لبخند سیاه 137
–
-راستش من اینو خیلی وقته که باور کردم . از همون وقتی که برای بار اول جریان خیانت فتانه رو بهم گفتی . یه حسی بهم می گفت که اون بر نمی گرده . اون نمیشه همون آدمی که بود . ولی می خواستم که تو هم به یقین برسی . به روزی مثل امروز که دیگه حسرت اینو نخوری که چرا برای از دست ندادن اون چه که سالها واسش زحمت کشیدی تلاشتو نکردی . بیا تا آرومت کنم . حالا دیگه نوبت منه . دیگه باید فراموش کنی که بر سرت چی اومده . ما به دنیا نیومدیم که همش رنج و عذاب بکشیم . به کسی واسه عذاب کشیدن بیشتر جایزه نمیدن . کسی به کسی که درد بیشتری کشیده باشه آفرین نمیگه . حالا دیگه وقت شاد بودنه . وقتشه که برای غم مجلس عزا بگیریم . باید اشکشو در بیاریم .. سهم ما از دنیا این نیست که مثل بچه هایی که یه بازیچه ای رو از دست میدن زانوی غم در بغل بگیریم . نمی دونی یه ساعت دیگه چی میشه . بخوای نخوای داری حرکت می کنی . . بخوای نخوای گذشته ای هست حالی هست و فردایی .. و بخوای نخوای حسرتی هست . بذار هر چی که هست باشه .. مهم اینه که ما لحظه ها رو در کنار هم باشیم . با هم و برای هم باشیم . در غمها و شادیها .. در داشتن ها و نداشتن ها .. بزرگترین ثروتهای ظاهری دنیا وقتی که ما همو داریم واسه ما هیچن . چون من و تو همدیگه رو داریم . به شادیها فکر کن . می دونم اعصابت خرده . ازت انتظار ندارم که یک شبه همه چی رو فراموش کنی .. اما من زیر گوشت می خونم . باهات حرف می زنم . برات لالایی میگم .
حس کردم بعد از این لالایی هایی که واسم خونده دلم می خواد یه جور دیگه ای آرومم کنه . مثل همیشه تا بخوام به یه کلمه و جمله اش فکر کنم می پرید به یه شاخه و جمله دیگه واسه همین گاهی فقط به آهنگ صداش توجه می کردم . دستامو از زیر پیر هنش رد کرده و رو کمرش قرار داده از اون جا اومدم پایین تر و با باسنش بازی کردم . اون حالا نه شورت داشت و نه سوتین . فقط همین یه پیر هن نرم تنش بود . در عالم خودم بهش می گفتم که می خوام به تو فکر کنم . فقط به تو .. فقط خنده های قشنگ تو رو ببینم .. آفتاب عشقو در چهره تو ببینم . وقتی که می خندید دندونای یکدست و سفیدش یه دنیا شادی و نشاطو واسم به ارمغان می آورد .
-چی می خوای فر هاد!
-فقط تو رو ..
-منو که داری .
-دلم می خواد اون جوری که دوست دارم داشته باشمت.
-من که تسلیمم .
-یه جوری تسلیم هستی که من به خودم ببالم که آزادانه تسلیمم شدی ;
-من بدون تو می میرم فر هاد .. نابود میشم .. بگو بگو چیکار کنم ..
-هیچی همین جوری دهنت باز باشه می خوام اون دندونای قشنگت رو ببوسم .
-حالا نمیشه روکش دندونامو ببوسی ;
-مگه طبیعی نیستند ;
یه نگاهی بهم انداخت و گفت منظورمو نگرفتی ; .. منظورش از روکش لباش بود .. اول دندونشو بوسیدم و بعد اونو محکم در آغوشم فشردم .
-اگه تو رو نداشتم ..
-یکی دیگه .
-یکی مث تو یا مث اون ;
-باز که اسم اونو آوردی .
-اسمشو نیاوردم . صحبت کلی کردم .
-بازم چند روز صبر می کنم فر هاد ولی به خاطر خودت هم که شده باید یاد اون زن روتا اون حدی که عذابت میده از سرت بیرون کنی .
-بذار دلم بهت خوش باشه و هر لحظه حس کنم که اگه شکست خوردم بیتای بی نظیری به نام پیروزی هست .
-دیگه پیروزی نگی ها
-پس چی بگم .
-بگو پرسپولیس ..
خودشم می خندید .
-حالا چی می خوای .
-یه کار نا تمومی داشتم اون دفعه که حالا میشه ادامه اش داد .
-این دفعه تمومش می کنی فرهاد ;
-راستش تازه اونو شروع کردم .
-پس زود باش دیگه .. من دیگه هلاک شدم از بس فلسفه بافی کردم و منطق درس دادم . باور کن یکی حال و روز ما رو بدونه و بدونه که بیشتر وقتا از هم فاصله می گیریم بهمون می خنده .
-بیتا ! یعنی بین ما فاصله ای هست ;
-چقدر این سوالات برام تکراری و آشنا به نظر می رسه . بده بالا پیر هنمو . تو یه کاری رو خیلی خوب شروع می کنی ولی همین که چند قدم میری جلو وای می ایستی . بگو ببینم خجالت می کشی ازم ; فاصله ها رو بشکن .. وقتی بین من و خودت هیچ فاصله ای حس نکردی اون وقت خیلی راحت می تونی با من سکس کنی . دیگه مهم نیست که به کجای بدنم دست می زنی . هر تماس تو با من یعنی پر کردن فاصله های جسمانی دو نفری که بین اندیشه و روحشون فاصله ای نیست .
-بیتا تو چرا دست به کار شدی .
-نگو! من حالا دست به کیر شدم .. مثل نی نی کوچولو ها هم سرخ نشو که مثلا خیلی خجالتی هستی ..
من پیرهنشو از سرش در آوردم و اونم آروم آروم بر هنه ام کرد .
-حالا اول یه نگاه سیر به بدن بر هنه ام میندازی ..
-بعدش تو یه نظر سیر بهم میندازی بیتا ;
-راستش من هیچ وقت از تماشای تن تو سیر نمیشم . ولی حالا چون باید طلسم شکنی کنیم دیگه مجبورم بجنبم . … ادامه دارد …. نویسنده … ایرانی