عاشق زن و خواهر زن
–
وقتی خواهر زن مجردم بهم گفت که قراره براش خواستگار بیاد هم ناراحت شدم و هم خوشحال . ناراحت از این نظر که دوستی با اون بهم آرامش و اعتماد به نفس می داد . هر چند اون هنوز دختر بود و من نمی تونستم سکس کاملی با اون داشته باشم ولی آغوش اون به من آرامش خاصی می داد . نوزده سالش بود و دانشجوی سال دوم دانشگاه بود . بیشتر وقتا هم به یه بهانه ای میومد خونه مون . نمی دونم چرا نمی تونستم و دوست نداشتم اونو با یه مرد دیگه ای ببینم . دلم می خواست واسه همیشه واسه من باشه . ولی می دونستم که یکی از این روزرا باید از بوم خونه من پر بکشه . دوستش داشتم . رزیتا خیلی زیبا بود . یه لاغری زیبایی داشت . سینه های کوچولو که بعدا در اثر دست رسونی های من بر جسته شده بود و باسنش هم همین رشد رو داشت .. از این نظر خوشحال بودم که این اواخر خیلی خودشو بهم می چسبوند و دیگه داشت تابلو می شد ..