مینا
سلام این داستانی که براتون مینویسم واقعی نیست.
این داستان صحنه سکسی ندارد.
شروع داستان:
من اسمم حامده و 22 سال سن دارم.داستان از اون جایی شروع شد که من صبح سه شنبه از خواب بلند شدم و مادرم من رو برای صبحانه صدا زد:حامد بلند شو چقدر میخوابی.وقتی چشمامو باز کردم همه جا تار بود، سرم رو به سمت راست بردم و دیدم که ساعت 12:30 دقیقه است.بلند شدم و رفتم به سمت در اتاق و بازش کردم.کنار در اتاقم حمام بود، درحمام رو باز کردم رفتم دست و صورتم رو شستم.اومدم بیرون نشستم کنار مادرم طوری که رو به روم پدرم نشسته بود.
برای خودم چایی ریختم و خوردم.همون موقع پدرم گفت:دیشب کجا بودی حامد؟
گفتم:خونه ی دوستم.
_دوستت کیه؟
_علی
_چکار میکردین؟
_بابا من 22 سالمه داری مثل بچه های دوساله با من برخورد میکنی
_گفتم چکار میکردین؟
همون موقع مادرم گفت:ولش کن پارسا
_داره به من دروغ میگه من میدونم دیشب کجا بوده…دیشب خونه ی اون دختره بوده، مینا
سکوت خونه رو فرا گرفت و من و بابام با اخم تو چشمای هم دیگه نگاه میکردم،من بلند شدمو رفتم توی اتاقم.
من واقعاٌ دوستی به نام مینا نداشتم من اصلاٌ دوست دختر نداشتم،همون موقعه اس ام اس اومد و موبایلم رو از روی میز برداشتم و قفلشو باز کردم روش نوشته بود:1 پیام جدید.اس ام اس رو زدم و دیدم روی جای اسم نوشته مینا! نوشته بود:دیشب خیلی بهم حال دادی دمت گرم.
دیگه داشتم از تعجب شاخ در میاوردم،با خودم گفتم:آخه چطوری ممکنه اسمی که تا حالا به گوشم نخورده بوده الان توی موبایلمه؟از اون بد تر اینکه بابام اون اسمو میشناسه،شاید بابام میخواسته منو توی در دسر بندازه.
زود بلند شدمو رفتم سمت در میخواستم درو باز کنم که با خودم گفتم: آخه کدوم پدری میاد بچه اش روتوی دردسر بنداره؟
همون موقع صدای اس ام اس موبایلم اومد،رفتم موبایلو برداشتم و دیدم که دوباره همون میناست،نوشته بود:میخوای دوباره امشب باهم حال کنیم؟
دیگه داشتم دیونه میشدم،براش نوشتم:خانم محترم من شمارو نمیشناسم،شماره را اشتباهی گرفتید،دیگه اس ندید لطفاٌ.
اس رو فرستادم واز اتاق بیرون رفتم، رفتم کنار بابام که داشت تلویزیون نگاه میکرد نشستم،گفتم :بابا چیکار داری میکنی با من؟ مگه من چکارت کردم؟با اخم داشت همین طور تلویزیون نگاه میکرد و هیچی نمیگفت.
گفتم:به خدا من دیشب پیش علی بودم،من اصلا کسی به نام مینا نمیشناسم
تلویزیون رو خاموش کرد و با صدای بلند گفت:دروغ نگو پسر تو دیشب که از خونه رفته بودی موبایلتو باخودت نبرده بودی،درست همون موقع موبایلت زنگ زد رفتم روش رو خوندم و دیدم نوشته مینا،بعد که برداشتمش گفتم بله صدای یک دختر اومدو با تو کار داشت
گفتم:نه به خدا من با هیچ دختری سرو کار ندارم،اصلا اگه داشته باشم چه اتفاقی میوفته؟این همه دخترا با پسرا دوستن مگه چی شده؟هان؟مردن؟بعدشم من 14 سالم نیست،اگرم باشه بازم اشکالی نداره
بلند شدمو رفتم توی اتاقم و درو محکم کوبیدم،موبایلمو برداشتم یه اس اومده بود از مینا:چی داری میگی حامد؟منم مینا.مینایی که براش میمیری با خودم گفتم شاید یکی از دوستام داره منو اذیت میکنه.
یه اس دادم ونوشتم:باشه ساعت 6 بیا پارک آب و آتش کنار آتیشا مینا جان، کاپشن آبی با کلاه قرمز میپوشم.
جانو نوشتم که شک نکنه .
تا ساعت 5 هزار فکربه سرم خورد یکیش این بود که (مگه چی میشه من یه دوست دختر داشته باشم؟منم مثل بقیه ی مردمم)
ساعت 5:15 آماده شدمو رسیدم اونجا ساعت 6 شده بود.
رفتم کنار آب و آتش و ایستادم، اون موقع هوا خیلی سرد بود.
هی به دخترایی که اونجا بودن نگاه میکردمو میگفتم کدوم میتونه باشه؟هیچکدوم سمت من نمیومدن.
یهو دیدم یه دختر با مانتوی سیاه که روش کاپشن سفید پوشیده بود داشت میومد طرفم،همین طوری نزدیک شدو گفت: سلام حامد
گفتم:سلام،مینا خانوم؟
_مسخره باز در نیار حامد
_خانوم من اصلا شما رو نمیشناسم ونه تا بحال دیدمتون
_حامد؟چی داری میگی؟همین دیشب پیش همبودیم
_نخیر خانوم من دیشب پیش دوستم علی بودم واصلا تا حالا با شما جای نبودم ونمی دونم که شما چطوری اسمتون توی موبایله منه و اصلا شماره منو از کجا آوردید.
یه لحظه با خودم گفتم شاید دیشب که خونه علی بودم شماره اینو گذاشته توی موبایلم…نه بابا دیشب من اصلا موبایلمو جا گذاشته بودم.حتما کار بابامه دیگه شک ندارم
از مینا خانوم پرسیدم:شما مطمئنید که منو با کسی اشتباه نگرفتید؟
_می خوای با من بهم بزنی؟توی چشمام نگاه کنو بگو که میخوای بعد 2 سال با من بهم بزنی؟
_بعد دو سال؟
_خیلی نامردی حامد اصلا ازت همچین انتظاری نداشتم،من فکر میکردم تو منو دوست داری، من خیلی احمق بودم که فکر میکردم تو منو دوست داری
مینا گریه اش گرفته بودو با من همینطوری حرف میزد
_بعد دو سال دوستی اومدی اینجا میگی نمیشناسمت؟هان؟جوابمو بده،جواب منو بده حامد،اصلا من از زندگیت میرم بیرون خوبه؟برو با هرکی که دوست داری باش
همین طور که گریه میکرد برگشتو رفت منم دیگه داشتم گریه میکردم،اشک توی چشمام جمع شده بود و به رفتن مینا نگاه میکردم که همینطوری از نگاهم دور میشد،دور شدو دور شدو دور شد.
این داستان ادامه دارد…
اگه خوشتون اومد بگین که بقیشم بنویسم من با نظر شما میتونم این داستانو تموم کنم.اگرم خوشتون نیومد که دیگه ادامه شو نمینویسم
لطفا فحش ندید من اولین داستان عمرم رو نوشتم برای شما…
و من داستان های سکسی نمیتونم بنویسم قسمت بعدی هم مثل همین خواهد بود…
(من این داستانو نوشتم که یک پیامی رو برسونم اونم اینه که توی جامعه ی ما خیلی مادر پدرا با دوستی دختر پسر مخالفن به خاطر همینه که همه یا گی اند یا لزبین،ماهم مجبوری از دوستی هامون پنهان کار کنیم،اصلا تو ایران بعضی دختر پسرا نمیتونن با هم حرف بزنن.دخترا هی خیار تو کسشون میکنن پسرا هم یه سوراخی پیدا میکنن که جق بزنن.همه ی ما بدبخت شدیم بهتره یک فکری بکنیم همه با هم،جامعه باید عوض بشه)