نامردی بسه رفیق 101
–
بازم به دنیای تنهایی خودم پناه بردم . به لحظات غم و اندوه . نمی دونستم دیگه به چی پناه ببرم ; چه چیزی منو آروم می کنه ; هیچ چیز مثل آغوش عشقم آرومم نمی کرد . اون حالا متعلق به یه مرد دیگه بود . هر چند هیچ انسانی صاحب انسان دیگه ای نیست . من اونو دوست داشتم و حالا اون ازم دل کنده بود . دلم می خواست یه بار دیگه بغلش کنم . بهش نشون بدم که دیوونه وار می خوامش . بهش نشون بدم که با رفتنش همه چی مو از دست دادم . نشون بدم که چه جوری منو با خاک یکسان کرده . آخه من می دونستم و می دونم که اون نمی تونه تا این حد بد جنس باشه . اون دوستم داشته . چشای اون .. قلب اون .. دستای اون .. خون گرم وجودش همه از این می گفت که دوستم داره و منو تنهام نمی ذاره . از این می گفت که برای همیشه در کنارم می مونه . به من زندگی میده . عشق میده . فقط هیشکدوممون نمی دونستیم که با وجود سپهر چه جوری می تونیم به این جور زندگی ادامه بدیم . ولی خوش بودیم می تونستیم از لحظه هامون نهایت استفاده رو بکنیم . چقدر دلم گرفته … انگار که پشت سرم همه جهنم شده و یه چیزی از روبرو داره خفه ام می کنه . چرا نمی تونم زندگی کنم . چرا باورم نمیشه که اون رفته … خدایا چرا منو نمی کشی ; من نمی خوام زندگی کنم . من نمی خوام .. نمی تونم جرات خود کشی رو ندارم . نمی تونم .. دیگه چیزی به قشنگی عشق واسم وجود نداره . دیگه عشق واسم مرده . کاش می شد نفس نکشید . کاش می شد اراده کرد و مرد … چقدر تلخه که آدم نتونه گذشته هاشو دفن کنه و بد تر ازاون نتونه خودشو در زمانی که درش زندگی می کنه خاک کنه .. با خاک یکسان شده بودم ولی هنوز خیلی مونده بود که در خاک فرو برم . ستاره در خونه مو زد … درو واسش باز کردم . منو با چشایی خیس و متورم و ملتهب دید …
ستاره : بمیرم برات من نمی خواستم اذیتت کنم . منو ببخش . خیلی اذیتت کردم . می دونم . حق داری تحویلم نگیری . می دونم خیلی دلخوری . دلتو شکستم . آزارت دادم ..
ستاره خیلی حرف می زد . اون در دنیای خودش بود . اون عاشقم بود ولی من هنوز حسی به اون نداشتم . برای عاشق شدن فاکتور های زیادی لازمه .. من فاکتور ها مو واسه یکی دیگه کشیده بودم . من توانمو حسمو واسه یکی دیگه گذاشته بودم . خدایا مگه آدم چند بار می تونه عاشق شه ;! عشقی نسبت به جنس مخالفش که اونو شریک زندگیش بدونه .
-ستاره من می خوام بمیرم . می خوام بمیرم . دیگه نمی تونم زندگی کنم . من تنهام ستاره …توی هفت آسمون یه ستاره هم ندارم ..
ستاره : یه ستاره ای هست که می تونی واسه همیشه داشته باشی . فکر می کنی من غم و غصه ای ندارم ; من عذاب نمی کشم ; فکر می کنی من این حسو ندارم که خیلی بس اثر و بی ثمرم ; آدما به خیلی چیزایی که می خوان نمی تونن برسن . نمی تونن بهش دسترسی داشته باشن . منم دیگه باید باور کنم که هیچوقت به تو نمی رسم . ولی با همه اینا امروز حس می کنم که خیلی خوشحالم نه به خاطر این که تو رو این جور ناراحت می بینم . یه زمانی بود که تو رو کاملا متعلق به دنیای دیگه ای می دونستم . حالا پیشمی حداقل به عنوان یک دوست .راستش نمی تونم تو رو با زن دیگه ای ببینم . شاید یه روزی ازدواج کنی .. نمی تونم همسرت رو ببینم و حسادت نکنم .. نمی دونم می تونی احساس منو درک کنی یا نه .. دوست داشتم به ستاره بگم که کاملا درکت می کنم . آخه منم نمی تونم فروزانو در کنار یکی دیگه حس کنم . ولی نتونستم .چیزی بهش بگم .
ستاره : اگه بدونی این چند روزه چقدر عذاب کشیدم ; گاهی واقعیت ها می ریزه به هم ولی گاه خونه خیالی و رویایی قشنگ آدم خراب میشه من اون خونه رو خراب شده حس می کردم . من حس می کردم که دیگه نمی تونم زندگی کنم . واسه این روزای تو یه تصور خاصی داشتم . زندگی برام شده بود مث یه فیلمی که من علاوه بر بازیگر بودن , خودمو به عنوان یک تماشاچی هم در کنارش تصور می کردم . و تو رو در رویاهام مال خودم می دونستم . حالا یک بار دیگه اون رویا برگشته پیشم .. دیگه اون رویا یک کابوس نیست . بازم می تونم لبخند بزنم .. بازم می تونم دلمو خوش کنم .
-ستاره ! بس کن .. من آدم پستی هستم . من یک عوضی ام .. لیاقت تو رو ندارم . خواهش می کنم دیگه بهم فکر نکن .
ستاره : کاش می تونستم این کارو بکنم . میگن کسی که عاشق کسیه واسه خوشحالی اون هر کاری می کنه .. دلت می خواد فراموشت کنم ; به عشقم قسم حاضرم ولی نمی تونم . حتی اگه بمیرم نمی تونم فراموشت کنم ..
ستاره گریه می کرد .دوست داشت بغلش کنم ولی مثل مجسمه ها مات مونده نگاش می کردم .. بازم سرشو انداخت پایین و رفت . اومده بود تا بهم بگه چقدر خوشحاله از این که من با لاله نبودم و همه اینا از طرف اون بوده … ستاره به من فکر می کرد و من در اندیشه فروزان بودم …. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی