم فریاد بزنم ولی فقط میتونستم بی صدا نگاه کنم. کیارش اومد روی بهانه و دوباره لبهاشو بوسید. سوتینشو داد بالا و شروع کرد به خوردن سینه های بهانه. دست راستشو گذاشت روی سینه ی راست بهانه و نوک سینه ی چپشو گرفته بود میون لباش و میکشید آروم آروم نوک سینه شو گاز میگرفت و میمکید. بعد دستشو عوض کرد و شروع کرد به خوردن اون یکی سینه ی بهانه و با اون یکی سینه اش بازی میکرد. معلوم بود خودشو میماله به پاهای بهانه. بهانه انگار یه بطر مشروب خورده مست افتاده بود بی حس و حال. کیارش اومد بالا و دوباره لباشو گذاشت رو لبای بهانه و بعد از چند دقیقه که لبهای بهانه رو خورد بلند شد و بهانه رو بلند کرد و بغلش کرد.
کیارش: بسه خانومی الان یکی صدامون کنه شلوار ورم کرده ی منو چشمای شهلای تو متن تمام مذاکراتمونو لو میده.
بهانه ملوس خندید و سرشو گذاشت رو شونه ی کیارش و کیارش با موهاش بازی میکرد.
کیارش: دوستت دارم عزیزم تا دنیا دنیاست . تا همیشه.
بهانه: منم دوستت دارم گل همیشه بهارم.
بعد بلند شدن و از در رفتن بیرون که اعلام کنن به نتیجه ی مثبت رسیدن.
من به زور خودمو کشیدم تو اتاق و افتادم روی تخت. نمیتوستم فکر کنم. همه چیز یک طرف ابراز علاقه ی کیارش یک طرف داغون شدم ولی انگار دیگه این خورد شدن آزارم نمیداد دردش لذت داشت. میدونستم برای عشق خورد میشم و این برام از هر چیزی بالاتر بود. مثل اینکه بیماری خود آزاری گرفته بودم.
تو دانشگاه بودم و سر جلسه ی امتحان. بعد از اینکه امتحانمو دادم و اومدم بیرون یکی صدام کرد. وقتی برگشتم دختری رو دیدم که اولین چیزیش که جلب توجه میکرد اعتماد به نفسی بود که تو تمام حرکاتش موج میزد چند باری دیده بودمش هرهمایشی بود تو سالن اجتماعات میدیدم که کارها رو سرو سامون میده.هر وقت میدیدمش دلم میخواست باهاش حرف بزنم نمیدونم چرا ولی من که از کسی خوشم نمیاد تو همون لحظه ی اول ازش خوشم اومد.
-: خانوم تارا افروز ؟
-: بله.
-: شکیبا صبوری هستم.
-: خوشوقتم .
شکیبا: میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
-: خواهش میکنم اما برای چی؟
شکیبا: من مسوول گاهنامه ی دانشگاه هستم . میخوام ازتون دعوت به همکاری کنم البته اگر افتخار بدید.
-: خوب من باید فکر کنم. در ضمن میتونم بپرسم چرا منو انتخاب کردید؟
شکیبا: با چند تا از استادهای دانشکده تون مشورت کردم و کسی که بیشتر از همه تایید شد شما بودید . در ضمن بهتر نیست پیشنهاد منو دقیقتر بشنوید و بعد تصمیم بگیرید؟
-: حتما
شکیبا: میتونیم تو سلف صحبت کنیم.
به طرف سلف رفتیم و مشستیم بعد ازگرفتن دو تا چای شکیبا طرز کارشونو توضیح داد و گفت از من میخواد که برای گاهنامه ی دانشگاه تازه های پزشکی رو جمع آوری کنم. دیدم این کار هم سرمو گرم میکنه هم خودم به معلوماتم اضافه میشه.
-: موافقم.
خنده ی شیرینی روی صورت شکیبا نشست.
شکیبا: ممنونم. لطفتونو فراموش نمیکنم. قرار ما فردا صبح تو دفتر دانشکده ی ادبیات.
-: چرا اونجا؟
شکیبا: چون من اونجا کار میکنم و چون رشته ی تحصیلیم ادبیاته عزیزم طبیعیه که دفتر کارم هم اونجا باشه.
-: فکر کردم پزشکی میخونید.
شکیبا: نه، متاسفانه من مثل شما انقدر باهوش نبودم که پزشکی قبول بشم و خوشبختانه رشته ای قبول شدم که عاشقشم.
ازش خوشم اومده بود.
-: عجله داری برای رفتن؟
شکیبا: اصلا فقط نمیخوام مزاحم شما باشم.
-: مزاحم نیستی و اگر قراره با هم کار کنیم دیگه به من نگو شما.
شکیبا: چشم خانوم افروز.
-: بدترش کردی که.
شکیبا زد زیر خنده.
شکیبا: چشم. هر چی شما بگی.
-: چی شد که شدی مسوول گاهنامه ؟
شکیبا: شاید علاقه و یا شاید لطف کسانی که میخواستن این گاهنامه رو راه اندازی کنن. گاهنامه ادبی بود و چون من زمانی که کارشناسی میخوندم تو دانشگاه خودمون با دوستانم چنین گاهنامه ای رو راه اندازی کرده بودیم طبق تجربه ام ازم دعوت کردن.حالا تصمیم داریم گسترشش بدیم که تمام رشته ها بتونن استفاده کنند…
اون روز تا ساعت 2 با هم حرف زدیم و نهایت شکیبا منو رسوند خونه. هم مودب بود هم خیلی خاکی در عین حال اینکه خیلی ظریف بود ولی مثل مردها محکم بود و من از این حالت تو دخترها میترسیدم وقتی داشت منو پیاده میکرد یک دفعه گفت
شکیبا: من اصولا تو زندگی کسی مداخله نمیکنم حتی سوال هم نمیکنم ولی اگر کاری از دستم بر میاد که مشکلتو حل کنم بهم بگو.
هاج و واج موندم.
شکیبا زد تو دنده و خندید و گفت:
شکیبا: چشمات فریاد میزنه. خداحافظ.
زیر لب گفتم خداحافظ.
شب خونه حسابی شلوغ بود باز همه مرافعه داشتیم که برای خرید بهانه من برم که اینبار دیگه زیر بار نرفتم. دلیلم هم موجه بود سرم شلوغه. فرداش به اجبار با کیارش راهی دانشگاه شدم. بعد از ظهر که به کیارش گفتم نمیام خونه تعجب کرد وقتی جریان گاهنامه رو بهش گفتم با من تا دم در دانشکده ی ادبیات اومد. داشتم از کیارش خداحافظی میکردم که شکیبا از در اومد بیرون.
شکیبا: سلام خانوم.
-: سلام. معرفی میکنم پسر خاله و هم رشته ی من کیارش.شکیبا صبوری مسوول گاهنامه.
شکیبا: خوش وقتم.
کیارش: منم همینطور. خوب تارا خانوم تو چطوری برمیگردی؟
-: مثل هر روزی که تونیستی.
کیارش: آخه هوا اون موقع تاریکه.
شکیبا: اگر اشکالی نداره من تارا جونو میرسونم.
-: خودم میرم ممنون.
شکیبا: نه عزیزم به هر حال من به زحمت انداختمت باید هم یه جوری زحمتتو کم کنم مگر اینکه همراهی با منو دوست نداشته باشی
-: این چه حرفیه. باشه با هم میریم.
کیارش: خوب خیالم راحت شد. خداحافظتون.
شکیبا: خدانگهدار
-: خداحافظ.
اون روز تا ساعت 5 کار کردیم و شکیبا منو با کار گاهنامه و بچه ها آشنا کرد با وجود شکیبا اصلا احساس غریبی نمیکردم وقتی داشتیم برمیگشتیم باز مثل روز قبل شکیبا بی مقدمه گفت
شکیبا: خوب پس مشکلت اینه
-: مشکلم؟ چه مشکلی؟
شکیبا: کیارش.
دلم میخواست انکار کنم ولی نمیتونستم سرمو انداختم پایین.
شکیبا: اینطور که معلومه کیارش خیلی دوستت داره مشکل چیه؟
نمیدونم چرا و چه جوری اما برای بار اول تو زندگیم به یک نفر اعتماد کردم و همه چیز و برای شکیبا گفتم. حتی حس هایی که خیلی وقتها با خودم هم مرور نمیکردم. شکیبا خیلی ناراحت شده بود ولی حرفی نمیزد لحظه ای که داشت منو پیاده میکرد گفت:
شکیبا: نمیگم دوست خوبیم یا حتی آدم خوبی ولی دوست دارم منو دوست خودت بدونی و بدون هر چیزی که بشه اگر به من نیاز داشته باشی تمام تلاشمو میکنم که در کنارت باشم.
بوسیدمش و خداحافظی کردیم تا وارد خونه بشم شکیبا ایستاد و منو تماشا کرد
دوستی منو شکیبا خیلی سریع رشد کرد خیلی به هم نزدیک شدیم البته من چیز زیادی ازش نمیدونستم فقط در این حد که تک فرزنده وترم آخر کارشناسی ارشد ادبیات فارسیه و اینکه مدرس دانشگاهه. ولی اینکه چرا تنها زندگی میکنه با اینکه پدرو مادر به اون خوبی داره چیزی بود که نه برام توضیح داد نه جرات میکردم بپرسم اون روزا شکیبا هم درگیر مسئله ی کیوان بود ولی انقدر سفت و محکم برخورد میکرد که گاهی من از حسی که داشتم و ضعفی که نشون میدادم بدم میومد. بلاخره روزهای امتحان سر اومد و همه آماده میشدیم برای امتحان روز آخر من امتحانمو دادم و اومدم بیرون سر پیچ دانشگاه شکیبا رو دیدم داشتیم صحبت میکردیم که کیارش و بهانه جلومون سبز شدن.
-: سلام
بهانه: سلام
من بهانه و شکیبا رو به هم معرفی کردم. بهانه خیلی سریع از شکیبا فاصله گرفت ولی کیارش ایستاد به حرف زدن. شکیبا که دید بهانه داره به خودش میپیچه خیلی سریع خداحافظی کرد و رفت طرف ماشین تا منم برم.
-: چرا انقدر زود خداحافظی کردی ؟
شکیبا: پاهام خسته شده بود.
من که میدونستم به خاطر حساسیت بهانه شکیبا سوار ماشین شده تعجب کردم که شکیبا چرا از منم پنهان میکنه که دلیلش چی بوده.
-: فکر کردم به خاطر حساسیت بهانه زودتر خداحافظی کردی.
شکیبا خندید
شکیبا: ببین اگر بهانه روی من یا امثال من حساسیت داره دلیل نمیشه روی دختر خاله ی شوهرش هم حساسیت داشته باشه بهت نگفتم چون دوست ندارم چنین چیزی تو ذهنت باشه با وجود اینکه کیارش و بهانه قراره پیش شما زندگی کنن این مسئله تو رو آزار خواهد داد. پس شلوغش نکن و فکر نکن چون بهانه روی من حساسه پس روی هر دختری حساسه باشه؟
فکری که یک ماه بود تو ذهنم بود رو برای بار اول به یکی گفتم.
-: شکیبا من تو اون خونه نمیمونم که شاهد حساسیت یا عدم حساسیت بهانه باشم
اصلا تعجب نکرد.
شکیبا: خوب؟
-: من شاید بتونم برای یک ساعت دو ساعت فیلم بازی کنم ولی اگر بخوام با کیارش و بهانه یه جا زندگی کنم آب میشم، داغون میشم. همتا هم قراره آخر تابستون ازدواج کنه و مسلما همه میخوان یه جا زندگی کنن خونه انقدر بزرگ هست که اگر هر کدوم یه قسمتشو بردارن بازم خونه خالی میمونه ولی من نمیتونم میون این جمع زندگی کنم.
شکیبا: میخوای چیکار کنی؟
-: من از اونا جدا میشم درسمو میخونم و کار میکنم.
شکیبا خندید
شکیبا: چرا مثل بچه ها حرف میزنی تارا؟ مگه کار پیدا کردن واسه دختری مثل تو ساده است؟
-: مگه تو سه جا کار نمیکنی؟
شکیبا: شرایط من با تو فرق داره من تقریبا درسم تموم شده و بر پایه ی علمم کار پیدا میکنم ولی تو الان بر چه اساسی میخوای بری دنبال کار؟
-: نمیتونی کمکم کنی؟
شکیبا یک کم فکر کرد و گفت : باید در موردش صحبت کنیم کاری که تو میخوای بکنی کاری نیست که به سادگی قابل انجام باشه یادت نره ما تو ایرانیم و تو یه دختری.
-: چیش مشکله؟
شکیبا: بریم خونه من؟
منم که کاری نداشتم رفتیم اونجا بار اول بود میرفتم خونه ی شکیبا. تعجب کردم فکر میکردم یه خونه ی مجردی ساده تر از این حرفهاست از سه طرف سالنش چند تا پله میخورد میرفت بالا یک طرف میخورد به یه هال کوچیک و بعد آشپزخونه از یک طرف هم میرفت تو یک هال کوچیک بعد سه تا اتاق خواباش و یه تیکه اش و سنتی درست کرده بود که در شیشه ای داشت یعنی از تو هال تو اون قسمت و میدیدی ولی چون پرنده ها توش پرواز میکردن در گذاشته بود پر فنچ و مرغ عشق و گلدون بود رفتم رو تختی که تو اون قسمت گذاشته بود نشستم خونه خیلی دنج بود ولی بوی تنهایی میداد نمیدونم چرا با دیدن خونه دلم برای شکیبا سوخت حس میکردم هیچ لذتی از این خونه و زیبایی نمیبره.بعد از اینکه یک کم استراحت کردیم شکیبا شروع کرد حرف زدن.
شکیبا: ببین تارا. شاید من خیلی کارها کرده باشم که به نظر ساده بیاد ولی مطمئن باش مشکلات خاص خودشو داره. تو به من نگاه میکنی که دارم تنها زندگی میکنم؟ خوب من پدر و مادرم چند تا خیابون اونطرف تر هستن و جز تو سه یا چهار نفر از دوستام میدونن من خونه دارم حتی اقوامم هم نمیدونن که من تنها زندگی میکنم چون همین شکیبا که الان رو سرش قسم میخورن همچین که بفهمن تنها زندگی میکنه یه طومار حرف پشت سرش در میاد دوستی هم اگر میدونه دوستانی هستن که من بهشون اعتماد دارم نه دوستانی که میدونم هر روز اینجا رو پاتوق میکنن. من دارم کار میکنم و خدا رو شکر خیلی وقته دستم جلوی پدرم دراز نیست نه اجاره خونه دارم نه خرج زیادی ولی تو همین الان بخوای شروع کنی باید پول پیش یه خونه رو داشته باشی باید جایی رو پیدا کنی که امن باشه باید یه کاری پیدا کنی که بتونی هم دانشگاه بری هم کار کنی حقوقش هم خوب باشه خوب خانوم عزیز کی میاد الان به تو کاری میده که نیمه وقت باشه که با حقوقش هم بتونی کرایه خونه تو بدی هم خرج تحصیلتو بدی هم خودتو اداره کنی؟
خیلی دقیق مشکلو برام باز کرد.
شکیبا: خارج از تمام این حرفها کیارشی که من دیدم امکان نداره اجازه بده تو تنها زندگی کنی.
-: به اون ربطی نداره.
شکیبا: به خاله ات هم ربطی نداره؟ برات زحمت کشیده نگرانته.
-: من فقط میدونم نمیتونم با اونها زندگی کنم. کمکم کن شکیبا.
شکیبا چند لحظه فقط منو نگاه میکرد. بعد از ده دقیقه که دقیق و بدون حرف نگاهم میکرد
گفت
-: باشه. من مشکلاتو حل میکنم ولی به یک شرط.
-: چه شرطی. فقط 20 روز با اونا زندگی کن ببین میتونی یا نه. اگر نتونستی من قول میدم برات کار پیدا کنم و خونه تو هم جور کنم باشه؟
-: باشه.
خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم روز عروسی کیارش و بهانه رسید از بد شانسی من بهانه وقتی شنید شکیبا تو کار گریمه و با دیدن آلبوم عروس آرایشگاه مادر شکیبا تصمیم گرفت برای عروسیش بره اونجا و شکیب