پسران طلایی 198

سیما احساس می کرد که خیلی راحت به اوج رسیده .. اون حالا خودشو انداخته بود رو کیر سینا و به شدت حرکت می داد . چند دقیقه ای می شد که احساس می کرد آب کسش راه افتاده و داره از بدنش می ریزه به سمت بیرون ..  اما یه چیزی انگار مانع میشه که در آخرین لحظه بریزه و خارج شه ..
سینا به خوبی متوجه این حالتش شده بود و می دونست که در همچین شرایطی یک فشار قوی لازمه تا بتونه اونو کاملا سر حالش کنه . و آبشو به ناگهان خالی کنه .. 
-آخخخخخخخخخخ نههههههههه سینا .. یواش تر .. زوده .. زوده .. من می خوام ادامه داشته باشه .. بازم از من لذت ببری . بازم منو بکنی ..
 -ناراحت نباش .. هر کی تا حالا این کیر رو خورده بازم فرستاده سراغش .. 
-اووووووههههههه نهههههه پسر . من می خوام فقط مال اون باشی ..
فرشاد با تعجب به صحنه نگاه می کرد . اون با این که به زن سابقش توجه چندانی نمی کرد و بیشتر در پی زنای دیگه بود اما همش تصور اینو داشت که اون طبعش خیلی سرده و اون جوری که باید و شاید حال نمیده .. شاید اگه می دونست که تا این حد عطش داره رفتار بهتری رو نسبت به اون در پیش می گرفت . سینا هم مثل دقایقی پیش دیگه فراموش کرده بود که امشب چه اتفاقی افتاده البته این فراموشی  براش به منزله نوعی بی خیالی جلوه می کرد . چون اون که نمی تونست از یاد ببره علت این که اون جاست چیه ..
 فرشاد با هیجان به کیرش دست می کشید … اون دوست داشت سینا لذت زیادی ببره و بتونه سر حال اونو به شیرین معرفی کنه . نشون میدم به همه نشون میدم که فرشاد چیه و کیه . همچین به زنا حال بدم که همیشه از من بخوان که برم سراشون . ورزش می کنم .. استراحت می کنم . خوب و درست می خورم ..
  صدای بر خورد کیر سینا به کس و کون سیما فضای اون جا رو پر کرده بود …
سیما : آخخخخخخخخخ من دارم می میرم .. دارم هلاک میشم .. اوووووووویییییییی نهههههههههه …
سیما خودشو به شدت روی کیر سینا حرکت می داد … لذت رو در تمام بدنش حس می کرد .  یه لحظه حس کرد که داره ولو میشه سستی اون به حدی رسیده بود که بدنشو یک آن از رو کیر سینا جدا کرد و اون داغی و لذتو تا حدودی با خالی کردن آب کسش رو تن سینا تخلیه و کنترلش کرد . فرشاد به هیجان اومده بود ..
فرشاد : وااااااییییییییی سینا جون خیلی هیجان انگیز بود . برای اولین بار بود که شاهد صحنه ار گاسم سیما جون اونم به این سبک بودم …
ولی سیما سیر نشده بود  .. این بار سینا خودشو انداخت رو اون … سیما مرتب جیغ می کشید ولی سینا دست بر دار نبود 
-فدات شم قربونت ..آهههههه آخخخخخخ کسسسسسم کسسسسسم .. سینا جون بکش بیرون … بکش بیرون …
و دو سه بار دیگه هم سینا به گفته سیما کیرشو کشید بیرون و هر بار آب سیما خالی می شد … برای دقایقی زن آروم گرفته پا هاشو به دو طرف باز کرده با کسش بازی می کرد .. سینا کنار سیما دراز کشید و با بوسه هایی آروم اون زنو سر حالش کرد و به عالم خلسه و رویا فرو برد … طوری هیجان زده بود که از سینا می خواست که این بار فرو کنه توی کونش .
سیما : اوووووووخخخخخخخخخ جووووووووون جوووووووووون .. حالا کونم می خاره …
 سینا : فرشاد جون .. شما هم بفر مایید …
سیما : آهههههههه نهههههههه اون نسناس برای چی ;
 سینا : سیما جون این جوری خیلی حال میده .
سیناقبل از این که فرو کنه توی کون سیما رفت به سمت فرشاد و گفت ببین بیا دیگه ..  دو تا به یکی هم خیلی حال میده هم برای زن و هم برای مرد با حاله . درسته که زن به اشتراک گذاشته میشه .. ولی دو تا مرد اگه با تمام احساس و هوسشون برن سراغ زن اون وقت هر کدوم با یک شور و هیجان خاصی می خوان خودشونو نشون بدن .. حالا که من و تو رفیقیم …
دقایقی بعد سیما این بار رو کیر فرشاد نشسته بود و سینا هم از پشت کرده بود توی کونش . و این اولین تجربه فرشاد و زن سابقش در سکس دو به یک بود . هر دو شون حس می کردند که سینا یه نشاط دیگه ای در اونا به وجود آورده . با این که مدتها بود  با هم زندگی می کردند هیچ تمایلی نسبت به هم نداشتند . فرشاد حس کرد که حالا داره از کردن سیما لذت می بره ..  یه نگاه به چهره سینا که از پشت کرده بود توی کون زنش , لذت اونو دو چندان می کرد … و مدام به صورت سیما نگاه می کرد می خواست بدونه که حالی که می کنه بابت کون دادن هم هست یا نه ; و اما درطرفی دیگه و در خانواده  سینا , سارا طوری دخترش سانازو سر کوفتش زده بود که ساناز به شدت می گریست … ادامه دارد … نویسنده … ایرانی

دکمه بازگشت به بالا