سکس من و منیره – ۱
قسمت اول زندگینامه سکسی من
قصد دارم از امروز براتون زندگینامه سکسی و روابطم با خانم ها رو براتون بنویسم… بار اولمه که این کارو میکنم و امیدوارم ضعف های احتمالی رو به من ببخشید هرچند که با توجه به تعداد زیاد روابطم و اینکه احتمالا این داستان بالای 100 قسمت میشه حتما کم کم با نظرات دوستان میتونم ضعف های نگارشی رو برطرف کنم
داستان ها رو که میخوندم دیدم خیلی ها فحش میدن همین اول بگم که من هیچ دروغی نمیگم و خواهش میکنم یه جوری تو ذوقم نزنیند که مجبور بشم دیگه ننویسم چون اینکار یه جورایی واسه خودم هم جنبه زندگینامه نویسی و مرور خاطرات رو داره
زندگی و روابط من به دو بخش تقسیم میشن : بخش اول که هیچ مهارتی تو رابطه نداشتم (دوست علی میرزا بودم) و بخش دوم که دیگه واسه خودم یه پا دون ژوان شده بودم و مثل اسد الله میرزا رفتار میکردم.
دوستان رجوع کنند به سریال دائی جان ناپلئون تا بفهمن منظور من چیه…
من خیلی زود شهوت رو در خودم حس کردم و از ابتدای کودکی نسبت به زن ها و اندامشون حساسیت داشتم اما بخاطر محدودیت های خانواده و خجالتی و بی عرضه بودن فوق العاده من خیلی دیر شروع به رابطه زن ها کردم
من فوق العاده درس خون بودم و سرم به کتاب دفترم بود و بی رودربایستی باید بگم دنیای من تو راهنمایی و دبیرستان محدود به این بود که از جلوی مدرسه دخترونه رد بشم و فقط به دخترها نگاه کنم. حتی یادمه دختری فوق العاده زیبا رو دوست داشتم تو دوران دبیرستان اما حتی یه بار هم روم نشد باهاش حرف بزنم. البته خیلی زود با خودارضایی اشنا شدم و گاهی حتی 7-8 بار در روز خود ارضایی میکردم اما هیچوقت سکس رو حتی لاپایی و لاس زدن رو تجربه نکردم. اما تا دلتون بخواد حموم مردم رو از نورگیر خونمون دید میزدم یا شب های تابستون با دوربین خونه هایی که میشد رو دید میزدم البته فقط یه بار زیارت تماشای سکس یه زن و شوهر نصیبم شد… بگذریم
تا قبل از 16 سالگی که اولین رابطه ام برقرار شد تنها با دو دختر به عنوان دوست دختر حرف زدم که اولی فاطی بود – دختر واحد روبرویی ما که خودش پیشنهاد دوستی داد و بعد چند روز که از صحبتمون گذشت خواست ببوسمش اما من انقدر ترسیده بودم که رابطه ام رو باهاش بهم زدم
دختر دوم هم زهره – دختر همسایه روبرویی بود و من با هزار بدبختی و سلام و صلوات بهش پیشنهاد دوستی دادم که باز حتی یه بار هم نتونستم ببوسمش
اما اولین رابطه من:
سال 74 ما آپارتمانی خریدیم که 3 طبقه بود. ما طبقه وسط رو از یه مرد مسن خریدیم که طبقه بالا دو بخش داشت و دو تا پسراش با زن هاشون زندگی میکردن و طبقه پایین هم دخترش ودومادش زندگی میکرد. اون اقا چون دعواش شده بود با بچه ها خونه رو تفکیک کرده بود و یه طبقه رو به ما فروخت که از دست بچه ها راحت بشه. پسرهای اون آقا جزو یکی از گردان های سپاه بودن و خیلی اینور و اونور ماموریت میرفتن مخصوصا واسه مسابقات فوتبال
دوماد و دخترش هم که طبقه پایین بودن از اون یکی در خونه رفت و امد میکردن (خونه دو کله بود) و در اینطرف کلا بسته بود. وقتی که ما رفتیم اونجا یکی از برادرها با زنش ماموریت بود و فقط اون یکی برادر با زنش ساکن بودن و در واقع ما هم فقط اونها رو به عنوان همسایه میدیدیم…
اون خانم اسمش (مستعار) منیر بود و عین سیبی بود که با آناهیتا همتی از وسط نصف کرده باشن متولد 55 بود (دو سال از من بزرگتر)، 13 سالگی ازدواج کرده بود و از شهر خودشون که اطراف تبریز بود با همسرش اومده بود تهران. قدش زیاد بلند نبود، اما صورتش فوق العاده زیبا بود و اندامش هم از 100 راحت میشد 70 رو داد.
متاسفانه همسرش مرد خیلی بدی بود (البته بعدا نظرم درباره اش عوض شد و متوجه شدم مرد خیلی خوبیه) مرتب با هم دعوا داشتن و همیشه صدای داد و بیداد از خونه شون میومد.وقتی هم میرفت ماموریت که معمولا ماهی چند بار و هر بار حداقل 2-3 روز طول میکشید یه مقدار پول کم میداد به منیره و میگفت هرچی خواستی از پدرم بخواه.
مادر من زن فوق العاده مهربونیه و خیلی به منیر میرسید و مثلا غذا براش می فرستاد و یا میگفت بیاد پایین تلویزیون تماشا کنه (یادم نیست تلویزیون نداشتن یا سیاه سفید بود). من اون موقع خونه نشین بودم و واسه کنکور آماده میشدم. ضمنا واسه دوستان نکته سنجی که میخوان بگن تو سن چطور دیپلم داشتم و پشت کنکوری بودم باید بگم که من سال سوم دبستان رو جهشی خوندم و دیپلمم رو 10 ساله گرفتم (یعنی ابتدایی رو 4 ساله خوندم). خلاصه کار من این بود که لای در اطاقم رو باز میذاشتم و وقتی منیر میومد خونمون دیدش میزدم اما جرات حتی فکر کردن بهش رو هم نداشتم.
البته چون بچه پر رو بودم چند بار هم از سوراخ کلید خونشون دیدش میزدم اما 20 دقیقه وای میسادم و آخر دوبار مثلا رد میشد و چیز بیشتری نصیبم نمیشد. باز واسه دوستان نکته سنج بگم که خونه کلا قدیمی بود و طبقه بالا رو چون خودشون بنایی کرده بودن تا 2 تا واحد بشه ازین درهای چوبی ساده داشت که از سوراخ کلید میشه اونور رو دید. دلیل اینکه میتونستم برم بالا هم این بود که کولر ما مشکل داشت یجورایی پشت بوم کج بود و ما روزی چند بار میرفتیم فلکه رو میبستیم که آب زیاد هدر نره…
خلاصه من حتی یه بار که شوهرش بود رفتم و سوراخ نگاه کردم و دیدم کنار هم پشت دار قالی منیر نشستن و حرف میزنن. منیر یه لباس سفید آستین کوتاه تنش بود و هیچ کاری هم نمیکردن اما من تو دنیای خودم 100 بار با همین تصویر جلق زدم.
اینم بگم که مرحوم پدرم خیلی تیز و زرنگ بود و بار اولی که منیره خونمون بود و براش چایی برد، وقتی رفت به مادرم گفت این دختره مشکل داره حواست بهش باشه. مادرم گفت این حرفا چیه میزنی؟ چرا هر زنی رو میبینی میگه خرابه؟ پدرم خدا بیامرز گفت بیا شرط ببندیم من دو روزه باهاش دوست میشم. مادرم گفت بیخود نمیخواد … پدرم گفت حواست به پسرت باشه و بحث تموم شد…
البته خیلی هم تو گوش من خوند که رابطه با زن شوهردار حرومه و بیچاره میشی و …
خلاصه رابطه من و منیر خیلی محدود بود و فقط مثلا اگه با مامان میرفتم خرید و زودتر میومدم با بارها خونه، صداش میزدم که بهم آب بده چون من کلید خونه رو نداشتم و زنگ اونها رو میزدم و رو پله ها میشستم تا مامان هم برسه. اون همیشه با جانم جواب میداد اما من احمق حواسم به این چیزا نبود.
کم کم روزها اگه مامان خونه نبود میومد پایین و مثلا میگفت نمک دارید؟ پیاز دارید از این خزعبلات
من احمق هم مثل گاو به مادرم مگفتم امروز منیر اومد فلان چیز رو میخواست. البته مامان هم یه بار بهش متلک انداخته بود که من نیستم چرا میای در خونمون؟
خلاصه یه روز که مامان نبود باز به هوایی اومد دم در و شروع کرد به حرف زدن و یه خودکار خیلی خوشگل دستش بود. من چون یه کم هم شوخی داشتیم خودکار رو از چنگش در اوردم و گفتم این مال من اما اون گیر داد که نه پس بده. خلاصه من اومدم چند قدم عقب که خودکار رو پس ندم چون مطمئن بودم که اون تو نمیاد. اما منیره یهو اومد تو اطاق و سمت من که خودکار رو بگیره. من عقب عقب رفتم و اونهم اومد جلو. تا من خوردم به دیوار و اون دستم که خودکار توش بود رو گرفتو من انقدر هول شدم و ترسیدم که فورا خودکار رو بهش دادم و گفتم بیا بگیر نمیخوامش … برو خونتون
هرچی هم اومد حرف بزنه گفتم برو برو…
واقعا هم هول شده بودم و هم ترسیده بودم (حق دارید زیر لب فحشم بدید… خودم هم یاد اون روزا که می افتم از خودم خنده ام میگیره)
بعد یه مدت ما میخواستیم بریم عروسی و اون اومد در خونه که ظرف های غذایی که مامان براش فرستاده بود رو پس بده. مامان و خواهرم داشتن حاضر میشدن و من رفتم دم در. ظرف ها رو که داد یه نامه هم به من داد و اروم گفت کسی این نامه رو نبینه. مامان پرسید چی میگفت؟ گفتم هیچی. به هوای واکس زدن کفش ها رفتم پایین که نامه رو هم بخونم. اینم بگم که همه ما کفش هامون رو پایین در میاوردیم چوئن پله ها موکت داشت و از پایین پابرهنه میومدیم بالا.
رفتم پایین کاغذ رو باز کردم دیدم 500 تومن پول توشه و روش نوشته :
می کشمت سوی خویش این کشش قلب ماست قلب تو گر اهن است قلب من اهنرباست
یه حسی یهو دوید تو رگ هام. انگار داغ شدم نمیدونم حس شهوت، گناه ، نفرت و … همه با هم اومد تو جونم. تو همین حسن یهو دیدم پشت کاغذ نوشته که مهران (اسم مستعار من) جون اگه زحمت نیست یه کارت پستال موزیکال برام بخر. من نمیتونم بیرون برم و واسه کادو دادن به دوستم بهش نیاز دارم…
نفس راحتی کشیدم. خیالم راحت شد که اشتباه فکر کردم اما هنوز اون شعر تو ذهنم چرخ میخورد و مشغولم کرده بود به خودم. خلاصه اون نامه رو هزار بار خوندم . فردا به هوایی پیچوندم و رفتم یه کارت پستال خریدم. پس فردای اون عروسی ، مامان رفت خونه مادربزرگم و من تنها بودم. منیر اومد پایین و گفت خریدی؟ البته هنوز تو نمیومد و از همون دم در حرف میزدیم. گفتم اره. بهش دادمش گفت بیا این مال تو. گفتم به چه مناسبت؟ گفت همینجوری. گفتم من نمیتونم قبولش کنم و واقعا هم اون موقع انقدر کنترل روی من زیاد بود که نمیتونستم قبولش کنم. خلاصه زوری اونو به من داد و از عشقش گفت و اینکه وابسته من شده. گفتم منیر تو شوهر داری و خلاصه آخرش گفتم نه.
فرداش رفتم اون کارت رو پس دادم و یه کارت دیگه گرفتم که هم جواب کادوش رو داده باشم و هم از شر نگه داشتنش رها بشم. خلاصه دو سه روز بعد که تنها شدم صداش کردم و کارت رو بهش دادم. گفت به چه مناسبت ؟ گفتم جواب کادوته
خلاصه اون روز هم خیلی اصرار کرد و من گفتم نه
البته بیشتر از گناه شاید می ترسیدم شاید جرات رابطه نداشتم نمیخوام زیاد جانماز اب بکشم…
اونروز وقتی داشتم میرفتم بیرون برام یه نامه تو کفشم گذاشته بود که عاشق پپسر عموش بوده که روز عقدشون، جسد پسر عموش رو از جبهه اوردن که من مثل سیبی هستم که با اون از وسط نصف کردن و از این حرفا
الان میدونم همش داستان بوده اما اون موقع یهو بدجوری بهم ریختم
تمام فکر و ذکرم شده بود داستان عشق منیره و عباس پسر عموش
خلاصه چند روز برزخی رو گذروندم و بعد سه روز که نرفته بودم رو پشت بوم و هرچی مامان و بابا غر زده بودن گفته بودم خواهرم بره درس دارم. بالاخره یه روز صبح رفتم پشت بودم.
راستی مادر پدرم هم خونه ما بودن و حواس اون و مادرم به سبزی پاک کردن بود. رفتم بالا و طبق معمول اون اواخر، منیر در اطاق رو باز گذاشته بود و تا صدای پا شنید اومد جلو. انگشتم رو گذاشتم رو لبم یعنی هیس و رفتم شیر کولر رو بستم. اومدم پایین رو بهش گفتم من باهات دوست میشم به شرطی اینکه رابطمون رو رابطه ات با اصغر تاثیر نذاره
اون خندید و گفت باشه قول میدم تازه اگه تو با من دوست باشی من به زندگیم بیشتر میرسم و اصغر رو تحمل میکنم
تو چشماش نگاه کردم. روبروی هم بودیم. واسه بار اول یه زن رو از اون فاصله نگاه میکردم. قلبم خیلی تند میزد. دهنم خشک خشک شده بود. نگاهش پر از شهوت و خواهش و نیاز بود. اروم رفتم جلو و واسه بار اول از یه زن لب گرفتم.
میدونم متلک بارم میکنید اما منیره همیشه تا روز اخر میگفت تو قبل از من هم با زنی رابطه داشتی چون حرفه ای لب گرفتی و حتی اصغر هم اینجوری منو نمیبوسه اما خدا شاهده بار اول بود و تا قبلش من فقط یه بار یه فیلم نیمه سوپر دیده بودم .
لب هامون تو هم گره خورد حس خوشایندی داشتم داغ داغ بودم دستم رو اوردم و از روی لباسش سینه هاش رو لمس کردم
ارزوم بود که سینه های یه زن رو لمس کنم و حالا این آرزو تحقق پیدا کرده بود. سینه های نسبتا درشت و سفتش تو دست من بود و در من حس شهوت و کنجکاوی و کشف در هم امیخته بودن. سعی کردم دکمه های پیراهنش رو باز کنم و دستم رو به سینه هاش برسونم اما هرکاری کردم موفق نشدم. وقتم داشت تموم میشد و من همونجحور که لب هامون تو هم قفل بود سعی میکردم دکمه هاش رو باز کنم اما نشد.
اخر سر ازش جدا شدم گفتم خیلی دوستت دارم اونم گفت عشقمی و اومدم پایین چون دیگه داشت تابلو میشد…
سکسم با منیره رو تو بخش بعدی مینویسم
ضمنا برای اون دسته از ناباورانی که به همه فحش میدن باید بگم من از سکس های فصل دوم زندگیم فیلم دارم و به موقع همه سکس هام رو با سند و مدرک براتون می فرستم
منتظر نظراتتون هستم