مدیر عامل

روزهای دوشنبه بعد از ظهر روز ملاقات عمومی بود. اکثراً به دنبال تقسیط پول گازشون بودند و میفرستادمشون پیش معاونم. اون روز خسته بودم حال و حوصله کسی رو نداشتم. به منشی گفتم هر کی میخواد منو ببینه بفرستشون پیش حسینی(معاونم). منشی گفت:“جناب مهندس فقط یه خانمی هستند اصرار دارند خودتون رو ببینند، نمیگن هم کارشون چیه.‌هفته پیش اومدن نوبت بهشون نرسید این هفته از اول صبح نشستن دفتر منتظرتون.” با بی میلی قبول کردم ببینمش. یه خانم نسبتاً تر و تمیز بود، حدود چهل پنج تا پنجاه سال. از نزدیک که قیافه اش رو دیدم حس کردم میشناسمش. اما چیزی یادم نمیومد. رفتار اون هم نشون نمی داد که منو بشناسه. گفت:” آقای مهندس من مادر رامین صادقی هستم، برای چهار سال در بهره برداری شرکت گاز بصورت پیمانکاری کار کرد، شما ناگهان بدون هیچ دلیلی اخراجش کردین. بچه شش ماهه داره. صابخونه جوابشون کرده. من تو خونه خودم براشون یه اتاق خالی کردم. پدرش هم فوت شده. فقط یه حقوق بازنشستگی پدرش هست. شما رو بخدا در تصمیمتون تجدید نظر کنین.” درست میگفت، با توجه به روی کار اومدن مجلس جدید و خرده فرمایشات نماینده ها یه سری از نیروهایی رو که از طریق پیمانکار نیروی انسانی گرفته بودیم رو گفته بودم رد کنن تا جا برای فک و فامیل های نماینده های جدید باز بشه. تو همچین مواقعی جواب دم دستی آماده داشتم که بودجه نیست و تحریم هستیم، ولی لحظه ای تامل کردم، گفتم بزار اسم و فامیلش رو بپرسم شاید از رو اسم و فامیلش بفهمم کیه، آخه قیافش خیلی آشنا بود. ازش پرسیدم ببخشید:“نام و نام خانوادگی خودتون” و وانمود کردم دارم یادداشت میکنم. جواب داد:” صنم… هستم.”
یه لحظه برق چهارصد ولت منو گرفت. هم صنم یه اسم خاص بود که خیلی کم بود هم فامیلیش خاص بود و هم سنش کاملا میخورد. خدا صنم رو بعد از سی و پنج سال سر راه من قرار داده بود. اون معلوم بود اصلاً منو نشناخته بود. آخه بر خلاف اون اسم و فامیل من که رو یک تابلو کوچیک رو میزم بود اصلا خاص نبود. احساس کردم الان اگه حرفی بزنم ممکنه نتونم احساساتم رو کنترل کنم. گفتم:“منو چند لحظه ببخشید یه تلفن کوتاه خیلی ضروری دارم و به سرعت چپیدم تو پستو ته اتاقم و روی تختی که برای استراحتم تعبیه شده بود نشستم و ذهنم رو بردم به سی و پنج سال پیش، سال هزار و سیصد و شصت و چهار تو محله خانه پدری.
صنم اون موقع زیباترین دختر محل بود. پوست سفید و صاف و گونه های گل انداخته، صورت گرد و چشمان درشت سبزرنگ. اون موقع اون پونزده سالش بود و من شونزده سال و همه تو محل میدونستن که من خاطرخواه صنم هستم. از اونجاییکه بزن بهادر محل بودم هیچ کس جرات نمیکرد فکر دوستی با صنم رو در ذهنش خطور بده. البته دوره بسیار بدی بود و گشت کمیته پسر و دخترها رو از تو خیابونها جمع میکرد. اما همچنان قرارهای مخفی عاشقانه میان عشاق برقرار بود، اما من توفیقی نداشتم. اون روز رو خیلی خوب یادمه. پسر عمم میخواست بره جبهه و پدرومادرم و خواهر و برادرم رفته بودند خونه عمم اینا که دو کوچه بالاتر بودن. من هم قرار بود بعد از فوتبال برم اونجا. همه بچه های محل جمع بودن تو خیابون و مشغول فوتبال بودیم. بعضی از زنهای محل به عادت اون دوره دم در خونه ها جمع شده بودن و مشغول غیبت و حتی چند تا از مردها هم مشغول صحبت بودند. ناگهان صنم از در اپارتمانشون اومد بیرون. من بلند فریاد زدم:“بچه ها استُپ. عشق من داره از خیابون رد میشه. بفرمائید صنم خانم. اگه میشد افتخار میدادین شماره تون رو به خاطرخواه خودتون میدادین که عالی میشد.” چند قدمی به جلو رفت، اما ناگهان برگشت، یه لحظه فکر کردم شاید میخواد واقعا شماره اش رو بده. اما با لحن خیلی جدی و عصبی گفت:” گوش کن آقا پسر من نه از قیافه بیریختت خوشم میاد نه از سر و وضعت نه از رفتارت. من برای تو لقمه خیلی خیلی بزرگیم. پاتو اندازه گلیمت دراز کن، بچه دهاتی بی سروپا بی شخصیت. دفعه دیگه اگه دنبالم اومدی یا متلک گفتی میدم بابام پوستت رو قلفتی بکنه، بچه پر رو.” و راهش رو گرفت و رفت. یه لحظه دور و برم رو نگاه کردم، همه بچه های محل، زنهای خاله زنک محل و حتی مردها داشتن منو نگاه میکردن. نفهمیدم با چه سرعتی دویدم تو خونه.
حالا که خوب فکر میکنم میبینم که اون اتفاق چقدر در زندگی من تاثیر داشت و چقدر مسیر زندگی ام رو عوض کرد. بعد از اینکه صنم اون جوری منو خیط کرد، تو خونه تک و تنها کلی گریه کردم. حتی جرات نکردم از در اصلی خونه بیرون بیام، از همه خجالت میکشیدم، از در پشتی یواشکی زدم بیرون و رفتم خونه عمم اینا. همون شب گفتم منم با مسعود پسر خالم میخوام برم جبهه، مسعود یه سال از من بزرگتر بود. همون شب خونه عمم خوابیدم و صبح با مسعود رفتم جبهه. از خجالتم جرات برگشتن به خونه و روبرو شدن با بچه های محل رو نداشتم. با مسعود که بچه مومن و انقلابی بود شش ماه تو جبهه بودیم که با تک عراقیها مواجه شدیم و اسیر شدم. چند سال اسیر بودم. موقعیکه آزاد شدم فهمیدم پسر عمم مسعود شهید شده. خونمون هم عوض شده بود و یه جای بهتر شهر خونه اجاره کرده بودیم. با سهمیه آزادگان دیپلم و لیسانس گرفتم و در شرکت گاز خیلی راحت استخدام شدم. به عنوان بسیجی فعال کارم لو دادن کارمندها و خبرچینی بود. با دختر عمم(خواهر مسعود) ازدواج کردم و با حزب الله بازی و بسیجی گری مدارج ترقی رو طی کردم و مدیر عامل شرکت گاز استان شدم.
حالا بعد از سی و پنج سال خداوند فرصت تسویه حساب با صنم رو برام فراهم کرده بود. برگشتم پشت میزم و گفتم:“عذرخواهی میکنم ببخشید. راستش رو بخواین به دلیل نداشتن بودجه و تحریمها من ناچار شدم به پیمانکار بگم با یک سری از عزیزان همکار تسویه حساب بکنه. البته شرایط شما منو تحت تاثیر قرار داد و شاید بشه استثنائاً برای ایشون کاری انجام داد، البته این بستگی به اراده و انگیزه شما داره.” کمی به من نگاه کرد و گفت:“ببخشید، چطوری این موضوع به انگیزه و اراده من ربط داره.” گفتم:” شما با کمالات و جمالاتی که دارین، قطعاً میتونین زمینه رو برای بازگشت فرزندتون فراهم کنین.” انگار با گفتن کمالات و جمالات اندکی دوزاریش افتاده بود که جریان چیه، با صدایی محکم و جدی گفت:“میشه رک و راست بفرمایین خواستتون چیه؟” گفتم:“شما واقعا حیفه که بدون سرپرست بمونین.” آماده بودم که اگه جیغ و داد کنه زنگ بزنم حراست. اما به جای جیغ و داد گفت:“خب من فرضم بر اینه که شما زن و بچه دارین، نمیدونم شما دارین پیشنهاد رابطه جنسی میدین، پیشنهاد صیغه میدین، پیشنهاد زن دوم سوم میدین یا من اصلا اشتباه متوجه شدم.” گفتم:” من قطعا پیشنهاد غیر شرعی بهتون نمیدم.” به جای داد و بیداد اشک گوشه چشمش جمع شد و با صدای خفه ای گفت:” مردیکه بیشرف، همتون همینطورین، پست فطرت” روی برگ کاغذ شماره موبایل مخفی ام رو نوشتم و بهش دادم و گفتم:” اگه تصمیمتون عوض شد با این شماره تماس میتونین به من زنگ بزنین.” حالا آشکارا گریه میکرد، اما شماره رو گرفت، شاید چون میدونست راهی نداره. بهش گفتم بره تو دستشویی پستو اتاقم دست و روش رو بشوره. بعد از شستن دست و روش بدون خداحافظی از اتاق رفت بیرون.
همون شب زنگ زد و گفت میخواد منو ببینه. آدرس دفتر شخصی ام رو بهش دادم. اومد و بی مقدمه گفت:” خیلی خب، خواسته شما چیه، صیغه؟ چطوری؟ چند وقته؟ اگه زدی زیرش و پسرم دوباره اخراج شد چی؟” گفتم:“صیغه میکنیم نامحدود. تا هر وقت که کس و کون بدی پسرت سر کاره خوشگل خانم.” از تغییر لحن من کاملا جا خورده بود. با این وجود خودشو جمع و جور کرد و گفت:“چطوری؟ هفته ای چند بار؟ کجا؟” گفتم:” همینجا، این دفتر شخصی منه. هفته ای یا شاید هم دو هفته ای یک بار فقط” گفت:“پسرم رو ببر سر کار، هر چی بگی قبول، اما قبل از سر کار رفتنش نه.” خواست که بره بیرون که گفتم:” کجا برنامه از همین امشب شروع میشه.” هراسان فریاد زد:“گفتم که اول پسرم بره سر کار وگرنه جیغ میزنم.” گفتم:“باشه پسرت الان میره سر کار.” همونجا به معاونم زنگ زدم و گفتم:” حسینی! یه آقایی هست به نام رامین صادقی که اخیرا از لیست نیروهای پیمانکار تو اداره بهره برداری خط خورده. همین الان ترتیبی میدی که از فردا برگرده سر کار. میخوام تا پنج دقیقه دیگه خبر سر کار رفتنش بهش داده بشه.” گفتم:” تو این فاصله چایی درست میکنم.” گفت:“ببخشید من آماده نیستم، من نمیدونستم اینجا ممکنه همچین اتفاقی امشب بیفته.” گفتم:” آمادگی نمیخواد.” گفت اینجا دستشویی یا حموم داره” حموم رو نشونش دادم. حدس زدم میخواد کسش رو صاف و صوف کنه. چند دقیقه بعد که برگشت گفتم به پسرش زنگ بزنه و درستی خبر رو جویا بشه که ظاهرا پسرش تایید کرد که از فردا میره سر کار.
به محض تایید خبر از پشت بهش چسبیدم و گردنش رو لیسیدم و مانتو و روسری و پیراهنش رو درآوردم. انصافا هنوز زیبا بود و بدنش خون رو در رگهایم به جوش آورد. سوتینش رو درآوردم و پستانهاش رو مکیدم. یواش یواش اون هم شروع کرد به لذت بردن و بعد شلوار و شورتش رو درآوردم. کس صورتی رنگ وزیبایی داشت، ولی اندامش لاغر بود و کون چندان برجسته ای نداشت. خودم هم شروع به لخت شدن کردم و کیرم رو برای ساک زدن جلو صورتش بردم و گفتم:“کیر من کلفت تره یا شوهرت؟” گفت:” خدا بیامرز کیر چندان بزرگی نداشت” و شروع به ساک زدن کرد. بسیار حرفه ای ساک میزد. خوابوندمش روی کاناپه و کیرم رو تو کس چربش جا زدم و شروع کردم به تلمبه زدن تا آبم خواست بیاد که کشیدم بیرون و رو زمین آبم ریخت. ساده لوحانه فکر کرد کارم باهاش تموم شده، خواست لباس بپوشه. آروم بلند شدم در یه لحظه ناگهان دستش رو گرفتم و از پشت پیچوندم دستهاش رو با سیم سیار بستم. داد زد:“آی دستم شکست. چی از جونم میخوای، خب کس که کردی، اگه باز هم میخوای اشکال نداره. “بدون توجه به حرفاش با یه سیم سیار دیگه پاهاش رو هم بستم و دستم رو دهنش گذاشتم و روسری خودش رو کردم تو دهنش. همینطوری که با حیرت نگاهم میکرد گفتم:“تو منو نشناختی ولی منو همونیم که سی و پنج سال پیش عاشقت بودم ولی تو خیابون سکه یه پولم کردی. خوب نگاه کن تا قیافم یادت بیاد، البته اون موقع نوجوون بودم و ریش و سبیل نداشتم.” بدون اینکه بتونه ببینه از تو یخچال بطری نوشابه خانواده رو برداشتم، لمبرهای کونش رو باز کردم و بطری رو با تمام زورم فشار دادم تو. با دیدن چهره در هم فشرده اش عقده سی و پنج سالم آروم شد.” بعد از پنج دقیقه که کونش پاره شد، بطری رو درآوردم و دست و پاهاش رو باز کردم. بهش گفتم:” ببین دادستان و رئیس دادگستری استان رفیق جون جونی من هستن. اگه شکایت کردی اوضاع بدتر میشه، ضمن اینکه پسرت هم کارش رو از دست میده.” بدون اینکه حرفی بزنه لباسهاش رو پوشید و گفت:“آقای مسلمون، یادت رفته بود صیغه بخونی.”
دوستان عزیز این فقط یه داستانه که واقعیت تلخی رو بیان میکنه. امیدوارم ادمین به جهت توصیف صحنه آزار جنسی داستان رو حذف نکنه. واضحه که ضد قهرمان داستان یک روان پریش عقده ای هست.

نوشته: همشهری کین

دکمه بازگشت به بالا