طعم آخرین سیگار…

دستپاچه، در حیاط رو باز کرد و با بی میلی اما عجله، وارد حیاط شد. نسبت به همه تصاویر دور و برش که همیشه حتی جزئیات اون هم براش مهم بود، کاملا بی تفاوت بود. نه درخت کوچیک انجیر تو حیاط که تو این فصل، بار می داد و کلاغ ها و گنجشک ها، قبل از هر آدمی به میوه هاش دستبرد می زدن…نه دوچرخه ای که هر روز وقتی می دیدش، زیر لب زمزمه می کرد که چقدر خاکی شده و تو ذهنش، مرور می کرد که این جمعه دیگه تمیزش می کنه و یه دوری باهاش می زنه…و نه لکه های سیاه روغنی  که روی موزاییک های کف حیاط ریخته شده بود و همیشه حرص ش رو در میاورد…هیچ کدوم ذره ای تحریکش نمی کرد که تکونی به ذهنش بده و سر سوزنی واکنش نشون بده…
برای کسی که افتادن برگ پشت سرش رو هم بدون برگشتن می دید، حالا حتی فرو ریختن یه برج جلوی چشماش، مثل رد شدن یه رهگذر از جلوی ویترین مغازه، عادی بود…
نمی دونست کی به اینجا رسیده بود…حتی خودش هم بعضی وقتا از این حجم از بی تفاوتی و بی حوصلگی، متعجب میشد…
روبروی در ورودی حیاط، درب ورودی واحد بود…کنارش هم ورودی راهرو طبقات بالاتر بود…یه جورایی واحدی که توش زندگی می کرد، زیادی همکف بود. زنگ واحد رو زد و منتظر شد…

//////////////////////////

+بیا تو بغلم عزیزم…
-خسته ام آرش…غیر از تو کسی برام نمونده که خنجرش رو از پشت و جلو فرو نکرده باشه…آخه من که کاری با هیچ کدومشون نداشتم و ندارم…تو این هفت سال، خودت شاهد بودی که خودم رو عقب نگه داشته بودم…
+می دونم…نگران نباش…اینم حل شد…تموم شد…دیگه بهش فکر نکن…
-تموم شد? برای تو تموم شد…برای من، خودم تموم شدم…فقط مونده بود از تو باج بگیرن…اونم داداشم…باورم نمیشه…هنوزم نمی تونم تو چشمات نگاه کنم…تو کسی نیستی که باج بدی…اما به خاطر من مجبور شدی…
+مجبور نشدم…خودم خواستم…باج هم ندادم…به خاطر تو هر کاری می کنم…حالا میشه به من نگاه کنی?
-سرم درد می کنه آرش…دلم می خواد مثل قدیما من رو ببری حموم و بشوری…یادته چی می گفتم?
+مگه میشه یادم بره? همیشه می گفتی “دست ندارم…من رو می بری بشوری?”
-بهت قول می دم…یه روزی…یه جایی… یه نفر پیدا میشه که تو واقعا عاشقش میشی…یکی که دلت می خواد دنیا نباشه ولی اون باشه…یکی که ارزش دوست داشتنت رو داشته باشه…
+چرت نگو…بیا بریم تو که خودم بشورمت…

/////////////////////

*آقای کیا?..سلام…
با صدایی که از پشت سرش شنید، با دستپاچگی برگشت…
+سلام از بنده است…
*چند باری صداتون زدم…نشنیدید? چیزی شده?منصور منتظر شما بود…
+ببخشید حواسم جای دیگه بود…نه چیزی نیست، چطور?
*آخه خیلی وقته جلوی در وایستادید…گفتم اگه…
+الان فرخنده در رو باز می کنه ممنون…زنگ زدم…سلام برسونید آقا منصور…

زن همسایه، همونطور که خیره نگاهش می کرد با تعجب “چشمی” گفت و سری تکون داد و زیر لب چیزی گفت و به سمت در حیاط رفت…

/////////////////////

آب گرم رو باز کرد تا کمی بخار کنه و حموم گرم بشه…با سر دوش، کمی آب داغ هم روی توالت فرنگی ریخت تا وقتی فرخنده میشینه سردش نشه…حموم تو پاگرد خونه قرار داشت…دقیقا جایی که نورگیر و پاسیو طبقات بالاتر، اونجا قطع شده بود و یه سقف شیشه ای مات با آهن کشی مشبک که ظاهر جذابی نداشت، خود نمایی می کرد…از در واحد که وارد خونه می شدن، پاگرد بود که همین سقف مشبک رو داشت…سمت راست آشپز خونه قرار داشت که تهش یه پنجره رو به حیاط داشت…روبروی آشپز خونه هم توالت و حموم قرار گرفته بود…تو امتداد در ورودی هم هال و پذیرایی و اتاق خواب ها و …خلاصه که خونه عجیبی بود…
همیشه براش سوال بود که کدوم مهندسی این نقشه مزخرف رو کشیده بود…

+عزیزم…بیا دیگه…آب گرم شده…
-الان میام…

در حمام رو باز کرد تا از حجم بخار آب کم بشه…با دیدن فرخنده که لخت پشت در ایستاده بود و سقف مشبک نورگیر رو نگاه می کرد، جا خورد…

+به چی نگاه می کنی عزیزم? چرا نمیای پس?
-دارم به یه سورپرایز برای تو فکر می کنم…راستی به این فکر کردی چند وقته تو حموم سکس نکردیم?

انقدر هوشمندانه پیشنهاد سکس داد که ذهن آرش رو از سوال و جواب درباره سورپرایز، دور کرد…نگاهی به اندام لختش انداخت…نا خواسته با نگاهش در حال وارسی هزارباره اندامش بود…فرخنده، اندام معمولی و متوسطی داشت…قد متوسط…وزنی نرمال، اما کمی شکم داشت و رژیم های گاه و بیگاه باعث شده بود پوستش کمی افتادگی پیدا کنه…سینه هایی متوسط و پاها و شرمگاهش شیو نشده بود…با همه این توصیفات برای آرش دلنشین و جذاب بود…هیچ وقت نشده بود که با اندام لختش، تحریک نشه…حتی تو موقعیتی مثل الان که حال دل هیچ کدومشون روبراه نبود…
وقتی سر دوش رو روی موهای فرخنده گرفت، برق سیاهی موهای بلندش، اون رو جذاب تر می کرد…بی توجه به سیاه بودن آبی که از صورت فرخنده پایین میومد و ریمل ها رو می شست، لبهاش رو روی لب های اون گذاشت…حتی طعم لب های فرخنده هم دیگه اون طراوت همیشه رو نداشت…با این حال برای آرش، باز هم دلنشین بود…
-نکن آرش…صبر کن مسواک بزنم…دوست ندارم بوسه هام، طعم تلخی داشته باشه برات…
+بازم از سیگار من کشیدی شیطون?
-آخریش بود…قول میدم…آخرین سیگارم بود…دیگه نمی کشم…
بی توجه به حرف های فرخنده، دوباره لبهاش رو بوسید…انگار آبی که روی سرشون می ریخت، همزمان همه ی افکار مسموم اتفاقات چند روزه رو پاک می کرد…

/////////////////////

دیگه داشت نگران می شد…نیم ساعتی می شد که پشت در بود و چند باری هم زنگ در رو زده بود…کیفش رو زمین گذاشت و آهی از سر خستگی کشید…کلید رو از جیبش در آورد…ولی می دونست که فرخنده دوست نداره با کلید و سرزده وارد خونه بشه…گوشی رو هم که جا گذاشته بود… کم کم داشت نگران می شد. با خودش فکر کرد حتما رفته چیزی بخره…کلید رو انداخت تو قفل…
*سلام آرش خان…خوبی ?
+سلام منصور جان…شما خوبی?
*چه عجب آقا…داشتیم نگران می شدیم…قرار بود هفته پیش بیای…گوشی رو هم که جواب ندادی…خیلی زنگ زدم…
+کجا بیام منصور جان…من که خونه بودم…??
*آرش…?خوبی…?مگه نگفتی میای این چند تا تیکه وسیله رو می بری?
+کدوم وسیله…? منصور جان یه کم صبر کن…نگران فرخنده ام…در رو باز نکرد…برم تو ببینم حالش خوبه الان میام…اصلا نمی فهمم از چی حرف می زنی…

در رو که باز کرد، هیچی ندید…هنوز دستگیره در رو ول نکرده بود…شوکه شده بود…نگاهش به سقف مشبک جلوی در گره خورد…

//////////////////////

همچنان لبهای فرخنده رو می بوسید و آب هم روی سرشون سرازیر بود…سرش رو با دو دستش گرفته بود و انقدر محکم می بوسید و می خورد که انگار از سال قحطی برگشته بود و قرن ها بود زنی رو ندیده بود…روی توالت فرنگی نشست و فرخنده رو روی پاهاش نشوند…گرمای زنانگی رو روی آلتش احساس کرد و گر گرفت…بدون معطلی تا عمق وجودش داخل شد…بوی شهوت، به بخار غلیظ آب داغ، غالب شده بود…پاره شدن پوست تنش، زیر ناخن های فرخنده، گرمای خونی که پشتش رو قلقلک می داد، طعم غلیظ و مزه ی تند خون توی دهنش…هیچ کدوم نمی تونست جلوی این شهوت مردونه رو بگیره…
فریادی زد و ارضا شد…تمام وجودش ازش بیرون زد و تنش لرزید…
-جانم…جانم عزیزم…مرد من…چقدر لذت داره دیدن لذت بردنت…

/////////////////////

خونه، خالی بود…جز چند تا کارتن بسته بندی شده و آشغال های ریخته شده روی سرامیک، اثری از زندگی توی خونه دیده نمی شد…نگاهش رو همه جای خونه چرخوند…به هر جا نگاه می کرد، اخر سر چشماش به همون سقف مشبک، گره می خورد…
زانوهاش توان راه رفتن و ایستادن نداشت…
+منصور اینجا چه خبر شده…?فرخنده کجاست?
منصور دستش رو گرفت و  کمکش کرد روی سکوی کنار باغچه بشینه…شیر آب رو باز کرد و کمی آب رو صورتش ریخت…
+منصور جان…جان بچه ت بگو چی شده …فرخنده کجاست…? چرا خونه این جوری شده…?
*یه کم آروم باش…دو هفته پیش فرخنده رو خاک کردیم…یادت نیست…? از اون سقف مشبک لعنتی خودش رو حلق آویز کرد…خودت اولین نفر بودی که دیدی و با دستای خودت پایین آوردیش…چیزی یادت نمیاد?
+چی داری میگی منصور…? ما دیروز کلانتری بودیم…با داداشش دعواش شده بود…شکایت کرده بودن ازش…پول دادم رضایت گرفتم اومدیم خونه…
*اون قضیه دو هفته پیش بود…بعد از خاک سپاریش، خونه رو خالی کردی و رفتی خونه مادرت…قرار بود بیای بقیه وسایل رو ببری که دیگه نیومدی تا امروز…خدا رحمتش کنه…نور به قبرش بباره…

////////////////

نگاهی به انجیر منقار خورده ای که کنارش افتاده بود کرد…لکه های روغن روی موزاییک تو حیاط هنوز هم بودن…یاد سورپرایزی افتاد که فرخنده وقتی به سقف مشبک نگاه می کرد، ازش حرف می زد…از آخرین سیگاری که کشیده بود…
از جاش بلند و شد به سمت در ورودی حیاط رفت…در رو باز کرد و یه لحظه چشماش رو بست…
+منصور کلید روی دره…دیگه چیزی قرار نیست ببرم…بریزشون دور…

برگشت و به دوچرخه نگاه کرد…دیگه قرار نبود هیچ وقت باهاش دور بزنه…

*کجا میری آرش با این حال?
+میرم بشورمش منصور …الان تنهاست…آخه دیگه “دست”نداره…

نوشته: Arashkarimi44

دکمه بازگشت به بالا