عرق ارمنی

خونه و زندگیم تهران بود ولی دانشگاه شهرستان قبول شدم. اون زمانا مثل الان نبود؛ باید کنکور میدادی و هرجام قبول میشدی جمع میکردی میرفتی.
سال اول کسیو پیدا نکردم که تیپ شخصیتش به من بخوره و بتونم باهاش صمیمی بشم؛ دوست زیاد داشتم ولی رفیق، نه.
ترم ۳ بودم که عماد اومد. پسر گرم و شوخی بود.برعکس من با کل دانشگاه آشنا شده بود . هم سن و سال هم بودیم ولی یه سال دیرتر به فکر درس خوندن افتاده بود . اولش وارد بازار کار میشه ولی وقتی بحث سربازی رفتنش میشه نظرش به درس خوندن برمیگرده.
نزدیک تابستون بهم گفت واحد برنداریم و برگردیم تهران هم خوش بگذرونیم هم استراحت کنیم . اولش باهاش مخالفت کردم.
گفتم: (میخوایی چیکار کنی مثلا بری بار و دیسکو ؟!!ول کن بذار درس بخونیم تموم شه بره).
اما تا اخر امتحانا انقدر اصرار کرد که قبول کردم و برگشتیم.
وسطای مرداد بود؛ منو دعوت کرد تولدش توی خونشون.
میدونستم بچه پولداره ولی نمیدونستم دقیقا چقدر !!
وقتی آدرس رو فرستاد کلمه نیاوران توش برق میزد.
خلاصه روزش که شد از میدون ولیعصر یه تیشرت براش خریدم و شیک و پیک کردم رفتم اونجا.
یه خونه ویلایی دو طبقه داشتن با حیاط بزرگ ، آلاچیق ، استخر و … شبیه خونه های توی فیلما بود.
وارد خونه که شدم حسابی جا خوردم دیدم یه دورهمی کوچیک نیست یه مهمونی بزرگه که دختر و پسر مست کرده بودن و میرقصیدن.
اون شب عماد بهم گفت که با چندتا از این بچه ها دوستی خیلی صمیمی دارن. همیشه باهم دیگه وقت میگذرونن و ازم خواست که منم شروع کنم به آشنا شدن با بچه ها و معاشرت کردن باهاشون.
من ، عماد ، میلاد ، آیدا ، بنفشه ، مینا و ساناز بعد اون شب ۵ سال مداوم با همدیگه بودیم و وقت میگذروندیم. به قولی جوونی میکردیم. ارتباط سالمی داشتیم و خانواده ها در جریان دوستی ما بودن.
تنها اتفاق عجیب اون سالها ، ارتباط کوتاه مدت عماد با بنفشه بود که ظاهرا فهمیدن به درد هم دیگه نمیخورن.
سال آخر دانشگاه من و عماد بود که ساناز با یه پسری که زندگیش هلند بود ازدواج کرد و از ایران رفت ولی دوستی بقیه ما همچنان ادامه داشت.
همه چیز عادی بود تا اون روز و اتفاق عجیبی که افتاد!!
از پادگان برای مرخصی ۳ روزه برگشته بودم خونه که آیدا بهم زنگ زد.
آیدا : ( سلام خسته نباشی .خوبی؟ امروز میریم خونه عماد اینا یه وقت جایی برنامه نذاریا. حسابی دل تنگتیم ).
توی آینه ی حموم‌ به خودم نگاه کردم. حسابی لاغر شده بودم انقدری که عضله های بدنم از شدت لاغری بیرون زده بودن نه ورزش و بدنسازی ، آفتاب حسابی پوستمو سوزونده بود و کله کچلی داشتم . انقدر اون زمان زشت و وحشتناک شده بودم که اگه کسی نمیدونست سربازم حتما فکر میکرد درگیر اعتیادم.
دستمو از روی شورت به کیرم مالیدم و با دست دیگه بدنمو نوازش میکردم … وقتی حسابی راست و سفت شد شورتمو پایین کشیدم و کامل توی دستم گرفتمش چشامو بسته بودم و به ۲.۳ تا دختری که زمان دانشگاه باهاشون سکس داشتم فکر میکردم . چند دقیقه ای مشغول خود ارضایی بودم که پدرم کوبید به در حموم و داد زد که عجله کنم میخواد از دستشویی استفاده کنه. حس و حالم پرید و همونطور داغ و با کمر پر دوش گرفتم و رفتم سمت خونه عماد اینا . وارد که شدم بچه ها استقبال گرمی ازم کردن.خیلی وقت بود ندیده بودمشون.
عماد اومد جلو و بغلم کرد.
عماد: ( چقدر تخمی شدی . سگ نگات نمیکنه . از همون چندتایی که نگات میکردن باید با یکی ازدواج میکردی ) . همه خندیدیم.
اولین باری بود که خانوادش نبودن و فقط ما ۶ نفر اونجا بودیم.
به پیشنهاد بچه ها رفتیم حیاط و میز مزه ، منقل کباب ، بساط مشروب و به راه کردیم . عماد برای اینکه از زیر کار در بره رفت مایو پوشید و پرید توی استخر.
در حال سیخ زدن توی آشپزخونه بودم که دیدم سه تا دخترا اومدن توی خونه و یواشکی هی با هم پچ پچ میکنن.
من : ( چی شده؟ چیزی لازم دارید؟ )
مینا : ( نه داشتیم فکر میکردیم با لباس بیاییم توی آب یا مایو بپوشیم ، مایو اوردیم ولی قبلا جلوی پسرا با مایو توی آب نرفتیم)
من با خنده: ( ماها که بریدیم. خواجه حرمسراییم ، راحت باشید )
خنده ریزی کردن و به سمت اتاق رفتن .
فکرم حسابی مشغول بود که با مایو میان بیرون یا لباس.
کارم که تموم شد با سینی پر از سیخ رفتم توی حیاط.
میلاد در حال باد زدن منقل : ( آره عماد گوش میدی؟ اینارو من از یه ارمنیه میگیرم سمت خیابون بهار ، به هرکسی نمیده ها ، برای خودشون میندازه یه چنتاییشو میفروشه . )
عماد : ( دمش گرم . حالا چقدر گرفتی برا امشب ؟ داداشمون تازه اومده قراره حسابی امشب مست کنیم ، فردا که کاری نداری ؟ )
من : ( نه ، ۳ روز مرخصی گرفتم بالاخره ، خیلی خسته شدم دیگ…تازه هنوز ۹ ماه مونده )
عماد: ( چشم بهم بزنی میگذره ، من چی بگم که هنوز … ) حرفشو خورد و میخکوب شد به سمت در خونه .
از نگاهش من و میلاد برگشتیم و دیدیم که سه تا دخترا با مایو اومدن ، عینک آفتابی و بدن روغن مالی شده موهای گوجه و‌ دم‌ اسبی. توی این چند سال دخترا رو با لباس باز مهمونی دیده بودیم ولی مایو… اونم دو تیکه…نه .
عماد سعی کرد سریع خودشو جمع و جور کنه و یه حرف الکی بزنه برای عوض شدن فضا .
برای اینکه دخترا احساس معذب بودن نکنن سعی می کردیم نگاهمون و بدزدیم و نرمال رفتار کنیم.
عماد با تمام سعی که میکرد ولی رفتارش خیلی عوض شده بود مدام وقتی بنفشه حواسش نبود بهش خیره نگاه میکرد.
وقتی شروع کردیم به پیک زدن ی جور خاصی بهشون توجه میکرد و تحویلشون میگرفت. بعد از چند تا پیک دیگه فقط به بنفشه نگاه نمی کرد بلکه زیر چشمی سینه های مینا و آیدا رو هم دید میزد . من و میلادم گاهی نگاهی میکردیم ولی عماد کلا یکی دیگه شده بود . شوخی هاش عوض شده بود حرفاش رنگ و بوی سکسی داشت.
برای من خیلی عجیب بود رفتارش چون میدونستم همه جور دوس دختر رنگارنگی داشته و زیادی دیده ، اما خب گذاشتم به پای عرق ارمنی ساز !! :))
منم بعد چند تا پیک نمیتونستم از نگاه کردن به سینه های آیدا دست بردارم . سینه های سایز حدودا ۷۵٫۸۰ با پوست برنزه شده که با کمی دقت میشد برجستگی نوکشونو دید شاید اگه خود ارضایی نصفه نیمه موندمو تموم کرده بودم و کمرم خالی بود به این روز نمی افتادم یا شایدم تایم زیادی توی کف سکس مونده بودم .
میلاد همیشه شکمو جمع بود و بیشتر از دخترا حواسش به خوراکی و مزه بازی بود زودم چپ کرد و بردیم توی خونه روی مبل خوابوندیمش.
همگی مست بودیم خیلی مست . خورشید دیگه غروب کرده بود که رفتیم وارد استخر شدیم. دخترام مثل همیشه نبودن انگار سه تا آدم جدیدن که اولین باره میبینمشون. خیلی راحت حرف میزدن ،میخندیدن ، شوخیایی دستی میکردن و …
تا جایی که مینا توی استخر چند باری از عمد خودشو به کیر من مالید و بعد با خنده های اغوا کننده عذر می خواست و ازم فاصله می گرفت . در حال حرف زدن و شوخیای بی سر و ته با ایدا و مینا بودم که متوجه شدیم عماد و بنفشه توی جمع نیستن . یادم نمیاد که چرا و چیشد که ۳ تایی اومدیم بیرون که ببینیم اونا کجا رفتن.
وقتی از اب بیرون اومدم کیرم نیمه بیدار بود مایو سفیدم خیس شده بود و همه چیزم معلوم بود. جلوتر از من راه می رفتند که مینا یه چیزی در گوش آیدا گفت و جفتشون قهقهه زدن …خندشون حسابی من و معذب کرد.
من خیلی رک گفتم : ( کوچیکه میخندین؟ کامل بیدار بشه دیگه نمیخندین )
آیدا : ( حالا مگه بیدار بشه چقدر میشه؟)
خواستم جوابشو بدم که دیدیم در انبار نیمه بازه ولی داخلش معلومه. بنفشه نشسته بود روی میز قدیمی پاهاشو باز کرده بود و عماد داشت با ولع کسشو میلیسید.
مینا خیلی بی مقدمه رفت درو کامل باز کرد و با صدای تقریبا بلند گفت : ( خوب حال میکنید یکیم پیدا نمیشه برای ما بخوره )
من از شدت تعجب نزدیک بود سکته کنم.
دیدن اونا توی اون وضعیت ، حرف مینا ، عمادی که سرشو بلند کرده بود ، کس بنفشه که کامل دیده میشد و کیرم که دیگه کامل راست شده بود…
انگار توی فیلم های پورنم. موقعیتی که هیچوقت حتی توی فانتزی و خواب هام هم نمیدیدم … اونم با کیا ؟ کسایی که حتی یکبار هم به زیر شورت و سوتینشون فکر نکرده بودم!!!
من مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم و خجالت زده بودم. عماد خیلی راحت بلند شد با کیرش که داشت مایوشو‌ جر میداد تلو تلو خوران رفت سمت مینا و دست انداخت دور‌ کمرش و‌ گفت : ( برای تو هم میخورم ) پرتش کرد کنار بنفشه روی همون میز و شورتشو در اورد شروع به خوردن کرد و همزمان با انگشتش لای کس بنفشه که یکم مو داشت رو میمالید. انقدر توی حال خودشون بودن که اصلا براشون حضور ما اهمیتی نداشت.
آیدا جلوتر از من ایستاده بود و مثل من بهت زده به این صحنه نگاه میکرد. از پشت که‌نگاهش کردم دیدم یک طرفه شورتش جمع شده لای کونش ، کون‌ بزرگی نداشت اما برجسته و ترتمیز بود به نظر میومد خیلی خوش دسته.
خیلی سریع باید تصمیم میگرفتم که اونجارو ترک‌کنم یا به حرف کیرم گوش بدم و برم بهشون بپیوندم.
آیدا هاج و واج برگشت به سمت من و بدون اینکه چیزی بگه راه افتاد به سمت ساختمون.
نمیدونم اون جرات و از کجا پیدا کردم دلمو زدم و به دریا و گفتم نهایتش میخواد به یه چک توی صورتم ختم بشه. دست آیدا رو گرفتم و کشیدم به سمت خودم گفتم : ( مگه نمیخواستی ببینی بزرگ شه چقدر میشه ؟ ) و دستشو گذاشتم روی کیرم و رفتم توی گردنش و شروع به بوسیدن کردم.
مث دیوونه ها گردنشو بو میکشیدم و زبونمو روش بازی میدادم تا رسید به لبای داغش و شروع به میک زدنشون کردم.
نمیدونم برای دقایقی چی توی ذهنش میگذشت. شاید داشت مثل من تصمیم می گرفت که به حرف عقلش گوش بده یا شهوت!
اما یادمه چند دقیقه ای سکوت کرده بود تا اینکه دست انداختم دور کمرشو به خودم چسبوندمش، کیرم لای پاش قرار گرفت و سینه هاش به بدنم مالیده شد‌.شروع به نوازش اروم اروم کونش که کردم آهی ازش بلند شد که برای من همون جواب مثبت بود.
روی میز دیگه جا نبود همونجا بیرون انبار به دیوار تکیش دادم و عین قحطی زده ها افتادم به جونش… سینه هاشو از مایو بیرون انداختم و نوک برجستشو محکم‌میک‌میزدم و اون فشارم میداد به سینش، زانو زدم و شورتشو کشیدم‌ پایین، اصلا مو نداشت ولی یکم سیاه بود و‌چوچولش بزرگ و باد کرده از کسش اویزون شده بود. لای پاشو یکم باز کردمو شروع کردم به لیسیدن کسش و میک‌زدن چوچوله. حسابی توی ابرا بود، تند تند نفس میکشید و گاهی صدای ناله ازش در میومد.
صدای اه و ناله مینا و بنفشه هم از انبار به گوشم‌میرسید ولی بهشون دید نداشتیم که چیکار میکردن.
عماد از انبار اومد بیرون مایوشو در آورده بود. قبلا لختشو دیده بودم ولی کیر راستشو نه.
حدودا یه کیر قهوه ای روشن ۱۸.۱۷سانتی بود ولی کلفتی آنچنانی نداشت.
عماد : ( میبینم که خوب داری کس لیسی میکنی ، بیایید تو بابا، بیایید تو همسایه ها میشنون شرف مون میره )
عین بچه های حرف گوش کن دست آیدا رو گرفتم و وارد انبار شدیم. عماد درو بست و چراغ و روشن کرد.
مینا همچنان روی میز دراز بود و داشت کسشو که دیگه واضح دیده میشد رو میمالید. کس جمع و جور با رنگ تقریبا روشن داشت داخلش خیلی معلوم نبود ولی حسابی خیس بود و آب ازش میچکید . بنفشه روی پاهاش نشست و خیلی حرفه ای شروع به ساک زدن کیر عماد کرد …
یکم‌صبر کردم به امید اینکه آیدا هم سراغ کیر منو بگیره ولی هیچ کاری نمی کرد. انگار خجالت میکشید یا ناوارد بود … نمیدونم…
وقتی دیدم خبری نیست گفتم از دهن نیوفته و بخواد بره.دوباره رفتم سراغ لیسیدن بدنش… توی حال خودم بود که دیدم مینا اومد کنار ایدا و دست انداخت به کله منو کشوندتم سمت کسش …
اولش یکم خودمو عقب کشیدم و مطمئن نبودم ولی حشر لعنتی کار خودشو کرد.
زبونمو انداختم لای چاکش‌و تند تند بالا و پایین میکردم و به تقلید از عماد ، دست انداخته بودم چوچول ایدا رو لای دوتا انگشت گرفته بودم و میمالیدم …
مینا خیلی دختر داغی بود. از چشماش آتیش میبارید، مشخص بود خیلی اینکارس سینه های آیدا رو میمالید و مدام ناله میکرد …
زبونم‌ سر شده بود و تمام صورت و ریشام پر از آب کس‌بود …بلند شدم … کیرم داشت میترکید …
مینا یهو با صدای بلند گفت : ( بیا بکن … کیر میخوام … میخوام ) بعد اومد سمت منو گره مایومو باز کرد و کیرمو‌دراورد شروع کرد ساک زدن‌ تا ته میکرد توی دهنش و در میاورد و با دستاش تخمامو بازی میداد انقدر حرفه ای میخورد که به زور خودمو کنترل کردم که آبم نیاد …
کیر من ۱۵ سانته از برای عماد کلفت تر بود و رنگش تیره تر.
به عماد نگاه کردم که داشت برای بنفشه لا پایی میزد گه گاه کیرشو لای کونش میمالید و نگاهش به مینا بود که داشت برای من میخورد …
مینا بلند شد و‌دراز کشید روی میز و پاهاشو باز کرد …
رفتم سراغش و کیرمو مالیدم لای چاکش و چندتا ضربه به کسش زدم و بعد فرو کردم توش … انقدر خیس و داغ بود که تا دسته به راحتی جا شد … ایدا یه گوشه ایستاده بود و همچنان با بهت به صحنه نگاه میکرد… عماد بهش اشاره کرد که بهشون نزدیک بشه اونم به سمتشون رفت . همونطور که کیرشو لای پای بنفشه تکون میداد شروع به مالیدن کس و کون ایدا کرد و توی چشماش خیره شده بود.
چنان تلمبه میزدم که صداش کل انبار و پر کرده بود و تخمام میخورد به زیر کسش و پاهاشو دورم حلقه کرده بود …
چند دقیقه ای تلمبه زدم که متوجه شدم الاناس که بپاشم… کیرمو کشیدم بیرون و احساس کردم یه چیزی از توی بند وجودم رها شد و آبم پاشیده شد روی پاهای مینا و میز قدیمی … بنفشه اومد سمتمو کیرمو کرد دهنش … من دوباره شوک شده بودم … با چشمام دنبال عماد میگشتم که دیدم از پشتم رد شد و رفت سراغ کردن مینا …
خیالم راحت شد که براش اهمیتی نداره … بنفشه تا آخرین قطره آبمو با میک زدن سر کیرم بیرون کشید تا جایی که دیگه درد داشتم و چاک خورده بودم. عقب رفتم و تکیه دادم به در… وقتی به خودم اومدم دورو برو نگاه کردم دیدم آیدا نیست … نمیدونستم‌چی باید بگم و چیکار کنم … اونا رو در حالی که عماد داشت تند تند مینا رو‌میکرد و بنفشه که خودشو از پشت میمالید به عماد رها کردم و از انبار بیرون اومدم …
ایدا تنها رفته بود توی استخر دوباره … رفتم لبه ی استخر نشستم و گفتم : ( چرا رفتی ؟ حالت خوب نشد که!!)
یه مدتی سکوت کرد و بعد در حالی که از آب بیرون میومد با صدای لرزان و لحن خشمگین گفت : ( من اصلا نمیدونم چه اتفاقی افتاد ، من دیگه باید برم ، سرم درد میکنه ، از بچه ها خدافظی کن ) و رفت سمت ساختمون.
عذاب وجدان عجیبی اومده بود سراغم منم دیگه تحمل نداشتم اونجا بمونم رفتم لباسامو پوشیدم و وقتی داشتم میرفتم بیرون دیدم عماد ، مینا و بنفشه خوشحال و خندان دارن میان سمت من…
عماد رفت توی استخر و دخترا وارد خونه شدن.
عماد 🙁 داری میری؟ کجا؟ تازه سر شبه !!! آیدا کجاست؟ )
من : ( آیدا رفت ، حالش خیلی بد بود ، چه کاری بود کردیم عماد؟ من هنوز باورم نمیشه اتفاقی که افتاد)
عماد خیلی ریلکس نزدیک لبه استخر شد و گفت : ( چیکار کردیم مگه؟ تجاوز؟ خودشون اکی بودن . چقدر سخت میگیرد شما دوتا! دوره هم یه حالی کردیم دیگ مست بودیم اصلا . بیخیال؛ یادمون میره)
مینا دویید سمت بیرون و گفت : ( پس آیدا کجاست؟ عماد من قرص ندارما ، بریم بگیریم؟ )
من درحالی که از خجالت روم‌نمیشد بهش نگاه کنم گفتم 🙁 آیدا رفت . منم میرم خستم . شب بخیر)
اینو گفتم و بی توجه بهشون از خونه خارج شدم.
از اون اتفاق نزدیک به ۹ سال میگذره و هنوز عجیب ترین چیزیه که توی زندگیم تجربه کردم.
آیدا رو دیگه هیچوقت ندیدیم حتی سال ها بعد چند بار توی شبکه های اجتماعی مختلف سرچش کردم ولی پیداش نکردم.
تا اخر تایم سربازیم‌ بچه ها رو‌ نمیدیدم هزار بار پیغام گذاشتن و فکر میکردن بلایی سرم اومده . نمیدونم چطور انقدر عادی از کنار اون شب گذشتن. ارتباطمون دیگه مثل سابق نشد . در کمال ناباوری ۳ سال بعد مینا با رضا پسر عمه عماد ازدواج کرد.
بنفشه و عماد هم یک بار تا پای نامزدی رفتن و بعد دوباره جدا شدن . ارتباط من با عماد به مرور زمان کم و کمتر شد تا کامل ازش بیخبر شدم. مونده بود میلاد بدبخت که همیشه برایش سوال بود چه اتفاقی افتاد و چی گذشت که دیگه بعد اون شب هیچی مثل سابق نشد.
ممنون از وقتتون.

نوشته: Mr.mr

دکمه بازگشت به بالا