پاهای دختر عمه زیبا
خب سلام بچه ها من ژیار هستم و این داستان کاملا واقعی هستش اول از همه از خودم بگم که۱۶ سالمه وهیکل درشت ورزیده ای دارم از بچگی به پاهای زنا علاقه زیادی داشتم اما اون موقع از فوت فتیش سر درنمی آوردم و این داستان مربوط میشه به تابستون یک سال پیش که برادرم به دنیا اومد.
و مادرم هم نمیتونست کارهای خونه رو انجام بده پدرم هم که بخاطر کارش همش تهران بود خلاصه که دختر عمه م از راه رسید از اون بگم که اسمش لیدا ست و ۳۱سال سنشه که پاها و اندام به شدت خوش فرم و زیبایی داره که فعلا مجرده.
دیگه اینطور شد که تا اینکه یکم مادرم حالش بهتر بشه لیدا کارهای خونه رو انجام بده اول چند هفته خونه ما بود و شباهم اونجا میخوابید من خیلی وسوسه شده بودم برم سراغ پاهاش که دیگه آخرین شب فرا رسید و منم گفتم اگه این شب نتونم به پاهاش برسم دیگه نمیشه و منتظر موندم تا ساعت های ۱۰اینا که گفتم من خسته ام امشب زود میخابم و رفتم تو اتاقم که نقشه بکشم برای پاهاش آخرش به این نتیجه رسیدم که باید تا نیمه شب وایسم که خوابش سنگین بشه و اتاقی که اون اونجا میخوابید دقیقا چسپیده بود به اتاق من.
بعد ی مدت خوابم برد که ی دفعه بیدار شدم و رفتم ساعتو نگاه کردم دیدم دقیقاً ساعت ۴:۳۰نیمه شبه که که واقعا پشمام ریخت که اینقدر دقیق بیدار شدم اونم بدونه اینکه گوشیم رو بزارم رو زنگ و رفتم دست به کار شدم اول از لای در ی نگاهی انداختم که ببینم خوابه یانه بعد اروم اروم درو نیمه باز کردم و به هر بدبختی بود رفتم تو که نزدیک ی نیم ساعتی داشتم فکر میکردم که نکنه بیدار بشه ولی باز حشریت اجازه نداد کم کم سینه خیز خودمو به پاهاش رسوندم که یه لاک سبز آبی خوشگل زده بود و چون خیلی رنگش روشن بود قشنگ میدیدمش بعد اول نفس خودمو بریدم و رفتم جلو اول یه چند بار کف پاشو بوس کردم که واقعا عالی بود بعد دوباره اومدم نفس کشیدم ولی گفتم اینجوری لذت نداره و بعد خیال میکردم وقتی هم بیدار بشه شاید هم خودش اجازه بده که حتی بکنمش بعد این همه تصورات رفتم جلو از نوک پاش همه جایه پاشو لیسیدم که وسطاش یه جقی هم زدم که خیلی به دلم چسپید که چند بار بیدار شد و کنار پاهاشو نگاه کرد وقتی نگاه میکرد من خودمو میخابوندم کف زمین که چون خیلی تاریک بود منو ندید بعد آخرین بار دیگه چشامو بستم و عقل از سرم پرید ه بود که ناگهان بیدار شد و جیغ زد ولی خدارو شکر اتاق مادرم دور بود و نشنید و من هم به گوه خوردن افتاده بودم همش میگفتم من قصدی نداشتم فقط میخواستم پاهاتو ماساژ بدم اونم معلوم بود که باور نمیکرد و ازش خواهش میکردم که به کسی نگه اونم همش میگفت گمشو برو منم که مث سگ رفتم تو اتاقم و همش دعا میکردم که به کسی نگه که خوابم برد وقتی بیدار شدم اون رفته بود و معلوم بود که به مادرم نگفته بعد اونشب هر مهمونی میدیدمش خیلی رفتارش سرد بود و منم خجالت می کشیدم.
به هر حال این بود داستان ولی یه توصیه بهتون میکنم که با اطمینان کامل برید سر بوسیدن پا وگرنه به چخ میرید. ببینیم کی یه نفر پیدا میشه که بزاره پاهاشو بلیسم
نوشته: ژیار