سکس با بانوان متاهل و همکار
سلام
طبق روال مابقی داستانها،قسم و آیه که حقیقت داره و بر اساس واقعیت است…خخخخخ
تمامی مکانها و اسامی مستعار و بی ربط است…
زمان اتفاق ۱۰ سال قبل،داستان به مرور اتفاق افتاده است
بیوگرافی خودم:مجرد ،قد ۱۹۰ و خوشتیپ و بیبی فیس و شوخ طبع و وضع مالی با حمایت پدرم عالی…
تو شرکت زیرمجموعه یکی از ارگانهای دولتی مشغول بودم،که تقریبا همهکاره شرکت بودم و بطور کل شامل ۱۱ نفر پرسنل بوده که ۶ نفر ثابت که شامل خودم و ۳ خانم جوان همکار که همگی متاهل و یک خانم مسن که مبنای کارش ۳ روز فرد حضور در هفته بود که برای نظافت و خدمات بود…و یک نفر وکیل که از جانب اداره بود و اکثرا جیم بود…
حقیقتا نویسنده نیستم و بعلت واقعی بودن داستان نمیدونم از کجا شروع کنم…
ولی بهرحال اسم همکارانم به ترتیب زیبایی مهناز و ماهرخ و سولماز بود که هر کدوم یه دوست صمیمی داشتن که گهگاه به دفتر شرکت مراجه کرده و بعلت صمیمی بودن جو و رابطهمون معمولا فضای خیلی نزدیکی بوجود میآمد،راستش از سولماز از اول هم(بیشتر بخاطر قیافه و اخلاقش) خوشم نیومد و تقریبا متنفر از هم بودیم…
ولی مهناز و ماهرخ هم زیبا بودن و هم یه جورایی خاطرخواه من بودن که یه رقابتی برای دلبری کردن از من بینشون بود و گاهی هم اگه احساس میکردن توجه من به اون یکی هست تبعات رفتارشون به من ترکش میشد…
ولی در ابتدا ماهرخ تونست قاپ منو بدزده و زودتر به مراد و مقصود رسید و تا زمانی که با هم بودیم طبیعتا مهناز دشمن بود و از زدن هر زخمی ابائی نداشت…تا اینکه ماهرخ مغلوب زیرآب زدنهای مهناز شد و تعدیل از شرکت شد،من هم زورم نرسید که جلو اخراجش رو بگیرم…
بهرحال تا مدتها بخاطر بیادبیها و توهینها و زیرآبزدن بیوقفه مهناز ازش دلگیر بودم و تا جایی که موقعیتم اجازه میداد اذیتش میکردم بخصوص در بازخواست از انجام امور محوله…مهناز از زمانی که ماهرخ رفته بود کاملا تغییر کرده بود و کمافیالسابق شروع کرد به دلبری و ناز کشیدن و تا جایی که حتی برای من غذا درست میکرد و از خونه میآورد و همه جوره از حربه و مکر زنانه خودش برای مقاصدش بهره لازم رو میبرد…
جلو اتاق من میز منشی(سولماز) بود که ورودی اتاق کار من رو خیلی محدود کرده بود و هر زمان از اتاقم بیرون میاومدم همیشه مهناز یه سرعت جلو ورودی میاومد طوری خم میشد روی میز که چند باری بدنم ناخواسته به باسن تماس پیدا کرد و مهناز همیشه عذر میخواست…
تقریبا اخراج ماهرخ رو فراموش کرده بودم و روابط حسنه شده بود با مهناز ولی گاهی اذیتش میکردم و یه روز پنجشنبه که باید بعلت حجم کار شرکت و پروندهها به شرکت میاومدیم،سولماز ساعت ۱۰ از رئیس شرکت مرخصی گرفت و فقط من و مهناز شدیم و داشتیم پروندهها رو خلاصه نویسی میکردیم که یکهو مهناز جیغی کشید و فرار کرد بیرون از اتاق بایگانی…🤔🤫
چند دقیقهای خودم رو بی اهمیت نشون دادم و به بهانه آب خوردن رفتم که دیدم همچنان نشسته و داره گریه میکنه؛ همزمان بادادن لیوان آب پرسیدم چی شد؟گفت یه سوسک از روی پام شد…یه خورده نق زدم که الان تو این مجتمع اداری هر کس یه فکری میکنه و قطعا موقع رفتن آمار من و تو رو میگیرن و داستان و شایعه میشه…با عصبانیت اومدم تو اتاقم و خودم رو مشغول کردم و مهناز اومد تو اتاق و با یه لحن انجمن کیر تو کس گفت اگه میرفت تو شلوار چی میکردی؟سعی کردم موضوع حرف رو عوض کنم ولی خوب حقیقتش لوندی و دیدن چشمهای حشری و خمار مهناز اختیارم از دست دادم و گفتم ترجیح میدی سوسک بخورتو یا من؟
تعجب بر انگیز بود که بی هیچ واکنشی رفت…
بعد از چند دقیقه از سرویس بهداشتی صدا کرد که لطفا بیا…
رفتم پشت در و در زدم که چی شده؟گفت جلو در یه سوسک هست میشه بیای تو و بکشی…
رفتم تو دیدم با جوراب شلواری و تاپ ایستاده و با یه لبخندی شیطانی گفت حالا تو میخوری یا لولو…
اولش تمام تمرکزم رفت روی متاهل بودنش…
بعد گفتم فقط سکس دهانی میکنیم و کنترل میکنم همه چی رو…
رفتم جلو ازش لب گرفتم و دیگه مثل وحشیها شروع کردم لیس زدن و خوردنش…یه خورده ترسیده بود(بعدها گفت وقتی از نزدیک هیبت هیکل و قد تو رو دیدم حسابی ترسیدم)و دائم التماس میکرد که پشیمون شدم و ببخشید…ولی دیگه دیر شده بود،از شهوت و ترس و ۲ دل بودن چشماش بیشتر به وجد اومدم و شروع کردم تقریبا لباسش رو پاره کردن و اونم با امتناع و ترس جلومو میگرفت و وقتی به سینههاش رسیدم یه آهی کشید و گفت تو رو خدا شوهر دارم،نفهمیدم چرا این جمله بیشتر حشریم کرد…یه دستم رو گذاشتم رو بهشتش که خودشو کشید عقب و قنبلش مستم کرد و با اون دستم کوبیدم تو باسنش و گفتم این برای منه…با یه ترس خاصی هی دور خودش میپیچید و التماس میکرد…
با هر حرکتش سعی میکردم همه چی در اختیار من باشه خودمو رسوندم بین پاهاش و نشستم وسط زانوهاش که بتونم همه جوره کنترلش کنم و سریع لبم رو گذاشتم روی بهشتش…واقعا بوی شهد بدنش دیوونم کرد…اول یه گاز گرفتم و گفتم تهدیگشو گذاشتی برای من😁 و بعد شروع کردم همزمان با لیسیدن کوسش جورابشلواری رو در آوردن…
دیگه نفسش به شماره افتاده بود و فقط التماس گفتاری میکرد ولی زبان بدنش چیز دیگه میگفت…باور کردنی نبود دیدن اون شرت گیپور سفید یه حسی بهم داد که با همه وجود برم تو کوسش….
لحظهشماری میکردم برای اصل قضیه…شروع کردم به بی بهانه و بدون چندش لیسیدن کوس مهناز…دیگه رعشه بدنش و لرزه زانوهاش تاب استقامت و فرار رو ازش گرفته بود و فقط التماس میکرد بذار بخوابم که یهو ساکت شد و به یکباره نشست تو دهنم و شروع کرد به داد زدن و آه کشیدن…خودشو کلا خالی کرد تو صورتم…از این کارش حرصم گرفت و به سرعت بلند شدم و گیس موهاش رو دور دستم تاب دادم و نشوندم و بیمهابا همه کیرم رو کردم تو دهنش…یه خورده تقلا کرد و وقتی دیدم چشماش داره از جا در میاد یخورده شل کردم که یهو سرشو کلا کشید عقب و شروع به اوق زدن و دور گردنش رو گرفته بود و داشت احساس خفگیش رو نشون میداد…بی اهمیت دیدم کیرم حسابی پر توف هست و آماده برای ورود؛بلندش کردم و برش گردوندم که ناگهان یه چیزی هر دو ما رو میخ کوب کرد…صدای اذان ظهر…صدای موذنزاده بود…
از خودم متنفر شدم،از همه بندبند وجودم نفرت داشتم…
دیگه حسی نبود و فقط خجالت؛انگار کسی رسیده بود؛داشت ما رو نگاه میکرد؛هر دو بی توجه به همدیگه شروع کردیم با عجله به پوشیدن…
ادامه دارد…
نوشته: سپنتا سلطان