پل (۱)
یک ارسال دیگه از نسرین و بازهم اصل داستان از انجمن انجمن سکسی کیر تو کس!
شاید قصه از هفت سالگیم شروع شد وقتی که پدرم تصادف کرد و زمین گیر شد؛ یا نه از هشت سالگیم که مادرم مجبور شد برای تأمین مخارج زندگی تو خونه ی مردم کار کنه؛ یا شاید از 12 سالگیم که پدرم مرد و مادرم هم تو هفتم پدرم سکته مغزی کرد و فوت کرد و منو همتا خواهرمو میگم ، مجبور شدیم از بوشهر بیایم تهران خونه ی خاله ام که با اونها زندگی کنیم. نمیدونم از کجا فقط میدونم قصه ی من از هر جایی شروع شده باشه تو یک موضوع اشتراک داره اونم اینه که من چه تو هفت سالگی چه هشت سالگی چه دوازده سالگی یا حتی همین الان که 26 سالمه احساس تنهایی میکردم. یه دره ی خیلی بزرگ بین منو آدمای دیگه بود وقتی مجبور بودم تو درسها به خواهرم کمک کنم حس میکردم از یه دنیای دیگه باهام حرف میزنه انگار هیچ کدوم از حرفهای منو نمیفهمید نمیدونم چرا شاید برای این بود که حتی تو اون سن هم همه به مادرم میگفتن تارا خیلی بیشتر از سنش میفهمه ولی کاش اینطور نبود اونوقت راحت با دختر همسایه عروسک بازی میکردم و این بازی به نظرم مسخره نبود و یا شاید وقتی همه ی فامیل جمع میشدن و بچه ها همه تو یه اتاق بازی میکردن منم میتونستم قاطی بازی اونا بشم و فقط به اونا نگاه نکنم. به هر حال بچگی من هر جوری که گذشته باشه مثل همه ی بچه ها نبود با درد بزرگ بی پدری وبی مادری زندگی کردیم، تا تونستم سعی کردم نذارم همتا احساس کمبود بکنه که میدونم به هر حال کرده ولی من سعیمو کردم. تو خونه ی خاله ام زندگی راحتی داشتیم، کیارش و کاوه پسر خاله هام از همون موقعی که رفتیم تو خونه اونها زندگی کنیم هوای ما رو داشتن نمیتونم بگم مثل برادر چون به نظر من بهتر از دو تا برادر بودن. خاله شورانگیز ما رو خیلی دوست داشت وقتی مادرم فوت کرد بعد از مراسم تدفین نذاشت تنها باشیم ما رو به خونه خودش آورد و در حالی که بغضش کار رو برای ما سخت تر کرده بود گفت از این به بعد من جای مادرتونم شما هم دخترهای من فقط دو تا برادر هم به جمعتون اضافه شده فقط شوهر خاله ای نبود تا به قول خاله جای پدر و برای ما بگیره نمیدونست هر شب بعد از اینکه روی ما رو میکشه و بهمون شب بخیر میگه
همتا خودشو میزنه به خواب تا من چیزی نگم و بعد یواشکی گریه میکنه و منم برای اینکه راحت باشه هیچی نمیگم ولی هر شب چون نمیتونم گریه کنم صبحش به خاطر بغضی که داشتم گلو درد میگیرم و این همه دکتری که منو میبره فایده نداره چون دوای من دیفن هیدرامین و آنتی هیستامین و اینا نیست دوای من مادرمه که دیگه نیست دوای من پدرمه تا دوباره دستای گرمشو رو سرم بکشه و منو دخترم صدا کنه. به هر حال گذشت تا من شدم 16 ساله و همتا شد 14 ساله من مثل همه یدختر ها آرزویی داشتم و رویایی ولی نمیدونستم این رویا و آرزو تو وجود کیه فقط میدونستم دنبال یکی میگردم که تمام مهری رو که تمام این سالها تو قلبم جمع شده بود رو بهش هدیه بدم. من خاله مو خیلی دوست داشتم و همتا رو میپرستیدم و روی کیارش و کاوه خیلی حساس بودم ولی هنوز قلبم بکر مونده بود بر عکس همتا که بلاخره راهشو پیدا کرد و اونجوری که دوست داشت زندگی رو ادامه داد فقط انگار من بودم که تو همون 12 سالگیم محصور شده بودم. من دوم دبیرستان بودم و همتا سوم راهنمایی و اولیا مدرسه همتا که میدونستن ما یتیم هستیم زیاد بهش سخت نمیگرفتن ولی گاهی انقدر شیطنت میکرد که چاره ای نداشتن جز اینکه خاله رو مدرسه بخوان خاله هم بدتراز همه امکان نداشت چیزی به همتا بگه فقط منو دو تا پسر خاله بودیم که از دست کارهای همتا حرص میخوردیم و چیزی نمیگفتیم. کاوه 18 ساله بود و کیارش 21 ساله . هر دوشون مخصوصا کاوه دائم پیگیز کارهای همتا بودن تا یک وق خدای نکرده جای پشیمونی براشون باقی نذاره . آخه همتا دائم از مدرسه فرار میکرد جایی هم نمیرفت با دوستاش میرفت پارک و سینما ولی انگار از هر چیزی که اجباری داشته باشه بیزار بود تا روزی که دوباره از مدرسه زنگ زدن و گفتن که باز همتا نرفته مدرسه و کیارش به دروغ گفت مریضه و تو خونه است ولی کارد میزدی خون کیارش در نمیومد انقدر عصبانی بود که حتی کاوه داشت آرومش میکرد هم منو هم کاوه میتریدیم با این عصبانیت یه کاری دست همتا بده وقتی سر ساعتی که مدرسه تعطیل میشه همتا اومد خونه و لباسهاشو در آورد کیارش فقط نگاهش کرد و بر خلاف انتظار منو کاوه به همتا گفت
-: همتا جان مثل اینکه مدرسه رفتن برات خیلی سخته میخواستم بهت مژده بدم که از فردا دیگه مدرسه نمیری.
منو کاوه و همتا همینطور مات به کیارش موندیم.
کیارش: چیه ؟
همتا: چرا؟
کیارش: گفتم که وقتی با هزار زحمت از مدرسه فرار میکنی یعنی به درس و ادامه تحصیل و یه آینده ی خوب علاقه ای نداری پس بمونی تو خونه و آشپزی یاد بگیری که پس فردا حداقل دو تا غذا بلد باشی درست کنی که اگر خواستگاری در این خونه رو زد ما بتونیم بگیم خانوم حداقل آشپزی بلده بهتره.
صورت همتا نشون میداد خیلی بهش برخورده
همتا: یعنی چی؟ یعنی میخوای بگی من باید بمونم خونه و کارهای خونه رو یاد بگیرم؟ که چی؟
کیارش: که زودتر شوهر کنی . همه که نباید دکتر و مهندس بشن یکی هم مثل تو باید بشه یه زن خونه دار معمولی که تمام نگرانیش اینه که قرمه سبزیش شور نشه.
همتا یک دفعه زد زیر گریه و دوید رفت تو اتاقش. کیارش فریاد زد تا صبح هم که گریه کنی دیگه حق رفتن به مدرسه رو نداری،همین که گفتم . و قبل از اینکه هر کدوم از ما عکس العملی نشون بدیم از خونه رفت بیرون. تاشب همتا از تو اتاقش بیرون نیومد و خاله هر چقدر برای شام صداش کرد جواب نداد. کیارش ساعت 11 شب اومد خونه سراغی هم از همتا نگرفت. صبح منو همتا طبق معمول داشتیم برای مدرسه آماده میشدیم من نگران برخورد کیارش بودم که مبادا واقعا نذاره که همتا به مدرسه بیاد برای همین هی نق میزدم که همتا زودتر حاضر بشه تا از خونه بریم بیرون. درست دم در بودیم که کیارش از اتاقش اومد بیرون .
کیارش: به به همتا خانوم صبح به این زودی کجا تشریف میبرید؟
همتا که معلوم بود که هم از کیارش میترسه و هم نمیخواد کم بیاره گفت:
-: مدرسه.
کیارش: گفتم شما اجازه مدرسه رفتن نداری.
-:اذیت نکن کیارش میدونم اشتباه کردم دیگه غیبت نمیکنم.
کیارش: نه عزیزم اصلا دیگه بحث غیبتهای تو نیست تو مدرسه نری بهتره .
و بعد در حالی که خمیازه میکشید رفت به طرف دستشویی و گفت :
-: کفشاتو دربیاربیا تو امروز میخواهیم با هم برای خونه بریم خرید
همتا مستاصل به من نگاه میکرد من که میدونستم اگر کیارش برگرده و ببینه همتا هنوز دم در ایستاده حسابی عصبانی میشه کفشامو در آوردم همتا هم کفشهاشو در آورد و اومد تو خونه. خاله صداش در نمیومد. همه میدونستن کیارش تصمیمی نمیگیره ولی اگر تصمیم بگیره دیگه کسی نمیتونه نظرشو عوض کنه با کارهایی هم که همتا کرده بود هیچ کدوم ما نمیتونستیم وساطت کنیم. کاوه که تازه بیدار شده بود همینطور مات به ما نگاه میکرد و هیچی نمیگفت. وقتی کیارش از تو دستشویی اومد بیرون رفت تو آشپزخونه . نمیدونم شاید دیدن چهره ی عادی کیارش یک دفعه همتا رو جری کردکه رفت طرف در و کفشاشوپوشید و درو باز کرد که داد کیارش رفت رو هوا
-: گفتم بیا تو .
همتا: من میخوام برم مدرسه
کیارش: تو بیخود میکنی. مگه دست توئه که هر روز دلت بخواد بری هر روز نخوای نری؟
همتا: من میرم.
کیارش رفت طرف درو درو قفل کرد و با تحکم گفت برو گم شو تو اتاقت. همتا در حالیکه بغضش
ترکیده بود فریاد زد اگر نذاری برم خودمو از پنجره پرت میکنم بیرون و میرم نمیتونی جلومو بگیری.
کیارش چند لحظه به همتا نگاه کرد و بعد کلید و گذاشت تو قفل و رفت تو اتاقش . همتا چند لحظه مکث کرد و بعد مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده آنچنان از در رفت بیرون و دوید طرف خیابون که تا من به خیابون برسم از دیدرسم دور شده بود. داشتم اطرافمو نگاه میکردم که دیدم کیارش در حالیکه داره میره طرف ماشینش گفت بیا برسونمت. سوار ماشین کیارش شدم و راه افتادیم. دلم میخواست بدونم چرا کیارش یک دفعه رضایت داد که همتا به مدرسه برگرده و همین سوالو ازش کردم. کیارش خندید و گفت همتابیخود میکرد نره مدرسه. من مبهوت موندم. از دیدن چهره ی من کیارش خندید و گفت:
دخترخوب آدمها اینطوری هستن وقتی یه چیزی رو دارن قدرشو نمیدونن باید حتما اون چیز ازشون گرفته بشه. مثل همین نفسی که میکشی. تا حالا چند بار نفسهاتو شمردی و یا حتی فکر کردی که نفس کشیدن مهمه؟ قول میدم اصلا بهش فکر هم نکردی حالا همین تو اگر یکی بیاد دست بذاره رو گلوت و بخواد خفه ات کنه تازه میفهمی نفس یعنی چی درسته؟
من که تو فکر حرفهاش بودم جواب ندادم. خوب همتا هم باید آزادی مدرسه رفتن و اون آینده ازش گرفته میشد و دورنمایی که دوست نداره داشته باشه بهش داده میشد تا بفهمه مدرسه رفتن اجبار نیست بلکه تعهدیه که آدم در قبال ساختن آینده اش داره. حالا اگر بعد از دیپلمش دلش نخواست ادامه تحصیل بده اون با خودشه ولی تا قبل از اون این ماییم که باید راه و چاه و نشونش بدیم. من فقط چیزی رو که داشت ازش گرفتم تا برای دوباره به دست آوردنش تلاش کنه میخواستم بترسه که ترسید وقتی گفت خودشو از پنجره پرت میکنه پایین فهمیدم این همتا دیگه نه تنها از مدرسه غیبت نمیکنه بلکه شاگرد درس خونی هم میشه.
همینطور که حرف میزد به لبهاش نگاه میکردم اول داشتم به حرفهاش گوش میکرد ولی وقتی گفت آدما اینطورن که قدر چیزی که دارن نمیدونن یاد خودم افتادم فکر کردم اگر کسی خاله رو از من بگیره یا کاوه یا همتا حتی فکرش هم دیوونه ام میکرد وقتی فکر کردم که یکی کیارش و ازم بگیره قلبم تیر کشید برای یک لحظه حسی بهم دست داد که گفتم الانه که خفه بشم. انگار تازه کیارش و میدیدم . چشمای سیاه و درشتشو. لبهای قلوه ایشو. صورت گندمیشو. دلم داشت براش پر میکشید این حسی بود که تا اون روز تجربه اش نکرده بودم… انقدر تو این حس غرق بودم که وقی کیارش رسید دم در مدرسمون من هنوز داشتم نگاهش میکردم.
کیارش: هی خانوم کجایی؟ رسیدیم.
یک دفعه به خودم اومدم.
_: وای ببخشید حواسم نبود.
کیارش خنده ای کرد که دلم براش ضعف رفت.
کیارش: خداحافظ
-: خداحافظ.
ازاون روز انگار یه چیزی تو قلبم اضافه شده بود چون حس میکردم قلبم گنجایش نداره حس میکردم هر آن ممکنه قلبم بترکه . هر جا کیارش بود هم دلم میخواست اونجا باشم هم دلم میخواست فرار کنم و برم جایی که کسی نباشه نمیدونستم اسم این حسو چی بذارم. من فقط یه دوست صمیمی داشتم اونم اسمش بهانه بود ولی نمیتونستم حسمو بهش بگم بهانه و من تا اون روز فقط در فکر درس و مدرسه و آینده و این چیزها بودیم به تنها چیزی که فکر نمیکردیم و در موردش حتی با شوخی صحبت هم نمیکردیم پسر بود . روزها و روزها میگذشت و وقتی من دیدم کیارش دائم حواسش پی درس منو همتاست تمام سعیمو میکردم که بهترین نمرات رو بگیرم. شاید اون روزها تنها راهی که به نظرم میرسید که خودمو یه جوری تو چشم کیارش عزیز کنم همین بود. دو سال گذشت و موقع کنکور بود من بدون اینکه به کسی بگم رشته ی پزشکی رو انتخاب کردم رشته ای که کیارش میخوند. روزی 19 ساعت درس خوندم همه فکر میکردن من حقوق و انتخاب کردم چون از بچگی دوست داشتم که وکیل بشم هر چند که دانشگاه آزاد همون رشته حقوق رو شرکت کردم ولی برای سراسری پزشکی شرکت کردم. فکر میکردم اگر همون رشته ای رو بخونم که کیارش میخونه بهش نزدیک تر میشم. یه مشت کتابهای علوم انسانی رو ریخته بودم تو اتاق وکتابهای تجربی رو قایم کرده بودم تو کمد حتی همتا هم نمیدونست من پزشکی شرکت کردم فکر کردم اگر قبول بشم که همه سورپرایزمیشن اگر هم قبول نشم کسی چیزی نداره بگه چون اصلا خبر نداشتن . شب و روز درس میخوندم تمام همتمو گذاشته بودم روی پزشکی حتی برای یک بار هم برای دانشگاه آزاد درس نخوندم. روزی که کنکور داشتم تا صبح از اضطراب نخوابیدم به همه گفته بودم میرم خونه ی دوستم درس بخونم چون روز امتحان بچه های پزشکی با بقیه فرق میکرد و من نمیتونستم بگم کنکور دارم. وقتی از خواب بلند شدم دیدم کیارش روی مبل تو هال نشسته معلوم بود تا صبح نخوابیده
-: سلام ، صبح بخیر
کیارش: سلام صبح شما هم بخیر خانوم.
رفتم تو آشپزخونه و سریع صبحانه رو آماده کردم و کیارش و صدا کردم
کیارش: جانم؟
-: بیا صبحونه بخور
کیارش: ای به چشم
نشستیم و صبحونه رو سریع خورد . کیارش به حرکات عجولانه من نگاه میکرد.
کیارش: نترس دیرت نمیشه
به من من افتادم
-: من عجله ندارم فقط قول دادم صبح زود برم.
کیارش: خودم میرسونمت
-: نه نه، خونه ی بهانه همین کوچه پایینیه خودم میرم.
کیارش: باشه خانومی فقط مراقب خودت باش و سعی کن اضطراب و از خودت دور کنی کنکور اون غولی که فکر کردی نیست.
-: باشه.
سریع لباسهامو پوشیدن وقتی داشتم از در میومدم بیرون کیارش دستمو گرفت، برای لحظه ای حس کردم تمام تنم داغ شد برای بار اول غیر از عیدها پیشونی منو بوسید و بدون اینکه حرفی بزنه درو برام باز کرد و گفت :
-: خداحافظ.
بدون اینکه بتونم جواب خداحافظیشو بدم از در اومدم بیرون و تا خود سر خیابون دویدم. نمیدونستم این تن گر گرفته این تپش قلب مال اضطراب کنکوره یا دستها و لبهای داغ کیارش.
برعکس اون چیزی که فکر میکردم امتحانمو خیلی خوب دادم. ساعت 30/1 بود که رسیدم خونه. داشتم ناهار میخوردم که کیارش و کاوه با هم رسیدن. یادم رفت بگم کاوه معماری میخوند، دانشگاهش با کیارش یه جا بود فقط دانشکده شون فرق میکردم روزهایی که با هم کلاس داشتن با هم میرفتن و میومدن منو همتا هم چند باری رفته بودیم دانشگاهشون و من شبایی که روزش میرفتم دانشگاه کیارش خوابم نمیبرد انقدر دختر قشنگ دور و بر کیارش بود که فکر نمیکنم اصلا متوجه حضور من شده باشه. منم به اندازه خودم قشنگی داشتم ولی قشنگی من یه قشنگی ساده بود. چشمای درشت مشکی با بینی معمولی نه دشت نه قلمی با لبهای قلوه ای و صورت گندمی اجزای صورتم قشنگ بود ولی ترکیب صورتم یک صورت معمولی رو تشکیل میداد که نمیشد بهش بگی زیبا یه قشنگی متوسط تنها چیزی که تو صورتم واقعا گیرا بود معصومیت چشمام بود که همه بهم گفته بودن چشمات مثل چشم بچه ها معصومه ولی من به خاطر همین معصومیت هم که شده فکر میکردم کیارش فکر میکنه من بچه ام و بهم توجه نمیکنه. تنها چیزی که ازش راضی بودم اندامم بود. قدم 73/1 و وزنم 64 بود کمرم باریک بود و سینه هام مثل دو تا لیموی درشت تو بدنم خود نمایی میکرد پاهای کشیده ای داشتم و کلأ هیکلی داشتم که با وجود اینکه همیشه لباسهام سنگین بود همه تو خیابون بهم ناه میکردن ولی چه فایده وقتی هیچ کدوم از اینها به چشم کسی که دیوانه وار دوستش داری نیاد؟ خدایا این چه حسیه که من دارم یعنی نمیخواد تموم بشه؟ آخه چرا کیارش ؟ منو کیارش مثل خواهر و برادر بزرگ شده بودیم معلومه که اون منو به چشم خواهرش میبینه اونم با غیرتی که اون داره. خدایا چیکار کنم؟
بلاخره شبی رسید که فرداش باید جواب کنکور میومد دلشوره بدی داشتم همه سر شام نشسته بودیم. خاله هر چقدر کیارش و صدا کرد کیارش نمیومد سر شام . ساعت حدود 10 شب بود همه جلوی تلویزیون نشسته بودیم داشتیم سریال میدیدم که یک دفعه کیارش از اتاقش یورش آورد بیرون و یک دفعه منو بغل کرد و شروع کرد داد زدن و چرخیدن.
کیارش: تو قبول شدی قبول شدی، قبول شدی.
همه مات و مبهوت به هم نگاه میکردیم من که مثل یه گنجشک تو بغلش بودم دلم نمیخواست تا آخر عمرم از تو آغوشش بیام بیرون. حتی به حرفهاش فکر نمیکردم فقط دوست نداشتم اون لحظه تموم بشه. یک دفعه منو گذاشت زمین و رو به همه گفت :
-: این دختر خودشو کشت. بدون اینکه بذاره کسی بفهمه تو رشته ی پزشکی شرکت کرد الان تو اینترنت اسامی قبول شدگان اعلام شد بعد رو به من کرد و در حالیکه بغض کرده بود گفت:
-: نمیدونم چی بگم حتی باور نداشتم که ممکنه قبول بشی چه برسه به اینکه رتبه سه کنکور رو بیاری من بهت افتخار میکنم تارا و بهت تبریک میگم.
باورم نمیشد من رتبه ی سه آورده بودم . نشستم زمین و برای بار اول جلوی همه زدم زیر گریه من به آرزوم رسیده بودم .همه تازه از بهت در اومده بودن کاوه میچرخید و میخندید ،خاله گریه میکرد، همتا محکم منو بغل کرده بود ولی این میون من فقط چشمام تو چشمای کیارش دوخته شده بود و اونم چشم از من برنمیداشت دیگه هیچی مهم نبود من بغض کیارش و به خاطر قبولی خودم دیده بودم و به همین مقدار علاقه ای که اون به من داشت راضی بودم. اون بدون اینکه به روی من بیاره گذاشته بود من کار خودمو بکنم حتی به روم نیاورد که میدونه من برای پزشکی میخونم و از سر شب به خاطر من تو اینترنت چرخیده بود چشمای اشک آلود کیارش برای یک عمر عاشق موندنم کافی بود بدون اینکه بفهمم با صدای بلند به خاطر این حس گفتم خدایا شکرت.
وقتی وارد هال شدم همه دور میز نشسته بودن .
-: خاله؟
خاله: جانم
-: میخوام اگر میشه باهاتون صحبت کنم.
خاله نگاهیبه من کرد از جاش بلند شد و گفت : باشه عزیزم.
-: منظورم اینه که میخوام با همه ی شما صحبت کنم.
همه به من نگاه کردن پشت میز نشستم و در حالیکه با فنجون قهوه بازی میکردم گفتم:
-: من فردا باید برم ثبت نام. تو تمام این سالها شما در حقم مادری کردید و کیارش و کاوه هم نذاشتن منو همتا چیزی تو زندگی کم داشته باشیم. میخواستم بدونید که تا امروز و این لحظه با تمام دردی که از فوت پدر و مادرم تو قلبم نشسته خدا رو شکر میکنم که خدا مادر مهربونی مثل شما و دو یار جدا نشدنی و وفادار مثل کیارش و کاوه بهمون داده. من تا آخر عمرم هر کاری که بکنم نمیتونم محبتهای شما رو جبران کنم.
خاله در حالیکه بغض کرده بود گفت: این حرفها چیه دخترم بین تو و همتا با کیارش و کاوه فرقی وجود نداره.
خندیدم و گقتم: میدونم خاله من اگر دختر واقعی شما هم بودم بیشتر از این محبت نمیدیدم میدونم بین کیارش و کاوه با منو همتا فرق نمیذارید حالا اگر اونا ازتون تشکر نکردن اون از بی عقلی خودشون بوده ولی من وظیفه ی خودم میدونم به خاطر زحماتتون ازتون تشکر کنم.
یک دفعه کاوه بهم حمله کرد و دسته ی موی منو گرفت تو دستش و در حالیکه میخندید گفت داشتیم دختر بدجنس؟ نه به اون تعریفا ت نه به این طرز حرف زدنت.
همه میخندیدن جز کیارش که طبق معمول همیشه لبخند رو لبش بود و به صورتم نگاه میکرد.
تازه به اتاقم رفته بودم که کیارش درو باز کرد و گفت:
فردا صبح ساعت هفت آماده باش با هم میریم برای ثبت نامت.
-: چشم.
نمیدونم چرا وقتی تو چشمام نگاه میکرد قدرت هیچ کاری رو نداشتم حتی نمیتونستم درست نفس بکشم.
کیارش: چشمت بی بلا خانوم خوشگله.
گفت و از اتاق رفت بیرون بدون اینکه بدون حرف نگاه و لحنش چه به روز من آورد. اون روز بهترین روز زندگی من بود در کنار مردی که میپرستیدمش رفته بودم برای ثبت نام رشته ای که واقعا امیدی به قبولیش نداشتم. کیارش تمام کارهای ثبت نام منو کرد من فقط چند جا رو امضا کردم که نفهمیدم چی بود فقط دنبال کیارش از این ساختمون به اون ساختمون میرفتم وقتی بلاخره آخر وقت اداری کیارش گفت که ثبت نامم تموم شده یه نفس راحت کشیدم. سوار ماشین که شدیم کیارش با تمام خستگی خنده از روی لبش کنار نمیرفت.
کیارش: خوب خانوم کجا بریم؟
-: قراره کجا بریم؟ بریم خونه دیگه.
کیارش: بی ذوق مثلا امروز تو رسما دانشجو شدی نمیخوای افتخار بدی حداقل یه بستنی در خدمت خانوم دکتر آینده باشم؟
-: خواهش میکنم این افتخاره منه که در کنار شما باشم هر جا دوست دارید تشریف ببرید بنده مطیعم وهمراه.
کیارش: پس بریم.
وقتی رسیدیم بستنی فروشی منصور ساعت 5 بعد از ظهر بود هواخیلی گرم بود و یه بستنی حسابی میچسبید ولی من که برای بار اول تو چنین شرایطی با کیارش تنها بودم دلم میخواست فقط بشینمو نگاهش کنم فکر میکردم اگر ذره ای از بستنی بذارم تو دهنم میپره تو گلومو خفه ام میکنه. به هر جون کندنی بود بستنی رو به زور کیارش خوردم . تو راه برگشت بودیم که کیارش کنار یه گل فروشی پارک کرد و دسته ی بزرگی گل مریم خرید . وقتی سوار شد دسته گل رو به رف من گرفت و گفت:
-: گل برای گل . امیدوارم عمر آرزوهات مثل گل نباشه ولی عمر رسیدن به اونا کوتاهتر ازعمر گل باشه.
اشک تو چشام جمع شد من طاقت اینهمه محبت و از کیارش نداشتم. دسته گل و گرفتم و آروم تشکر کردم. کیارش از قنادی کیک خرید و رفتیم خونه شب همه رو به شام دعوت کرد و میتونم بگم اون شب زیباترین شب زندگی من بود شبی که معبودم به خاطر من جشن گرفته بود.
با شهروز حرف میزدم که کیارش و از دور دیدم سریع از شهروز جدا شدم و رفتم طرف کیارش.
-: سلام
کیارش: سلام خانوم. تازه کلاست تموم شده؟
-: آره
کیارش دقیق نگاهم کرد و گفت:
داشتیم؟
-: چی؟
کیارش: دروغ؟
-: من چه دروغی گفتم؟
کیارش: مگه با دکتر فروغی کلاس نداشتی؟
به تته پته افتادم
-: ن…آ…آره
کیارش: خوب دکتر فروغی که امروز نیومده؟
بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت با حساب من شما دو ساعت و نیمه بیکار داری تو حیاط میچرخی ، چرا؟
نمیتونستم بگم برای اینکه میخواستم با تو برگردم خونه . میخواستم جایی باشم که به تو نزدیک تر باشه.
-: خوب برای اینکه موندم کتابخونه درس بخونم.
کیارش باز نگاه دقیقی به من کرد و بعد به شهروز که زیر یکی از درختای دانشکده ایستاده بود نگاه کرد و بدون اینکه حرفی بزنه راه افتاد طرف در خروجی دانشگاه و ماشینش. بدون کلمه ای حرف دنبالش راه افتادم و سوار ماشین شدم. یک ربع بود تو راه بودیم و کیارش اخمهاش تو هم بود نمیتونستم ناراحتیشو تحمل کنم . مخصوصا اینکه حس کردم اون فکر کرده من باشهروز قرار داشتم و به خاطر اون موندم. این فکر آتیشم میزد.
-: کیارش؟
کیارش: هوم؟
-: از دست من ناراحتی؟
کیارش: تو هم اگر دروغ بشنوی اونم از کسی که انتظار نداری ناراحت میشی.
-: من که دروغی نگفتم به خدا تمام مدت من تو کتابخونه بودم ده دقیقه قبل از اینکه شما کلاستون تموم بشه من اومدم بیرون.
کیارش نگاهی من کرد و گفت: نمیدونم چیزی که دیدم باور کنم یا هوای چشمای معصوم تو رو.
-: به تجربه ات اعتماد کن. من تا حالا به تو دروغ گفتم؟ کاری کردم که ناراحتت کنه؟
کیارش: نه ولی گوش کن تارا منو تو یک جا درس میخونیم دوست ندارم کاری کنی که خدای نکرده مشکلی برات پیش بیاد اونوقت من نمیتونم راحت درس بخونم تو مثل خواهر منی و ناموس من . میدونم خیلی طبیعیه که بخوای تو این سن با کسی آشنا بشی منم جلوتو نمیگیرم فقط میگم مراقب باش.
بغض سختی گلومو گرفته بود. من به چی فکر میکردم اون به چی. من موندم که با اون برگردم اون میگه آزادی با هر کی میخوای آشنا بشی. من عاشقشم اون میگه تو مثل خواهر منی.
تا جایی که میشد بغضمو قورت دادم .
کیارش: تارا؟
-: بله:
کیارش: میخواستم در مورد یه مسئله ای باهات صحبت کنم که ذهنمو خیلی وقته مشغول کرده. نمیخواستم ذهن تو رو هم مشغول کنه ولی مجبورم که بهت بگم.
-: خوب؟
کیارش: فردا ساعت 3 کلاست تموم میشه؟
-: آره.
کیارش: من میام دنبالت با هم صحبت میکنیم.
-: باشه.
نمیدونستم در مورد چی میخواد حرف بزنه ولی دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. خدایا چی میخواد بگه؟ تمام شب بدون اینکه از کتابهام چیزی بفهمم کتابامو پهن کرده بودم جلومو مثلا درس میخوندم تا بلاخره صدای کاوه در اومد.
کاوه: ااااااااااه. ول کن دیگه تارا حالمو به هم زدی. من که صبح تا شب باید نقشه بکشم مثل تو سرم تو کاغذ و قلم نیست.
کیارش: چیکارش داری کاوه درس داره
کاوه: پس چرا تو انقدر درس نمیخوندی؟
کیارش: مگه من رتبه ی سوم کنکور بودم؟
همتا: بسه بابا تارا کاوه راست میگه دیگه ار وقتی دانشگاه قبول شدی یه روز درست و حسابی ندیدیمت.
کاوه: شدی مثل خاله پیره دو تا چروک هم بذارن تو صورتت میشی مثل کدو قل قله زن.
کیارش: انقدر اذیتش نکنید.
کاوه: بلهههههههههه. منم اگر مدافعی مثل تو داشتم معلومه به خودم زحمت نمیدادم حتی جواب پسر خاله و خواهرمو بدم.
خاله: ولش کنید بچه مو بیاد بشینه کنار شما چیکار کنه؟
همتا: دست شما درد نکنه دیگه خاله حالا دیگه ما قابل نشست و برخاست نیستیم؟
کاوه: معلومه نیستیم عزیزم منو تو باید بریم غاز بچرونیم. بعد دست همتا رو گرفت و بردش طرف اتاق که صدای کیارش میخکوبشون کرد
کیارش: شما لطف میکنید غازتونو همین جا تو هال میچرونید. هوای اتاق برای غازتون خوب نیست
کاوه و همتا نگاهی به هم کردند و بدون اینکه بحث و کش بدن هر کدوم نشستن رو مبل و سرشونو به یه چیزی گرم کردن. کیارش چیز خاصی نگفت ولی لحن و حرف کیارش میرسوند که به اون دو تا اعتماد نداره و این برای من که نگاههای اون دو تا رو به هم دیده بودم کاملا قابل لمس بود. البته به کاوه اعتماد داشتم ولی به اینم اعتقاد داشتم که دختر و پسر مثل آتیش و پنبه اند کنار هم باشن هر دو خاکستر میشن. زیر چشم نگاهی به کیارش کردم دیدم اونم زیر چشم داره منو نگاه میکنه. انگار با نگاهمون با هم حرف میزد هر دو تو این مسئله که باید بیشتر مراقب کاوه و همتا باشیم اتفاق نظر داشتیم.
اسم من از یاد تو رفت
ای آنکه در آینه ای
این چهره ی خسته منم
این آه سینه سوز من
دیوار سرد فاصله است
بین منو هم سخنم
فریاد من سکوت تو
لب تو باز و بی صدا
عروسکی به شکل من
غریبه اما آشنا
نگاه مات تو به من
مثل نگاه دشمنه
جسم تو گرمی نداره
مگر تنت از آهنه
سکوت تو یه فاجعه ست
برای هم صدای تو
شکسته در گلو چرا
طنین نعره های تو
تو که خود منی چرا
غریبه ای برای من
منو صدا نمیکنی
تو قاب سرد آینه
به سوگ من نشسته ای
منو رها نمیکنی
شکست لحظه لحظه ام
یه عادته برای تو
پرنده ی نگاه من
اسیر در هوای تو
چرا تو که خود منی
سکوتتو نمیشکنی
به من چه میکشی
تو قاب سرد آهنی
تو غربت نگاه تو
که با نگاهم آشناست
یه دنیا حرف گفتنی
ولی لب تو بی صداست
ولی لب تو بی صداست
دیگه نتونستم جلوی بغضمو بگیرم و دستامو گذاشتم روی صورتم و اشکام اومد پایین من حتی برای خودم هم غریبه شده بودم . دلم میخواست بدونم فردا کیارش چی برای گفتن به من داره ولی از طرفی هم دلم نمیخواست باهاش تنها باشم. داغون بودم برداشت اون نسبت به من و حرفهایی که بهم زد به کل روحیه منو خراب کرده بود من نمیخواستم اون به من اجازه بده با هر کی میخوام باشم ولی مثل اینکه برای اون فقط این مهم بود که جلوی چشم کسانی که اونو میشناسن با کسی دیده نشم. زمزمه کردم کاش دوستم داشتی کیارش. کاش دوستم داشتی.
رو تختم دراز کشیدم و در حالی که مثل همیشه ستار گوش میکردم آروم آروم خوابم برد. صبح فردا با تقه هایی که به در خورد بیدار شدم.
-: بفرمائید
کیارش درو باز کرد و اومد تو
کیارش:نمیخوای بلند شی تنبل خانوم؟ مگه کلاس نداری؟
به زور از جام بلند شدم.
کیارش: چته؟
-: یعنی چی چمه؟ طوریم نیست.
کیارش: پس چرا انقدر چشمات ورم کرده؟
فهمیدم اثرات گریه های دیشب هنوز روم مونده
-: کم خوابیدم چیزی نیست.
کیارش: چرا کم خوابیدی؟ تو که ده شب اومدی تو اتاقت؟
خدایا داشتم دیوونه میشدم نه به این توجهاتش که حتی میدونه من چه ساعتی میام تو اتاقم نه به اون حرفهاش.
-: درس میخوندم.
کیارش: عجب. باشه بلند شو دیرت میشه.
-: باشه.
وقتی از اتاق رفتم بیرون دیدم صبحانه رو حاضر کرده . یه لقمه خوردم و از خونه زدم بیرون سر راه یه سر به بهانه زدم. بهانه رشته داروسازی میخوند و دانشکده اش نزدیک به دانشکده ی من بود. باهاش قرار گذاشتم که بعد از ظهر بیاد دم دانشکده کتابهایی که میخواد ازم بگیره. بعد رفتم طرف دانشگاه. تا بعد از ظهر به سختی گذشت. ساعت 30/2 سر و کله بهانه پیدا شد. کتابها رو بهش دادم . مشغول حرف زدن بودیم که کیارش اومد. وقتی کیارش و بهانه همدیگرو دیدن هر دو متعجب شدن سالها بود همدیگه رو ندیده بودن .
کیارش: بهانه باورم نمیشه تو انقدر بزرگ شده باشی.
بهانه: منم باورم نمیشه تو انقدر پیر شده باشی
کیارش از ته دل خندید خنده ای که تا حالا ندیده بودم.
کیارش: باشه شیطون بیا برسونمت.
بهانه: نه ممنون. من باید برم خونه. شما میخواهید برید بیرون.
کیارش:مشکلی نیست، میرسونمت.
بهانه دیگه چیزی نگفت و رو صندلی عقب ماشین نشست. من جلو نشستم و راه افتادیم. کیارش آینه رو تنظیم کرد رو صورت بهانه
کیارش: خوب خانوم کجایی ؟ کم پیدایی؟
بهانه: زیر سایه شما هستیم و میگذرونیم.
کیارش: من نمیدونستم سایه ام تا کوچه شما کشیده شده.
بهانه: برای کسانی که همیشه تو ذهنشون هستید سایه تون تا اون سر دنیا هم میرسه.
کیارش از تو آینه نگاهی به بهانه کرد که قلب من برای لحظه ای ایستاد. نه باورم نمیشد. من دارم اشتباه میکنم. همه ی اینها به خاطر حساسیت بیش از حد من نسبت به کیارشه. بهانه این کارو با من نمیکنه. خوب بهانه که خبر نداره بیچاره. رسیدیم دم خونه بهانه اصلا نفهمیدم کی رسیدیم. انقدر تو فکر بودم که وقتی دست بهانه رو شونه ام قرار گرفت به خودم اومدم.
بهانه: اووووووووه خانوم . کجایی؟ من دارم میرم کاری نداری؟
-: نه عزیزم مراقب خودت باش.
بهانه: بعدا میبینمت فعلا خداحافظ. ممنونم کیارش لطف کردی
کیارش: وظیفه بود بانو.
وای خدا نه الانه که بمیرم. برای چی بهش میگه بانو؟
بهانه: خداحافظ
-: خداحافظ
کیارش: به امید دیدار.
کیارش بدون اینکه حرفی بزنه رفت طرف خونه اصلا یادش رفته بود که قرار بود امروز با هم صحبت کنیم.وقتی پیاده شدم تشکر کردم و سریع رفتم تو خونه و تو اتاقم.
خاله در اتاق و زد و اومد تو
خاله: سلام عزیزم خسته نباشید.
-: سلام خاله .
نمیدونم چرا ولی بغلش کردم و محکم چسبیدم بهش . حس میکردم به یه پشت و پناه نیاز دارم . خاله بغلم کرد و منو بوسید.
خاله: چی شده دخترم؟
-: هیچی خاله، هیچی.
خاله: بیا ناهارتو بخور.
ازش جدا شدم
-: چشم الان میام
دلم نمیومد دلشو بشکنم تمام روز و تنها بود و به کارهای خونه میرسید که ما برسیم و چند دقیقه کنارش بشینیم. وقتی رفتم سر میز غذا کیارش نشسته بود پشت میز و تو فکربود.
خاله غذا رو کشید . من یک کم غذا کشیدم و شروع کردم خوردن . با بغض لقمه ها رو قورت میدادم.
خاله: چی شده تارا؟
با صدای خاله انگار کیارش تازه متوجه من شده باشه بهم نگاه کرد.
-: چیزی نیست خاله
خاله: یک ربعه دو تا لقمه غذا خوردی همش داری با غذات بازی میکنی.
-: میل ندارم خاله ببخشید.
کیارش: تو دانشگاه چیزی خوردی؟
اصلا نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم میترسیدم بغضم سر باز کنه و بی آبروم کنه.
-: آره با بچه ها یه چیزی خوردیم.
کیارش: خوب هر وقت گرسنه ات شدی غذاتو بخور مجبور نیستی.
حتی یادش رفته بود قرار بوده با هم غذا بخوریم پس من چیزی نخوردم. دیگه نتونستم تحمل کنم و بدون عذر خواهی از خاله ام رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم و افتادم رو تختم.
وقتی برای شام صدام کردن حس میکردم یه عمره تو تنهایی سوختم حس میکردم جز خاکستر چیزی ازم نمونده. من یه دخترم. دلیلی نداره حتما تجربه داشته باشم تا بفهمم معنی نگاههای کیارش به بهانه و اون به امید دیدارگفتنش چه معنایی میده. وقتی با خودم خلوت کردم دیدم اگر من کیارش و دوست نداشتم از اینکه بهانه انتخاب کیارش بود لذت میبردم چون بهانه واقعا دختر خوبی بود ولی چرا من باید کیارش و دوست داشته باشم؟ چرا کیارش باید دست رو صمیمی ترین دوست من بذاره؟ خدایا به کدوم گناه ناکرده میسوزم؟
خوشبختی را امروز به حراج گذاشتند
حیف که من زاده ی دیروزم
خدایا جهنمت فرداست
پس چرا امروز میسوزم؟
احساس خستگی میکردم ولی میدونستم اگر برای شام نرم همه میریزن تو اتاقم. از اتاق رفتم بیرون. چشمام انقدر پف کرده بود که همه به صورتم خیره شدن.
کاوه: تو چرا این شکلی شدی دختر؟
-: خواب بودم.
کاوه: نخیر این فرمایشات گریه است.
کیارش: بهش گیر نده کاوه.
کاوه: ای بابا باز ما یه حرفی زدیم؟ نمیشه دو تا کلمه با دختر خالمون حرف بزنیم ؟ حتما باید قبلش حرفهامونو با شما هماهنگ کنیم؟
خاله: این چه طرز حرف زدنه کاوه؟
کاوه از پشت میز بلند شد : کلافه شدم مادر من تا میخوام یه چیزی به تارا بگم فوری کیارش دهنمو میبنده مگه فحش دادم که باید توبیخ بشم؟
کیارش: تارا خسته است صبح تا شب سر کلاسه بعدم به درسهاش میرسه دلیلی نداره برای یه پف چشم سین جیمش کنید.
کاوه: شما اگر یک ذره نگرانش بودید حتما سین جیمش میکردید چون موقعی که برای کنکور اون همه درس میخوند این قیافه رو نداشت حالا که درسهاش سبکتره این شکلی شده شما متوجه نیستید ولی من خوب میفهمم تارا یه چیزیش هست.
دیدیم بلبل زبونی کاوه الان کار دستم میده.
-: ای بابا چقدر شلوغش میکنید من دیشب نخوابیده بودم الان خوابیدم خوابم بی موقع بود این شکلی شدم.
همتا اومدو بغلم کرد
همتا: جون همتا چیزیت نیست؟
خندیدم و بوسیدمش و رفتم تو دستشویی تا یه آبی به دست و صورتم بزنم.
سر میز همه ساکت بودن و مثل ظهر کیارش تو فکر بود.
بعد از شام بر عکس همیشه که همه جلو تلویزیون میشستن کیارش زود رفت طرف اتاقش.
کیارش: من خسته ام میرم بخوابم . تارا بیا کارت دارم.
دوست داشتم برم ولی نمیتونستم پاهام یاری نمیکرد. سرمو با کارهای آشپزخونه گرم کردم بعد از یک ربع صدای کیارش در اومد.
کیارش: تارا بیا کارت دارم دختر.
دیگه مجبور بودم برم. رفتم تو اتاقش و جلوش ایستادم.
کیارش: بشین
-: راحتم
کیارش: تو از دست من ناراحتی؟
-: چرا باید ناراحت باشم؟
کیارش: از ظهر باهام حرف نمیزنی.
-: مگه تو حرف زدی و حرفت بی جواب مونده؟
کیارش: نه ولی تو اینطوری نبودی.
-: من که از ظهر تو اتاقم بودم تو خواب با تو حرف میزدم؟
کیارش: باشه . امروز میخواستم باهات حرف بزنم که نشد.
میخواستم فریاد بزنم چرا نشد؟ چون چشمت به بهانه افتاد نشد؟ اصلا یادت نبود که بخوای توضیح بدی. حالا یادت افتاده؟ ولی چیزی نگفتم و همینطور نگاهش کردم.
کیارش: فردا وقت داری؟
نمیدونم چرا یک دفعه افتادم سر لج.
-: نه
کیارش: چرا؟
-: مثل اینکه خودتونم دانشجویید یعنی نمیدونی باید درس بخونم امتحانات نیم ترم نزدیکه؟
کیارش: من نیم ساعت بیشتر وقتتو نمیگیرم.
-: نه کیارش فردا با بچه ها قرار داریم بریم کتابخونه نمیتونم قرارو به هم بزنم.
کیارش: پس فردا؟
-: قراره بریم خونه سولماز درس بخونیم صبح تا عصر هم کلاس دارم.
کیارش : جمعه؟
دیگه نمیدونستم چی بگم. بهانه هام تموم شده بود.
-: حالا تا جمعه
کیارش: خوب پس برای امروز خانوم دلخورن
-: یعنی چی؟
کیارش: یعنی چون قرار بود صحبت کنیم و نشده ناراحتی که اینطوری جواب منو میدی.
دیگه نتونستم تحمل کنم و از اتاق اومدم بیرون. نمیتونستم بگم نه نگاههات به بهانه منو دلخور کرده. طرز حرف زدنت که با هیچ کس ندیده بودم. حتی با خوشگل ترین دختر دانشکده.
کیارش دنبالم اومد بیرون تو هال و بدون توجه به اینکه همه دارن نگاهمون میکنن داد زد
کیارش: گفتم کارم تموم شده که سرتو میندازی پایین میری؟
باید جوابشو میدادم نباید میذاشتم بفهمه از چی ناراحتم ولی نمیتونستم.
-: اذیتم نکن کیارش بعدا صحبت میکنیم.
کیارش: به جای اینکه بزرگ بشی داری پس رفت میکنی خانوم. یعنی انقدر بچه ای که چون نشده امروز به کارمون برسیم قهر میکنی؟
دیگه نتونستم حرفشو بی جواب بذارم بار اول بود اینطور سرم داد میکشید بغض گلومو گرفته بود. برای اینکه بغضم سر باز نکنه فریاد زدم.
نخیر از این ناراحت نیستم. از این ناراحتم که بدون اینکه اصلا برات مهم باشه که من امروز کار دارم یا نه با من قرار میذاری حتی نمیپرسی که میتونم امروز باهات بیام بیرون یا نه فقط میگی فردا میام دنبالت. بعد میای سر قرار و بدون اینکه باز برات مهم باشه که من شاید از ده تا کارم زدم که به قرارم با تو برسم بدون اینکه حرفتو بزنی میای خونه و حتی توضیح نمیدی که چرا بدون اینکه به کارمون برسیم اومدیم خونه بعد هم میری تو اتاقت و آخر شب صدام میکنی و میگی فردا میای سراغم؟
مگه من بیکارم؟ چرا فکر میکنی همه باید دست به سینه ی آقا باشن که اگر کسی رو طلبید فوری همه کارشونو بذارن زمین که آقا کارشون داره؟ شده یک ذره فقط یک ذره به آدمای دیگه اهمیت بدی؟ فقط تویی که کار داری؟ فقط تویی که مهمی؟ ما هیچکدوم آدم نیستیم؟ این کاوه هر وقت اومد حرف بزنه یه جوری ساکتش کردی چرا؟ چون دو سال ازش بزرگتری؟ خاله هر جا خواست بره باید با تو هماهنگ کنه یک بار نشد وقتی که خودش تعیین میکنه به کارش برسه چون آقا کیارش باید بگن کی وقت دارن خاله رو ببرن جایی. هر وقت باهات کار داریم باید دو روز قبل بهت بگیم تا ببینیم آقا کی وقت داره ولی وقتی من میگم فردا کار دارم متهم میشم به اینکه بچه ام به اینکه قهر کردم. این من نیستم که باید بزرگ بشم آقا این شمایید که باید عوض بشید.
همه مات به من نگاه میکردم تو تمام این سالها برای بار اول من صدامو بالا برده بودم. بار اول بود که جواب یکی از ساکنین اون خونه رو میدادم. کاوه ریز ریز میخندید. کیارش همینطور مبهوت به من نگاه میکردم. خاله سر خودشو با بافتنی تو دستش گرم کرد. همتا هم با ناخونهاش بازی میکرد. کیارش برای چند لحظه همینطور به من نگاه کرد و بعد بدون اینکه حرفی بزنه رفت تو اتاقش. منم بدون اینکه به صورت کسی نگاه کنم رفتم تو اتاقم. خدا رو شکر کردم که کیارش نفهمید درد من هیچکدوم از چیزهایی که گفتم نبود درد من بهانه بود و بس.
تا روز جمعه نه کیارش با من حرف زد نه من با اون. حتی روزی که با هم کلاس داشتیم نه اون منتظر من شد نه من منتظر اون هر کدوم به فاصله ی ده دقیقه رسیدیم خونه. خاله معلوم بود عذاب میکشه ولی نمیخواد دخالت کنه. کیارش فقط غذاشو میخورد و میرفت تو اتاقش من هم همینطور هیچ کس هم باهامون کار نداشت. جمعه دیگه کلافه شده بودم میخواستم برم بهش بگم غلط کردم که اون حرفها رو زدم. تو هر لحظه که بهم بگی برای تو وقت دارم. آماده ام جونمو برات بدم چه برسه وقتم. خدایا من چرا اون حرفها رو زدم؟ چرا سرش داد زدم؟ پشیمونی مثل خوره منو میخورد. جمعه ساعت 4 بود که بلاخره از اتاقش اومد بیرون. داشتم میرفتم تو اتاقم که با صداش میخکوب شدم
کیارش: تارا صبر کن کارت دارم.
برگشتم و سر جام نشستم. دست و پام میلرزید . همه تو خونه بودن ولی هیچکس به روی خودش نیاورد که صدای کیارش و شنیده انگار با دعوای منو کیارش همه با کیارش قهر بودن یا شایداون با همه قهر بود که با کسی حرف نمیزد.
کیارش: میشه لطف کنی و بیاید تو سالن؟
دو دقیقه نشد که همه جمع شدن.
کیارش: مامان. اول میخواستم از شما عذر خواهی کنم. به خاطر تمام این سالها که با خودخواهیم عذابتون دادم.
خاله : این حرفها چیه؟
کیارش: صبر کن مامان. بذار حرفمو کامل بزنم. شاید متوجه نبودم از موقعی که بابا فوت کرد با اینکه خدا رو شکر انقدر داریم که هیچ کدوم کار نکنیم و راحت زندگی کنیم ولی چون حس کردم من مرد این خونه ام نا خود آگاه رفتارم سخت و لحنم آمرانه شد و میدونم شما رو هم با این رفتارم عذاب دادم. به کاوه سخت گرفتم چون همیشه نگرانش بودم انقدر که متوجه نشدم انقدر بزرگ شده که برای خودش رفتار و منشی داشته باشه اگر به من نیاز داشته باشه در حد یک برادره.
کاوه: این حرف و نزن کیارش تو برای من فقط یه برادر نیستی.
کیارش رو به همتا کرد و گفت: وقتی شما دو تا اومدید تو این خونه فکر میکردم مسوولیتم سنگین شده و انقدر به خودم گفتم باید مراقب شما دو تا باشم که بازم یادم رفت که دختر خاله های من هر کدوم دارای شخصیتی هستن که زبانزد همسایه و دوست و آشناست.
و بعد رو به من کرد و گفت: وقتی اون حرفها رو به من زدی بد جور شوکه شدم یک روز کامل داشتم محکومت میکردم که حق نداشتی با من اینطور حرف بزنی ولی وقتی عصبانیتم فروکش کرد فهمیدم همه ی حرفات درسته باید خیلی وقت پیش یکی این حرفها رو به من میزد . حالا ازت میخوام که هر روزی وقت داشتی به من بگی تا هماهنگ کنیم و به کارمون برسیم.
همه خوشحال بودن و به هم نگاه میکردم. مسئوولیت پذیری کیارش زبانزد بود ولی خودخواهی خاص خودشو داشت که حالا با حرفهایی که من از سر عصبانیت زدم به خودش اومده بود.
برای اینکه باور کنه دیگه دلخور نیستم( هر چند بودم ) چهره ی متفکر ها رو به خودم رفتم و گفتم:
-: خوب بذار فکر کنم.اووووووم. من از الان وقت دارم تا هر وقت که شما