نو صدای بی نام (۱)
خش خش خش
از تقويم خبر نداشتم اما بايد اواسط پاييز میبود… صدای برگ های چنار زير پام حس عجيبي بهم میداد … اگه اشتباه نكنم همين صدا رو ، روز خاكسپاری همسايمون شنيدم … وقتي كه پای خشك شدش رو شكوندن تا به زور توي خونه ي ابديىش جاش كنن … شاید این آخرین تقلای اون برای موندن بود … شاید دوست داشت پیش کسی بمونه … شاید معشوقه یا عاشق کسی بود … کی میدونه ؟
خش خش خش
عقربه های عجول ساعت ۱۲.۳۵ رو نشون میدادن… خنکای نسیمی که راه خودش رو از بین تار و پود پیرهنم پیدا کرده بود، باعث شد که دستامو مثل زمان عصبانیت معلم به سینه بگیرم … با این تفاوت که این دفعه ترس و وحشتی رو احساس نمیکردم … با این که نسیم وظیفه ی خودش رو به خوبی انجام داده بود و رئشه ای به تنم انداخته بود ولی نتونسته بود لبخندم رو محو کنه …لبخندی که از قرار معلوم حالا حالا ها روی لبم جا خشک کرده …
خش خش خش
صدای جیق ترمز ماشین منو به خودم آورد … وسط خیابون چیکار میکردم ؟؟… هنوز دست به سینه بودم اما لبخندم جاشو با ترس عوض کرده بود … راننده که حدود چهل سالی داشت درو باز کرد و شروع کرد به داد زدن … نمیفهمیدم چی میگه اما با اون حجم از عصبانیت و وحشتی که تو صورتش غوغا میکرد معلوم بود که حرف های خوبی نمیزنه … ماشین ها پشت سرش بوق میزدن … درو بست و با قدم های محکم و کشیده اومد سمتم … هنوز داشت داد میزد … درست سه قدم مونده بود بهم برسه که صداش قطع شد … قدماش کند شد و چشماش برای دقت کردن ریز … وقتی که نزدیکم شد تازه فهمیدم که یه سر و گردن از من بلند تره و مسلما قوی
تر … دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو برگردوند سمت خودش … یکی دو ثانیه ای میشد که به هم زل زده بودیم … انگار داشت تموم اطلاعات زندگیمو از چشمام میخوند …
-: جوون حالت خوبه ؟
سکوت
-: میشنوی صدامو ؟؟ میگم طوریت نشده ؟ خوبی ؟
به من من افتاده بودم
-: آااره … خخخو خوبم
هنوزدستام تو سینم بود … بازوم رو گرفت و کشوند سمت نیمکت تو پیاده رو …
-: همینجا بشین تا بیام …
-: چه خبرته ؟؟ اومدم … میبینی که ! نصف شبی عاشق خورده به تورم …
بعد از پارک کردن ماشینش ازصندوق عقب یه چهار لیتری آب آورد … یکمش رو پاشید به صورتم … شوک خودم و به خودم اومدم … گوشیمو نگاه کردم … دو تا پیام و یه میس از حسام … پنج تا میس از بابام و سه تا از مامانم … ساعت ۱.۱۴ دقیقه بود … یعنی این همه مدت داشتم راه میرفتم ؟! … دور و برم رو نگاه کردم … اولین چیزی که به ذهنم رسید :
-: اینجا کجاس ؟؟
-:خیابون زرگری
مگه میشه ؟ … آخرین چیزی که یادم میاد در های بسته گل فروشی های قصرالدشت بود …
-: مثل اینکه حالت خوب نیست … بیا ، بزن صورتت
دستمو پر آب کردم و زدم صورتم … سابقه داشته که چند دقیقه برم تو فکر و متوجه اطراف نشم اما نه ۴۰ دقیقه …
-: بهتری ؟
-: آره ، ممنون … ببخشید ، تو حال خودم نبودم
-: فهمیدنش سخت نبود …
تعارف کرد که سوار ماشینش بشم … مرد معقولی بود … میشد نصف شب بهش اعتماد کرد اما احتیاج داشتم دوباره چند دقیقه راه برم و ذهنمو جمع و جور کنم …
با هم دست دادیم و خدافظی کردیم … با دست یکم مو هامو مرتب کردم … از وقتی که گفته بود بهت میاد کوتاهشون نکردم … شیش ماهی میشه … پیام هاشو خوندم
۱۲.۲۰ : گرم کنت رو که جا گذاشتی ! رسیدی یه میس بزن
۱.۰۵ : کجایی ؟! دارم نگران میشم
راهی تا خونه نمونده بود … باید یه مسافتی رو برمیگشتم … سرعت قدم برداشتنم رو بیشتر کردم که دوباره سردم شد … متوجه پیرهنم شدم که باز شده و از روی یکی از شونه هام پایین افتاده … ” زیر پیرهنیه یه مرد رو نباید کسی ببینه ” … یا این جمله از بابام افتادم و خندم گرفت … دکمه ها رو بستم و دوباره راه افتادم… یه زنگ به خونه زدم و خبرشون کردم …
خش خش خش
یاد چند ساعت پیش افتادم … من و حسام … وسط سینم یه چیزی محکم نبض میزنه و سردی هوا رو از یادم میبره …
…………….
پدرامون دوست صمیمی بودن … هیچ وقت دلیل فوت باباش رو نفهمیدم و نتونستم ازش بپرسم … جز چند تا خاطره ی محو چیزی از باباش یادش نمیاد …
طبق چیزی که شنیدم پدرم بعد از مرگ پدر حسام به خاطری صمیمیتی که داشته خرج خونشون رو میده و از هیچی براشون کم نذاشته … به کمک حقوقی پدر حسام و سامان دادن به دارایی هاشون تونست براشون خونه بخره …
این باعث شده که خانواده هامون شدیدا به هم نزدیک بشن و به قول معروف با هم ندار باشیم … مامانم و مامانش مثل خواهرن و منم خاله صداش میزنم و حسام هم برام از داداش نداشتم عزیز تره …
ولی اون شب همه چیز رو تغییر داد …
ادامه…
نوشته: رضا