سکوت بره ها (۲)

لینک قسمت (های) قبل در پایین صفحه…

وقتی بیدار شدم اولین چیزی که دیدم چشمای آبی و براق اومیت بود. دیشب از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد. چیز زیادی از دیشب یادم نمی اومد. فقط یادمه اومیت یه شیشه مشروب باز کرد و یک کم تو گیلاس ریخت که مثلا ریلکسم کنه… با اینکه طعمش تلخ بود اما خوردم. نمیدونم چرا. شاید فکر میکردم ممکنه کمکم کنه که اتفاقات چند ساعت قبلشو یادم بره. بعدشم با اطلاعات جدید از همه طرف بمبارانم کرده بود. اونقدر خسته ام کرد که حتی نفهمیدم کی خوابم برد. چشم که باز کردم سرم رو بازوش خوابم برده بوده. نمیدونم چند ساعت تو این حالت خوابیده بودیم اما برای اینکه منو بیدار نکنه دستشو همونطوری نگه داشته بود. چشمای آبیش به شدت برق میزد.
-صبح به خیر خوشگلم… سرتو بردار که دستم شکست…
با عجله تو جام بلند شدم. با دست راستش مشغول مالیدن دست چپش شد.
-آآآآآخخخخ! عجب دردی میکنه بی شرف!
-ببخشید تو رو خدا!!! اصلا نمیدونم چی شد. چرا بیدارم نکردین؟
-باورت میشه بگم نتونستم؟ ایراد نداره. بی حساب شدیم در عوض… یکی زده بودم… یکی هم خوردم… یک کم دیگه عوضشو برای خودم در میارم…
نتونستی؟ یعنی بیدار کردن من از کشتن یه آدم بیگناه سخت تر بوده؟ یاد دیشب که افتادم… نه! نمیتونم… نمیخوام بهش فکر کنم… نگاهم افتاد به بدنش… لعنتی! بازم انگار شق کرده بود. نگاه کردم تو چشماش. صورتش طوری معصوم و بیگناه به نظر میرسید که انگار همین پنج دقیقۀ پیش از مادر متولد شده. نزدیک بود به سلامت عقلم شک کنم. نمیدونم چرا نمیتونستم تصورشو بکنم که این صورت میتونه مغزی به اون پلیدی پشت خودش قایم کرده باشه. این دستایی که دیشب اینقدر مهربون بودن با من… یعنی همون دستایی هستن که با کمر بند منو زدن؟ این وسط یکی دیوانه اس. یا من یا اومیت…
اومیت سرخوش و راضی کش و قوسی داد به تن و بدنش. به نظر میرسید دستش بهتر شده. با بالشهای روی تخت یه پشتی برای خودش درست کرد و تکیه داد و بعد هم دستاشو به سمت من باز کرد که برم بغلش. وقتی نشستم بغلش تازه متوجه شدم که یه چیزی مثل سکسم با هالوک نیست. یادمه اوندفعه خیلی درد داشتم حتی بعد از به هوش اومدنم که نمیدونم چقدر بعدش بود… اومیت منو یک وری نشوند روی پاهاش و گیجگاهمو گذاشت رو شونۀ راستش.
-آقا اومیت؟ میشه یه چیزی بپرسم؟
-هر چی دلت میخواد بپرس…
-خجالت میکشم…
-بپرس…
-چرا درد نمیکنه؟
-چی چرا درد نمیکنه؟
-ایندفعه… آخه… اوندفعه که هالوک… یعنی… حتی تا فرداش که به هوش اومدم… لای پام درد میکرد… اما دیشب… چطوری بگم… درد نداشتم…
-خوشم میاد پررویی! دیشب درد نداشت؟ میدونی چرا درد نداشت؟ چون جنابعالی بعد از ارگاسمتون خوابتون برد و من موندم و… سکس کامل انجام نشد که شما انتظار درد هم داشته باشی یا نه… یه کم روت رو کم کنی راه دوری نمیره…
لحن صداش طنز گونه بود. اما ترسیدم.
-الان میخواین چیکار کنین یعنی؟
-چرا صدات میلرزه گلم؟! چی رو میخوام چیکار کنم؟
-آخه از من عصبانی هستین…
-آها! منظورت با تو میخوام چیکار کنم!
کف دستشو گذاشت روی سینه ام و با صدایی که حالا واضح میلرزید گفت نگران نباش عروس گلم! کارای خوب!
منو از رو پاش بلند کرد و به پشت خوابوند. با یه فشار نسبتا محکم زانوهامو از هم باز کرد.
-ایندفعه ارگاسم شدی نخواب دیگه خواهشن! خوب؟
و شروع کرد به لیسیدن و مکیدن. قلقلکم می اومد و نمیتونستم جلوی پیچ و تاب بی اراده ای که به تنم افتاده بود بگیرم. زبری ته ریشش یه جور خوبی اذیتم میکرد. مثل دیشب دوباره یه حس عجیب داشتم تجربه میکردم. عضلات شکمم منقبض میشدن و بدنم ناخودآگاه جمع میشد. نگاهمو مراقب انداختم به صورت اومیت که متوجه شدم داره نگاهم میکنه. با انگشت وسط دست راستش داشت خیلی مراقب و یواش میکشید روی واژنم. اگه این اضطراب و ترس لعنتی نبود که فلجم کنه میتونستم به جرات بگم اومیت دقیقا میدونه چه جوری باید یه زنو دیوونه کنه. اما فعلا منو جور دیگه ای قبلا روانی کرده بود که نمیتونستم خودمو جمع و جور کنم… خیلی سریع اومد بالا و نوک سینه امو محکم گاز گرفت. درد لذت بخشی داشت که باعث شد جیغم بی اراده در بیاد. دوباره رفت پایین. اونقدر این کارو تکرار کرد که رسما خل شده بودم و اینبار وقتی اومد بالا سرشو کشیدم سمت سرم و محکم بغلش کردم.
-پس وقتش شد؟
همۀ بدنم از شدت هیجان میلرزید. پشت دستمو گاز گرفتم:
-خدایا! کمک!
-خودم کمکت میکنم عزیز دلم! اون چیزی که میخوای فقط پیش منه…
قبل از اینکه پشیمون بشم آلتشو رو پوستم حس کردم که مالید به واژنم و ناگهان فرو کرد. از شدت درد و هیجان شدید ارگاسم وحشتناکی رو تو تمام بدنم تجربه کردم. رعشۀ عجیبی به تمام بدنم افتاده بود. زانوهام میلرزید. بیحال دستام افتاد دو طرفم. لای پام هر جا که آلتش لمس و باز کرده بود دل میزد. اومیت تکون نمیخورد. محکم منو نگهداشته بود و همونطوری بیحرکت توم مونده بود. مشغول بوسیدن گلو و گردنم بود و همزمان زمزمه میکرد خدا بلاتو بده دختر که اینطوری دیوونه ام میکنی. صداش میلرزید. تنش میلرزید. کمی که بدنم آروم شد از حال و هوای سکس بیرون اومده بودم اما دل زدنهای پائین تنه ام یادم مینداخت که هنوز تموم نشده. مهم این بود که مغزم دوباره مشغول به کار شده بود. نمیدونستم این حالت برای یه مرد طبیعیه یا نه اما ترسیدم چیزیش بشه و تقصیرا بیوفته گردن من.
-حالتون خوبه آقا اومیت؟
-خیلی…از این بهتر نمیشه… باید یه کم آروم بشم فقط وگرنه یه تلمبه نزده آبمو میاری… نمیخواستم اذیتت کنم برای همینم چیزی استفاده نکردم… الان دارم فکر میکنم اشتباه کردم… موجود شیرینی مثل تو رو باید فقط خورد و ساعتها کرد…
با حرفهاش که در نهایت شهوت تو گوشم زمزمه میکرد و گرمای نفسش روی صورتم دوباره یه چیزی توم بیدار شده یود. به دنبال این حرف آروم حرکت رفت و برگشتیشو شروع کرد اما خیلی مراقب. دستاشو ستون کرد دو طرفم و کمی ازم فاصله گرفت و تلمبه هاشو کمی محکمتر کرد. صورتمو گرفته بود با دست راستش و انگار داشت با نگاهش تمام صورتمو میخورد. صورتمو برگردوند به پهلو و لالۀ گوشمو گرفت لای دندوناش. همونطور هم محکم میکرد. دردم می اومد اما نه اونقدر که نتونم تحمل کنم. یک کم بعد همونطور که توم بود نشست و منو کشید تو بغلش. دور گردنشو گرفتم. تو جاش نیم خیز شد تا به خودش جای حرکت بده و با گرفتن دور کمرم محکم شروع کرد. هم دردم می اومد هم نمیخواستم دست نگه داره.
-آخ!!!
-خوبه؟… خوشت… میاد؟ هووووه! هـــــــــــــــــــــــااااااااه!
نمیدونم چرا لبامو گذاشتم روی لباش. نه اون تو حال خودش بود نه من. مثل آدمهای مست شده بودم. لبمو محکم گاز گرفت. همون لحظه ورم کردن لبمو حس کردم اما اصلا مهم نبود. خودمو سپرده بودم به دستهای خبره و ماهرش. نفس نفس زدنهاش به طرز عجیبی روی حال من تاثیر داشت. احساس ارتباط. احساس یکی بودن که حالمو خراب میکرد. کمی احساس تعلق. نمیدونم چرا این حسو نسبت بهش داشتم. طبعا باید ازش میترسیدم اما الان فقط پر از لذت بودم. که یه لحظه یه درد عجیب پیچید وسط دلم. انگار یکی با مشت زده بود تو دلم. انگار داشتن با موچین از داخل گوشتمو میکندن. اما چیزی نگفتم. حال عجیبی داشتم. سرمو گذاشتم رو شونۀ اومیت و گذاشتم ادامه بده. اما دلم میخواست سریعتر تموم کنه. مخصوصا حالا که حرکاتش خیلی وحشیانه شده بود و محکم میکوبید همونجایی که تیر میکشید و درد داشتم. بالاخره با آه های بلندی که میکشید همونطور که منو بغل کرده بود بیحال و سنگین به پشت افتاد و قهقهه زد.
-فوووه!! به خدا الان یه بار دیگه هم میتونم بکنمت… فقط یه کم صبر کن… خدا به دادت برسه دختر… رنگت پریده… اذیت شدی؟ بذار ببینم؟ اوه اوه! پریود شدی انگار!
زیر دلم طوری درد میکرد که حس میکردم میخوام بمیرم. تمام شکمم تیر میکشید و بی حال افتاده بودم. دلمو گرفته بودم. اونقدر درد داشت که… تازه میفهمیدم چرا فهیمه موقع پریودش میشد مثل سگ و پاچه میگرفت. ببین بدبخت تو کوه و کمر چی کشیده بوده. درد برادر مرده را برادر مرده میداند. حالا میفهمیدم. دلم دست نوازش مامانمو میخواست. همونطوری که فهیمه رو نازش میکرد. همونطوری که براش حولۀ گرم میذاشت. دلم میخواست… اشکام بی اختیار ریخت. اما بی صدا گریه کردم. اومیت بلند شد و رفت دستشوئی. وقتی از جلوم رد میشد دیدم که تمام آلتش و نصف رونهاش خون آلوده. دیدن خون منو دوباره برگردوند به دیشب. به اون دختر بخت برگشته… و بهت زده اشکام خشک شد…
اومیت خیلی سریع برگشت. خودشو تمیز کرده بود. برای من هم نواربهداشتی آورده بود. شورتمو از رو زمین برداشت و گرفت طرفم.
-بیا بپوش… اینم بذار تو شرتت…
عصبی بودم. نمیدونم از درد بود یا بیچارگی. پریودو… این پریود گه رو نمیخواستم… نمیخواستم! نمیخوام! لجم در اومده بود. وقتی کمکم کرد و کمی خودمو مرتب کردم پرسید:
-خیلی درد میکنه؟
دندون قروچه میکردم. میخواستم یه چیزی رو خرد کنم حتی اگه دندونام باشه… نمیدونم تو نگاهم چی دید که دستاشو به علامت تسلیم برد بالا.
-اوه اوه! بذار برم از دکتر یه چیزی بگیرم برات…
اون که رفت در حسرت دست نوازشی که حالا دیگه فقط مال فهیمه و عادل بود از بالا و پایین خون گریه کردم… یعنی الان کجان؟ چیکار میکنن؟ اصلا به من فکر میکنن؟

اونروز تا شب منتظر موندم اما حتی با با قرصی که دکتر داده بود هم بهتر نشدم. خود اومیت نیومد. قرصو با فاطما فرستاده بود. خدا خیرش بده. اومد کنارم دراز کشید و در حالیکه نازم میکرد برام یه آواز قشنگ ترکی خوند. با اینکه بیشترشو نمیفهمیدم اما یه چیزی تو صدای قشنگ فاطما منو میبرد تا یه جای دور. تا جایی که از پریود و درد زندگی و ترس و بی کسی خبری نبود. انگار پرواز میکردم. مثل یه پرنده آزاد و رها. همۀ زمین قلمروی بالهای قدرتمندم بود. فاطما میگفت اینو مادرش براش میخونده همیشه. میگفت همیشه آرزوی یه دختر داشته که اینو براش بخونه. اون یه دختر نیاز داشت و منم یه مادر. زخم زیر چشممو ملایم بوسید. محکم بغلش کرده بودم. عطر تنش عطر مامانم نبود. گرمای مامانم نبود با اینحال حس خوبی داشتم باهاش. حس بی پناهی خیلی کمرنگتر میشد با فاطما. نه فقط اونروز. تا روزی که زنده بود این حسو به من میداد. اما اونم مثل همۀ چیزای خوب زود رفت و منو تنها گذاشت. اینو بهش گفتم. بارها گفتم و اون هم میدونست که چقدر دوستش دارم و تا ابد خواهم داشت…

زندگی تو اون خراب شده البته اگه بشه اسمشو زندگی گذاشت تحقیر آمیز و سخت بود. کم کم با بقیۀ دخترا آشنا میشدم. چون خیلی تو خودشون بودن. از همه ملیت و مذهبی بودن. فاطما همیشه خیلی حواسش بهم بود. اینجا هم علیرغم کوچیک بودن اجتماع مثل اون بیرون همه جور آدمی پیدا میکردی. مهربون. خبیث. روانی. معمولی. عاقل. حتی بی تفاوت… اما همه یه چیز بین همه مشترک بود و اونهم ترس. از فردای پریودم میخواستم ببینم چی سر اون دختره اومده. که فاطما خیلی دوستانه بهم گوشزد کرد اگه دنبال دردسر نمیگردم بهتره فضولی نکنم. وقتی بالاخره اونقدر اصرار کردم که بهم بگه آهی کشید و گفت:
-فرشته… به فکر خودت باش عزیز دلم… هنوز نرسیده کلی دشمن پیدا کردی…
-آخه چرا؟ مگه من…
-اومیت بین تو و دخترا فرق میذاره و هواتو داره… نمیگم همه… اما خیلیهاشون به خونت تشنه ان… از وقتی تو اومدی خیلی مهربون شده… نمیدونم یه جورایی عوض شده…
-بین من و بقیه چه فرقی میذاره؟ مگه زیر چشممو نمیبینن؟
-چرا… اتفاقا این زخمو میبینن و با داغی که اونشب اومیت رو مچ دستاشون گذاشت مقایسه اش میکنن فرق رو متوجه میشن… ببین…
مچ دست چپشو گرفت تو صورتم. باورم نمیشد. رد سرخ یه زخم تازه بود که به چینی یا همچین چیزی بود. فرم خاصی داشت. مثل داغ معمولی نبود.
-اینجا اشتباه یه نفر به ضرر همگی تموم میشه… پس نه تنها خودت اشتباه نکن بلکه حواست باشه که بقیه هم اشتباه نکنن… وگرنه…
خیلی دلم میخواست که حرف آخرشو اشتباه متوجه شده باشم اما مو به تنم سیخ شد:
-تنبیه اشتباهایی مثل مال مارال… یه کیر آهنیه که خوب داغش کردن… همه چیزو با هم یکی میکنه وقتی رفت تو… پس حواستو خیلی جمع کن…
-چطور دلش اومد آخه؟ مارال مرد؟
-تو چی فکر میکنی؟ کسی بعد از همچین چیزی زنده می مونه؟ … هنوزم اون بو تو دماغمه… ای کاش میتونستم اون بو و صداها رو فراموش کنم… خوش به حالت که غش کردی… اگه تویی که دوستت داره بهش نارو بزنی… نمیتونم تصور کنم باهات چیکار میکنه… پس حواستو جمع کن…

بعد از سکس با اومیت دیگه ندیده بودمش. از این قضیه خیلی خوشحال بودم. نمیدونستم بعد از چیزایی که فاطما برام تعریف کرده بود آیا میتونم بدون شاشیدن تو شلوارم با مرد روبرو بشم یا نه. از ساعت ۹ هر روز سه ساعت با فاطما آموزش داشتم. ساعت اول کلمات کثیف و مبتذل که باید حفظ میکردم. ساعت دوم به اصول عشوه گری و دلبری و حرکات تحریک آمیز و استریپتیز میگذشت. کسی نمیدونست اما ساعت سوم رو میدزدیدیم برای دلمون. من جلوی آینه مینشستم و اون هم مثل مادر موهامو شونه میکرد و میبافت.
-چقدر سرتو تکون میدی؟ یه لحظه محکم کله اتو نگه دار قربونت برم…
-درد میگیره خوب! بده خودم شونه میکنم… شما فقط بباف… خوشم میاد…
تو بد سنی بودم. از اینجا رونده و از اونجا مونده. دلم میخواست تنها دردی که کشیدم همین درد شونه کردن موهام باشه… نهایتا درد پریود… اما نبود. مشتریهای ما حیوونهای باکلاس بودن. من هنوز سکسم به صورت رسمی شروع نشده بود. اما از بقیه و اوضاع و احوالشون میتونستم بفهمم که منظور فاطما از فرق چیه. یادمه یه بار یکی از دخترها با دو نفر رفته بود. فاطما میگفت سکس از پشت دو نفری داشته. دو تا بخیه خورده بود بیچاره و تا یک ماه میترسید دستشویی بزرگ بره. احساس گناه و عذاب وجدان میکردم. اما بیشتر از همه میترسیدم. بعضی نگاهها گاهی توش برقیه که از صدتا شمشیر عمیقتر میبره… و از صد تا فحش رکیکتر و بدتره… ظهرها و شبها تنها وقتهایی بود که پائین جمع میشدیم برای ناهار و شام. اصولا هیچکس قبل ظهر از خواب بیدار نمیشد. رسشون کشیده میشد بدبختها تمام شب. دو نوبت ۵ ساعتی در روز کار میکردن. اولیش از ساعت ۱ شروع میشد تا ۶ بعد از ظهر و بعدشم دو ساعت استراحت و حموم و شام و بعدش دوباره از ۸ شروع میشد تا آخرین نفر بره… و دوباره روز از نو روزی از نو… چهل تا دختر بودیم. زیاد وقت برای مراوده و چاق سلامتی نداشتیم. بعد از ناهار ما ردیف تو همون سالن لعنتی می ایستادیم و مهمونا دونه دونه می اومدن و انتخاب میکردن. هر مرد یا زنی دست روی من میذاشت فاطما بهشون میگفت که من هنوز تو کار آموزی هستم و اومیت هنوز اجازه صادر نکرده… اونجا بود که سنگینی یکسری نگاهها رو روی خودم متوجه میشدم و حس میکردم.
با اینحال اوضاع خودم هم آنچنان تعریفی نداشت. اون وقتایی که اومیت یه سر بهم میزد. اگه پریود بودم که هیچی. فقط باید براش ساک میزدم اما اگه مشکلی نبود چند بار توی یه شب پدرمو در می آورد. واقعا هم در می آورد. بعد از شنیدن حرفهای فاطما راجع به مارال از اومیت میترسیدم. بدنم منقبض میشد. موقع عشق بازی از شدت ترس و استرس با اینکه خیس بودم اما ماهیچه های واژنم خودشونو کیپ میکردن. حداقل این چیزی بود که از توضیحات دکتر فهمیدم. یه پماد برام نوشته بود که بعد از سکس اومیت خودش برام می مالید. هربار انگار بار اول باشه خونریزی داشتم. نه خیلی اما… اومیت از این تنگی کاملا راضی بود. حقم داشت. برای اون هر یه ماه یه بار لذت بود و برای من جر خوردن. اما یه خوبی که داشت مجبور نبودم نقش بازی کنم که لذت میبرم. خودش هم میدونست درد دارم… و تا حدودی مراقبم بود و نازمو میکشید. اما هیچوقت زیر سه بار سکس نداشتیم. بعدش هم برای اینکه مثلا دلمو به دست بیاره برام یه جعبه شکلات باز میکرد و برای لای پام هم کرم بی حس کننده میمالید. نمیدونم چرا قبلش این وامونده رو نمیزد. به فاطما میگفتم چیکار میکنه. شاید فکر کنین چه قدر وقاحت؟ مگه میشه راجع به سکس حرف زد؟ اما وقتی مجبور باشی میشه. وقتی درد داری دردتو به یکی میگی. منم به جز فاطما منبع اطلاعاتی دیگه ای نداشتم. تنها کسی که اینجا باهام خوب بود. بقیۀ دخترا سایۀ من و همدیگه رو با تیر میزدن. کم کم فهمیدم که اینجا فقط فاطماست که میشه بهش اعتماد کرد چون منو مثل دخترش میدید. فاطما ازم میپرسید و منم بهش میگفتم. یه بار ازش که پرسیدم کی کارم شروع میشه. نه اینکه عجله داشته باشم. از ترسم بود. اگه اومیت که مثلا دوستم داشت باهام اینطوری میکرد نمیتونستم تصورشو بکنم که بقیه چی هستن… فکر اینکه پشتت بخیه بخوره… گفت:
-اصولا تا الان باید شروع میشده… اما حدس میزنم اومیت افندی حسودی میکنه… خودش میگه هنوز اونقدرها هم راه نیوفتادی که بخوای به مشتریها حال بدی… اما من میدونم دردش چیه…
-از کجا میدونی؟
-جای کبودی میبینی رو تنم؟ از روی اون میدونم… یکی هم اینکه سرم رو گردنمه نه تخت سینه ام…
-فاطما؟ به نظرت از این شکلاتها بدم به دخترها؟
-میخوای رو زخمشون نمک بپاشی؟ مطمئن باش با این کارت فقط رابطشونو با خودت بدتر میکنی…
-فاطما؟ میشه بپرسم تو چرا اومدی اینجا؟
-تو چرا اومدی؟ منم برای همون اومدم… توهین و حقارت و بدبختی و زیر یه مشت حیوون خوابیدن…
-خیلی وقته اینجایی؟
-بذار ببینم… الان ۴۳ سالمه… فکر کنم میشه ۳۰ سال که اومدم تو این کار…
-منو دزدیدنم فاطما… یه پلیس…
-خوش به حالت… گاهی فکر میکنم چه حس قشنگی باید باشه که بدونی یکی اون بیرون نگرانته… دلش برای یه بار شنیدن صدات میتپه… نه مثل من که ارزشم فقط در حد پنج کیسه گندم بود… از حق نگذریم… پنج کیسه گندم اونموقع خیلی قیمتی بود گلم… همچین هم کم بها نفروختنم… امیدوارم حداقل اون یکیهای دیگه رو گرونتر نفروخته باشن و عدالتو رعایت کرده باشن… که حسودیم نشه…
-مگه میشه پدر و مادر آدم… آدمو بفروشن؟
-شب پشت شب سر گشنه زمین بذاری خلاقیتت بالا میره و از هر چیزی برای سیر کردن شکمت استفاده میکنی… همینجوری که نگفتن میخریم و میفروشیم که… در ظاهر داشتم برای کار می اومدم شهر تا پیش یکی از دوستای ارباب کارگری کنم که تازه بچه دار شده بود. وقتی اومدم تازه فهمیدم قضیه چیه… پدر و مادر من که خوشبختن که ۷ تا دختر برای فروش ببخشید کلفتی داشتن… اونایی که بچه نداشتن… خیلی از زنهای دهاتمون شب زیر شوهرشون بودن و صبح زیر ارباب دهشون… مخصوصا جوونترها…
-به شوهرشون خیانت میکردن یعنی؟
خندید. خیلی تلخ:
-خیانت؟ برو بینم بابا دلت خوشه تو هم… شوهره رو زمین کار میکرد و زنه هم رو ارباب… هر کی کم کاری میکرد اون یکی باید بیشتر جون میکند برای یه لقمه نون بخور و نمیر… همه میدونستن اون یکی چیکار میکنه اما عفت داشتن و بزرگواری… به روی هم نمی آوردن… البته بستگی به طبع ارباب ده هم داشت… بعضی وقتها مرده صبحا رو زمین بود و شبهایی که خوش شانس بود میتونست بره با ارباب تسویه حساب کنه…
-اینا رو راست میگی؟
-ای کاش دروغ بود… اونموقع ها که خیلی بچه بودم شاید دور و بر شیش هفت سال… یادمه مادرم صبح به صبح ساعت چهار و پنج بیدار میشد. بعد از صبحونه که بیشتر یه تیکه نون بود و یک کم پنیر, شیر گاو و گوسفندا رو میدوشید و سطل سطل آماده میذاشت دم در, که زیر دست ارباب بیاد ورداره ببره… البته این زیر دست برای خودش برو بیایی داشت و گاها باید دمشو میدیدی تا مثلا یه نصف سطل, گاو و گوسفندا کمتر شیر بدن, که اهالی خونه هم یه چیزی براشون بمونه که باهاش زنده بمونن… یه خربزه ای اینجا… یه هندونه ای اونجا… چه میدونم؟ یه ذره عسل… یه چند تا سیب و یه چند تا تخم مرغ که مثلا میشکست… و چه و چه… همه چی هم قیمت خودشو داشت… گوشت موشت هم که خواب دیدی خیر باشه… گوشت رو پدرم با شکار تهیه میکرد. اگه خوش شانس بودیم… تله میذاشت و کبوتر و خرگوش و اینجور چیزها میگرفت. اونها وقتای جشنمون بود. صبح به صبح مادرم بعد از صبحونه و کار دوشیدن, ماهایی که بزرگتر بودیمو میفرستاد سر چشمه که آب بیاریم… خودشم قرار بود بره و تا ظهر به خانوم ارباب تو کاراش کمک کنه. من بودم و دو تا خواهر بزرگترم. بزرگتر که میگم یکی ۹ سالش بود یکی ده سالش. سطلها از ما گنده تر بودن حسابشو بکن. از خونه تا چشمه بازی بود و سر پائینی. سه تا خواهری لی لی کنان میرفتیم لب چشمه. یادش به خیر… بقیه اش هم که سطلهای پر بود و سر بالایی… تا مادرم برگرده و بیاد ما هنوز نتونسته بودیم تشتو پر کنیم…
-خوب شما که اینهمه گاو و گوسفند داشتین چرا پس برای ارباب کار میکردین؟ چرا نمیفروختین برین شهر؟ اونجا که صد در صد کار بود…
-عزیزم! دارم میگم ما خودمون مال خودمون نبودیم… فکر میکنی گاو و گوسفندا مال خودمون بود؟ دیوانه ای به خدا… تو چی؟ کس و کاری؟ خواهری؟ برادری؟
-فهیمه و عادل و مامان و بابام…
-فهیمه دختر بود یا پسر؟ عادلو که حدس میزنم پسربود درسته؟
-فهیمه خواهرمه…
-آها… میدونم سؤالم احمقانه اس اما بازم بذار بپرسم… شما چرا اومدین ترکیه؟ تا اونجا که میدونم مثل افغانیها جنگی چیزی ندارین…
-الان دیگه واقعا نمیدونم چرا اومدیم…
-خدا باعث و بانیشو لعنت کنه…
نمیدونم چرا اون لحظه فقط صورت پدربزرگم جلوی چشمم اومد و حسرت توفی که برای تشکرمیخواستم تو صورتش بندازم, به بزرگی یه گرداب تو دلم پیچید.

شناخت! دارم سعی میکنم خودمو بشناسم. خود جدیدمو. چیزی که فکر میکردم هستم با چیزی که الان بعد از گذشت چند ماه از خودم شناختم و باهاش آشنا شدم, زمین تا آسمون فرق میکنه. دلیل یکسری از کارامو نمیفهمم اما انجامشون میدم. فرشتۀ جدید منو میترسونه. خیلی هم میترسونه چون فکر میکنه اینجا دیگه آخر خطه و امیدی نداره و من هم نمیتونم کنترلش کنم. نمیدونم مامان و بابام چطور فرشته رو کنترل میکردن. شاید با عشق و محبتشون. اینجا تو این جنده خونه درسته قانون هست اما خیلی به حال خودت ول میشی. اینجا انگار مثل سریال walking dead آخرالزمان شده و تو موندی بین یه مشت زامبی. بکش تا زنده بمونیه اون هم بدون اسلحه. یه دفعه در رابطه با خودت چیزهایی میفهمی که تا دیروز نمیدونستی. قابلیتهایی پیدا میکنی که تا دیروز نداشتی… غریزه چیز عجیبیه… مخصوصا وقتی بحث بقا میشه… روح و مغزت آرزوی مردن میکنه اما غریزه ات…
حالا دیگه تابستون شده هر چند زمستون هیچوقت از زندگیم نرفت… صبح زود بود. تو این یکماه آخر شروع کرده بودم به دویدن. سه دور دور دو تا عمارت و باغ میدویدم. ارتباط نداشتن با دنیای بیرون باعث میشد حس کنم دارم میگندم. برای همین هم می اومدم بیرون و میدویدم. بلکه خودمو یه جوری به دنیای بیرون و خانواده ام مرتبط بدونم. مخصوصا حالا که هوا خوب بود و گرم. بعد از چند ماه اینجا بودن حالا دیگه یه سری چیزها رو یاد گرفته بودم و به قوانین سادۀ اینجا داشتم خو میگرفتم. اینجا مهمترین قانون اینه که تو جزو وسائل اینجایی پس زر نزن و بذار هر کس هر جا میخواد بذارتت. بقیه اش دیگه احترام به سلسله مراتبه. ما دخترا که رسما هیچ چی نیستیم به جز یه سوراخ برای تخلیۀ عقده ها و کمبودهای شخصی یک عده مرفه بی غم. اولین شخص مهم اینجا فاطماست. بالاتر از اون اومیته. تو این مدت هنوز نفهمیدم که آیا از اومیت بالاتر هم هست یا نه. صد در صد هست… فکر کنم… مطمئن نیستم. اما فعلا کس دیگه ای افتخار آشنایی نداده…
تو این مدت دو تا دوست پیدا کردم. یکی همون دختری که پشتش بخیه خورده بود به اسم اینگا. روسه و ده ساله که اینجاس. وقتی بخیه خورده بود من میرفتم و براش پماد میمالیدم. نمیتونم دقیقا بگم با هم دوستیم اما دشمن هم نیست باهام. اینجا معنی کلمات با اون بیرون فرق داره. اینجا دوست بودن یعنی اینکه با هم دشمن نیستیم. اینگا میتونم بگم بیشتر بی حوصله اس. چون دختر خیلی قشنگیه متقاضی زیاد داره و بنابر این زیاد آسیب میبینه و طبعا هم کمک زیاد لازم داره. برای همین هم حوصلۀ آویزون شدن یکی مثل منو از خودش نداره. بدون مورفین نمیشه باهاش حرف زد و خونت گردن خودته…
اون یکی دوستم یه دختر عربه به اسم لامیا که همه لالا صداش میکنن. لامیا ۲۶ سالشه و دو ساله اینجاس. دختر خیلی مهربونیه. اینم مورفینیه اما میگه از ترس اعتیاد جرات نداره تمام مدت از مورفین استفاده کنه. میگه مورفینو وقتی باید استفاده کرد که دیگه نمیشه تحمل کرد. از اینکه آسیب ببینه زیاد بدش نمیاد چون اونوقت دو سه روز از دکتر مرخصی میگیره که به قول خودش سه روز کپۀ مرگشو با خیال راحت بذاره. اون روزایی که مریضه میتونم برم اتاقش و با همدیگه از گذشته هامون حرف میزنیم. بیشتر حرفهامون به گریه میگذره. شاید چون جفتمون هم نسبتا تازه واردیم… و داغمون تازه… هر چند این داغ هیچوقت کهنه نمیشه…

با سرعت ثابت به دویدن ادامه دادم. نمیتونم بگم به اینجا عادت کردم. هیچکس به بدبختی عادت نمیکنه. فقط فکر کنم یاد گرفتم که باهاش کنار بیام. چارۀ دیگه ای هم مگه دارم؟ یاد گرفتم از دوستیهای کوچیک لذت ببرم و اون یک ساعتی که با فاطما مثل مادر و دختر میچسبیم به هم. دور اول تموم شد! با تمام توان میدوئم. یه چند لحظه ایستادم که نفسم سرجاش بیاد. عرق کرده بودم… نمیدونم چرا امروز اینقدر خسته ام… احساس میکنم سرم گیج میره و چشمام سیاهی… خواستم ادامه بدم اما دیدم واقعا نمیتونم. پریود هم نبودم. پس چه مرگم شده؟ خسته برگشتم تو اتاقم. قرار بود برم پیش لامیا اما انگار نمیشد. اینبار منم که حوصله ندارم. اتاقهای ما پنجره توشون تعبیه نشده بود برای همین هم فقط با چراغ روشن میشد. نمیخواستم با بدن خیس عرق برم تو جام برای همین هم لباسامو در آوردم و گذاشتم رو صندلی. دلم میخواست برم حموم و تو وان دراز بکشم. اینموقع روز هیچکس باهامون کاری نداره. بازم خدا پدرشونو بیامرزه که از ظهر به بعد شکنجه رو شروع میکنن… اما دلیلشو بعدها فهمیدم…
آب رو اون اندازه ای که دوست داشتم گرم کردم و وقتی وان پر شد رفتم و توش دراز کشیدم. این ساعتها که خیلی هم زیاده ساعتهای تفکره. ساعتهای آشنایی و شناخت. یه چیز عجیب قلقلکم میده. صحبت عجیب دکتر با من… این اواخر احساس میکنم خیلی دلم میخواد دکتر رو ببینم. مرد جالبی به نظر میرسه. چشمای خوشرنگ قهوه ای رنگی داره و صورت مردونه که همیشه سه تیغه اس. موهای کوتاه مشکی داره که دو طرف شقیقه اش سفید شده. نمیتونم بگم مرد جذابیه… من تیپ مورد علاقه ام بیشتر تو مایه های اومیته. اما چیزی که منو ناگهان جذب دکتر کرد اتفاقی بود که یکماه پیش افتاد. رفته بودم برای چکاپ. مثل همیشه اشکم دم مشکم بود. دکتر حالا بعد از چند ماه کمی مهربونتر باهام رفتار میکرد. شب قبلش اومیت تا صبح منو سرویس کرده بود و حس میکردم لای پام آتیش گرفته. اینو که بهش گفتم ازم خواست برم رو صندلی مخصوص بشینم و پاهامو از هم باز کنم تا ببینه چی شده. کاری رو که میخواست کردم. دستکشهاشو دستش کرد و مشغول معاینه شد.
-نچ نچ نچ! ببینم؟ اومیت موقع سکس چیز دیگه ای به جز آلتش هم اینجا فرو میکنه؟
-نه…
-از اون پماد همیشگی نزدین چرا پس؟
-تموم شده بود…
-بذار ببینم چیکار میتونم برات بکنم…
تو کشوها مشغول گشتن شد و خیلی طول نکشید که برگشت. پماد رو مالید روی انگشت وسطش و گفت:
-میخوای برات بزنم؟
-فکر نمیکنم خودم جرات کنم… خیلی درد میکنه…از دردش بدم میاد…
-من فکر میکنم تو عمدا میذاری اومیت بی این بلاها رو سرت بیاره… اگه واقعا دردو دوست نداشتی ازش میخواستی ادامه نده…
-من میترسم بهش چیزی بگم… میترسم یه وقت…
-منو رنگ نکن دختر جون… حالا شاید خودت فعلا نمیدونی اما این دردها یه جورایی تو رو آروم میکنه…
منظورشو نفهمیدم. برای همین هم سکوت کردم. اگه لازم به توضیح اضافه بود حتما ادامه میداد. چطور امکان داره درد آدمو آروم کنه؟ وقتی کار مالیدن پمادش تموم شد کمکم کرد بیام پایین. خوبی این پماد این بود که سریع قسمت ملتهب رو خنک میکرد و مثل آب بود روی آتیش.
-ممنون برای کمک آقای دکتر…
-بشین میخوام باهات حرف بزنم…
مثل گناهکارا نشستم تا توبیخم کنه. دکتر در حالیکه داشت سرشو میخاروند انگار داشت سعی میکرد جمله ها رو طوری فرمول بندی کنه که من متوجه بشم. یا حداقل کمترین میزان سوتفاهم رو به وجود بیاره.
-تا حالا فکر کردی چرا اینجایی؟ نه! بذار اینجوری بگم… باورت میشه اگه بگم من از اینجا کار کردن عذاب وجدان دارم؟ یا بهتر بگم یه درد روحی…
بغض کرده و متعجب داشتم نگاهش میکردم. سر تکون دادم. من قبلا فکر میکردم دکتر رباته…
-دیدن شماها اونم تو این وضع اذیتم میکنه… من یه دکترم… کارم کمک به آدمهاست… اما اینجا گیج میشم… نمیدونم با اینجا بودنم دارم به شماهایی که درد دارین کمک میکنم یا به اونهایی که دارن از شماها سواستفاده میکنن؟ گاهی از خودم خیلی متنفر میشم… با ۴۸ سال سن هنوز نمیدونم کجا رو دارم اشتباه میرم… با اینکه میدونم دارم اشتباه میرم… اما گاهی وقتها برگشتن اشتباهتره… میدونم اگه من برم ممکنه یکی بیاد که اصلا براش مهم نباشین… حداقل من تمام سعیمو برای کم کردن دردتون میکنم و به سریعترین شکل ممکنه…با اینحال آروم نمیشم… میدونی چطوری خودمو مجاب میکنم؟ با درد کشیدن همراه شماها… با سخت گرفتن به خودم… با نداشتن خانواده… با نداشتن بچه هایی که بهشون محبت کنم… شاید فکر کنی دیوونگیه… شایدم فکر کنی من یه مازوخیستم… اما واقعیت روان آدمها پیچیده تر از این حرفهاست که بشه فقط با یه سری اسم علمی و پزشکی بهش رنگ و شکل داد… ببینم؟ به خانواده ات فکر میکنی؟
-دلم براشون تنگ شده… اما چیکار کنم؟… اومیت میگفت جنازۀ منو تحویلشون دادن… و…
اولین بار بود که داشتم راجع به این موضوع با یکی حرف میزدم. چیزی بود که گاهی راه نفسمو بند می آورد.
-وقتی قیافۀ مامان و بابامو موقع دیدن جنازۀ خودم مجسم میکنم… از اینکه به دنیا اومدم پشیمون میشم… احساس میکنم به دنیا اومدنم گناه بوده و اینم مجازاتمه… نمیدونم جنازۀ کیو تحویلشون دادن و چه شکلی… ای کاش واقعا جنازۀ خودم بود. اونجوری دیگه مرده بودم و عذاب وجدان نداشتم!
شروع کردم به زدن خودم. سر. صورت. با مشت میزدم. دکتر خیلی سریع دستامو گرفت و در حالیکه سعی میکرد منو کنترل کنه گفت:
-احساس میکنی اونا تو عذابن؟ و دلیلش هم توئی؟ پس بهتره بدونی که فقط تو نیستی… هر کی اینجاس همینه… همه پاچۀ همدیگه رو میگیرن و دوستی برای خودشون انتخاب نمیکنن…احساس میکنن لیاقت چیزهای خوبو ندارن… چرا؟ چون الان خانواده هاشون به خاطر اینا تو دردن… پس با عذاب دادن و شکنجه کردن خودشون سعی میکنن عذاب وجدانشونو کمتر کنن… اما واقعیت اینه که اگه تو دنیای ایده آل زندگی میکردیم نه تو دلت میخواست اینجا باشی نه من نه بقیه… حالا! وقتی اومیت اذیتت میکنه… بهش میگی؟
-نه! فقط میخوام بمیرم!
-این آزار و اذیت حق تو نیست… حق هیشکی نیست… پس بهش بگو…
-نمیخوام! تو اومیتو نمیشناسی…
دکتر یه چشمک مهربون بهم زد و گفت:
-گفتم که… منو رنگ نکن… من اینکاره ام… این ظلمه که یکی لذت ببره و اون یکی عذاب بکشه… این وسط اونیکه عصبانیه تویی… اما… اگه دلت بخواد میتونی گاهی بیای پیش خودم تا باهات حرف بزنم و احیانا اگه خیلی عذاب وجدان داشتی… یه کم اذیتت کنم تا خیالت راحت بشه… قول میدی؟ مسئله اینه که این دردها باید کنترل شده باشه… نه اینطوری خارج از کنترل… این انتقامی که بعضی از دخترا مثل مارال از خودشون میگیرن برای اینه که کم کم از خودشون بدشون میاد و وقتی دیگه نمیتونن با خودشون کنار بیان سعی میکنن کارو درست کنن که… خرابتر میشه…

شاید همون حرفها بود که منو به فکر انداخت و از اون به بعد یه چیزی قلقلکم میده. مخصوصا این ماه آخر که اومیت بهم سر نزده و از لحاظ جسمی اذیت نشدم. احساس میکنم ته دلم میفهمم که حرفهای دکتر تا حدودی درسته. تازه الان میفهمم که من به این دردها که برای التیام درد روحیم بوده معتاد شدم. احساس خوشایندی که فکر میکردم عشق به اومیته چیزی نبوده جز انتقام از خودم برای کاری که کرده بودم. اگه من وجود نداشتم هالوک هم منو نمیدزدید… نمیدونم چیکار کنم. یعنی باید برم پیش دکتر؟ منظورش از درد کنترل شده چیه یعنی؟ چشمامو بسته بودم و عمیق تو فکر بودم که با تکون دستی ظریف چشم باز کردم. تماس دست فاطما رو حتی با چشم بسته هم میتونستم بشناسم. دستش ظریف بود و خنک. مثل دستای مامانم. اما چشماش نگران بود. یعنی چی شده؟
-پاشو عزیز… سینان بی اومده… میخواد ببیندت…
-مشتری؟! کارم شروع شد؟
-نه… صاحب اینجاست… یه جورایی رئیس بزرگه اس…
-از من چی میخواد؟
-نمیدونم… اما آماده برو… گفته نیم ساعت دیگه میخواد ببیندت تو اتاقش…
-تو چرا اینقدر میترسی؟
-نمیدونم… راستش سینان بی یک کم منو میترسونه… هنوزم بعد از اینهمه سال بهش عادت نکردم… شاید چون زیاد نمیبینمش…
نمیدونم چرا حس میکردم یه چیزی رو بهم نمیگه. تا حالا زیاد دیده بودم از اومیت حساب ببره اما دیگه صداش نمیلرزید. حتی بعد از اینکه اومیت داغش کرده بود و به حد مرگ کتکش زده بود. پا پیچش نشدم. راستش جرات نکردم بدونم. احتمالا هر چی کمتر بدونم به نفع خودمه. نمیخوام بدونم چی در انتظارمه. با کمک فاطما خودمو تر و تمیز کردم و حاضر شدم. وقتی نمیخوای زمان مثل برق و باد میگذره. نیم ساعت من هم به همون سرعت تموم شد و راس نیم ساعت ما جلوی اتاق سینان ایستاده بودیم.
-در بزن برو تو…
-مگه تو نمیای؟
سر تکون داد و با سرعت دور شد. یه تقه زدم به در.
-بیا تو…
هیچوقت داخل این اتاق نیومده بودم. دست و پاهام میلرزید. چیدمان اتاق یه جوری بود. یه میز تحریر بزرگ اونطرف اتاق رو بروی در قرار داشت. با اینکه میز نسبتا بزرگ بود اما در مقایسه با اندازۀ اتاق خیلی کوچیک به نظر میرسید. جلوی میز تحریر هم یه میز کوچیکتر گذاشته بودن و چهار تا مبل یکنفرۀ چرمی مشکی دورش. چیزای دیگه از قبیل یه کتابخونۀ بزرگ و اشیا و تابلوهای قیمتی هم تزئین اتاق که فقط با نور ملایم آباژور کنار میز تحریر روشن شده بود به چشمم خورد. یه جور حالت خلسه‌ آور به اتاق حاکم بود. مردی که پشت میز نشسته بود داشت یه پرونده رو بررسی میکرد. تو صورتش هیچ احساسی نسبت به چیزی که میخوند نمیدیدم. فهمید که من اومدم اما حتی سرشو بلند نکرد. یه خودکار تو دستش بود که از دوطرف باهاش روی میز ضرب گرفته بود. حالا که نگاهش به من نبود جرات کردم بررسیش کنم. میانسال بود. شاید همسنهای دکتر. شایدم جوونتر. موهای کوتاه سیاهرنگ و ابروهای پر. اما چیزی که تو صورتش جلب توجه میکرد سایۀ بلندی بود که از مژه هاش افتاده بود رو گونه هاش. به نظر خیلی بلند میرسیدن. دماغ و دهن خوش فورمی هم داشت و صورت استخونی. نمیدونم چرا تصمیم گرفتم ازش خوشم بیاد. یه حس خاصی توم ایجاد میشد از دیدنش. اون مشغول پرونده بود و منم در حالیکه چسبیده بودم به در ورودی مشغول اون. سرشو بلند کرد و پرونده رو پرت کرد روی میز. با دستش اشاره کرد برم طرفش. حق با من بود! چقدر مژه هاش برای یه مرد بلند و پر پشته! با پاهای لرزون رفتم سمتش و یک کم قبل از مبلها توقف کردم. تازه یادم افتاده بود که خیلی وقته یادم رفته نفس بکشم.
-خوب؟ قضیه چیه؟
-منظورتونو نمیفهمم آقا…
-تو پرونده ات میگه که الان هفت ماهه اینجایی اما هنوز کارتو شروع نکردی… برای چی؟ عقب مونده ای مونگلی چیزی هستی؟
-به خدا من هیچی نمیدونم آقا… من اینجا هر کی هر کاری میگه میکنم…
مرد خودکارو پرت کرد روی پرونده و بلند شد و اومد جلوی میزش و دست به سینه تکیه داد به لبه اش و پای راستشو انداخت رو پای چپش.
-مال کجایی؟
-ایران…
-میدونی من کی هستم؟
-فاطما خانوم گفتن که شما صاحب اینجا هستین… سینان بی…
-خوبه… بیشتر از این هم قرار نیست راجع به من بدونی… منم هر چی لازم بوده راجع به تو بدونم میدونم… شنیدم اومیت گفته تو هنوز آماده نیستی به مشتریها رسیدگی کنی… دلیل؟
خیلی جدی حرف میزد. کم مونده بود بشاشم تو شلوارم. نمیدونستم با کی طرفم. اما سعی کردم حتی المقدور پای فاطما رو وسط نکشم و تقصیرها رو بندازم گردن خودم. نمیخواستم سرشو بذارن تخت سینه اش. تو دلم دعا کردم طرفم یه کم انصاف داشته باشه.
-میتونم حرف بزنم؟
-آره گلم… بگو…
-من نمیتونم خوب توضیح بدم اما… دکتر گفت که چون از اینجا بودن میترسم…
-ترس؟! برای چی؟
-اون روزای اول که اومده بودم اینجا یه دختر سر بریده دیدم و اومیت بی هم با کمربندش زد تو صورتم و بقیه رو هم داغ کرد… برای همین ازش میترسم… و… و… دکتر بی میگه که از ترس… ببخشید آقا… لای پام کیپ میشه… از توضیحاتشون اینو فهمیدم…
-اینو که علمی تر تو پرونده ات نوشته بود… دامنتو در آر ببینم این کس جادوئی جنابعالی حرف حسابش چیه که حتی دکترمونم از پسش بر نیومده…
آروم مشغول در آوردن بودم که داد زد:
-در بیار دیگه!!!
با دادی که زد سرم زهره ترک شدم. دامنمو سریع در آوردم و گرفتم تو دست راستم.
-بشین روی این مبل…
نشستم جایی که گفته بود. و با اشارۀ دستش پاهامو از هم باز کردم. نشست جلوی پام و شورتمو زد کنار و با دقت نگاه کرد. کاراش مثل دکتر بود. انگار میدونست چیکار میکنه. اینم دکتر بود یعنی؟ همونطور هم بلند حرف میزد.
-خیس که میشه… این یعنی مشکل جنسی نداری…
همون لحظه یه تقه خورد به در و دکتر اومد داخل.
-بدش من… ممنون! باهات فعلا کاری ندارم… بعدش میام پیشت برای لیست… دقیق بگو چیا لازم داری…
دکتر بعد از تحویل یه پلاستیک به سینان سر تکون داد و بدون حتی نیم نگاهی به من خیلی سریع اتاقو ترک کرد. سینان بلند شد و با گفتن میتونی شرتتو در بیاری پلاستیک رو باز کرد و از توش یه سرنگ و یه شیشه سفید با یه مایع بی رنگ در آورد. کاری رو که گفته بود کردم و منتظر ایستادم. داشت سرنگو با دقت آماده میکرد. پشتش به من بود. کت شلوار پوشیده بود و قد بلندی هم داشت. وقتی کارش تموم شد برگشت سمت من. یه پنبۀ آغشته به الکل توی یه شیشه بود که در آورد و بدون اینکه حرفی بزنه دست چپمو گرفت.
-اتاقت شمارۀ چنده؟
-۱۲…
سینان پنبه رو گذاشت رو پوستم و مالید. بعد هم سر سرنگ رو با دندوناش گرفت. میدونستم که هر کاری بخواد میتونه با من بکنه. آرنجمو خیلی محکم تو دست چپش گرفته بود. و با دست راست چند تا زد رو رگم که بالا بیاد. نوک سوزن که رفت تو رگم دردم اومد اما جیکم در نیومد. حتی نپرسیدم چی میزنه. مگه یه کالا یا وسیله براش مهمه باهاش چیکار میکنن؟ خدا رو شکر هر چی که بود و خیلی زود تموم شد. دوباره جاشو با پنبه مالید. ولم کرد و مشغول در آوردن کتش شد.
-یه چیزایی شنیدم… درسته؟
-کار بدی کردم؟ تو رو خدا! ببخشید سینان بی!!!
-نه دقیقا… اما… ما اینجا بین کارمندامون فرق قایل نمیشیم… اینجا قانون برای همه یکیه… هفت ماهه اینجایی و میخوری و میخوابی… بقیه چه گناهی کردن که جور تو رو هم باید بکشن؟
رفت و از کشوی پشت میز یه دستبند آورد و دستامو خیلی کیپ بست. فرم دستبندها یه جور خاصی بود. داخلش چرم بود تا راحت باشه. با اون چیزایی که تو امنیت از کمر پلیسها آویزون بود فرق داشت. وقتی دستهامو بست و چفت کرد منو کشوند تا گوشۀ اتاق. اونجا بود که میله ای رو که از دیوار زده بود بیرون دیدم. زنجیر بین دو تا چرم رو انداخت تو قلاب سر میله. دکمه ای که رو دیوار بود زد و میله اونقدر رفت بالا تا فقط نوک پنجه هام رو زمین موند. اونجا بود که دکمه رو ول کرد. نفسهام به شماره افتاده بود. با ترس زل زده بودم تو چشماش. اونم همینطور. شرتمو چپوند تو دهنم. یه چشمک زد و از رو مچ دستش یه تیکه چسب نواری که انگار از قبل آماده کرده بود کند و زد رو دهنم.
-خوب؟ رو مچ دستت جای داغ ندیدم… مال تو کو پس؟ وقتی میگم همه… یعنی همه! اما ایراد نداره… درستش میکنیم با هم… از امروز کارت با من شروع میشه… این چند وقته هم حسابی خوردی و خوابیدی و خوش گذروندی که من یک کم سر این قضیه از اومیت دلخورم… اینجا سازمان خیریه یا خونۀ خاله نیست… همه یک هفته فقط وقت دارن که یاد بگیرن و بعدش شروع به کار میکنن… حالا که به تو خیلی خوش گذشته مجبوریم یه جوری از دماغت بیاریم… به من ۶ ماه و سه هفته درآمد بدهکاری که هر چه سریعتر باید به من برگردونی… تقریبا میشه معادل قیمت ۲ ماه کار با مشتریهای مازوخیستمون… از همین الان هم کارت شر

دکمه بازگشت به بالا