شهروز و ملوک خانم (1)
من اسمم شهروزه . 26 سالمه … دانشجوی رشته پزشکی هستم … عمومی رو تموم کردم و تحصیل در دوره تخصصی اعصاب و روان رو تازه شروع کردم . یه خواهر بزرگتر از خودم دارم به اسم شهرزاد که سی سالشه و ده ساله که ازدواج کرده و یه دختر 8 ساله داره به اسم شیوا … یه خواهر کوچیک تر هم دارم به نام شبنم که اون نصف من سن داره و داره درس می خونه … پدر و مادر منم که دو تایی شون کارمند بانک بوده و هر دو تاشون باز نشسته شدن . تنها اعتیاد من اینه که عاشق حال کردن با دخترا و زنام اونم در حد افراط . تقصیر من نیست . آخه جوونی و خوش تیپی و خوش اندامی کار دستم داده . من اگه نخوام اونا می خوان . از زن متاهل بگیر تا همین دخترای دور و بر خودم ول کنم نیستن . حالا همش هم این جور نیست . مواردی هم پیش اومده که من منت یکی دو تا از این حوری نما ها رو کشیدم که به من راه بدن و موفق هم شدم . خلاصه یه خونه ویلایی خیلی شیک هم دور و بر سید خندان داریم که دیگه اون قدیم ندیما بابا مامانم با وام بانکی خودشون جور کردند و صد و پنجاه متر هم حیاطشه ولی دلشو ندارن که اونو بکوبن و آپار تمانش کنن . مامان شهلای من خیلی بهم علاقمنده … انواع و اقسام دعا ها و این ضد زخم ها می ذاره تو جیبم … همش هم واسم اسپند دود می کنه که چشمم نکنن . از آه و حسرت اونایی هم که پسر ندارن خیلی می ترسه . … اتفاقا روبروی خونه ما هم یه خونه ویلایی دیگه بود و هست که دوست مامان ملوک خانوم و شوهرش درش زندگی می کردن و می کنن . امان از دست این ملوک خانوم … این فکر کنم از همون وقتی که من بچه بودم به کمینم نشسته بود . مامان شهلا و ملوک خانوم دوستای قدیم هم بودن . همکلاس بودن …هم سن بودند و تا دو سال دیگه هم سنشون می شه پنجاه . خلاصه خدا دو تا دختر به ملوک میده و بعدش نمی دونم چی شد که نتونستن بچه بیارن و حالا عیب از ملوک بود ضعف بدنی بود یا شوهره دیگه هر چقدر هم شانسشونو برای بار دار شدن امتحان کردن نشد که نشد . من که یادم نمیاد ولی میگن که من بچه که بودم یه چند روزی شیر ملوک خانوموخوردم و اون شد محرم و نمی دونم من و دختراش شدیم خواهر برادر رضاعی و از این حرفا … کاری هم به کار دختراش نداشتم . با دختر دومش که اونم مثل دختر اولش خیلی زود ازدواج کرد تقریبا هم سن بودم . . شوهرش اول راننده خطی بین تهران قم بود و بعد کامیون گرفت و بعدشم ترانزیت که دیگه شاید ماهی ده روز رو هم تو خونه شون نبود . این خانوم هم از همون بچگی هام که من و اون و مامان با هم می رفتیم حموم خیلی بهم توجه می کرد وتن و بدن منو مورد لطف و محبت خودش قرار می داد . خیلی هم تپل و گوشتی بودم و جوجوهای پسرونه منو فشار می داد که هنوز مزه قلقلک هاش زیر پوستم مونده . اون وقتا که سر در نمی آوردم هدفش چیه ولی حالا که فکرشو می کنم و خیلی از حرکاتشو مجسم می کنم به خوبی می فهمم که اون طرحی رو داشته که برای پیاده کردنش سالها تلاش کرده … اون به خوبی با نیاز های یک پسر در دوران بلوغ آشنایی داشته … همون وقتی که مامان داشت سرشو می شست و آب کف رو سرش نشسته چشاشو بسته بود اون داشت به شومبولم دست می زد و به اصطلاح بزرگترا با کیرم بازی می کرد . خیلی از این کارش خوشم میومد … عادت کرده بودم …
این تا این جای قضیه … ملوک جون که زنی تپل و خوش هیکل و چهار شونه بود دختراشو زود شوهر میده مثل خودش که زود ازدواج کرده بود . و دیگه روشن کردن فتیله و آشنایی من با دورانی به نام بلوغ و هیجانات سکس ازهمون نخستین روز های تکلیف شروع میشه . جریان از این قرار بود که وقتی که اکبر آقا شوهر ملوک جون از خونه دور میشه اون همش از تنهایی می ناله … این که اگه یک پسر می داشت همدمش بود … هر چند گاه می رفت خونه دختراش ولی بازم پیش مامانم ناله می کرد که نمیشه همش مزاحم اونا شد و زن و شوهر می خوان آزاد باشن و شاید چند تا حرف خصوصی وکار خصوصی داشته باشند و از اون جایی که رگ خواب مامانو می دونست شروع کرد به بیان این مسئله که اگه من امروز یه پسر می داشتم خیلی به دردم می خورد و از این حرفا تا این که دیگه مامان دید اون همش آه می کشه و ناله می کنه ازش خواست که اگه سختش نیست و منم جای پسرشم و محرمشم شب برم خونه شون بخوابم . اون زن عابد و زاهدی هم بود یعنی در ظاهر که این طور نشون می داد و منم خیلی مودب و سر به زیر بودم . شهلا جون مثلا می خواست خیرات کنه و زکات پسر داری بده به این ملوک . اون همش می ترسید که نکنه آه کشیدنهای ملوک باعث شه یه بلایی سرم بیاد . اولش دوست نداشتم برم اون جا … حوصله ام سر میومد شاید برای دو سه ساعتی می تونستم در کنارش باشم ولی تا صبح رو اون جا بودن واسم سخت بود … ولی اون زیاد بهم سخت نمی گرفت . می گفت درسات رو خوب بخون … هر قدر هم که دوست داشتی آزادی که فیلم ببینی …اون حتی منو پیش خودش می خوابوند دیگه اوایل جوونی بود .و منم در دبیرستان درس می خوندم . با ر اول که می خواست منو کنار خودش بخوابونه گفت شهروز جون خجالت نکش … درسته که حالا یه مرد شدی …ولی من بهت شیر دادم . جای مامانتم … منم که خب خیلی خجالتی بودم و شاید تا اون موقع ده تا دختر هم سن و سالم میخواستن که با هام دوست شن ولی من ازشون فراری بودم . ملوک لباساشو در می آورد و با لباس زیر می خوابید خیلی راحت . پشت به من . سمت چپ تخت می خوابید و بهم می گفت که عادت داره سرش به سمت چپ باشه … پس از ده بار خوابیدن بی خیال پیش ملوک یواش یواش حس کردم که خوشم میاد از این که پیش اون بخوابم . خوشم میاد از این که اکبر آقا بره سفر و دنبال کارش . اون هنگام خواب شمدو از روش مینداخت . پاهای لختش مشخص می شد و قسمتی از کون بر جسته اش رو هم از زیر لباس خوابش می شد دید…
ادامه دارد