نامردی بسه رفیق 34

بازم رفته بودم  به این فکر که در دنیای دیگه ای زندگی می کنم . انگار یه خط بطلانی بر واقعیات کشیده بودم . به این فکر می کردم که چرا باید فروزانو فریب داده باشم . اگه واقعا دوستش داشتم نباید این کارو می کردم و اگرم این کارو نمی کردم دیگه نمی تونستم با اون باشم .. داشتم به همین چیزا فکر می کردم که حس کردم بین جسم من و اون فاصله ای نیست . نمی دونم چرا برای دوست داشتن و عاشق بودن هم باید معیار هایی داشت . چرا باید  عشق من و اون آلوده به گناه می شد . غرق در لذت سکسی آروم شده بودیم . اون دیگه بهم نمی گفت که تند تر بکنمش ..فقط دوست داشت در کنار من آروم و قرار بگیره . می دونستم  اونم داره به همون چیزی فکر می کنه که من فکر می کنم ولی خیلی کمتر .  شاید  این یه آرامش قبل از طوفان بود . شاید نهایت خوشبختی من همین روزایی باشه که درش قرار دارم . مثل یک کبک سرموکرده بودم زیر برف . نمی خواستم واقعیتها رو لمس کنم . لبای فروزانو شکارش کردم . حرکت آروم کسشو با حرکت آروم کیرم جواب می دادم . دقایقی بعد از جامون پا شدیم .. من خودمو ارضا کرده بودم ولی اون هنوز التهاب داشت با این حال دوست داشت با هم قدم بزنیم و درددل کنیم . از آرزو هامون بگیم ..

دکمه بازگشت به بالا