سکس، دریا، خودکشی
دو سالی میشد همدیگه رو میشناختیم، از توییتر با هم آشنا شده بودیم و تا چند ماه فقط در حد چند تا توییت و ریپلای در ارتباط بودیم، تا اینکه یه روز یه عکس از خودش گذاشت و تونستم بالاخره چهرهش رو ببینم. چشمهای عسلی، پوست برنزه و موهای تقریبا بلوند داشت، هیکلش هم لاغر و قدبلند؛ در کل ظاهرش طوری بود که اگه داخل شهر میدیدمش قطعا انقدر بهش زل میزدم که یا بیاد یکی بخوابونه زیر گوشم، یا هم بیاد و شمارهش رو بهم بده. زیر عکسش کلی قربون صدقهاش رفتم و ازش تعریف کردم، و خوب خجالتزده رفتار کرد و مدام اصرار داشت که اونقدر هم زیبا نیست، ولی بود، خیلی هم بود.
چند ماهی گذشت و از همون صفحه توییترش باخبر شدم که میخواد بیاد شهرمون (صد البته که نمیدونست من اهل اون شهر هستم)، بهش گفتم اتفاقا منم اهل همونجام و اگه بیاد میتونیم همدیگه رو هم ببینیم. مکالمهمون دقیقا همین شکلی بود:
-معین اگه داری میای بابلسر جز من و دریا جاذبه گردشگری خاصی نداره، دریا رو که حتما میری، پیش منم بیا پس D:
-عه تو هم بچه بابلسری؟ ایول حتما هماهنگ میکنیم همدیگه رو ببینیم؛ تا اون موقع هم همینجوری باحال بمون _
-به شرطی که تو هم همین قدر خوشگل بمونی 🙂
-challenge accepted
خلاصه که معین چند روز بعد میخواست بیاد بابلسر و همین باعث شده بود شب و روز به این فکر کنم که قراره با هم چیکار کنیم: میریم دریا، سیب زمینی میندازیم دور آتیش میخوریم، تو شهر میچرخیم و اگه هوا خوب بود قایق سواری میکنیم، میبرمش لب ساحل سوار اسب شه، و کلی چیز میز دیگه که حوصله ندارم همهشون رو بنویسم. همون روز رفتم آرایشگاه تا سر و صورتم رو اصلاح کنم، با اینکه 22 سال سن دارم، اما قیافهام شبیه دبیرستانیهاست و همیشه به جای دانشجو، با دانش آموز اشتباهم میگیرن. معین هم 19 سالش بود و مثل خودم بیبی فیس. موهامو اصلاح کردم و وقتی برگشتم خونه دیدم معین بهم دایرکت داده، قلبم رسید دهنم و گفتم یا خدا! خودش اومد دایرکت که! پرسیده بود که آیدی تلگرامت رو بده تا بتونیم بهتر در ارتباط باشیم و با هم هماهنگ کنیم قضایا رو، منم آیدی رو دادم و تا نیم ساعت بعد دیدم بهم پیام داد. آقا از خدایان یونان و مصر که پنهون نیست، از شما چه پنهون، انقدر عکسهاش خوشگل و سکسی بودن که همون شب دو بار باهاشون زدم، اونم نه یه جق معمولیها، جق حرفهای، جق طولانی، جقی که فکر کنم میتونست نصف آب دریای خزر رو تامین کنه =))
سه روز از اون شب گذشت و معین پیام داد که من بابلسرم، ولی نمیدونم الان که از ترمینال اومدم بیرون دقیقا باید کجا برم. بهش گفتم دیوونه مگه خونه فامیل قرار نیست بری؟! گفت نه، خودم تنهایی اومدم و اصلا فامیلی ندارم اینجا! هتل هم نمیخوام برم با اون وضعیت قیمت ها. بهش جواب دادم اوکی، همونجا بمون تا بیام دنبالت و بعدش رو یه کاری میکنیم، ازم تشکر کرد و گفت با این لباس و این شلوار، فلان جا وایسادم. رفتم دنبالش و از دور که دیدمش فهمیدم اومده که قلبم بکّنه و با خودش ببره، اما نمیدونستم این بکَن و ببر به چه قیمتی واسم تموم میشه. رفتم جلوش وایسادم و بوق زدم، یه نگاه بهم کرد و گفت سینا تویی؟ گفتم جز من هم مگه کسی قراره دنبالت بیاد؟ با یه صدای لرزون خندید و گفت «نه، ولی خب.» سوار شد و یه سلام و احوالپرسی کوتاه داشتیم و همون لحظه تصمیم گرفتم خجالت رو بذارم کنار، زل زدم بهش و گفتم «واو، تو واقعیت از عکسهات هم خوشگلتری.» دوباره خندید و گفت: «راستش تو هم همینطور.»
رفتیم یه رستوران و غذا خوردیم، همه رو خودم حساب کردم و نذاشتم دست ببره تو جیبش، چون تقریبا معلوم بود که پولی همراهش نیست و همینجوری طی یه حرکت تکانشی اومده دریا رو ببینه و اصلا فکرِ موندن و خوردن و برگشتن رو نکرده. بعد تموم شدن غذا بهش گفتم:
-خب، کجا میخوای بمونی شب رو؟
-با خودم گفتم لابد یه چادری، زیلویی چیزی پیدا میشه کنار یه پارک بندازم و بخوابم دیگه، نمیخوام هزینه زیادی بکنم.
-چادر دیگه چه کسشریه معین؟ نمیشه اولین شب مسافرتت رو خیابون بخوابی که، یعنی هیچ دوستی آشنایی هم نداری اینجا؟
-نه ما فامیلامون همه شهر خودمونن، دوست و آشنا هم که کلا ندارم، خودت میدونی دیگه.
-خیلی خب، من با مامانم حرف میزنم ببینم نظرش چیه که طبقه بالا رو امشب من و تو باشیم، اگه گفت نه هم یه کاریش میکنیم نگران نباش.
-مرسی واقعا، اگه نشد هم اشکال نداره خودم میتونم از پس خودم بر بیام.
-آره معلومه اصلا D:
مامان اوکی رو داد و رفتیم خونهمون، بابا ماموریت بود و اون شب تو خونه نبود و داداش کوچیکم هم رفت طبقه پایین پیش مامانم بخوابه. من معین رو راهنمایی کردم داخل خونه و کیفش رو ازش گرفتم و گفتم اگه خواستی برو حموم، لباسهات رو هم میذارم اون یکی اتاق، سر تکون داد و بعد در آوردن لباسهاش از کیفش، رفت حموم. من موندم و فکرهام، فکرهای جذاب اما اشتباهم، فکرهایی که اگه تبدیل به موجود زنده میشدن میتونستن هر چی دارم و ندارم رو نابود کنن، تا فقط معین رو به دست بیارم. تمام مدتی که داشت حموم میکرد و صدای شر شر آب تو گوشم بود، داشتم بدن لخت و نازش رو تصور میکردم، به خودم اومدم و دیدم دستم داخل شلوارمه و دارم کیرم رو میمالم، از احتمال اینکه یهو معین بیاد بیرون و من رو تو این وضعیت ببینه ترسیدم و خیلی سریع دستم رو آوردم بیرون؛ اون لحظه میتونستم صدای فحشهای بیامان کیرم رو بشنوم که داشت داد میزد میگفت آی کسکش کونشو که نگاییدی، بذار لااقل یکم با تخیل کونش خوش باشیم.
دوباره رفتم تو فکر: «اگه فردا شب مامان بگه نه و امشب تنها شبی باشه که با معین هستم چی؟ اگه اون هم از من خوشش میاد چی؟ اگه یهو از حموم اومد بیرون و بهم پیشنهاد سکس داد چی؟ اگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و بدون اجازهش بخوام باهاش سکس کنم چی؟ اگه…» بسه. دیگه بسه. بیشتر از این فکر نمیکنم. باید زمان درست رو پیدا کنم و یه چیزی بگم یا یه کاری بکنم که منظورم رو بفهمه و جوابم رو بده، و در عین حال ناراحت هم نشه. اگه بتونم وقتی داشت خودش رو خشک میکرد… یهو معین اومد بیرون و دوباره لبخند زدم و بهش نگاه کردم. چیزی که میدیدم باورکردنی نبود، انگار خود خدا آبشو ریخته تا معین زیرش حموم کنه، چون عین یه فرشته شده بود و دقیقا برخلاف فرشتهها که به آدم سجده کردن، این منِ آدم بودم که میخواستم به این فرشته سجده کنم، ولی ابلیسِ درونم اجازه نمیداد این کار رو بکنم و ازم میخواست آروم باشم و بذارم همه قطعات پازل سر جاش قرار بگیرن، بعد.
-حموم خوب بود؟ آب گرم بود؟
-آره از خونه خودمون هم بهتر بود، با آرامش هم حموم کردم.
-چطور؟
-تو خونه خودمون بیشتر از 10 دقیقه حموم باشم مامانم با جیغ و داد میگه بیا بیرون، هیچوقت نشده یه بار مثل آدم بتونم خودمو بشورم و راضی باشم.
-وا خب چرا؟
-هیچی زیاد راحت نیست چیزی کلا.
مطمئن بودم که یه مشکلی وجود داره و تنفری که معین نسبت به خانواده و مخصوصا مادرش داشت باعث شده بود حس کنم موفق شدم که یه گوشه امن و آروم، هر چند موقت براش فراهم کنم و این حس خوبی بهم میداد. یکم میوه خوردیم و یوتوب دیدیم، و وقتی میخواستیم بخوابیم بهش گفتم تشک پهن کنم همینجا یا تو میری رو تخت بخوابی؟ چون من خودم تخت نداشتم و داداشم رو تخت میخوابید، مشکلی با اینکه رو زمین بخوابم نداشتم و عادتم بود. که گفت نه همینجا تشک رو بنداز راحتترم. گفتم اوکی و تشک رو پهن کردم رو زمین، وسط پذیرایی. رفتم مسواک بزنم و وقتی اومدم بیرون، دیدم که شلوارش رو در آورده و با یه شورت که به زور تا بالای رونش میرسید نشسته رو مبل و داره با موبایل کار میکنه. داغی بدنم رو میتونستم حس بکنم که میخواست هر چه سریعتر اون یه ذره پوشش روی کون تمیز و برّاقش رو بِدَره و تا جایی که میتونست وارد معبدِ بدنش بشه. میتونستم تا صبح بدنش رو تو آغوش داشته باشم و لحظهای هم خسته نشم، لبهاش رو ببوسم و لحظهای هم دهنم خشک نشه، و میتونستم کیرم رو انقدر بکنم تو سوراخ کونش و در بیارم که به جای پیر شدن، جوانتر بشم. میتونستم، میخواستم، اما نمیشد، لااقل هنوز نه.
رفتم سر جام دراز کشیدم و وانمود میکردم که من هم دارم با موبایل کار میکنم، ولی داشتم یواشکی معین رو میپاییدم و تو ذهنم معین رو میگاییدم. بالاخره حوصلهام سر رفت و موبایل رو گذاشتم کنار، و بهش گفتم بیاد و دراز بکشه. اونم قبول کرد و اومد کنارم خوابید، و بدون هیچ مقدمهای بهم گفت «ازم خوشت میاد؟»
سکوت
-چی؟
-گفتم ازم خوشت میاد؟
-چرا همچین چیزی گفتی خب؟
-خیلی تابلویی آخه.
-معین چی داری میگی من که-
-نه اگه خوشت میاد بگو، چون من که خوشم اومده ازت
دوباره سکوت
-نمیدونم چی باید بگم.
-بگو خوشت میاد خب!
-فک کن گفتم، بعدش که چی؟
-بعدش رو یه کاری میکنیم به قول خودت.
-آها.
-خب بگو دیگه.
-ازت خوشم میاد.
سکوت
دستش رو گذاشت روی سینهام و نشست روم، خم شد و طوری که موهای مرطوبش به صورتم برخورد کنن بهم نزدیک شد، چشمهاش رو بست و لبهام رو بوسید. جوابش رو دادم و من هم بوسیدمش، و همین که داشتم دستم رو میبردم روی کونش یهو گفت در! در رو قفل کن. مثل برق در رو قفل کردم و برگشتم سر جام، و دوباره ادامه دادم. تو ذهنم اینطوری تصور میکردم که اول یه نیم ساعت کونشو از پشت شلوار یا شورتش میمالم، ولی الان که تو چنگم بود نمیتونستم، سریعتر اصل جنس رو میخواستم و برای همین شورتش رو در آوردم و کونشو گرفتم تو دستم، چقدر نرم و خوشگل بود! با زمزمه گفت میشه محکمتر فشار بدی سینا؟ گفتم چشم و جوری فشار دادم که صدای ریز آه و نالههاش رو میشنیدم، موهاش رو بوسیدم و لبخند روی صورتش رو هم همینطور. بعد از یکم عشق بازی کونش رو کرد طرفم و گفت لطفا میشه؟ منم گفتم معلومه که میشه، و کیرم رو گذاشتم جلوی سوراخ داغ و در حال نفس کشیدنش. بوی کیر و خایههاش داشت دیوونهم میکرد و همزمان هم دوست داشتم براش بخورم، هم بکنمش. غریزه دوم برنده شد و کلاهک کیرم رو گذاشتم داخل، سریع گفت لطفا یواشتر و منم اطاعت کردم. طوری باهاش برخورد میکردم که انگار شاهزاده روی زمینه و اگه اذیت بشه همین فردا میتونه اعدامم کنه. خلاصه که شب تا صبح با هم بودیم و انقدر تونستم داخلش تلمبه بزنم که خودم خسته شدم، ولی اون هنوزم میخواست :))
ساعت تقریبا 5 صبح تصمیم گرفتیم بخوابیم و خوابیدیم، بوسیدمش و بهش صبح بخیر گفتم و با این آرزو که ظهر و بعدازظهر هم برنامه همینه، رفتم به خواب. ساعت تقریبا یک ظهر بیدار شدم و دیدم معین بغلم نیست. اتاقها رو چک کردم و دیدم وسایلش هم نیستن. یه لحظه با خودم گفتم نکنه خواب دیدم؟ ولی آب روی تشک داشت میگفت با اینکه شب رویایی بود ولی خواب نبود. لباس پوشیدم و رفتم پیش مامانم و گفتم پسره رو ندیدی؟ گفت چرا یه چند ساعت پیش داشت میرفت، ازم خدافظی هم کرد. مات و مبهوت برگشتم بیرون و تصمیم گرفتم بهش پیام بدم. تلگرام کردم و منتظر جواب موندم ولی اتفاقی نیفتاد؛ شمارهش رو هم که نداشتم، کارم سختتر میشد. بعد از تقریبا یه ساعت نوتیفیکیشن پیامش اومد که گفته بود
-سینا؟ بیدار شدی؟
-آره کجایی تو؟ چرا یهو رفتی؟ چیزی شده؟
-نه فقط خدافظی یکم سخت بود، تو هم خواب بودی، گفتم برم دیگه.
-سخت دیگه چیه؟ میموندی با هم میرفتیم خب، کجایی الان؟
-لب دریا.
-با کسی رفتی؟
-نه تنهام.
-مسخره اگه بیدارم میکردی با هم میرفتیم. ایش.
-نمیخواستم ناراحتت کنم آخه.
-ناراحت چرا؟
-نمیدونم، نمیخواستم دیگه.
-معین میشه واضحتر حرف بزنی؟ معلومه یه چیزی شده.
-سینا بابت دیشب ممنون، کاری کردی که از زندگی صد در صد هم پشیمون نباشم و یخورده لذت ببرم ازش. بوس بهت.
-وای چرا طوری حرف میزنی که باعث میشه بترسم؟ حالت خوبه؟ مطمئنی چیزی نشده؟
-آره من خوبم، در اصل خیلی وقت بود اینقدر خوب نبودم، مرسی ازت.
-آدرستو بده بیام دنبالت.
-یه چند ساعت دیگه خودت میفهمی آدرسمو.
-ببین بس کن اینطور حرف زدن رو، بیا با هم صحبت کنیم و کار بدی نکن تا اون موقع.
-همون موقع که گفتم میخوام برم بابلسر تصمیمم رو گرفته بودم، ببخشید که مجبوریم اینطوری تمومش کنیم.
-معین لطفا.
-ببخشید. خدافظ.
یکی دو دقیقه داشتم فکر میکردم که چرا اینطوری شده همه چیز. سوار ماشین شدم و رفتم سمت ساحل، با اینکه میدونستم قرار نیست اینطوری پیداش کنم ولی از هیچ کاری نکردن بهتر بود. گشتم و گشتم و گشتم، ولی پیداش نکردم. یک ساعت گذشت و مدام کانال اخبار شهرمون رو نگاه میکردم که ببینم خبری شده یا نه. دو ساعت شد و بازم هیچی، نه پیامی بود، نه خبری، نه نوتیفیکیشنی از معین. یک ساعتِ بعد ولی اینطوری نبود، یک ساعت بعد سخت بود، عذاب بود، درد بود، چون معین دیگه نبود.
“غرق شدن جوان 20 ساله در دریای خزر” “دریا باز هم قربانی گرفت” “منابع محلی ادعا دارند این جوان به قصد خودکشی وارد دریا شده”
نمیخواستم دیگه بخونم، نمیخواستم بدونم و نمیخواستم زنده بمونم. دریایی که همیشه کنار گوشم بود، معین رو ازم گرفته بود و اندازه دریا هم گریه میکردم بازم چیزی عوض نمیشد.
نوشته: آناکین