مامانم میشی؟ (۱)
-علت قطع همکاریتون با آقای منجم چی بوده؟
+از اونجایی که خود آقای منجم من رو به شما معرفی کرده، قطعا علت قطع همکاریمون رو هم به شما گفته.
-آقای منجم به من گفت که پسرشون دیگه از روش تدریس شما خوشش نمیاومده.
+من با پسر آقای منجم یک رابطه معلم و شاگرد خیلی خوب داشتم. راستش هنوز هم باهاش در ارتباط و پیگیر وضعیت تحصیلشم. اون پسر از درس خوندن متنفر بود، اما حالا انگیزه بالایی داره که سال بعد کنکور تو رشته پزشکی قبول بشه. خیر آقا، علت قطع همکاری من یا بهتر بگم اخراجم، اینی نبود که آقای منجم به شما گفته. از اونجایی که آقای منجم رو یک فرد با مسئولیت و شریف میدونم، قطعا معلمی که نتونسته باعث ارتقاء تحصیلی پسرش بشه رو به شما که دوستش هستین، پیشنهاد نمیکرد. البته مشخصه که خود شما هم دلیل آقای منجم رو باور نکردی.
چهره آقای صدر کمی تغییر کرد. انگار از صحبتها و شاید لحن جدی من متعجب شد. ابروهاش را کمی بالا انداخت و گفت: خب علت قطع همکاری یا به قول خودتون، اخراجتون چی بوده؟
بدون مکث گفتم: چون بهشون دروغ گفته بودم.
انگار حس کنجکاوی آقای صدر بیشتر برانگیخته شد. با دقت بیشتری نگاهم کرد و گفت: چه دروغی؟
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: بهشون گفته بودم که یک دختر مجردم. در صورتی که من یک مطلقه هستم.
آقای صدر چشمهاش را کمی تنگ کرد و گفت: چرا همچین دروغی گفتین؟
احساس کردم که دارم توسط آقای صدر بازجویی میشم. کمی عصبی شدم و گفتم: تو همون دیدار اول یا مصاحبه کاری که با آقای منجم داشتم، همسرشون هم حضور داشتن. به وضوح مشخص بود که اگه بگم یک زن مطلقه هستم، همسر ایشون تاییدم نمیکنه، کما اینکه همون روزی که فهمید مطلقه هستم، آقای منجم رو وادار کرد تا من رو اخراج کنه. من یک پدر و مادر پیر و مریض و از کار افتاده دارم. یک بچه محصل دارم. حقوق بازنشستگیِ کارگریِ پدرم حتی کفاف کرایه خونه و درمان و داروهاشون رو نمیده، چه برسه به خرج و مخارج روزمره و تحصیل بچهام. دروغ گفتم چون به پول این کار نیاز داشتم و دارم. دروغ گفتم چون مجبور بودم.
آقای صدر چند لحظه سکوت کرد و گفت: الان چرا دارید به من راستش رو میگید؟
+چون در جریانم که همسر شما فوت شده و در منزل شما کسی نگران این نیست که…
حرفم رو قطع کردم. حس کردم که به شکل بد و زشتی، فوت همسر آقای صدر رو بهش یادآوری کردم. نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم: ببخشید، امروز کمی عصبی هستم. خیلی کم پیش میاد که کنترل کلمات و جملات از دستم در بره.
آقای صدر دوباره چند لحظه سکوت کرد. مشخص بود که ذهنش مشغول حرفای من شده. بعد از چند لحظه، سکوت رو شکست و گفت: شرایط زندگی شما از نظر من مشکل به حساب نمیاد. مهم مهارت کاری شماست. البته این وسط یک مشکلی وجود داره، که این مشکل از سمت منه.
این بار نوبت من بود که کنجکاو بشم و گفتم: چه مشکلی؟
-من یک پسر بیست و پنج ساله و یک دختر هفده ساله دارم. تو اکثر خونهها، دخترا خود به خود درس خون هستن و برای آینده درسیشون وسواس و استرس دارن. معمولا سر و گوش پسرا میجنبه و نسبت به درس سهلانگار هستن. تو خونه ما این مورد برعکسه. پسرم یک آدم منضبط و دقیق و درس خونه که تو سال اول کنکور، ریاضی محض قبول شد و چیزی نمونده که فوق لیسانسش رو هم بگیره. اما دخترم نه تنها هیچ علاقهای به درس نداره، که حتی کوچکترین نظمی هم تو وجودش نیست. گاهی احساس میکنم هیچ هدفی برای آیندهاش نداره. حتی نسبت به سرگرمیهای ساده و مرسوم هم بیحوصله است. اکثر مواقع هم پرخاشگر و عصبیه. تا الان هیچ معلم خصوصی نتونسته باهاش کنار بیاد و تحملش کنه. من حاضرم دو یا حتی سه برابر حقوقی که آقای منجم به شما میداد رو بهتون پرداخت کنم، اما به شرطی که بتونین دختر من رو هم مثل پسر آقای منجم، به درس علاقهمند کنید. این موردیه که برام مهمه و نه گذشته و شرایط فعلی زندگیتون.
کمی به حرفهای آقای صدر فکر کردم. اون قسمت که گفت حاضره سه برابر آقای منجم بهم حقوق بده، بدجور من رو وسوسه و مصمم کرد که هر طور شده راضیش کنم و معلم دخترش بشم. لحنم رو مودب و ملایم کردم و گفتم: تا چه اندازه آزادی عمل دارم؟ یعنی اگه لازم شد، چقدر میتونم به دخترتون سخت بگیرم؟
-هر چقدر که لازمه. در این مورد آزادی کامل دارین. اما بازم تاکید میکنم، دخترم به شدت روحیه تهاجمی و عصبی داره. بعید میدونم حتی ذرهای تن به کوچکترین تنبیه و سختگیری بده.
+چند سالش بوده که مادرش رو از دست داده.
-نُه سالش بود.
+میتونم بپرسم که مادرش یا همون همسرتون چطوری فوت شد؟
-ما در این مورد اصلا صحبت نمیکنیم. حتی خودم توی ذهنم هم دربارهاش فکر نمیکنم. اما از اونجایی که تو همین چند لحظه ملاقات با شما، به این نتیجه رسیدم که انسانی قاطع هستین که کارش رو به خوبی بلده، کمی امید دارم که شاید روی دخترم تاثیر مثبت بذارین. پس ترجیح میدم که بهتون بگم. البته به شرطی که فقط پیش خودتون نگه دارین و هرگز بیانش نکنین.
+مطمئن باشین همونی میشه که شما میخوای.
آقای صدر یک نفس آه مانند کشید و گفت: همسرم خودسوزی کرد. لحظهای که خودش رو سوزوند، فقط سارینا تو خونه بود. یعنی جلوی سارینا خودش رو آتش زد.
به خاطر چیزی که میشنیدم، حسابی شوکه شدم. تصور اینکه یک دختربچه نُه ساله، شاهد خودسوزی مادرش بوده، برام غیر ممکن بود. ناخواسته یاد یکی از جملههای بابام افتادم که میگفت: ظاهر آدم پولدارا رو نگاه نکن. اونا هم درد و رنجهایی دارن که شاید بدتر از ما باشه. فقط چون پولدارن، میتونن درد و رنجشون رو مخفی کنن، اما نهایتا همیشه باهاشونه.
به خاطر نحوه یادآوریم برای فوت همسر آقای صدر، بیشتر خجالت کشیدم. همین باعث شد که لحنم رو دوباره ملایم تر کنم و گفتم: یک سوال و یک خواسته دارم.
-بفرما.
+سوالم اینه که به خاطر چنین حادثه تلخی، چه اقداماتی کردین؟ یعنی سارینا رو پیش روانشناس یا مشاور بردین یا نه؟ خواستهام هم اینه که این اختیار رو بهم بدین که هیچ ترحمی نسبت به سارینا نداشته باشم. هر چقدر که گذشته تلخی داشته باشه، اولویت من اینه که تو مسیر صحیح تحصیل قرار بگیره.
-سارینا بهترین روانشناسا و روانپزشکا رو پس زد، یعنی کاری میکنه که در ظاهر اونا پسش بزنن و جوابش کنن. با معلمهاش هم همین کارو میکنه. تو چند سال اخیر، جوری رفتار میکنه که انگار هرگز مادری نداشته. به ما هم اجازه نمیده که دیگه حتی اسم مادرش رو تو خونه بیاریم، چه برسه به اینکه بهش بگیم به خاطر این حادثه باید بره دکتر. در مورد خواستهتون باید بگم که بیشتر از همه خواسته خودمه. چون مطمئنم که اشتباه همه ما در مورد سارینا همین بوده. از طرف همه به سارینا ترحم شده و هر کسی سعی کرده با دلسوزی و ترحم باهاش برخورد کنه. از من و برادرش گرفته تا اقوام و دوستان. مخصوصا دو تا خالهاش که بینهایت لوسش کردن. سعی میکنم تو مدتی که شما درگیر سارینا هستین، خالههاش رو ازش دور نگه دارم.
+پس با این حساب فکر کنم به توافق رسیدیم. از کِی میتونم کارم رو شروع کنم؟
-از همین الان میتونین شروع کنید. من تا یک ساعت دیگه وقت دارم. میتونم شما رو ببرم خونه و به سارینا معرفیتون کنم.
پیشنهاد یکهویی آقای صدر، غافلگیرم کرد. ذهنم رو خوند و گفت: یا میتونیم صبر کنیم و فردا همراه با پدر یا مادرتون یا یکی از دوستانتون بریم خونه.
برام کمی ترسناک بود که تنها با آقای صدر وارد یک خونه بشم. اما امکان نداشت که این همه صحبت، فیلم و بازی بوده باشه که من رو تک و تنها تو خونهاش خفت کنه. از طرفی به آقای منجم اعتماد داشتم و میدونستم آدم بدی رو بهم معرفی نمیکنه. ایستادم و با لحنی که اصلا قاطع نبود و رو به آقای صدر گفتم: مشکلی نیست، همین الان بریم.
یک آپارتمان پنج طبقه لوکس و مدرن توی نیاوران. وقتی وارد شدیم، فهمیدم که در هر طبقه، دو واحد ساخته شده. رفتیم طبقه چهارم و درست موقعی که آقای صدر خواست در واحد سمت راستی را باز کنه، در باز شد و یک پسر جوون بیرون اومد. اینقدر شبیه پدرش بود که سریع بفهمم پسر آقای صدره. صدای بلند موزیک خارجی هم از داخل خونه میاومد. آقای صدر به پسرش اشاره کرد و رو به من گفت: سامیار جان، پسرم.
سامیار به من نگاه کرد و گفت: سلام.
آقای صدر رو به سامیار گفت: ایشون خانم کرامت هستن. معلم جدید خواهرت. میخواستم بپرسم خواهرت خونه هست یا نه که خب مشخصه هست.
سامیار لبخند زد و گفت: اگه کاری با من نداری، من جایی کار دارم.
آقای صدر گفت: نه پسرم، شما برو به کارت برس.
سامیار چند ثانیه من رو نگاه کرد و رفت. همراه با آقای صدر وارد خونه شدم. از هال بزرگ و زیبای خونه مشخص بود که متراژ بالایی داره. حتی از خونه آقای منجم هم بزرگ تر به نظر میرسید. آقای صدر به سمت منبع صدای بلند موزیک رفت. یک اتاق که توی راهروی سمت راست هال بود. چند بار محکم درِ اتاق رو زد تا در بالاخره باز شد. نور صورتی پُر رنگی از اتاق به بیرون زد. بعد از چند لحظه صدای موزیک قطع شد. یک دختر با اندام ریزنقش که اصلا مثل برادرش، به آقای صدر نرفته بود، از اتاق بیرون اومد. یک تیشرت صورتی و شلوار پارچهای مشکی با گلهای ریز صورتی تنش بود. موهای پسرونه و خیلی کوتاهش رو به سمت بالا شونه زده بود. در کل دختر خیلی زیبایی به نظر نمیرسید و بیشتر بانمک بود. آقای صدر به دخترش اشاره کرد و رو به من گفت: سارینا جان.
بعد به من اشاره کرد و رو به سارینا گفت: خانم کرامت، معلم جدیدت.
سارینا دستش رو به سمت من دراز کرد و با یک لحن نسبتا مودبانه گفت: از آشنایی شما خیلی خوشوقتم.
طبق صحبتهای آقای صدر، توقع چنین برخورد مودبانهای رو نداشتم. اما به روی خودم نیاوردم. با سارینا دست دادم و لبخندزنان گفتم: منم خوشوقتم عزیزم.
آقای صدر به ساعت مُچیش نگاه کرد و رو به من گفت: من دیگه کم کم باید برم. شما رو تنها میذارم تا با هم آشنا بشین و جلسات درسی رو تنظیم کنین. فقط چند لحظه دم در با شما کار دارم.
همراه با آقای صدر به سمت در برگشتم. سارینا دست به سینه شد و با نگاهش ما رو مشایعت کرد. آقای صدر من رو به راهروی بیرون از واحد خونه برد. صورتش رو نزدیک صورتم آورد و با صدای آهسته گفت: برای شروع، دو برابر حقوقی که از آقای منجم میگرفتین رو بهتون میدم. هزینه رفت و آمدتون هم با من. توقع دارم حداقل روزی هشت ساعت با دخترم باشین. تنظیم زمانبندیش با خودتون. نکته آخر اینکه نگاه به رفتار مودبانه الانش نکنین. همینکه من نباشم و با شما تنها بشه، هر کاری میکنه تا خودتون پشیمون بشید و پسش بزنید. امیدوارم مثل مورد قبلی نشه که همون جلسه آشنایی اول، آخرین جلسهاش بود.
آقای صدر منتظر جواب و واکنش من نموند. وارد آسانسور شد و دکمه پارکینگ رو زد. حس عجیبی بهم دست داد. تو ذهنم به خودم گفتم: یعنی سارینا الان میخواد چیکار کنه؟
سعی کردم تمرکز کنم و به خونه برگشتم. سارینا همچنان وسط هال ایستاده بود. آقای صدر درست میگفت. چهره سارینا اصلا قابل مقایسه با چند دقیقه قبل نبود! یاد فیلمهای ترسناک و شیطانی افتادم! فیلمهایی که مثلا شیطان یا اجنه به یک شخصیت نفوذ کردن. شخصیتی که در ظاهر یک موجود معصومه اما گاهی کنترلش رو اون شیطان یا جن به دست میگیره و به شدت ترسناک میشه! نشستم روی کاناپه و رو به سارینا گفتم: نمیشنی؟
نگاه سارینا پُر از اعتماد به نفس بود. انگار میدونست که پدرش درباره رفتارهاش، به من اخطار داده و من تحت تاثیر همون اخطارها هستم. روبهروی من نشست و گفت: شال و مانتوت رو در نمیاری؟
شالم رو از روی سرم برداشتم و گفتم: مانتوم راحته، مشکلی ندارم.
سارینا پوزخند تمسخرآمیزی زد و گفت: یعنی میخوای همیشه با مانتو تو این خونه باشی و تدریس کنی؟ شبیه خانم معلمهای مدرسههای جمهوری اسلامی؟!
بعد از چند لحظه مکث، ایستادم. مانتوم رو درآوردم و همراه با کیف و شالم، کنارم روی کاناپه گذاشتم. سارینا به جالباسی دیواری کنار در ورودی اشاره کرد و گفت: معمولا مانتو و کیف رو اونجا آویزون میکنن.
اگه این همون رفتاری بود که سارینا میخواست باهاش من رو آزار بده، هیچ مشکلی باهاش نداشتم. ایستادم و شال و مانتو و کیفم رو همون جایی که سارینا گفته بود، آویزون کردم. برگشتم سر جام و نشستم. سارینا چند لحظه به من خیره شد. حس خوبی از برق چشمهای شیطونش دریافت نمیکردم. گرچه اون چشمهای قهوهایِ پُر رنگ، خیلی به چهرهاش میاومد. چهرهای که من رو یاد جوونیهای “یولیا ولکوا” انداخت. برای چند ثانیه یاد نوجوونیهام افتادم که چقدر طرفدار گروه “TATU” بودم.
سارینا یکدفعه و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن! اصلا نمیتونستم حدس بزنم که به چی داره میخنده. بعد از چند لحظه، خندهاش متوقف شد و گفت: واقعا فکر کردی برام مهمه که چه مدلی تو این خونه باشی؟ یا برام مهمه که کیف و مانتوی مسخرهات رو کجای این خونه بندازی؟
خودم رو جای تمام معلمهای قبلی سارینا گذاشتم و حدس زدم که اگه هر کدومشون بود، الان چه واکنشی داشت. تو ذهنم به خودم گفتم: واکنشی که اونا داشتن رو انجام نده.
ظاهرم رو کنجکاو نشون دادم و گفتم: خب اگه برات مهم نیست، چرا ازم خواستی که شال و مانتوم رو در بیارم و آویزون کنم؟ میخواستی سرکارم بذاری؟
سارینا کامل تکیه داد به کاناپه و گفت: سر کار گذاشتن آدما که جزء اصلی ترین سرگرمیهامه. اما راستش از اونجایی که خیلی دختر خوشگلی هستی، خواستم اندامت رو هم دید بزنم. این مانتوی جلو بسته و گشاد و مسخرهات، نمیذاشت بفهمم اندامت هم به جذابی قیافهات هست یا نه.
+خب حالا نظرت چیه؟ درباره اندامم؟
-سکسی و جذابی. فقط حیف که سلیقه لباست مزخرفه. چون قطعا افکارت هم مزخرفه.
شونههام رو بالا انداختم و گفتم: مانتوم درسته اندامی و چسب نیست، اما اینطور که تو میگی گشاد هم نیست. در مورد افکارم، من اصلا آدم مذهبی نیستم. خانوادهام هم تا حدودی مذهبی هستن اما تو این موارد زیاد دخالت نمیکنن. گاهی خودم هم دوست دارم شیکتر از اینها بگردم اما شرایط کاری و مخصوصا جَو اجتماعی محل زندگیم، مجابم میکنه این مدلی باشم. اونجایی که من زندگی میکنم، اگه آدمی با شرایط من، لباس شیک و اندامی بپوشه، به سرعت حرف در میارن و پدر و مادرم رو اذیت میکنن.
سارینا با لحن تمسخرگونهای گفت: تو مغز شماها اگه پهن گوسفند بود، بیشتر از این میفهمیدین. واقعا میترسی خوشگل بگردی، گوسفندای اطرافت برات حرف در بیارن؟
حرف سارینا رو تایید کردم و گفتم: آره واقعا میترسم. البته شخصا برام مهم نیست اگه هر حرفی پشتم باشه. در اصل دوست ندارم هیچ فشاری روی پدر و مادرم باشه. اما در کل مشکلی ندارم که دفعه بعد و یا از جلسه اول تدریس، اون مدلی که تو دوست داری، تیپ بزنم. به گفته پدرت ما میتونیم درباره شرایط جلسات تدریس، با هم توافق کنیم و خب این مورد هم میتونه یکی از موارد توافق باشه. در ضمن من دختر نیستم. یعنی مطابق فرهنگ جامعهمون دختر نیستم. من یک زن متاهل هستم یا بهتر بگم بودم و یک پسر ده ساله دارم.
از چهره و نگاه متعجب سارینا فهمیدم که موفق شدم خیلی سریع، یک واکنش متفاوت و جدید، نسبت به معلمهای قبلش داشته باشم. حتی لحنش هم متعجب شد و گفت: یه پسر ده ساله داری؟!
+آره و الان پیش پدر و مادرمه.
-خودت چند سالته؟
+بیست و شش سالمه.
-یک سال از داداشم بزرگتری. راستی تو کِی وقت کردی شوهر کنی؟ کِی وقت کردی به شوهرت بدی و ازش حامله بشی؟ یعنی اینقدر هول کیر بودی؟
اولین بار بود که تو عمرم، با چنین واژههایی درباره زندگی گذشتهام، رو به رو میشدم. باورم نمیشد که کسی جرات کنه و اینطوری باهام حرف بزنه. یاد حرف آقای صدر افتادم که گفت: همینکه من نباشم و با شما تنها بشه، هر کاری میکنه تا خودتون پشیمون بشید و پسش بزنید.
برای حفظ تمرکزم یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: پونزده سالم بود. راستش حتی دقیق فرق مرد و زن رو هم نمیدونستم، چه برسه به اینکه بخوام هول همون چیزی باشم که تو گفتی. خواستگار برام اومد. همه و مخصوصا بابا و مامانم موافق ازدواجم بودن. چون تو اقوام ما رسمه که دختر تو سن کم ازدواج کنه. بابا و مامانم گفتن “هم پسره خوبه و هم خانوادهاش.” منم گفتم اوکی هر چی بابام بگه، همون درسته. از لحظه خواستگاری تا عقد و ازدواج، سه ماه هم نشد. فکر کنم همون شب اول رابطهمون یا نهایتا یک هفته بعدش، حاملهام کرد. اینقدر از دنیای رابطه جنسی بیاطلاع بودم که نمیدونستم چیزی به اسم جلوگیری وجود داره.
سارینا نگاهش رو دوباره شیطون کرد و گفت: پس تو پونزده سالگی پرده رو دادی که جرش بده. هم زمان گذاشتی آبش رو بریزه تو کُست. زرتی حامله شدی و شونزده سالگی…
حرف سارینا رو قطع کردم و گفتم: آره دقیقا همینطوری شد که تو شونزده سالگیم، مامان شدم و الان با بیست و شش سال سن، یک پسر ده ساله دارم.
سارینا انگار از قطع شدن حرفش خوشش نیومد. اخم کرد و گفت: پس اگه تا این اندازه گاگول و نفهم بودی، حتما اون یارو حسابی هول کُس بوده. یکهو هم یک کُس دست نخورده پونزده ساله گذاشتن جلوش. تا تونسته جرش داده و ریخته توش.
باورم نمیشد که یک دختر هفده ساله تا این اندازه وقیح باشه و بتونه طرف مقابلش رو با جملاتش، تحقیر جنسی کنه. این ثابت میکرد که هوش روانشناسی بالایی داره. به سرعت نقطه ضعف من رو گیر آورده بود و داشت بهم ضربه میزد. تصمیم گرفتم اجازه بدم هر چقدر که دوست داره ضربه بزنه. تو ذهنم به خودم گفتم: بالاخره از زدن خسته میشه و بعدش دیگه هیچ برنامهای نداره و اونوقت منم که ابتکار عمل رو به دست میگیرم.
سعی کردم لحنم بیتفاوت باشه و گفتم: درست حدس زدی. اونم یک پسر بیست ساله و جوون بود که هرگز تجربه رابطه جنسی یا همون سکس رو نداشت. آره تو سه ماه اول، حدودا هر شب باهام سکس داشت. حتی بعضی شبا بیشتر از یک بار. یا حتی وقتایی که پریود بودم! راستش موقعی که مشخص شد حاملهام هم مراعات نمیکرد.
-چه معلمی هستی که جلوی شاگرد زیر سن قانونی، از کُس دادنات تعریف میکنی؟
+میتونی با پدرت تماس بگیری و بگی که معلم من داره باهام حرفای سکسی و متاهلی میزنه و به خاطر همین حاضر نیستی که معلمت باشم.
سکوت و مکث سارینا بهم ثابت کرد که قطعا پیشبینی چنین واکنشی از من رو نداشته. حدس بالایی میزدم که خودش هرگز حاضر نیست از پدرش بخواد که معلمش رو اخراج کنه. اون دوست داشت کاری با معلمش بکنه که خود طرف درخواست قطع همکاری بده. شاید این هم جزء سرگرمیهاش بود. ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: به هر حال خوششانس بودی که مَرد بکن گیرت اومده بوده. فانتزی خیلی از دختراست که کیر یه پسر شبانه روز تو کُسشون باشه.
بدون مکث گفتم: فانتزی تو هم هست؟
سارینا دوباره سکوت کرد. بهم زل زد و قطعا داشت من رو آنالیز میکرد و دنبال یه راه جدید برای آزارم میگشت. احساس کردم که به زور پوزخند زد و گفت: گفتی یک زن متاهل بودی. یعنی شوهرت یا مُرده یا طلاق گرفتی یا هر چی دیگه.
+طلاق گرفتیم. پسرم پنج سالش بود که طلاق گرفتیم.
-چیه دیگه طاقت نداشتی که شبانه روز جرت بده؟ زیر کیرش کم آوردی؟ یا ترسیدی دوباره حاملهات کنه؟
+اتفاقا برعکس. چند سال اول هیچی از سکس و لذت جنسی نمیدونستم. درست موقعی که فهمیدم چی به چیه و یاد گرفتم که از سکس لذت ببرم، ورق برگشت. مَردهای معتاد به تریاک، اولش خوب سکس میکنن، اما به مرور سرد میشن. شوهرم از یک جا به بعد دیگه هیچی نداشت که به من بده. نه پول، نه امنیت، نه آبرو، نه اعتبار، نه آرامش و نه رابطه جنسی. شاید حتی اگه فقط از نظر سکسی اوکی بودیم و میتونست بهم لذت بده، ازش جدا نمیشدم. اما اون آدم دیگه غرق اعتیاد شده بود. نه همسر برای من بود و نه پدر برای پسرش. تا جایی که حتی خانوادهاش هم بهم حق دادن که از پسرشون طلاق بگیرم و دست نوهشون رو بگیرم و جفتمون رو نجات بدم. در مورد ترس از حاملگی هم، بعد از زایمانم، قرص خوردم و دیگه اجازه ندادم حاملهام کنه.
-تو با همه اینطور راحت از کُسکشی شوهرت حرف میزنی؟
+اولا شوهر من کُسکش نبود. یعنی حداقل تا زمانی که من زنش بودم، هنوز کُسکش نشده بود که بخواد با فروش من به بقیه، پول موادش رو جور کنه. دوما تو اولین نفری هستی که دارم باهات درباره شوهرم و چیزی که بینمون گذشت، اینطور شفاف حرف میزنم.
-من شاخ یا دُم دارم؟
+نه نداری. اتفاقا مشخصه که دختر باهوش هستی. اما از اونجایی که درآمدم بابت تدریس به تو، بزرگترین شانسم برای تامین مالی زندگی پسرمه، دارم تمام تلاشم رو میکنم که باهات ارتباط بگیرم. من به این کار نیاز دارم. به پولی که پدرت قراره بهم بده نیاز دارم. و تا وقتی که تو به من اعتماد نداشته باشی، نمیتونم حتی یک کلمه بهت درس بدم.
دیگه خبری از برق شیطنت تو چشمهای سارینا نبود. چهرهاش شبیه لحظهای شد که با پدرش از اتاقش بیرون اومد. لحنش جدی شد و گفت: بابام فکر میکنه که خوشبختی تو مهندس و دکتر شدنه. میخواد من شبیه سامیار باشم. صد سال سیاه نمیخوام شبیه سامیار باشم. راستش من ریدم تو تک تک شغلها و آیندهای که بابام برام تصور کرده.
+در مورد افکار پدرت قضاوتی ندارم. گرچه طبق صحبتهایی که چند ساعت پیش باهاش داشتم، بعید میدونم به این شدت فقط دل مشغولی آینده درسی تو رو داشته باشه. اما بیا فرض کنیم که پدرت دقیقا همونیه که تو میگی. در این صورت حق رو به تو میدم. پدرت و هیچ آدم دیگهای تو این دنیا حق نداره که برات تصمیم بگیره. آدمهای اطرافت فقط میتونن بهت پیشنهاد بدن، اما تصمیم گیرنده نهایی خودتی. من اینجا نیستم که بهت بگم درس بخون تا دکتر و مهندس یا هر چیز دیگهای بشی که دوست نداری بشی. من اینجام تا بهت بگم تو دنیای امروز تو حق داری هر چیزی بشی، حتی اگه دوست داشته باشی، میتونی یک فاحشه بشی. اما این رو بدون که یک فاحشه با سواد و با تحصیلات بالا، صد پله از یک فاحشه بیسواد جلوتره. آینده توی دست خودته سارینا. حق مسلم توئه که برای آیندهات تصمیم بگیری، اما تو هر آیندهای که دوست داری برای خودت بسازی، اگه سواد و تخصصش رو نداشته باشی، جامعه با تو شبیه یک دختر هفده ساله که مادرش در نُه سالگی خودسوزی کرده، برخورد نمیکنه. در آینده جامعه با یک زنِ بیسواد و ابله و بدون تخصص رو به رو میشه و مطابق همونی که هستی باهات برخورد میکنه.
چشمهای سارینا از تعجب زیاد گرد شد، حتی حس کردم که عصبانی هم شده. خواست جوابم رو بده که نذاشتم و با یک لحن قاطع گفتم: تو میتونی همیشه همین دختر یاغی بمونی که هستی. دختر یاغی که حتی زنی مثل من با تجربه چندین سال تدریس و یک زندگی متاهلی و طلاق و غیره، جلوش استرس داره. اما از یک جا به بعد، بدون داشتن سواد و تخصص، دیگه جایگاهی در جامعه و بین خانواده و اقوام و دوستانت نداری که بخوای براشون یاغیگری کنی تا ازت حساب ببرن. همین الان به جای جواب دادن به من، خودِ ده سال بزرگترِ بیسوادت رو جلوی روت تصور کن. موجودی که حتی ذرهای با علم و اطلاعات روز دنیا آشنایی نداره. موجودی که حتی از یک دختر دبیرستانی هم بیسواد تره. چه احترام و جایگاهی برای این آدم قائلی؟ اگه جواب این سوال رو به من نمیدی، تو تنهاییهات، به خودت جواب بده. قطعا تو هر چیزی مهارت نداشته باشی، تو حرف زدن با خودت مهارت خوبی داری. میتونم تصور کنم که توی اون اتاق و توی تنهایی، چقدر با خودت حرف زدی و وقت گذروندی.
سارینا به طور قطع آچمز شده بود. موفق شده بودم واکنشی در برابرش داشته باشم که هرگز تجربه نکرده بوده. تو دلم غوغا بود و میدونستم که ریسک بزرگی کردم. مخصوصا اینکه بر خلاف قولم به آقای صدر، درباره فوت مادر سارینا حرف زده بودم. سارینا چند دقیقه با چشمهای قرمز شدهاش به من زل زد. هیچ جوابی نداد. به سمت آشپزخونه رفت. یک بطری آب برداشت و رفت توی اتاقش و درِ اتاق رو به محکمی بست و چند لحظه بعد صدای بلند موزیک خارجی از اتاقش بیرون اومد. استرس درونم بیشتر شد. نمیتونستم حقوق به این خوبی رو از دست بدم. ترسیدم که سارینا سنتشکنی کنه و خودش از پدرش بخواد تا من رو همین اول کار رد کنن.
نزدیک به نیم ساعت همونطور روی کاناپه نشستم. سرم رو اطراف هال چرخوندم تا ساعت دیواری رو پیدا کنم. ساعت شش و نیم عصر بود. میتونستم یک ساعت دیگه بمونم. رفتم توی آشپزخونه. مشخص بود که توی این آشپزخونه، خیلی وقته که آشپزی نمیشه و از جعبههای غذای روی میز غذاخوری معلوم بود که از رستوران غذا سفارش میدن. من هم مثل سارینا از داخل یخچال یک بطری آب برداشتم. برگشتم توی هال و سر جام نشستم. یک قُلپ از بطری آب رو سر کشیدم که صدای موزیک قطع شد. چند لحظه بعد سارینا از اتاق بیرون اومد. چشمهاش همچنان قرمز بود. با یک لحن عصبی و رو به من گفت: یعنی اینقدر خنگی که نفهمیدی حداقل برای امروز دیگه تحمل ریخت نحست رو ندارم؟
یک نفس راحت کشیدم. از جمله سارینا مشخص بود که قرار نیست به پدرش چیزی بگه و میدونه که من نمیخوام به این زودیا کم بیارم و جلسه بعدی هم در کاره. ایستادم و گفتم: روزا کِی بیدار میشی؟
سارینا با حرص گفت: تا لنگ ظهر.
+پس من ساعت دوازده ظهر میام.
-تا یک ظهر خوابم. بعدش هم دوش میگیرم. بعدش هم یه چیزی میخورم که پس نیفتم.
+اوکی پس من ساعت دو بعد از ظهر میام.
-زودتر از سه خوش ندارم ریختت رو ببینم. اصلا مگه بابام نگفت باید با هم به توافق برسیم. ساعت چهار بعد از ظهر بیا.
آقای صدر ازم خواسته بود که روزی هشت ساعت در کنار دخترش باشم. اومدن ساعت چهار یعنی باید تا ساعت دوازده شب پیشش میموندم. میدونستم پدر و مادرم به خاطر همین مورد، حسابی به جونم غر میزنن، اما در اون لحظه ریش و قیچی دست سارینا بود. به سمت جالباسی رفتم تا مانتو و شال و کیفم رو بردارم. هم زمان گفتم: اینطوری من ساعت یک نیمه شب به بخونه میرسم و خیلی برام دردسر سازه. اما اوکی راس ساعت چهار اینجام. فردا برنامه دقیق تدریس تمام درسهات رو تنظیم میکنیم.
حدسم درست بود و مادرم تا لحظه خواب، به جونم غر زد که چرا قراره تا ساعت دوازده شب تو خونه مردم باشم. پدرم هم که کلا باهام قهر و تهدید کرد که تا سر این کار هستم، باهام قهر میمونه. فقط پسرم مشکلی با ساعت کاریم نداشت. چون بهش گفتم که میتونم با حقوق جدیدم، قسط بیشتری بدم و براش دوچرخه بخرم. البته نهایتا بزرگترین چالش توی ذهنم، سارینا بود. مطمئن نبودم که بتونم به درس خوندن علاقهمندش کنم. یا به عبارتی مطمئن نبودم که حریف اون بُعد شیطانی و ترسناکش بشم.
قبل از ظهر حاضر شدم و از خونه بیرون زدم. رفتم به بوتیکی که همیشه ازش لباس میخریدم. خانمی به نام مرضیه که حدودا باهاش دوست شده بودم و گاهی بهم فرصت یک الی دو ماهه برای تسویه حساب میداد. بعد از احوالپرسی، به لباسهای داخل بوتیک نگاه کردم. مرضیه گفت: چیز خاصی میخوای؟
لبخند خفیفی زدم و گفتم: ست کامل لباس بیرونی میخوام. متفاوت از اون چیزایی که همیشه ازت میخرم.
مرضیه هم لبخند زد و گفت: چیز خاصی مد نظرته؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: آره، مانتوی جلو باز میخوام با شلوار و تیشرت اندامی. از کفش فروشی کناریت هم کتونی ستش رو میگیرم.
-میخوای تیپ اسپرت و سکسی بزنی؟
+آره فکر کنم.
کامل خندهاش گرفت و گفت: اگه بگم فضولیم گل نکرده، دروغ گفتم. با کسی آشنا شدی یا میخوای دل کسی رو ببری؟
من هم خندهام گرفت و گفتم: اگه بگم باور نمیکنی. داستانش طولانیه. باشه برای بعد.
مرضیه چند لحظه بهم نگاه کرد و گفت: رون نسبتا تو پُر و باسن برجستهای که تو داری، فقط و فقط باید شلوار جین چسب بپوشی. هیچی مثل شلوار جین چسب، فرم باسن رو به خوبی نشون نمیده. جزء ما قد کوتاهای لیلیپوتی هم نیستی و قطعا مانتوی بلند بیشتر بهت میاد.
اخم تواَم با لبخندی کردم و گفتم: اگه میدونستم حواست به رون و باسنم هست، هیچ وقت درباره لباسام، ازت نظر نمیخواستم.
یک شلوار جین رنگ روشن روی پیشخوان گذاشت و گفت: تازه الان قراره تو این شلوار جین ببینمشون و نظر بدم.
خندهام گرفت و گفتم: بهت حسودیم میشه که همیشه اینقدر سر حال و پُر انرژی هستی.
-با دیدن خوشگلا پُر انرژی تر هم میشم.
+یه زحمت دیگه هم داشتم. امروز حدود ساعت سه میتونم بیام اینجا و لباس بپوشم و آرایش کنم.
مرضیه کمی از درخواستم جا خورد و گفت: چه زحمتی. اصلا خودمم کمکت میکنم.
مثل روز قبل، همینکه نزدیک در شدم، سامیار درِ واحد آپارتمان رو باز کرد. مودبانه سلام کرد و گفت: بابا گفت هر چیزی خواستین، بدون تعارف باهاش تماس بگیرین و بگین. منم فعلا میرم بیرون، تا شما راحت تر باشین.
با خوش رویی جواب سامیار رو دادم و گفتم: اینطوری نمیشه که هر روز به خاطر حضور من، از خونه بیرون بزنی.
سامیار لبخند زد و گفت: حالا تا چند جلسه اول که با سارینا راحت بشین.
حدس زدم که سارینا ازش خواسته که نباشه تا بتونه هر مدل که دوست داره باهام حرف بزنه. بعد از رفتن سامیار، وارد خونه شدم. سارینا توی آشپزخونه مشغول خوردن غذا بود. به سمتش رفتم و گفتم: سلام.
یک نگاه به سر تا پای من انداخت و گفت: بشین، فعلا دارم غذا کوفت میکنم.
شال و مانتوم رو درآوردم و روی جالباسی آویزون کردم. کولهام رو روی کاناپه گذاشتم. باورم نمیشد که برای دیده شدن توسط یک دختر هفده ساله دارم تلاش میکنم! مرضیه موهام رو دم اسبی از بالا بسته بود. یه تیشرت سفید اندامی با شلوار جین چسب پوشیده بودم. موقعی که برگشتم به سمت سارینا، به من زل زده بود. نشستم جلوش و گفتم: دیروز گفتی که…
حرفم رو قطع کرد و گفت: عشقم کشید الان غذا بخورم. مشکلی داری؟
انگشتهای دو دستم رو توی هم گره زدم. روی میز غذاخوری گذاشتمشون و گفتم: نه راحت باش.
سارینا یک گاز از رون مرغ توی دستش زد و با دهن پُر گفت: خوب تیکهای شدی. دیگه آدم از دیدنت عُق نمیزنه.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: مرسی.
سارینا اخمکنان گفت: همین؟ فقط مرسی؟ اینطور جاها میگن، چشماتون خوشگل میبینه. یا میگن شما خوشگلتری و همین کُسشعرا.
+تو دختر خیلی زیبایی نیستی. چرا باید بهت دروغ بگم؟ البته زشت هم نیستی اما قطعا به زیبایی من نیستی. چهرهات بیشتر با نمک و شیطونه.
جویدنش چند لحظه قطع شد. انگار سعی کرد به خودش مسلط باشه و گفت: چه مغرور. جوگیر شدی ازت تعریف کردم.
با خونسردی گفتم: ما خانما خودمون بهتر از هر کَسی میزان زیبایی خودمون رو میدونیم. اگه خیلی خوشگل باشیم، خودمون میفهمیم و لازم نیست کَسی بهمون یادآوری کنه. تو اولین نفری نیستی که بهم میگی خوشگل یا تیکه هستم. قطعا آخرین نفر هم نخواهی بود.
سارینا با حرص گفت: خیلی کونده پُر رویی.
با تعجب گفتم: کونده پُر رو یعنی چی؟
-یعنی اونایی که شبانه روز به عالم و آدم کون میدن و سوارخ کونشون اتوبان تهران/قزوینه اما در عین حال پُر روی عالم هستن و ادعای بکنی دارن.
سرم رو به علامت منفی تکون دادم و گفتم: من تا حالا کون ندادم. شوهر سابقم چند بار اصرار کرد که…
-که چی؟ الان مثلا خواستی تیریپ بیادبی برداری اما کم آوردی؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: آره کمی سخته بیادب بودن. به هر حال تنها موردی بود که نذاشتم انجامش بده.
-یعنی دوست داشت بکنه تو سوراخ کونت اما نذاشتی؟
+نه نذاشتم.
-از دردش میترسیدی؟
+آره.
-پس کونت میخارید و ته دلت دوست داشتی که بکنه تو سوراخ کونِ تنگ و دست نخوردهات، اما ترسیدی همونطور که مراعات کُست رو نکرد، کونت رو هم جرواجر کنه.
+دقیقا.
-دلم برا شوهرت سوخت. همچین کون خوشگل و رو فرمی جلوش میلولیده، اما ازش محروم بوده.
+اینی که گفتی رو یک تعریف در نظر میگیرم و مرسی که این همه به کونم علاقهمند شدی. غذات که تموم شد، شرایط درسیت تا امروز رو بررسی میکنیم. قراره زبان انگلیسی و ریاضی و فیزیک رو به صورت حرفهای و زبان عربی و ادبیات فارسی رو در حد جانبی دنبال کنیم. توی عربی و فارسی تخصص لازم رو ندارم، اما روش تدریسشون رو از طریق کتابهای کمک آموزشی، به خوبی بلدم.
از سکوت و نگاه سارینا مشخص بود که دستم رو خونده. انگار بهش ثابت شده بود که من نمیخوام به این آسونیا کم بیارم و هر چقدر که سعی کنه با کلمات و جملاتش بهم تحقیر جنسی بده، تحمل میکنم. تا چند دقیقه همینطور چشم تو چشم همدیگه زل زدیم. نمیتونستم حدس بزنم که نقشه بعدیش چی میتونه باشه. ایستادم و گفتم: تو اتاق تو باشیم یا جای دیگه؟
-بابام میگه شاگرد قبلیت یک پسر نوجوون بوده. به اون کجا درس میدادی؟
+تو اتاق شخصیش بهش درس میدادم و اگه میخوای بگی که اون تو کف من بوده و یا من تو کفش بودم یا هر چیز دیگهای بینمون بوده یا نه، باید بهت بگم که جوری باهاش رفتار کرده بودم که من رو دقیقا معلمش میدونست و نه بیشتر. پس نه لاس زدنی در کار بود و نه حتی فکر خاصی. خب کجا بریم؟
انگار لبخند سارینا ناخواسته بود و گفت: الحق که کونده پُر روی لاشی، مثل تو تا حالا ندیدم. اون یارو شانس آورده طلاقت داده، وگرنه کونش پاره بود.
خواستم دوباره حرفم رو درباره اولین جلسه تدریس تکرار کنم که سارینا گفت: به یک شرط افتخار میدم که ذرهای به عنوان معلم آدم حسابت کنم و یه کوچولو دقت کنم که چه کُسشعرایی بهم درس میدی.
+چه شرطی؟
-بذاری ازت لب بگیرم. یک لب طولانی و سکسی و خفن.
اصلا پیشبینی نمیکردم که چنین پیشنهادی بهم بده. اینبار سارینا بود که من رو غافلگیر کرد. وقتی تعلل و سکوت من رو دید، اعتماد به نفس توی چهره و چشمهاش برگشت و گفت: مگه برای من این همه خوشگل نکردی و تیپ نزدی؟ نمیخوام بکنمت که. فقط یه لب، همین. نترس و …
حرفش رو قطع کردم و گفتم: این شکلی اومدم پیشت، چون میدونم ظاهر معلم گاهی چقدر برای شاگرد مهمه. هزینه کردم و این لباس رو خریدم، نه به خاطر اینکه باهام لاس جنسی بزنی و چنین درخواست وقیحانه و غیر منصفانهای ازم داشته باشی. به خاطر امنیت روانی و آرامش تو این مدلی اومدم.
سارینا به خوبی فهمیده بود که بالاخره موفق شده من رو آچمز کنه و تحت فشار بذاره. ایستاد و لبخند پیروزمندانهای زد و گفت: به هر حال این شرط منه. وگرنه مطمئن باش هر چقدر که زور بزنی و مثلا بهم درس بدی، در اصل داری به دیوارای این خونه درس میدی. تهش هم بابام میفهمه که اندازه گوز سکینه سه پستون هم نتونستی چیزی یادم بدی و مثل سگ ولگرد خیابونی اخراجت میکنه.
مغزم هنگ کرد و بدون فکر گفتم: از کجا مطمئن باشم که سر حرفت میمونی. راحت میتونی بعد از…
سارینا حرفم رو قطع کرد و با یک لحن قاطع گفت: من هر عن و گُهی باشم، کیر زن نیستم. حرفم حرفه.
نگاهم رو ازش گرفتم. رقم حقوقی که قرار بود از آقای صدر بگیرم رو توی ذهنم یادآوری کردم. به غیر از تدریس هیچ کار دیگهای بلد نبودم و اگه هم میخواستم سراغ کار دیگه برم، زمانبر بود و حتی یک ماه هم نمیتونستم بدون حقوق سر کنم. جدا از اون فقط تو بالاشهر و بین پولدارا این طور راحت رقمهای بالا برای تدریس میدادن. تو منطقهای که توش زندگی میکردم، خبری از این مبالغ نبود و حتی نصف حقوق آقای منجم رو هم بهم نمیدادن، چه برسه به رقم پیشنهادی آقای صدر. یک نفس عمیق کشیدم و همراه با لرزش پُر استرسی که توی وجودم شکل گرفته بود و به آهستگی هر چه بیشتر گفتم: اوکی شرطتت قبوله. بعدش…
سارینا برای چندمین بار حرفم رو قطع کرد و گفت: بعدش میریم سر وقت درس. گاییدی ما رو اَه.
نفس عمیق دوم پُر از استرسم رو کشیدم و گفتم: اوکی.
سارینا چهره یک برنده قاطع رو داشت. قطعا خوشحال بود که تونسته اعتماد به نفس و تسلط کاملم رو از بین ببره و اینطور من رو دچار دلهره و ترس کنه. به سمتم اومد. از مُچ دستم گرفت و گفت: بریم تو اتاقم.
همراه با سارینا وارد اتاقش شدم. تمام وسایل اتاقش، صورتی پُر رنگ بود. یک اتاق شلوغ و به هم ریخته که هیچ چیزی سر جای خودش نبود. گذاشت که اتاقش رو کامل ببینم. بعد رو به روم ایستاد و گفت: قدت از من بلندتره. اینطوری خوشم نمیاد. بخواب رو تختم. خوابیدنی ازت لب میگیرم.
وقتی سکوت و تعلل و تردیدم رو دید، با لحن خاصی گفت: نترس کاریت ندارم. فقط و فقط همون قراری که با هم گذاشتیم.
درِ اتاق رو بست و قفل کرد و گفت: فقط من و تو هستیم. هر دوتامون دختریم. پسر نیستم که بخوام بکنمت. نترس دوجنسه هم نیستم و کیر ندارم.
آب دهنم رو قورت دادم و به آرومی روی تختش نشستم. چند تکه لباس روی تختش بود. برشون داشت و پرتشون کرد وسط اتاق. به شونهام فشار وارد کرد و وادارم کرد تا بخوابم. خودش رو کشید روم و کف دستهاش رو دو طرف بازوهام و روی تشک تختش گذاشت. یکی از پاهاش رو هم بین پاهام گذاشت و گفت: از دیروز بیشتر ترسیدی.
سعی کردم موج شدید ترس و استرس درونم رو مخفی کنم و گفتم: استرس دیروزم فقط به خاطر این نبود که قراره با دختر دیوونهای مثل تو روبهرو بشم. یک درصد احتمال میدادم که شاید بابات بهم دروغ گفته باشه و بخواد تک و تنها تو خونهاش، خفتم کنه. خبر نداشتم که قراره دخترش این کارو باهام بکنه.
لبهاش رو نزدیک لبهام آورد و گفت: در مورد بابام نترس، کبریت بیخطره. توی شرکتش، کلی کُس درجه یک زیر دستش کار میکنن که از خداشونه کیر بابامو بخورن و بکنن تو کُس و کونشون، اما آمار بابامو دارم که رابطه با مونث جماعت به تخمشه.
صدام کمی به لرزش افتاد و گفتم: لطفا بیا زودتر اینو تمومش کنیم. خواهش میکنم…
چشمهام رو بستم و با تمام وجودم دوست داشتم که این لحظات زودتر تموم و سارینا از روم بلند بشه. حتی پشیمون شدم که چرا شرطش رو قبول کردم. میتونستم نزدیکی چند میلیمتری لبهاش رو با لبهام حس کنم، اما نمیدونستم چرا کار رو تموم نمیکنه و ازم لب نمیگیره. چند لحظه گذشت. یکهو و بدون اینکه لبهام رو ببوسه از روم بلند شد و گفت: شرطمون پابرجاست، اما فعلا حال نکردم ازت لب بگیرم. یک لب حسابی طلب من و اگه بهم کیر بزنی، دهن مهنتو میگام.
چشمهام رو باز کردم و نشستم. فکر میکردم حتی موقع لب گرفتن، فرا تر بره و با بدنم ور بره، اما حتی یک لحظه هم لبهام رو لمس نکرد! درِ کمد دیواریش رو باز کرد و دفتر و کتابهای درسیش رو برداشت و رو به من گفت: شروع کنیم.
با تعجب و تردید بهش نگاه کردم و احساس کردم که سارینا خیلی پیچیده تر از اونیه که بشه پیشبینیش کرد. با پاش وسایل و لباسهای وسط اتاقش رو به اطراف پرت کرد و گفت: میز تحریرم یه صندلی بیشتر نداره. البته کلی صندلی تو خونه است و میتونم بیارم، اما از درس خوندن پشت میز خوشم نمیاد. پس بیا کونتو بذار زمین. نترس موکت کف اتاقم از تختم نرم تره.
حس خوبی داشتم که ازم لب نگرفت. ایستادم و گفتم: برم کولهام رو بیارم. اول شرایط زبان انگلیسیت و بعد ریاضی و فیزیکت رو بررسی میکنیم.
سارینا توی زبان انگلیسی و ریاضی و فیزیک، فاجعه بود. ادبیات فارسی و عربیش هم تعریفی نداشت. توی دفتر برنامهریزی درسیم، همه نکات لازم رو نوشتم. حدس میزدم که تا حدود یک سال میتونم به سطح مطلوب برسونمش.
اینقدر ذهن هر دومون درگیر بررسی شرایط درسی سارینا بود که متوجه گذشت زمان نشدم. با صدای درِ اتاق به خودمون اومدیم. سارینا درِ اتاق رو باز کرد. سامیار بود و گفت: نمیخواین یکمی استراحت کنین؟ در ضمن بابا امشب زودتر اومده.
ساعت نزدیک نُه شب شده بود. رو به سارینا گفتم: برای امروز یا همون امشب بسه. جدول برنامهریزی دقیق رو تا آخر شب مینویسم و از فردا طبق جدول پیش میریم.
سارینا رو به سامیار گفت: گشنمه، چی داریم بخوریم؟
سامیار گفت: من با دوستام بیرون شام خوردم. الان هم خستهام و میخوام برم تو اتاقم بخوابم. زنگ بزن رستوران یه چی برات بیارن.
هر دوشون از اتاق خارج شدن. من هم وسایلم رو توی کولهام گذاشتم. از اتاق سارینا بیرون رفتم. انگار سارینا به سمت تلفن رفت تا به رستوران زنگ بزنه که براش غذا بیارن. آقای صدر مشغول نگاه کردن تیوی بود و وقتی من رو دید، صدای تیوی رو کم کرد و همونطور نشسته باهام احوالپرسی کرد. سارینا راست میگفت. با اینکه تیپ و ظاهرم زمین تا آسمون با یک روز قب