پارچ قهوه
هشدار:داستان ؛ صرفا در قالب سکس نیست.
پرده اول:
چنین مرا در خود میفشاری…
میدونی…
آنقدر ها هم زندگی در
میان دستانت بد نیست…
سفری از سوی گردنت،
به لاله پاهایت به پیش داشتم…
رقص هنرمندانه دستانم و لرزش های ممتد تنت
و خورشیدی که در میان برف تنت، مرا میسوزاند…
چنان که پیکاسو، آرزوی کشیدن
پرتره اش را به گور برد…
صدایت قدمت داشت…
برد مرا به آن روزی که اولین بار
مرا …؛
با اسم کوچک صدایم کردی…
طنین اش تا قیامت باقیست.
حس کردم مسافری را جای گذاشتم …
بازگشتم به ابتدا…
همگان جملگی در موهای خرمایی ات گم خواهند شد!
تنت را پوییدم …
هندسه ای نیابی که تو را رسم کند…
شلیک بوسه های ممتد، کشف کردن نقاط دور افتاده تو… و بوییدنت…
اتاق را فرا گرفته بود…
حتی دیگر یقین پیدا کرده بودم که
قلبم در سینه تو خواهد تپید…
دستانش را روی مردانگی ام چفت کرد
نگاهش را از من دزدید… بار دگر نگاه کرد… اکنون ؛ او چیزی از من میخواست که من از او میخواستم.
پشتم را خاک کرد،
حال جایمان عوض شد
آبشار مذاب شهوت، از چشمانش دهان و حلقم را مملو کرده بود
در آغوشم پناه آورد.
میدانستم که ظریف است،
تحمل رنج ندارد…
نوازشش کردم…
در فکر فردایمان،
بی اختیار دستم را دایره وار روی کمرش میکشیدم،
حالا کمی آرام شده بود
پهلو به پهلو شدیم …
دیگر حضورم را روی این کره چرخنده احساس نمیکردم.
لحظه ای،
زندگی برایم بی ارزش جلوه آمد.
تو برای من نبودی… بلکه من برای تو بودم، و این حقیقتی ست
که کسی کتمان نخواهد کرد…
براستی حقیقت و واقعیت کمتر در کنار هم میایند ،
ثروت و هنر نیز چنین است، مرگ دنیا اگر علت داشته باشد ،
کمتر از این باشد بیش از این نیست.
واقعیت این است که
پس از معاشقه سحر و نیلوفر آسمان..رهسپار میشویم.
اما حقیقت این است، اگر از من به تو آسیبی رسد چه؟
اگر روزی بوسه های سردم، تن گرمت را بسوزاند چه…
همگان گویند که طالب عشق اند، ولی به محض دیدن جبر آن…
حتی مجال نفس کشیدن به آن نمیدهند.
ابراهیم تدارک توشه راه و آماده کرده بود… شاید از معدود یارانی بود که کنار من، به خاطر عشقی که میپروراندم ایستاده بود.
مردی با چهره قفقازی ها،
استوار و محکم، پسرک زاده قلب دریا.
ملافه ها رو جمع میکرد،
رقص خاصی در تمامی حرکاتش بود،
گویی قلبت را میخواند
بی آنکه حرفی زند،
پارچ پارچ به پایت قهوه مینوشید،
بی آنکه حتی کنارش باشی
این دختر از آرامش زاده شده بود
آرامشی لب تا لب از اندوه.
کاش میشد اندوه را از همین پنجره بیرون ریخت.
لحظات آخر بود، دلم برای کاشانه ام تنگ خواهد شد.
دستانم را گرفت، بی بهانه. بی ضرورتی
در آن هنگامه که خورشید پشت آخرین خانه ی شهر پنهان میشد ، اینبار من دستانش را گرفت. بی بهانه؛ روی پوست کاغذی ات چنین رسم کردم: واله ای که باله میرقصد…
نوشته: روح پراگ