همیشه سه نفر بودیم (۱)
حالا که نشستیم تو ماشین و افتادیم تو جاده، همه چیز انگار یه جور دیگه شده. اصلا فکرش رو هم نمیکردم این حال و هوا رو داشته باشیم، حتی من که ادعام میشه همیشه همه چیز رو کنترل میکنم، الان حس میکنم یه بازی رو شروع کردم که ادامه اش از اختیارم خارج شده.
زیاد با بچه ها رفتیم شمال. همینکه هجده سالم شد، دو روز بعدش امتحان آیین نامه و شهر دادم، بعد افتادم دنبالش با کلی رشوه پنج روز بعد از تولدم، گواهینامهام تو دستم بود و با اولین ماشینم که یه جنسیس کوپ بود، شیش روز بعد از هیجده سالگیم زدیم به جاده شمال. از اون موقع تاحالا که بیشتر از دو سال گذشته، این کار همیشهمونه. حداقل ماهی دوبار. علی که مسلما پایه همیشگی منه. تاحالا نشده بدون اون برم. بقیه بچه ها، بسته به اینکه حال و حوصله کدومشون رو داشته باشیم، چندتاشون میشن پایه هر سفر. شده یه بار بیست و سه نفر بودیم. ویلای خزرشهر بابام تقریبا در اختیار من که تنها بچهاشام هست و جا واسه سی نفر هم داره.
همیشه مسیر جاده از بهترین جاهای سفر بود، ده ساعت هم طول میکشید عین خیالمون نبود، کسشر میگفتیم و میخندیدیم و کسخل بازی در میاوردیم. اما ایندفعه فرق داره، از اول راه تاحالا هیچکدوم یک کلام هم حرف نزدیم. علی که همیشه سر جای ثابتش تو صندلی جلو کنار من که رانندگی میکنم، ولو میشد و پاهاش رو صد درجه وا میکرد و لم میداد، الان طوری مودب نشسته که منو یاد مهمونای خارجی بابام میندازه که واسه جلسه میان. سینا هم اولین باره تو ماشین من نشسته، اما معلومه رفتارش عادی نیست. چشم از پنجره بر نمیداره. خودم هم که نه حرف میزنم، نه مثل همیشه همراه موزیک میخونم، جوری رانندگی میکنم انگار آژانسم و وظیفه دارم زودتر به مقصد برسم. نمیگم حال بدیه، یا بد میگذره. فقط عجیبه. پیشبینی نشده است. نمیدونم باید چیکار کنم. نفسم سنگینه و دلم یه جور خاصی میتپه. سختمه به علی یا سینا نگاه کنم. آخه نگاهم یه جور دیگه شده، وقتی میخوام به علی نگاه کنم، بیاختیار اول جلوی شلوارش، وسط پاشو نگاه میکنم، انگار منتظرم اتفاقی بیافته. بعد بازوهای لاغرش که از زیر آستین کوتاهش در اومدن یا گردن و جلوی سینهاش که از یقه گرد و باز تیشرتش زده بیرون. حتی وقتی صورتش رو نگاه میکنم، نگام رو لبها و دندوناش ثابت میمونه. واسه همینه ترجیح میدم اصلا نگاه نکنم. یه جوری از بدن خودم هم خجالت میکشم انگار، جمع شدم تو خودم.
فکر کنم قبل از اینکه بگم جریان چیه و چرا این شمال سه نفرهامون با علی و سینا، با بقیه وقتها فرق داره، بهتره اول یه کم از نوع دوستی خودم و علی بگم و اینکه سینا اصلا کی هست. من و علی از اول دبیرستان خیلی زود با هم دوست شدیم. اون موقع سه نفر بودیم. من و علی و پدرام. گروه سه نفره خودمون رو داشتیم تو دبیرستان و انقدر به هم نزدیک بودیم و متحد، که هر کاری میخواستیم میکردیم و همه بهمون حسودی میکردن. زورمون هم به همه میرسید. هم واسه اینکه حواسمون به هم بود و باهوش بودیم، هم به دلیل موقعیت پدرامون. پدر من صاحب یکی از بزرگترین شرکتهای تجاری کشوره و خب با پول و نفوذی که داره، خیلی کارا میشه کرد. پدر پدرام هم اون موقع پست بالایی داشت و هرجا که کار با پول من راه نمیافتاد، با پارتیهای اون حتما راه میافتاد. پدر علی یه مهندس معمولیه که فکر نمیکنم بیشتر از ماهی هفتاد هشتاد میلیون درآمد داشته باشه، اما خود علی روابط عمومی عجیبی داره و تقریبا میتونه مخ هرکی رو که بخواد برای هرکاری بزنه. زبون عجیبی داره این پسر. اینجوری بود که گروه سه نفره ما توانایی هرکاری رو که بگی داشت. نمیخوام الان خاطرات اون موقع و مرور کنم. فقط میخوام بگم من و علی و پدرام خیلی به هم نزدیک بودیم و هیچ چیزی رو از هم مخفی نمیکردیم و واسه هر کاری از هم حمایت میکردیم. اولین باری که این نزدیکی به حرفای سکسی رسید، یه روز تو اواخر تابستونی بود که بعدش میرفتیم دوم دبیرستان. غروب تو سوئیت اونموقع من، که یه گوشه از باغ خونمون بود، دور هم جمع شده بودیم که یهو پدرام گفت: بچه ها، من تصمیم گرفتم سکس کنم. علی که همیشه دلقک بازیش به راه بود، با انگشتش ادای یه کیر که داره بلند میشه رو درآورد و بعد نوک انگشتش رو مثل مار تکون داد و گفت: تصمیم کبری! یعنی پدرام با کیرش تصمیم گرفته. خندیدیم و من که میدونستم پدرام جدیه با تعجب پرسیدم: با کی؟ پدرام گفت: اگه میدونستم که از شما کمک نمیخواستم، پس شما به چه دردی میخورین، یکی رو برام پیدا کنین. همین شد که رومون تو این یه مورد باقی مونده هم به هم باز شد و همون شب تا نزدیکای صبح هرچی که از سکس میدونستیم، یا هر تصور داشتیم و همه فانتزیهای بچگونه امون رو هم برای هم تعریف کردیم. من و پدرام جدی تعریف میکردیم، علی مثل همیشه با شوخی و کسشر. اما معلوم بود هر سه تامون حشری شدیم. تجربههامون که محدود میشد به مثلا دید زدن یه لحظهای یه دختر یا زن، یا فیلمای پورنویی که یواشکی دیده بودیم و خوشمون اومده بود رو واسه هم تعریف میکردیم. علی گیر داده بود بعد از هر خاطره ای که هرکی تعریف میکرد، مثل ترجیع بند میگفت: بعععد، جق زدم! انقدر تکرار کرد که دیگه بعد از هر خاطره سه تامون با هم تکرار میکردیم. هنوز هم یه وقتایی مثلا واسه علی تعریف میکنم فلان دخترو دیدم، تموم که میشه میگه: بعععدش، جق زدی.
همون شب از چیزایی که تو سکس دوست داریم هم حرف زدیم. جالب بود که سلیقه من و پدرام تو سکس کاملا برعکس هم بود. اون میگفت دختر از یه حدی لاغرتر باشه حسی بهش ندارم، من میگفتم اگه از یه حدی چاقتر باشه من حتی راست نمیکنم. اون میگفت بلوند، من میگفتم مشکی، اون میگفت بزرگتر از خودم، من میگفتم کوچیکتر. سلیقه علی رو هم آخرش نفهمیدم. هرچی که هرکدوم ما میگفتیم، جو میداد و انقدر با جزئیات تصویرش میکرد که دهنمون آب میافتاد. هنوز تصویرایی که علی اونشب برام تعریف کرد جزو فانتزیهای منه. هیچکدوممون تا اونموقع سکس نداشتیم، نشسته بودیم تصور میکردیم و علی از زبون هر سه تامون تعریف میکرد. اینکه چطور لباسای دختره رو در بیاریم، چطور دختره دستشو میذاره رو کیرمون و از رو شلوار میماله. علی میگفت نباید تو لخت شدن عجله کرد، باید بذاری دختره منتظر بمونه واسه دیدن کیرت. خیلی جدی عقیده داشت تازه وقتی شلوارتو درآوردی، باید نیم ساعتی با شرت باهاش ور بری و بذاری تصویر کیر بادکردهات از زیر شرت حسابی بره تو کله دختره و آماده بشه تا وقتی که شرتو درآوردی و کیرتو دید، مثل یه چیز با ارزش که مدتها منتظرش بوده بخوره. نمیدونم پدرام هم مثل من با این حرفها موافق بود یا نه، من هنوز این مراحل رو تو سکس رعایت میکنم. اما هرچی بود هرسه مون داشتیم تصور میکردیم و خب طبیعتا جلوی شلوار هر سه تامون باد کرده بود.
حرفامون که تموم شد، پدرام دوباره گفت: من میخوام سکس کنم، یکی رو برام پیدا کنین. علی به من گفت: مبارکه امیر. گفتم چی؟ گفت: شغل جدید، بکشی! خندیدیم، اما پدرام خیلی جدی بود. من هم جدی گرفتم و علی هم طبق معمول پایه بود. تا اون موقع هیچکدوم دوست دختر نداشتیم. از فردا فکر و ذکرمون شد یکی رو پیدا کنیم برای سکس. من و علی تو نخ دخترای هم سن و سال خودمون بودیم، اما بلد نبودیم درست مخ بزنیم. این هم چیزی نبود که بشه با پارتیبازی کاری کرد. پدرام اما اصرار داشت مخ یه زن بزرگتر از خودشو بزنه. آخرش یه زن رو پیدا کرد، بیست و هشت سالش بود. واسه ما که پونزده سالمون بود، یه زن بزرگ بود. طرف آدم حسابی بود، اما پدرام میگفت جوری مخشو زده که حاضره به هر سه تامون بده. نمیدونستم میخوام یا نه. جا رو من جور کردم، سوئیت خودم که نمیشد، یه یارویی رو پیدا کردم یه آپارتمان رو شبی نهصد تومن اجاره میداد. مثل همه برنامههایی که میگذاشتیم، علی شده بود مدیر تدارکات و هماهنگی. حواسش به همه چیز بود. سه تا بستهی دوازدهتایی انواع مختلف کاندوم خرید! جور کردن خوراکیها، خریدن شامپو بدنی که بوش سکسی باشه، ملافههای نوی مارکدار، شمع و عود واسه توی اتاق خرید و اطراف تخت چید. نور اتاق رو یه جوری تنظیم کرد که خودش میگفت سکسیه. حتی واسه هرکدوممون شرت و جوراب و تیشرت و شلوارک نو خریده بود و آماده گذاشته بود. یه ساعت قبل از اومدن زنه، دونه دونه فرستادمون دوش بگیریم.
زنه اومد، من یجورایی ازش میترسیدم. زن باکلاسی بود، خیلی شیک و مرتب. اما حس میکردم با نگاهش داره مارو میخوره. من ساکت بودم، علی باهاش گرم گرفته بود و هرهر و کرکر راه انداخته بود. پدرام معلوم بود حسابی حشریه، زیاد حرف نمیزد و منتظر بود زودتر کارشو شروع کنه. آخر هم طاقت نیاورد، وسط حرفای علی، از جاش بلند شد و به تخمش هم نبود که کیر راست شدهاش کاملا از زیر شلوارک تنگ و نازکی که علی براش خریده بود معلومه. دست زنه رو گرفت و بلندش کرد و رفت تو اتاق. من موندم و علی که داشت مسخره بازی درمیآورد. رفته بود و گوشش رو چسبونده بود به در اتاق و تصور میکرد الان پدرام با زنه در چه حالتی هستن و با دستاش اون حالت رو به من نشون میداد. من حالم خوب نبود، اما گاهی از تلاش علی و شکلهای بامزهای که با دستاش درست میکرد میخندیدم. بالاخره بعد از نیم ساعت علی نشون داد که آب پدرام اومده و پاورچین از اتاق دور شد و اومد کنار من نشست. پنج دقیقه بعد پدرام با شلوارک که معلوم بود زیرش شرتش رو نپوشیده اومد بیرون و اشاره کرد یعنی ما بریم تو. دلم نمیخواست برم. به علی نگاه کردم. علی هم خودشو با خوراکیها سرگرم کرده بود. پدرام بیخیال ما شد و رفت تو حموم. بعد از چند دقیقه، زنه که یه ملافه دور خودش پیچیده بود و نصف سینههاش بیرون بود، اومد بیرون از اتاق و بدون حرف به من نزدیک شد. من ساکت بودم و نگاهش هم نمیکردم. اومد و دستش رو گذاشت رو رون پای لخت من و میخواست دستشو از پایین شلوارکم تو ببره سمت کیرم. من خشکم زده بود و هیچکاری نمیکردم. فکر کنم علی فهمید که یهو به زنه گفت: پدرام تو حمومه، میخوای برو پیشش. زنه فهمید که باید دست از سر ما برداره. گفت: یه لیوان آب به من بدین و منتظر نموند، رفت تو اتاق لباساشو پوشید و اومد آب رو خورد و با علی خداحافظی کرد و رفت. علی پرسید: خوبی؟ گفتم: نمیدونم. پرسیدم: تو چرا نرفتی؟ گفت: جو یه جوری شد که نتونستم. فهمیدم حال من رو علی هم تاثیر گذاشته. پدرام اومد و کلی کسشر گفت که شما کسخلین و عرضه ندارین و اصلا مرد نیستین وگرنه چنین تیکهای رو از دست نمیدانین و از این حرفا. یه کم هم از کس و کون دختره تعریف کرد که دید من توجهی نمیکنم بیخیال شد و رفت خوابید. علی تا من بیدار بودم حواسش به من بود. بعد من هم رفتم خوابیدم، کابوس دیدم که زنه لخت جلومه، تو خواب کسش یه چاله سیاه و چرب بود و انگشتاش مثل سوسک شاخک داشتن و میخواستن برن تو شلوارک من. از خواب پریدم، عرق کرده بودم و تشنهام بود، خواستم برم آب بخورم که فهمیدم علی تو هال داره جق میزنه، نخواستم اذیتش کنم، نرفتم و دوباره خوابیدم.
چند ماه بعد، اول من دوست دختر گرفتم و بعد علی. پدرام هم هر چند وقت یه زن بین بیست و پنج تا چهل سال پیدا میکرد و حداکثر دو بار با هرکدوم میخوابید. هیکلش درشتتر از یه بچه شونزده ساله بود و انگار روش زدن مخ زنهای بزرگتر از خودش رو بلد بود. دوست دختر اول من، همسن خودم بود، لاغر و سبزه. یه ماه بعد از آشنایی اجازه داد به سینههای کوچیکش دست بزنم و بعد از یه مدت، لخت کنار هم میخوابیدیم و من کیرمو به تنش میمالوندم و آخرش اون برام جق میزد. دوست دختر علی اول دبیرستان بود و صورتش از سنش بچهتر. سینههاش انگار هنوز کامل بزرگ نشده بودن و موهای کوتاه کوتاه داشت. گاهی با هم تنها می-شدن، نمیدونم دقیقا چیکار میکردن. به هر حال ما گروه سه نفرهامون رو داشتیم، از همه چیز هم خبر داشتیم و به هم کمک میکردیم. من کارای هزینهدار رو ردیف میکردم، مثل مکان. پدرام با پارتیهاش باعث شده بود حس میکردیم مصونیت قضایی داریم و علی که مسئول تدارک دیدن و حتی جمع و جور کردن همهچیز بود. حواسش بود که هیچ چیزی کم نباشه، هیچ سوتی نداشته باشیم، حتی حواسش به دوست دختر من هم بود، گاهی میگفت اینکارو نکن که اون ناراحت نشه یا اینکارو بکن که خوشحالش کنی.
دبیرستان که تموم شد، پدرام فورا برای دانشگاه رفت مالزی. من مهندسی آزاد قبول شدم و علی مهندسی سراسری، هر دو تهران. یه کم ماجراجوییمون که برای بزرگ نشون دادن خودمون بود، کم شد و بیشتر یاد گرفتیم بی دردسر عشق و حال کنیم.
چند دقیقه پیش تو پمپ بنزین وایسادم و موقع پیاده شدن، بالاخره حرف زدم. اصلا میشه گفت وایسادم تا بتونم یه کلمه حرف بزنم، چون تو ماشین هیچ موضوعی پیدا نمیکردم. از سینا و علی پرسیدم چیزی میخوان که بخرم یا نه؟ که هردوشون گفتن نه و علی گفت همه چیز رو آوردم. این رو که گفت یاد چمدون عجیب علی افتادم. همیشه وقتی میرفتیم شمال، وسایل رو علی جور میکرد و میچید تو ماشین، اما خودش یه کوله بیشتر نمیاورد. اما ایندفعه غیر از وسایل سفر و خوراکیها، یه چمدون متوسط همراه خودش آورده. کنجکاو شدم بدونم توش چی داره، شاید بفهمم دقیقا چی تو سرشه، حتی به یه بهانه رفتم در صندوق رو باز کردم. دیدم نمیشه در چمدونش رو راحت یاز کرد، میفهمیدن. زیپ کوله سینا رو یه کم باز کردم، ظاهرا چیز غیر معمولی نبود، تیشرت و لباس زیر و کتاب! پس سینا کتاب آورده بود شمال بخونه، بی اختیار شرت سینا رو از تو کوله اش در آوردم، جنس نرمی داشت، نو بود، سبز ساده مارک بنتون بود، فکر کردم که خب درآمد سینا زیاد نیست و احتمالا بهتر از بنتون نتونسته بخره. نمیدونم چهام شده که اینکار کردم، زود گذاشتمش تو کوله و درش رو بستم. برام جالب بود. اگه میدونستم تو چمدون علی چی هست! حداقل میفهمیدم چی در انتظارمه.
ادامه…
نوشته: م.م