و زخم های من همه از عشق است (۱)
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق
_فروغ فرخزاد.
درود فراوان، این داستان یک خاطرهی همجنسگرایانهاست ، اگر مایل بودید ادامه بدید …
دیدمش ، قلبم میزد ، زانو هام سست شده بود ، دستای یخزدهام رو بردم توی جیب کاپشنم …
غمی به دلم نشست، داشت نزدیک تر میشد و بلاخره رسید،
بی روح گفت :
_سلام .
+سلام ، بشین…
نشست و اصلا به من نگاه نمیکرد ، رد نگاهش به ناکجا بود :
_خب ؟
+چی خب؟
برگشت و با نگاه سردی بهم گفت:
_گفتی بیام حرف بزنیم
+آها …
تو دلم آشوب بود ، تو چت گفته بود این آخرین دیدار ماست و بعدش اصلا دوست ندارم تو زندگیم ببینمت
+خب ، میخواستم بگم که نمیشه یه کاری کنیم تا این رابطه احیا بشه؟
سریع از جاش بلند شد و گفت:
_وقت برای این چرت و پرتارو ندارم، حرفات قدیمی شده ، اصلا نمیخوام بشنوم اینارو …
با هر کلمهاش قلبم بیشتر میشکست و بیشتر تو خودم فرو میرفتم
+بشین ! لطفا !
با اکراه نشست و گفت ادامه بده …
_چیشد که اینطوری شدیم؟ رابطه ما قبلا حرف نداشت ، بهترین بود ، فقط میخوام بدونم چرا یهو سرد شدی؟ چرا داری گند میزنی به اون چیزی که یکسال ساختیم؟
+ببین ! بذار بهت رک و راست بگم ، من پسرم و تو هم یک پسری خب ؟ هیچ آیندهای برای هم نداریم… تو این یک سال هم اشتباه زیاد کردیم… نباید اینقدر طول میکشید فقط قرار بود همو برای یکبار ببوسیم و تموم … دیگه نمیدونم برای چی اینقدر طولانی شد؟! به هر حال، من نمیتونم ادامه بدم و هیچ حسی هم بهت ندارم 🙂 … این رابطه مرده ، زنده نمیشه…. پس لطفا بیا دست از سر هم برداریم و کاملا تمومش کنیم …
علارغم میلم یه قطره اشک سر خورد روی گونه ام و سرمو چرخوندم یه طرف دیگه که منو نبینه …
شش ماه قبل :
خوشحال تر از این نمیشدم … مامانم بهم گفته بود که چند وقتیه رنگ و روت باز شده و همچنین اشتهات …
دلیلش رو نمیدونست ولی من خوب میدونستم ، بلاخره کل وجودم رو جمع کردم و رو به بابا مامانم گفتم:
_ بابا ، مامان ، من میخوام با دوستم برم مسافرت…
بابام صدای تلویزیون رو کم کرد و با اخم برگشت گفت :
_کدوم دوستت ؟
مامانم ساکت بود
+کیاوش، میشناسیش، باباش اومد بانکتون وام گرفت
اخمش باز شد و رو به مامانم گفت :
_حالا کجا به سلامتی؟ میدونی که فعلا پولی ند…
+نه نه اصلا مسئله پولش نیست خودم پسانداز دارم ، کیش … یه تور ارزون قیمت پیدا کردیم
مامانم گفت:
_تو هنوز هیفده سال سن داری ، بچهای ، کم تجربه کجا میخوای بری ، تو این جامعه که هیچ اعتمادی بهش نیست؟
بابام که انگار ساز موافق میزد بهش گفت :
_خانم جان اگه الان نره کی بره؟ تابستون هم هست ، بیکار و مشتاق خوشگذرونی… من که موافقم .
لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:
_مرسی بابا خیلی لطف کردین
و بعدش رفتم روی جفتشون رو بوسیدم و سریع پریدم تو اتاقم و به کیاوش ویس دادم :
_مسافرینِ پرواز به مقصد کیش لطفا کمربند های خود را ببندید !
چند روز بعد :
یه اتاق مشترکا گرفتیم با دو تا تخت یه نفره… چمدونم رو گذاشتم یه گوشه از اتاق و منتظر بودم تا کیاوش بیاد ، وقتی صدای باز شدن قفل در رو شنیدم مثل برق از جام پریدم و رفتم جلوی در ، اومد تو و گفت :
_هوووف، بلاخره تموم شد
پریدم بغلش و لباشو بوسیدم دستشو گذاشت پشت گردنم و اونم با اشتیاق زیاد بوسید ، بعد از چند ثانیه فاصله گرفت و گفت:
_بذار از راه برسیم بعد همو خسته کنیم … خیلی عرق کردم میرم که دوش بگیرم
+باشه منم تا اون موقع به مامانم زنگ میزنم میگم که رسیدیم و اتاق گرفتیم
سرشو تکون داد و جلوی من تیشرتش رو در آورد و بدن ورزشکاریش رو نشون داد … میگفت لازمه یک تنیسور یک بدن آمادهاست … من که دلم آب میشد برای این اندامش …
از حموم اومد و با حوله دورش خودشو انداخت رو تختش و گفت :
_دلم میخواد یه روز کامل بخوابم …
+اووو هنوز روز اوله مسافرت اینطوری خسته شدی؟
__بیا بغلم .
لبخندی از اعماق وجودم زدم و رفتم تو بغلش، خودمون رو به زور روی تخت یه نفره جا دادیم و گفت:
_اگه میخوای نخوابم باید تو بغلم بمونی… ازت انرژی میگیرم و دیگه کوفته نیستم .
+تا هر چقدر بخوای هستم
محکم تر بغلم کرد و بعد از چند دقیقه با دستش سرمو آورد بالا و لبشو گذاشت رو لبام ، یه پاش هم انداخت رو پاهام و زنجیر دستاش رو محکم تر کرد .
+آی خفه شدم !
فاصله گرفت و گفت:
_مگه نگفتی تا هرچقدر که بخوای هستم؟
+چرا ولی نه اینطور وحشیانه
به حرفم اعتنا نکرد و حتی محکم تر بغلم کرد ، با یک چرخش منو برد زير خودش و دستامو به دستاش قفل کرد… ته ریش هاش میخورد به صورتم و بهش میگفتم کوتاه تر کنه اما نمیکرد…
گردنمو میبوسید و من از حس قلقلکش میخندیدم
با اینکه چهارسال اختلاف سنی داشتیم ولی خوب همو درک میکردیم …
دکمه های پراهنمو باز کرد و این بوسه رو تا پایین ادامه داد … دیگه حولهاش از دورش باز شده بود و وزنش رو روی من انداخته بود دستمو بردم لای موهای قهوهایش و سرشو آوردم بالاتر که بتونم لباشو ببوسم …
دستشو از زير لباسم به بدنم کشید و منو یکم بلند کرد که پیراهنم رو در بیاره … ازم فاصله گرفت و بهم با چشمای آرومش نگاه کرد …
یه لبخندی زد و انگشت اشارهاش رو کشید روی شونه هام و تا شکمم ادامه داد
خوب میدونست نقطه ضعف من چیه …
لبخندش رو بیشتر کرد و گفت:
_دوستت دارم
لبخندی زدم و جواب دادم
+منم 🙂
ادامه دارد …
نوشته: Asm