من همانم 15
–
ترانه : وای این جا چقدر بکر و دست نخورده هست …
اسی : درست مثل دخترای باکره ..
اینو که گفت ترانه برای لحظاتی سکوت کرد و به بهانه گشت و گذار چند قدمی دور شد …
دست اسی رو کشیده اونو به سمت خودم آوردم ..
-لعنتی این چه حرفی بود که زدی ..
-چیز بدی که نگفتم . برو بابا . تو اصلا معلوم نیست چته ; من و تو کم لقمه هامونو با هم قسمت نکردیم ..
-این یکی با بقیه فرق می کنه . تو نمی تونی با اون همون بر خوردی رو داشته باشی که با بقیه داری ..
-همه شون سر و ته یک کر باسن . همه شون یک پخن .. همه شون لذت می برن از این که پیششون حرفای به علاوه هیجده بزنی . با دخترا باید حال کرد . خل نشو پسر .. بسپرش دست من می دونم چیکارش کنم . می دونم چه جوری اونو به سمت خودم بکشونم . میگن رام کردن بعضی از دخترا از رام کردن اسب وحشی هم سخت تره ولی اینا پیش اسی کاری نداره …
-بس کن . ما تازه اومدیم
-من که چیزی نگفتم ..موقع رفتن نشونت میدم که چه جوری جای دخترا عوض میشه .. اتفاقا مینا خیلی ازت خوشش میاد . نمی دونم چرا هر وقت که با اونم همش می خواد حرف تو رو بزنه . من که اصلا غیرتی نمیشم یا حسادت نمی کنم . بیا بگیر مال خودت . بخیل کیه . توتازگی ها داری بی مرام میشی کامی .
-بس کن اسی اگه می خوای رفاقت ما پا بر جا بمونه بی خیال این دختر شو …
-نه خود خورم نه کس دهم گنده کنم به سگ دهم ..
-ربطی به تو نداره ..
نزدیک بود همون جا بذارم زیر گوشش که ترانه برگشت سمت ما چند لحظه بعد به تنهایی سرگرم قدم زدن شدم … با این که هوا بهاری بود ولی انگار به خونه رسیدگی نکرده بودند و انبوه برگهای پلاسیده پاییزی روی زمین خود نمایی می کرد . صدای پایی شنیدم . فکر می کردم ترانه باشه . ولی مینا بود ..
-تو این جا چیکار می کنی .. اسی کجاست .
-اون داره غذا رو گرم می کنه . . ترانه کجاست . پیششه ;
-تو چرا این قدر در مورد اون حساسی . تو که می دونی من چقدر دوستت دارم ..
-برو تو هم دلت خوشه .. هر طرف باد بیاد میری اون طرف ..
-تو منو از خودت روندی ..
-چیه مینا ! چون ماشین نداشتم ولم کردی ;
البته داشتم حرفای الکی می زدم .. از اون بالا یه نگاهی طرف خونه انداختم .. اسی تنها بود . پس این ترانه کجا رفته بود . دختره پاک عاشق جنگل و طبیعت بود و خیلی هم احساساتی . می گفت من جنگل پاییزی رو بیشتر دوست دارم .. اسی چاپلوس هم گفته بود باشه پاییز هم دوباره میاییم این جا ولی شبش خیلی سرد میشه .
-نکن مینا لوس نکن ..
دختره پاک بازیش گرفته بود . دستاشو دور کمر من حلقه زده داشت قلقلکم می داد .
-بس کن مینا . الان اگه ترانه بیاد و ما رو در این حال ببینه بد میشه
– خب بذار بشه . منم دارم این کارو می کنم که بد شه ..
-نههههه ولم کن …
یه سنگی جلو پام بود که منو انداخت زمین و مینا هم افتاد روم ..
در همین لحظه ترانه هم سر رسید .. یه لبخند معنی داری زد و پس از چند ثانیه سکوت گفت بد نگذره ;
– زمین خوردم …
مینا : ولی من زمین نخورده بودم …
ترانه : کاملا مشخص بود .
راستش اعصابم پاک ریخته بود به هم . دلم می خواست اون دخترو بگیرم زیر مشت و لگد …
ناهارو خوردیم و قصد داشتیم یه دوری اون طرف جاده بزنیم . خونه ای که مادرش بودیم و متعلق به یکی از دوستان شمالی اسی بود رو ی شیب تپه ای سر سبزی بنا شده بود که اون طرفش رود خانه و جنگل بوده و اون دور دستها هم کوههای جنگلی سبز و دیگه اون دور دورا و خیلی دور رشته کوههای البرز خود نمایی می کرد . خواستم کنار ترانه باشم که اون با لحنی که فقط خودم بشنوم گفت شما دو پرنده عشقو با هم تنها می ذارم ..
مونده بودم که چی جوابشو بدم . تا بخوام فکر کنم دیدم اسی و ترانه رفتن به سمتی و من و مینا رو به حال خودشون گذاشتن . لعنتی .. این فقط نباید تقصیر مینا بوده باشه . احتمالا اسی به مینا وعده وعید هایی داده و دو تایی شون دست به یکی کرده بودند . گریه ام گرفته بود . ترانه مال منه . عشق منه , اون همه چیز منه . من نمی ذارم اسی بهش دست بزنه ..
مینا : چقدر دلم می خواست که یه همچین جایی با هم تنها می شدیم . حالا به آرزوم رسیدم . تو دوست نداری دختر به این خوشگلی دوستت داشته باشه ;
-من دوست دارم اونی که دوستش دارم فقط مال من باشه
-خیلی بی انصافی .. خیلی بی رحم و بد جنسی . من می خواستم فقط برای تو باشم . تو نخواستی . تو منو از خودت دور کردی .
-بس کن مینا .. اصلا من و ترانه با همیم .. چرا این جوری کردی .. چرا افتادی رو من ..
-می خواستی سر نخوری
-حالتو می گیرم . هم حال تو رو هم حال اون اسی قالتاق کله پوکو . … ادامه دارد … نویسنده … ایرانی