گی با شوهرخاله نامرد
سلام علی هستم ۱۷سالمه داستان از اونجا شروع شد که شوهر خالم یه روز که خونه مادربزرگم بودیم گفت علی بیا بریم باشگاه گفتم باشه وقتی راه افتادیم گفت علی یه سربریم خونمون من برا خالت یه چیزی بردارم گفتم باشه رفتیم دم خونشون گفت تو هم بیا بریم بالا برمیگردیم رفتیم توخونه شلوارشو در اورد رفت دستشویی وقتی برگشت جلو شورتش حسابی باد کرده بود گفت علی عضلات پاهام گرفته بیا یکم ماساژم بده برا باشگاه راحت باشم منم قبول کردم رفتیم تواتاق خواب دراز کشید روی تخت منم رفتم شروع کردم پاهاشو با دستام مالیدن بعد چند دقیقه گفت بلد نیستی بیا بخواب تا یادت بدم بلند شد من دراز شدم اومد ماساژ بده گفت از رو شلوار نمیشه پاشو شلوارتو درار گفتم نه همینجوری خوبه گفت نه پاشو درار تا یادت بدم منم پا شدم شلوارمو دراوردم دراز شدم یه کم پاهامو مالید وهی توضیح میداد اینجوری باید ماساژ بدی بعد گفت حالا برگرد عضلات پشت ران ازهمه جا مهم تره شروع کرد ماساژ دادنو هی اوند بالاتر نزدیک کونم که شداومد نشسن رو پاهام وشروع کرد از بالا گردن وکتف ودستامو مالیدن تو این حین من متوجه شدم کیرش باد کرده و داره فشارش میده به کونم گفتم اقا امین بسه یاد گرفتم گفت نه صبر کن دیگه داشتم میترسیدم یه کم رفت پایینتر وشروع کرو کمرمو مالیدن واومو پایین بدون اینکه چیزی بگه شروع کرد کونمو مالیدن وهی سورتمو میکشیدپایینتر یه دفه دوطرف شورتمو گرفت کشید پایینو دراز کشید روم داشتم سکته میکردم قلبم تندتند میزد سرشو اورد کنار گوشمو گفت علی جان خیلی دوست دارم یه کم باهم حال کنیم من شروع کردم از زیرش بیام بیرون نذاشت سعت گرفته بودم سرخ سده بودمو هیچی نمیگفتم همونطور که دراز شده بود شورتشو داد پایینو کیرشو در اورد گذاشتش چاک کون منو بالا پایین میکرد منم هی میگفتم اقا امین پاشو زشته تورو خدا قبول نکردو کار خودشو میکرد گفت اگه همکاری کنی زودتمومش میکنم چیزی نگفتم دستشودراز کرد از کشو پاتختی کرم در اوردو زد روی کیرشو دوباره گذاشتش چاک کون منو شروع کردفشار دادن متوجه شدم سرکیرش رفت تو داشتم میمردم شروع کردم تکون خوردن گفت اگه تکون بخوری پاره میشی ابروت میره دوباره سر کیرشو دراورد دوباره فشار داد نزدیک ۱۰دقیقه طول کشید تا کیرشو تا اخر جا کردم منم دیگه نا نداشتم شروع کردتلمبه زدن بعد ۵دقیقه ابش اومدوخالیش کرد توکونمو خوابید روم بعدچنددقیقه بلند شد گفت ببخشیدعلی جان اذیت شدی خیلی وقت بود چشمم دنبال کونت بود چیزی نگفتمو لباس پوشیدیمو رفتیم
ادامه دارد…
نوشته: علی