فانتزی ای که نباید انجام می شد!!!
سلام من امیر محمدم، کمی مذهبی؛ الان ۳۳ سالمه ولی این داستان مال هفت سال پیشه، یعنی ۲۶ سالگیم، اون وقتی که تازه ازدواج کرده بوده بودم، خانومم اسمش نرگس بود اونم از یه خانواده نسبتا مذهبی؛
تویه شور جوونی و خوشحال از اینکه دارم میرم خونه خودم و هر روز میتونم نرگسو بغل کنم و با سینه های بلوریش ور برم، فیلم های پورن دیوونه ام کرده بودن، فانتزی ها و پوزیشن ها جلو چشمم رژه می رفتن ولی من بی خبر از اینکه نرگس… سرد مزاج و حساس… اومدیم خونه خودمون لباس های قشنگ و حشری کننده تنش می کرد ولی اصلا نسبتا به سکس حس خوبی انتقال نمیداد، سرد و زمخت و بی تحرک و ساکت سکس تموم میشد. اعصابم به هم ریخته بود نمی دونستم چیکار کنم یا با کی مشورت کنم، روم نمیشد با کسی این موضوع رو مطرح کنم، دوران عقد رو با افتخار پشت سر گذاشته بودم و بخاطر انتخابم به خودم مینازیدم، حالا کسی ازین مشکل با خبر می شد، نیش خندش برام بی بود، سر شکستگی بد دردی بود که روی سرم خراب میشد! یک روز که از سر کار می اومدم و تویه ماشین داشتم فیلم پورن میدیدم تصمیم خودمو گرفتم، تصمیم احمقانه ای که از عواقبش بی خبر بودم، داغ و حشری وارد خونه شدم، بغلش کردم بوسش کردم، لختش کردم روی تخت درازش کردم و شروع کردم دیووانه وار به خوردن همه جاش تا رسیدم به سوراخ کص و کونش… پاهاشو سفت بست و با تعجب نگاهم میکرد اصلا توقع چنین کاری از من نداشت، با زور پاهاشو باز کردم و خوردم تا ته هم خوردم، زبون هم تویه سوراخاش کردم و کلی لذت بردم ولی بی خبر که تویه ذهن اون چه خبره! سکسم تموم شد و آبم پاشیدم روی ناف و شکمو سینه های خوشگلش…
ولی از اون روز به بعد اون با من سنگین تر شد، دیگه به راحتی بهم اجازه سکس نمی داد و اجازه صحبت هم نمیداد، وقت سکس مثل یه جنازه می افتاد و منتظر که کارم تموم بشه و پاشه و بره حموم خودشو بشوره و بگیره بخوابه، بعضی وقتا هم سرشو زیر پتو میکرد و یواشکی گریه می کرد، هر چی میخواستم کمکش کنم اونم دوری می کرد تا اینکه یه روز داغ و حشری کننده دیگه اومد تویه بازار باسن های خانوما حسابی داغم کرده بودن تویه راه برگشت توی ماشین شلوارمو کشیدم پایین و فیلم باسن خانوما رو میدیدم و جق میزدم فیلم پر از ساک زدن و کص لیسی و آبخوری بود… اومدم خونه روی تخت درازش کردم و دوباره شروع کردم و اون سنگین و کم می شد نگاهم کنه اعصابم به هم ریخته بود اصلا نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم لخت کنار سرش نشستم، التمو بردم کنار دهنش، رو شو برگردوند، بهم بر خورد، اتصالی کردم، رد دادم سرشو با پاهام سفت گرفتم دماغشو گرفتم دهنشو باز کرد کیرمو به زور کردم تویه حلقش داشت خفه میشد که شل کرد گذاشت من کارمو بکنم بی تحرک شد، در همون حال رفتم سراغ کصش، وحشیانه میخوردم، هر از چندگاهی تکانه های شدید میخورد ولی تویه چهره اثری از لذت و شهوت نبود، ولی من حسابی حشری شدم، خوردم و خوردم و خوردم تا آبم سرازیر شد، کجا؟ تویه حلقش عق زد با ضربه ای منو کنار زد و انداخت اونور ترسیدم، هر چی تویه دهنش بود رو همون جا خالی کرد، گریه کنان رفت حمام و بعدش اومد بیرون سریع رفت تویه اتاق و درو بست، نیم ساعت بعد زنگ در خونه به صدا در اومد باباش بود، با عصبانیت تمام… همه وسایلشو جمع کرده بود رفت که رفت… روزهای بعد التماس درخواست فایده ای نداشت، مهریه رو هم پرداخت کردم ولی هنوز در حسرتشم، حسرت دیدنش ، هنوز نه اون ازدواج کرده نه من… تمام (عاشق۱۹۰)
نوشته: امیرمحمد