فروشگاه
سلام خدمت همه دوستان.یه ماجرای واقعی که برام اتفاق افتاده رو براتون تعریف میکنم یکم طولانیه چون بعضی جاها جزئیات لازم بود،اسمم رضا هست(مستعار)۳۸ سالمه و هنوزم مجردم به خاطرات مشکلات خیلی زیاد که مهمترینش وضع بد مالیه،دلم نمیخواد با این اوضاع و احوالی که دارم دست یه دختر رو که با هزار امید و آرزو اومده بگیرم و بیارمش تو زندگیم و تا آخر عمر بهش حسرت بدم یه مشکل دیگه من ارتباط برقرار کردن با خانوماس که به راحتی نمیتونم اینکارو بکنم،قدم ۱۸۰و ۷۵ کیلو هستم که یکم لاغرم بعضی از دوستام رو میدیدم که به راحتی با یه زن یا دختر حرف میزنن و کلی دروغ میگن و به قول معروف مخش رو میزنن ولی واقعا برام سخته که دروغ بگم حالا به یه زن یا مرد چون با دروغ گفتن خودمو انکار میکنم و برام خیلی سنگینه،حالا منظورم این نیست که آدم خوبی هستم نه اصلا اینطور نیست ولی دروغ گفتن همیشه برام سخت بوده و چون قیافه خیلی معمولی دارم و پولی هم ندارم همین باعث شده بترسم به کسی نزدیک بشم،ببخشید که زیادی از موضوع فاصله گرفتم بریم سر داستان ،من کلا تو زندگیم دوبار بیشتر رابطه نداشتم اونم کسایی بودن که رفیقام آورده بودن خونه مجردی و باهاشون سکس داشتم ولی از نظر من زیاد لذت نبردم و فقط واسه خالی کردن خودم بود تا همین چند وقت پیش که رفت فروشگاهی که بیشتر از چند متر با خونمون فاصله نداشت رفتم دیدم فروشگاه خلوته،فروشگاه مال چندتا داداشه که تقریبا همسن و سال خودم هستن و باهاشون هم رفیقم و معمولا وقتی خلوته خیلی باهم گپ میزنیم از سیاس بگیر تا اقتصادی و ورزش و…اگه یادتون باشه چند وقت پیش پلیس آمریکا یه سیاهپوست رو هنگام دستگیری کشته بود و مثل همیشه رسانه های داخلی کل مشکلات خودمون رو فراموش کرده بودن و داشتن رو نژادپرستی آمریکا مانور میدادن ،با پسره که اسمش وحید بود شروع کردیم در مورد این موضوع حرف زدن که من شروع کردم به حرف زدن که این سیاهپوست بازیگر فیلمهای پورن بوده و خلافکار و از اینجور حرفا یه فحش های بدی هم به مسئولین دادم که مملکت رو بیخیال شدن و…که دیدم یهو یه خانم از پشت قفسه ها بیرون اومد چشم تو چشم وایساد،من واقعا قفل کرده بودم خیلی خجالت کشیدم از حرفایی که زده بودم و میدونستم زنه شنیده چون با صدای بلند حرف میزنم زنه یجوری نگاه میکرد که اصلا نمیشد حدس زد عکس العملش چیه ترسیدم شروع کنه اعتراض که چرا اون حرفا رو تو یه محیط عمومی زدم و زن و بچه مرد اینجا رفت و آمد دارن و…واسه همین بدون اینکه خرید کنم از ترس و خجالت بدون خداحافظی از وحید زدم بیرون تو فکر بودم که این خانمه رو چند باره تو همین فروشگاه دیدم و حتما تازه اومدن محل،اینم بگم که تقریبا همه محل منو پسر خوبی میدونن واسه همین نگران بود،روز بعد دوباره رفتم فروشگاه که داداش وحید هم اونجا بود وحید با خنده گفت زنه همش آمار تو رو میگرفت و فکر کنم کارت درآومد من پرسیدم چطور که گفت شوهرش سپاهیه و همین روزا میان میبرنت و همش داشت مسخرم میکرد و میخندید ازش پرسیدم تازه اومدن تو این محله که گفت نه بابا اینا بن خرید دارن که مال فروشگاه اتکا هست و چون تعدادشون زیاد بوده با ما هم قرارداد بستن که بهشون جنس بدیم من خیالم راحت شد که همسایه نیست گفتم گور پدرشون هر غلطی میخوان بکنن،خلاصه چند وقتی گذشت و این ماجرا فراموشم شده بود تا اینکه دوباره تو فروشگاه دیدمش چون معمولا روزی چند بار میریم فروشگاه و چون نزدیکه خرید کلی نمیکنیم،زنو من دید یه لبخندی زد و رد شد منم به تخمم نبود که حرفام ناراحتش کرده چون شنیدم که شوهرش سپاهیه حالا ازش دلخوشی هم نداشتم پیش خودم میگفتم اینا مفتخورن،داشتم مثل همیشه با دوستم حرف میزدم که یهو یه مرد چاق اومد تو با دوست احوالپرسی کرد رفت بین قفسه ها دوستم بهم گفت این شوهر همون زنس که بهت گفتم سپاهیه،از شوهرش بگم که قیافش یجوری بود که هرکی میدید میفهمید از اون حرومزاده های مذهبیه پیش خودم گفتم حداقل ۱۰ نفر رو تا حالا اعدام کرده خلاصه منم یه دوتا خریدمو کردم و رفتم،حالا این خانمه رو بعضی وقتا میدیدم که میره به فروشگاه به دوستم گفتم بن اینا تموم نشد دیگه که دوستم گفت نقدی خرید میکنن چون اون فروشگاه واقعا قیمتاش از همه جا بهتر بود بعدش دوستم اینبار جدی بهم گفت که واقعا مواظب خودت باش چون زنه یه سوالاتی رو در موردت پرسیده منم کنجکاو شدم و راستش یکم ترسیدم که دوستم گفت در مورد کارت پرسیده که بهش گفتم کارگره گفته چندتا بچه داره که گفتم مجرده و بهش گفتم پسر خوبیه اونم گفته پس واسه همینه زبونش اینقدر درازه،منم گفتم فوقش میگیرنم من که چیزی ندارم از دست بدم خلاصه گذشت و چندبار دیگه هم دیدمش و چون چشم تو چشم میشدیم بهش سلام میکردم اونم جواب میداد تا یه روز که رفتم فروشگاه دیدم یه دختر حدودا ۱۲ ساله نشسته رو صندلی و داره از تو گوشی از دوستم سوال میپرسه و اونم جواب میده رفتم پیش دوستم دختره هم داشت یه بازی که اسمش کوییز هست و سوالات معلومات عمومی داره و آنلاین مسابقه میدی بازی میکرد من قبلا خیلی این بازی رو انجامو داده بودم و معلوماتم هم بد نبود هر سوالی که میپرسید رو راحت جواب میدادم و دختره هم کلی داشت کیف میکرد یهو دیدم مادرش اومد که ای وای همون خانم سپاهیه یه سلام کروم و اونم جواب داد دختره گفت مامان این عمو همه جوابا رو میدونه مامانش هم گفت بله داشتم میشنیدم من گفتم منم این بازیو دارم و واسه همینه به سوالا آشنام لولم تو بازی بالا بود و درصد بردم هم بیشتر ۹۵درصد بود بعدا فهمیدم این بازی مال خانمس که دخترش داره باهاش بازی میکنه دختره همش میخواست بمونه و سوال بپرسه مادرش هم میگفت بریم دیرم شده البته احساس کردم خودش هم میخواد بیشتر بمونه بعد که بازی رو تموم کرد دختره بهم گفت اکانتت چیه تا باهات مسابقه بدم منم گفتم عمو از من نمیتونی ببری که گفت فکر کردی مامانم ازت باهوشتره منم چون نمیخواستم دل دختره بشکنه اکانتم رو بهش گفتم اونم وارد کرد و بهم گفت که درخواست بازی داده منم بهش گفتم باشه درخواستت رو قبول میکنم و بازی میکنم خلاصه که رفتن منم برگشتم به خونه خوابیدم تا عصر که باید میرفتم سرکار چون نگهبان ساختمان در حال ساخت بودم رسیدم سرکار نت گوشی رو روشن کردم یهو درخواست بازی کوییز برام اومد یادم افتاد که صبح به دختره اکانتم رو گفتم منم درخواستو قبول کرد رفتم تو بازی که سوال برنامه های تلویزیونی بود که هرسه رو جواب دادم دیدم دختره فقط یکی رو جواب داده پیش خودم گفتم الکی بهش ببازم تا ناراحت نشه بعد من سوالای خودمو جواب ندادم تا نوبت اون شد که جواب بده منم از بازی بیرون اومدم حدود ۲ساعت بعد گوشی رو نگاه کردم که دیدم جواب داده و دوباره اشتباه زدم سریع نوبت اون شد و جواب داد که تا آخر همینجور شد و بهش باختم بعد تو بازی پیام داد که چرا همه رو اشتباه زدی که منم به شوخی جواب دادم از مادرت ترسیدم که ببرم کار دستم بده بعد پیام داد مگه مامانم چشه که گفتم هیچیش نیست خیلی هم خوبه فقط نمیدونم چرا به من میرسه اخم میکنه اونم نوشت اخلاقتو درست کن تا مردم بهت لبخند بزنن یهو فهمیدم زنه خودش بوده که بازی میکرده نمیدونستم چکار کنم که ماجرا رو جمع کنم گفتم چرا خودتو جای دخترت جا زدی که گفت من کجا گفتم کی هستم که راست هم میگفت منم عذرخواهی کردم که قصدم شوخی با دخترت بوده و بعدش به خاطر حرفای اونروزم معذرت خواهی کردم که گفت مهم نیست بعد گفت بیا یه دست دیگه بازی کنیم ولی اشتباه نزن که قبول کردم و خیلی راحت بردمش اونم پیام داد که تبریک بردی منم گفتم شما هم خوب بازی کردی دیگه پیام نداد منم بیخیال شدم تا دو سه روز بعد که دوباره درخواست بازی اومد منم دیدم همون زنس اوکی کردم و بازی کردم ولی اینبار خیلی خوب جواب میداد و منم چون دیدم بازی خیلی حساس شده و نمیخواستم کم بیارم دو سه تا از جوابا رو با کمک جواب دادم ۱۸ به ۱۶ ازش بردم فکر کردم سر لج افتاده و الان دوباره درخواست میده که دیدم خبری ازش نشد تا آخر شب حدود ساعت ۱ دوباره درخواست داد بازم اوکی دادم که سریع پیام داد خیلی باهوشی منم گفتم تو هم باهوشی که بیشتر سوالا رو جواب دادی که گفت تو داشتی با چند نفر بازی میکردی پرسیدم چطور که گفت مهمون داشتیم و بازی که کردیم منم هر سوالی که نمیدونستم از بقیه میپرسیدم که با این حال بازم باختیم خلاصه اینکه بیخیال بازی شده بودیم و بیشتر از یک ساعت چت کرده بودیم ولی همش حرفای معمولی و منم فقط بهش میگفتم شما و جلوتر نمیرفتم ،بعدش خداحافظی کرد و رفت دیگه کارمون شده بود توی روز چند بار بازی کنیم و کلی چت میکردیم ولی بهش گفته بودم عصر به بعد میتونم بازی کنم و روز میخوابم.منم از خدام بود شبا باهاش چت کنم چون حوصلم سر کار سرمیرفت و یجورایی بهش عادت کرده بودم،تا الان چیزی از سارا (مستعار)بهتون نگفتم یه زن با قد حدود ۱۷۰و وزن ۸۵ با پوست خیلی سفید موهاش عین آنشرلی قرمز بود ولی فرفری و خیلی زیبا ،نمیخوام بگم زیباترین زن دنیا بود ولی با اون چشای قهوه ایش واسه من از هر زنی زیباتر بود داشتم کم کم بهش حس پیدا میکردم،خیلی ها رو میشناسم که راحت به یه زن پیشنهاد میدن و وقتی طرف مخالف بود سریش میشن و دست آخر اگه نشد میرن دنبال یکی دیگه ولی من واقعا اینجور نبودم فکر میکردم اگه پیشنهاد دوستی بدم و قبول نکنه کل شهر خبردار میشن و آبروم میره ولی دیگه واقعا دوسش داشتم و هنوزم تو اون بازی داشتیم چت میکردیم و میترسیدم شماره چیزی ازش بگیرم و خیلی راحت میتونست تو بازی بلاکم کنه و بره واسه همین میترسیدم از دستش بدم،نمیدونم کسی از شماها تا حالا حس منو داشتین یا نه ولی وقتی آدم سنش کم کم بالا میره و چیزی نداشته باشه اعتماد به نفسی هم نداره خلاصه همینجور ادامه میدادیم و منم جرات گفتن چیزی نداشتم تا یه شب بازی کار نمیکرد و میگفت موقتا در دسترس نیست اون شب کلی حالم گرفته شد مثل یه معتاد که مواد بهش نرسیده کلافه بودم بل هر بدبختی تا صبح سرکار موندم و تا رسیدم خونه از بس سرم درد میکرد یه قرص خوردم و خوابیدم عصر بیدار شدم و اولین کاری که کردم نت سیمکارت دوم رو روشن کردم و رفتم تو بازی ولی بازم بازی کار نمیکرد با بی حوصلگی رفتم سر کار حدود ساعت ۹ شب دیدم صدای پیام گوشی اومد که نگاه کردم دیدم سارا درخواست بازی داده داشتم بال درمیاوردم سریع اوکی کردم رفتم تو چت نتو حال خودم نبودم و نمیدونم تو چت چی بهش گفته بودم که دیدم نوشت رضا خودتی؟گفتم چطور گفت این حرفا چیه گفتی که خودم نگاه کردم دیدم کلی بهش ابراز علاقه کردم و بهش گفتم که دلم براش تنگ شده،راستش خیلی خجالت کشیدم ولی نمیدونستم چی بهش بگم فقط گفتم اینا صادقانه ترین حرفام بوده و بهش وابسته شدم گفت من شوهر دارم بچه دارم تو پسر خوبی هستی ولی من موقعیتش رو ندارم بهم گفت منم به حرف زدن باهات عادت کردم بیا همینجور به این دوستی ساده ادامه بدیم ولی من که بهم برخورده بود که اونجور حرف دلم رو صادقانه بهش گفتم و اون رد کرده گفتم نه بهش گفتم نمیخوام بهت دروغ بگم نمیتونم احساسم رو حالا که دیگه بهت گفتم ازت پنهون کنم بهش گفتم اگه منو نمیخوای دلیلی نداره که دیگه ادامه بدیم اونم گفت هرجور که راحتی همون کارو بکن منم خداحافظی کردم و از بازی بیرون اومدم ولی راستش عین سگ پشیمون بودم و خدا خدا میکردم که دوباره بیاد تو بازی ولی نیومد که نیومد و حدود یه هفته گذشت و فقط خدا میدونه که چی بهم گذشت و چندبار خواستم تقاضای بازی بدم که جلو خودمو گرفتم گذشت تا یه هفته بعد حدود ساعت ۷ عصر سارا تقاضای بازی داد اینقدر خوشحال شدم که سریع اوکی کردم و رفتم تو چت و سلام کردم ولی جواب نداد انتظار واقعا سخته تا ۱ شب خبری ازش نشد ساعت ۱ نوبت خودشو بازی کرد و پیامش برام اومد دیدم پیام داده احوالپرسی کرد و منم جوابشو دادم ولی خودمو هول نشون ندادم بهش گفتم چه عجب یاد کارگرا افتادی که بهم گفت رضا واتساپ داری گفتم اره شمارمو بهش دادم سریع تو واتساپ پیام داد ولی نحوه حرف زدنش یجوری بود پرسیدم سارا چیزی شده تا چند دقیقه جواب نداد بعد یه ویس فرستاد برام که با بغض بهم گفت که از شوهرش متنفره و از زندگیش راضی نیست و از اینجور حرفا منم پرسیدم چیشده که گفت شوهرم امروز عصر میخواست بره ماموریت گفت قبل رفتنش حسابی اونو کتک زده و رفته منم با تعجب پرسیدم چرا که جواب نداد بهش گفتم خب بهم بگو گفت روم نمیشه منم پیش خودم گفتم یعنی چیشده بهش گفتم اگه میتونم کمکی کنم بگو گفتم شخصیه منم گفتم اگه دلت میخواد نگو قصدم کمک بود و اگه هم کمکی ازم برنمیاد حداقل میتونستم گوش بدم و حرفاتو بزنی و خالی بشی حدود ۱۰ دقیقه پیام نداد دوباره یه ویس فرستاد که با گریه بهم گفت که شوهرش واسه یه چند روز خواسته بره ماموریت قبل رفتن ازش سکس خواسته اونم بهش گفته که حالم خوب نیست نمیتونم گفت شوهرش هم عصبی شد کلی اونو کتک زده و بعدشم به زور باهاش سکس کرده و رفته،من هنگ کرده بودم واقعا نمیدونستم چی بهش بگم هم عصبی بودم هم کلافه هم دلم براش میسوخت،پیامی بهش ندادم یعنی چیزی نداشتم بهش بگم پیام داد چرا ساکتی بهش گفتم به خدا نمیدونم چی بگم گفت حق داری باور نکنی اونشب فقط دلداریش دادم واسه اولین بار بود که بعد اینهمه وقت از کلمه سکس حرف زده بودیم تا نزدیک صبح باهم چت کردیم سعی کردم با شوخی و مسخره بازی فرستادن چندتا جوک حالشو عوض کنم حدود ساعت ۵ خداحافظی کردیم و رفت خوابید منم ۷ رفتم خونه وقتی میخوابم نت گوشی رو میبندم عصر بیدار شدم یچیزی خوردم و رفتم سرکار،از خونه که بیرون اومدم یاد سارا افتادم نت گوشی رو روشن کرد دیدم تو واتساپ کلی پیام داده و تقاضای بازی هم داده همش تو واتساپ پیام داده بود که کجایی و چرا جواب نمیدی و…تا رسیدن سرکار جوابشو ندادم ولی وقتی رسیدم جوابشو دادم که الان اومدم سرکار و تازه پیاماشو دیدم سریع جوابمو داد با دلخوری گفت از حرفای دیشبم ناراحتی که گفتم خودت که میدونی روزا میخوابم و عصر میام سرکار بعدش الکی گفتم که مهندس سر ساختمونه و هروقت رفت میام چت میکنیم،راستش چون تازه از خواب بیدار شده بودم حوصله نداشتم و یه قلیون کشیدم بعد پیام دادم جواب داد دستش بنده کارش تموم شد پیام میده راستش پیش خودم فکر کردم شاید چون من معطلش کردم داره تلافی میکنه حدود ۱۱ شب پیام داد من با دلخوری گفتم از قصد منو معطل کرده که قسم خورد که اینجور نیست و یهو مهمون براش اومده بعد گفت که یه کار مهم باهام داره گفتم هرکاری بتونم براش انجام میدم گفت باید شوهرم رو بکشی😳یه لحظه ترسیدم گفتم مگه دیوونه شدی گفت ازش متنفرم و اگه میتونم کمکش کنم تا یک ساعت در این مورد باهاش حرف زدم راستش تو ذهن خودم داشتم به این فکر میکردم که بکشمش بعدش یهو یه ویس فرستاد که کلی بهم خندیده بود که سرکارم گذاشته از دستش کلی کفری شدم ضربان قلبم بالا رفته بود از ترس،کلی بهش بدو بیراه گفتم البته به شوخی گفتم نزدیک بود سکته کنم بعد یکم شوخی دوباره بهم گفت که باهام یکار مهم داره منم گفت دوباره میخوای مسخره کنی که گفت نه گفت اینبار جدیم گفت خب بگو گفت یادته چی بهم گفته بودی گفتم من قبلا خیلی چیزا بهت گفتم گفت بهم گفتی بیا با هم باشیم هنوزم سر حرفت هستی گفتم بازم مسخره بازی؟گفت نه به خدا دارم جدی میگم من تو یه جهنم دارم زندگی میکنم از وقتی با تو حرف میزنم آروم میشم ولی بهم بگو دقیقا از من چی میخوای؟بهش گفتم من دوست دارم ولی واقعا تنها آرزوم سکس باهاش بود گفت این دوست داشتن از من چی میخواد راستش نمیتونستم بهش در مورد سکس چیزی بگم از یه طرف نمیتونستم قول دروغ بهش بدم یه مدت ساکت موندم که گفت نمیخوای بگی گفتم واقعا نمیدونم حرفامو چجور بهت بگم فکر کنم خودش هم فهمیده بود ولی میخواست من بهش بگم،منم گفتم همدیگه رو ببینیم باهم باشیم ببوسمت بغلت کنم گفت همینا؟پیش خودم گفتم اگه الان نگم پس کی قراره بگم بزار اگه مخالفه همین الان بگه تکلیفم روشن بشه،بهش گفتم میخوام باهات رابطه داشته باشم گفتم این رابطه از سر هوس نیست و واقعا دوسش دارم،جوابی نداد فکر کنم ۲۰ دقیقه بعد اومد جواب داد گفت من شرط دارم گفتم هرچی باشه قبوله گفت اول گوش کن بعد قبول کن،گفت من شوهر دارم شرایطم خاصه باید حواسمون باشه گفت تا پیام ندادم حق نداری پیام بدی گفت منم دوست دارم و بهت وابسته شدم و قول بده بعد یه مدت ولم نکنی آخر سر هم گفت اگه قرار سکس کنیم فقط باید خونه خودش باشه و باهام خونه خالی نمیاد گفتم اعتماد نداری که گفت به تو دارم به مردم این شهر کوچیک که خیلی فضولن اعتماد ندارم منم گفتم قبول،بهش گفتم پس تا شوهرت برنگشته ردیف کن بیام پیشت گفت ببینم چی میشه شاید فردا بشه بعد بهم گفت تو که شب سرکاری چجور میخوای بیای گفتم یکیو میزارم جام وایسه،بعدش بهش گفتم از بدنت بهم عکس بده که گفت دیگه هیچوقت ازم عکس نخواه منم عذر خواهی کردم گفتم فقط میخواستم حالا که قراره سکس کنیم بدنت رو ببینم که گفت نه از عکس دادن خوشم نمیاد خلاصه من صبح رفتم خونه رفتم حموم حسابی تمیزکاری کردم و رفتم خوابیدم ولی فکر کنم سرجمع یه ساعت نتونستم بخوابم همش داشتم به سکس با سارا فکر میکردم عصر یه نیم ساعت زودتر زدم بیرون رفتم از یکی که قرص و مواد میفروشه یه بسته ترامادول ۲۰۰خریدم به امید سکس منتظر پیام موندم تا ۹ شب منتظر موندم خبری نشد بعد پیام داد که عصر خواهرش اونجا اومده و شام مونده گفت اگه دخترم رو باهاش فرستادم بهت میگم آخر شب بیا گفت که پیام ندم و منتظر بمونم،حدود ۱۱و نیم پیام داد گفت نیم ساعت دیگه دم خونه باش یادم افتاد که اصلا آدرسش رو ندارم پیام دادم آدرس رو فرستاد خداروشکر آدرس دوتا چهارراه بیشتر با محل کارم فاصله نداشت نصف یه ترامادول خوردم و در کانکس رو قفل کردم و راه افتادم به این هم فکر نکردم اگه مهندس بیاد سربزنه چی میشه،خلاصه رسیدم آدرس چندتا آپارتمان بود بهش گفتم کدوم آپارتمانی گفت هیچکدوم اون خونه ویلایی بین دوتا آپارتمان که درش آبیه،گفت میام درو باز میزارم هروقت هیچکی نبود سریع بیا تو،نگاهم به در بود که لای در باز شد منم بعد چند دقیقه رفتم تو ضربان قلبم روی هزار بود وارد سالن شدم و با استرس رفتم تو دیدم کنار اوپن وایساده معلوم بود اونم استرس داره گفت کسی تو رو ندید گفتم تو این سرما هیچکی بیرون نیست تازه قیافشو با اون لباس قشنگ دیدم یه لباس زرشکی تا پایین زانوش تنش بود یقه گشادی داشت که بدن سفیدش زیرش خودنمایی میکرد یجورایی از هم خجالت میکشیدیم و هرکدوم منتظر بودیم اونیکی یکاری کنه منم آروم رفتم جلو و بغلش کردم وقتی بغلش کردم فهمیدم قلبش چقدر تند میزنه دم گوشش گفتم آروم باش بعد تو چشاش نگاه کردم باورم نمیشد قراره با همچین کسی سکس کنم گفت بریم تو اتاق درو هم بست اومد رو تخت بهم گفت رضا تو امشب شوهرمی و من مال توام منم رو تخت درازش کردم و شروع کردم به لب گرفتن ولی بلد نبود لب بگیره پیش خودم گفتم باید هرچی فیلم دیدم و یاد گرفتم رو به خوبی اجرا کنم تا لذت ببره از گردنش و لاله گوشش شروع کردم به بوسه ریز و لیس زدن هنوز هیچ حرکتی نمیکرد فقط به پشت دراز کشیده بود یکم که گردنشو خوردم دست بردم پشتش دکمه های لباسش رو باز کردم از رو شونه هاش لباسش رو کشیدم پایین سوتین نبسته بود وای که چقدر سینه هاش قشنگ بود زیاد سفت نبود ولی نیفتاده بودن با نوک صورتیش شروع کردم به چنگ زدن سینه هاش با اولین لمس زبونم به نوک سینش یه آهی کشید و و یه تکونی خورد فهمیدم رو سینه حساسه واسه همین بیشتر سینه هاشو خوردم و چنگ زدم اونم سعی میکرد صداش زیاد بلند نشه و و با تاب دادن بدنش نشون میداد که داره لذت میبره همینجور که لباسش رو میاوردم پایین بدنشو لیس میزدم تا کمرش لباسش رو دادم پایین از زیر هم پاهاشو میمالیدم واقعا بدنش خیلی سفید و بی مو بود بدون لکه دستم از زیر بردم که شورتش رو دربیارم دیدم شورت هم پاش نیست دست میکشیدم رو کوسش که یکم خیس شده بود اونم داشت کیف میکرد حرارت بدنش واقعا بالا بود کامل لباسش رو درآوردم اگه بگم کوسش عین فیلمای سکسی بود دروغ نگفتم یکم با چوچولش بازی کردم که حشرش بیشتر شد سرمو بردم وسط پاش باور نمیکرد میخوام کوسش رو بخورم اولین بارم بود میخواستم کوس کسی رو بخورم ولی این یکی واقعا خوردن داشت شروع کردم به لیس زدن کوسش خوردن چوچولش و انگشت کردنش داشت از شدت شهوت شونم رو چنگ میزد فکر میکردم با چند دقیقه لیس زدن کوسش ارضا میشه ولی نشد چند دقیقه بیشتر خوردم ولی فقط آه و ناله میکرد هنوز تمام لباسام تنم بود بلند شدم همه لباسام رو درآوردم بدنم خیلی کم مو هست و نه عضلانی هستم نه چاق کیرم هم حدود ۱۷ سانته و یکم کلفت وقتی داشتم لخت میشدم وقتی خواستم شورتم رو دربیارم سارا زیر چشمی میخواست کیرم رو ببینه کیرم شق شده بود بهش گفتم نوبت توئه گفتم بیا ساک بزن گفت تا حالا اینکارو نکردم نه که بدم بیاد بلد نیستم که گفتم حالا امتحان کن که یجوری ناشیانه ساک زد که پشیمونم کرد دوباره به پشت خوابوندمش یه بالش زیر کمرش گذاشتم بعد پاهاشو دادم بالا گفتم پاهاتو بگیر تا اونجا که میتونی بکش عقب بهم گفت کیرت تقریبا اندازه شوهرمه ولی کلفتی مال تو خیلی بیشتر گفت فقط آروم بکنم تو که اذیت نشم اونم پاهاشو داد عقب جوری که سوراخ کونش هم قشنگ بالا اومد یکم کوسش رو انگشت کردم و تند تند چپ و راست کردم که آهش هوا رفت سر کیرمو گذاشتم رو سوراخش و خیلی آروم فشار دادم نمیخوام بگم خیلی تنگ بود ولی کیرم داشت به زور تو میرفت سر کیرم که رفت تو خودشو سفت کرد و منم یکم صبر کردم آروم آروم تا ته کردم تو کسش سارا منو سفت گرفته بود و تند تند نفس میکشید کسش خیلی داغ بود روش دراز کشیدم و بغلش کردم کیرم همونجور تو کوسش بود خیلی لذتبخش بود آروم دم گوشش گفتم خودتو شل کن با یه نفس بلند بدنش یکم شل شد خیلی آروم کیرمو تو کوسش تکون میدادم با هر تکون من اونم شل میکرد و سفت میکرد هر چند وقت تلمبه زدنمو بیشتر میکردم بدنش دیگه کامل شل شده بود سینه هاشو با دستام گرفته بودم و تلمبه میزدم اونم صداش بلند شده بود ولی سعی میکرد آروم آه و ناله کنه حدود ۵ دقیقه تلمبه زدم که خسته شدم نمیدونم بعضیا چجور ۲۰ دقیقه یکبند تلمبه میزنن و خسته نمیشن و زنه هم چهار بار ارضا میشه ولی بغد ۵ دقیقه هم من خسته شدم هم سارا ارضا نشده بود کشیدم بیرون و با دوتا انگشت شروع کردم داخل کوسش بازی کردن سرعت دستم خیلی زیاد شده بود و کوسش هم خیلی خیس شده بود و تمام دستم خیس شده بود از حالتش فهمیدم داده ارضا میشه میگفت رضا تندترش کن و قربون صدقم میرفت کمرش رو قوس داده بود و سینه هاش رو داده بود بالا داشت بازوم و تشک رو چنگ میزد با اونیکی دستم سینه هاش رو میمالیدم یهو صداش بلند شد و محکم مچ دستمو گاز گرفت انگشتام داخل کوسش بود و احساس کردم یهو آبش بیشتر شد ولی مثل خیایا نبود که میگفتن آبشار از کوسش راه افتاد فقط یکم بیشتر بود که از کنار دستم یه باریکه آب اومد بیرون یهو بیحال شد منم اومدم روش دراز کشیدم شروع کردم مالیدن و خوردن سینه و گردنش یه دوسه دقیقه گذشت تا حالش بهتر شد چشاش برق میزد محکم بغلم کرد و شروع کرد به خوردن گردنم ولی درست و حسابی بلد نبود یکم که گذشت به حالت داگی از پشت کردم تو کوسش دیگه خودشو سفت نکرد چون کوسش خیس خیس بود تلمبه زدن راحت بود چیزی که منو بیشتر حشری میکرد نگاه کردن به سوراخ کونش حین تلمبه زدن بود سوراخ کونش خیلی خوشگل بود یجورایی اصرافش یکم تیره بود ولی وسطش صورتی بود که چند وقت یبار زبون میزدم براش و اونم خوشش میومد بعد چند دقیقه تلمبه زدن احساس کردم بازم دارم خسته میشم قرص کار خودشو کرده بود ولی نمیخواستم صبر کنم حین تلمبه به سوراخ کونش نگاه میکردم و براش میمالیدم اونم صداش بیشتر شده بود میگفت تندتر ادامه بده داشت آبم میومد بهش گفتم گفت بریز تو نگران نباش این بهترین خبری بود که بهم داد چون خالی کردن آب داخل کوس و کون خیلی حال میده همه آبمو با فشار خالی کردم تو کوسش و حدود یک دقیقه بعد ارضا آروم آروم تو کوسش تلمبه زدم وقتی کیرمو کشیدم بیرون چند قطره از آبم آروم از کوسش سرازیر شد که صحنه قشنگی بود با دستمال کیر و کوسش رو پاک کردم و بیحال بغلش افتادم بهم گفت شوهرش فقط روش میفتاده و بعد چندتا تلمبه خالی میکرده تو کوسش و میرفته گفت همیشه تو خونه قرص دارم و نگران نیستم گفت اگه سکس اینه پس من اولین سکسم رو با تو انجام دادم شوهرم فقط یه حیوونه همونجور لخت بغل هم خوابیدیم ازم خواست اگه خسته نیستم بازم کوسش رو بمالم منم شروع کردم به مالیدن که دوباره حشری شد و شروع کرد دوباره با کیرم ور رفتن حالت 69شدیم و با اینکه ساک زدنش خوب نبود ولی دلم میخواست اون بیشتر حال کنه واسه همین از زیر کوسش رو میخوردم و انگشت میکردم که اینبار زودتر ارضا شد منم کیرمو دوباره کردم تو کوسش و یبار دیگه آبمو داخلش خالی کردم این شروع رابطه من و سارا بود که تا حالا که ۷فروردین ۴۰۱هست ادامه داره امیدوارم خوشتون اومده باشه چون اولین بارم بود نوشتم اگه استقبال شد خاطره کون دادنش بهم رو براتون میگم
نوشته: نظام