سکس با خانم پرستار


ساعت شب بود و من و خانومم توي يه بيمارستان بوديم;خانومم به دليل استفاده از قرص ضد بارداريتوبيمارستان بستري شده بود و سرم تو دستش بود و من بالاي سرش نشسته بودم; تخت كناري ما يه خانم مسن بود كه كسي همراهش نبود و مسموم شده بود; يه پرستار هم هر از گاهي ميومد توي اتاق كه به اون خانم مسن و همسر من سر بزنه و كلي هم با من لاس ميزد و ميرفت. من سالم بود و اون پرستار – ساله; از نگاهش فهميده بودم اهل حاله ولي اصلا تو فكر دوستي باهاش نبودم; يك ساعت بعد رفتم نزديك ايستگاه پرستاري رو صندلي ها نشستم كه فوتبال نگاه كنم كه متوجه شدم حواسش كامل به منه و زير نظرم داره; حول شده بودم; هم ميخواستم باهاش دوست بشم هم ميترسيدم كه اومد جلو و حال همسرم رو پرسيد و گفت اگه چايي ميل داريد واستون بيارم ولي من كه حول شده بودم بهش گفتم نميخورم و اونم رفت; يكي ساعت گذشت و من هرجا چشم انداختم پيداش نكردم; با خودم گفتم حتما شيفتش تموم شده و رفته و يه آه از روي حسرت كشيدم و رفتم بالا سر همسرم كه متوجه شدم اون خانوم مسن حالش بد شده و داره بالا مياره; يكي از پرستارا اومد بالا سرش و گفت همراهش بره يه تي بياره و اينجا رو تميز كنه ولي اون كه همراه نداشت; از روي محبت من حاضر شدم اين كار رو انجام بدم; وقتي اومدم كه از يه پرستار تي بگيرم چشمم افتاد به اون پرستاره-اسمش پريسا بود- قد بلند و هيكل تو پري داشت وجوري آرايش كرده بود كه انگار اومده عروسي; بسيار هم لوند و اهل حال بود و از من خيلي خوشش اومده بود; وقتي ديدمش ازش پرسيدم پس يه دفعه كجا غيبتون زد;جواب داد چطور;مونده بودم چي جواب بدم كه گفت نميدونستم باهام كار داريد وگرنه نميرفتم; شيفتش تموم شده بود و لباسش رو عوض كرده بود وآماده رفتن بود; بهش گفتم تخت كنار بيمار من حالش بد شده و اگه ميشه يه تي به من بديد تا اونجا رو تميز كنم; گفت تا نيم ساعت ديگه خدمتكار مياد; گفتم تا اون موقع اتاق بوي بد ميگيره بعد با هم رفتيم سمت انبار كه به من تي بده; وقتي رفتيم داخل قلبم داشت تند تند ميزد; ميخواستم بهش پيشنهاد بدم ولي اصلا روم نميشد تا اينكه وقتي تي رو برداشتم يه تكه از چوب دستش رفت داخل انگشتم; همين كه صدام رفت بالا گفت چي شد; گفتم رفت تو دستم; اومد دستم رو گرفت و به انگشتم نگاه كرد; واییییییییییییییی چه دستاي گرمي داشت; حرارت بدنش داشت منو ميسوزوند; از لرزش دست و صداش فهميدم اونم حالش خرابه; همين كه داشت دستم رو ميماليد بهش گفتم واقعا پرستار به مريض محرمه;;;گفت آره ;گفتم مريض هم به پرستارمحرمه; يه مكثي كرد و گفت بستگي داره كه بخواد چيكار كنه ; گفتم مثلا در حد يه لب محرمه; گفت در همين حد آره ;صورتش با صورت من يه وجب فاصله داشت; لبمو گذاشتم رو لبش; هر دو چشمامون رو بسته بوديم و صداي قلبمون توي اتاق پيچيده بود; من كه ديگه رو پا بند نبودم ;اون شيرين ترين لب زندگيم بود; توي اوج حال بوديم كه يه دفعه يه صدايي اومد و هردومون متر پريديم بالا; تازه فهميديم صداي تي بوده كه افتاده روي زمين; ولي ما هردو دست وپامون رو گم كرده بوديم; نميدونستيم كدوم سمت فرار كنيم ; يكم كه آروم شديم بهش گفتم داري ميري خونه; گفت آره ; گفتم ميشه من برسونمت; گفت باشه و جدا جدا رفتيم سمت ماشين من; ساعت از دوازده شب گذشته بودواطراف ماشين من قو پر نميزد; همين كه سوار شديم باره لبامون رفت رو هم; بهم گفت بد جوري حشري شده; منم كه حالم از اون بدتر بود بي مقدمه زيپ شلوارم رو دادم پايين و كيرمو دادم دستش; جوري مك ميزد كه داشت ارضا نشده آبم رو ميكشيد; انگار داشت از باك ماشين بنزين ميكشيد; آن چنان آبم رو تو دهنش پاشيدم كه تا ته حلقش رفته بود; يكم كه حالم جا اومد گفتم بريم خونه ما; اونم كه ديگه چشماش باز نميشد قبول كرد; وقتي رفتيم خونه حتي به من فرصت نداد كه لباسم رو در بيارم و يكم بدنش رو بخورم; گفت اينقدر حشريم كه احتياجي به اين كارا نسيت; وقتي ميكردمش جوري دادو بيداد ميكرد كه در دهنش رو گرفته بودم; اون حشري ترين كسي بود كه به عمرم ديده بودم.پایان

دکمه بازگشت به بالا