سونیا (۱)
تازه بعد از ساعتها چشام گرم شده بود که شاگرد راننده داد زد رسیدیم . آخر خط . پیاده شید . این آخر خط رو با لحن مسخره ای گفت . به زور از جام بلند شدم . کیفم رو از بالای سرم برداشتم و رفتم پایین . چمدان رو از قسمت بار اتوبوس تحویل گرفتم . اواخر خرداد بود ولی یه نسیم خنک میخورد توی صورت آدم . به خصوص من که ساعتها توی اتوبوس بدون تهویه گیر افتاده بودم . فکر نمیکردم این ساعت تاکسی و کلا سواری گیر بیارم ولی در کمال تعجب همزمان با من سه تا دست دیگه هم سمت چمدان دراز شد و همزمان جملات آقا کجا میری و من میرسونمت چندین دفعه تکرار شد . بالاخره با یکیشون راه افتادم و سوار شدم و افتادیم توی جاده
ادامه خواب اتوبوس این بار عمیقتر شروع شد چون شیشه تاکسی پایین بود و اون نسیم خنک با شدت بیشتری میخورد توی صورتم
با صدای راننده به خودم اومدم که گفت رسیدیم آقا . چشمام رو باز کردم توی صورت راننده با تعجب و بی حوصلگی گفتم :
پس چرا نمیرید داخل ؟
آقا از اینجا جلوتر نمیرم دیگه خطرناکه
خطرناک ؟ مگه اومدیم قبرستون که خطرناکه . روزی سه هزارتا ماشین میرن و میان از همین درب
آره میرن و میان . اما نه توی این وضعیت . شما مثه اینکه خبر نداری حال و روز اینجا چه ریختی شده
یعنی چی ؟ مگه چه ریختی شده ؟
بیا پایین خودت میبینی
پیاده شدم و دور ماشین چرخیدم . چمدان رو از راننده گرفتم . میدونستم بحث باهاش فایده ای نداره . راه افتادم سمت کانکس نگهبانی
عجیب بود . این وقت صبح هیچ کس توی کانکس نبود . حتی کسی نبود این میله جلوی درب رو بالا ببره . از نگهبانی رد شدم و توی مسیری که دو طرفش درختهای چنار قدبلند بود شروع کردم به پیاده روی اجباری . چشام هنوز خسته و نیمه باز بود . که زیر کفشم صدای خورده های شیشه شنیدم . زیر پامو نگاه کردم . مسیر پر شده بود از خورده های شیشه و کاغذهای نیمه سوخته . هیچ کس توی کل محوطه دیده نمیشد . همه جا سکوت بود و فقط بوی خاکستر دماغم رو پر کرده بود . آخر مسیر اولین ساختمون از ردیف ساختمونهایی بود که شب و روزم اونجا میگذشت . رفتم سمت در و دستگیره رو دادم پایین . در قفل بود . یعنی چی ؟ الان که نباید در قفل باشه . دیگه حوصله فکر کردن نداشتم . موبایلم رو در آوردم و شروع کردم به شماره گرفتن . تماس برقرار نمیشد . دوباره و دوباره و دوباره . نه . انگار کلا شبکه مشکل داشت .
رفتم سمت پیاده رو و کارت تلفن رو از جیبم کشیدم بیرون و گذاشتم توی تلفن همگانی . شماره گرفتم .بعد از چند بوق یه صدای نگران اونور خط جواب داد .
الو
بفرمایید
سلام . سعید اونجاست
شما؟
احسان هستم
آقا احسان شمایی ؟ کجایی؟
پشت در . چرا در قفله ؟ یکیتون بیایید در رو باز کنید
رسیدین؟ الان میام پایین
کلید توی درب چرخید و باز شد . رفتم داخل . چپ و راست رو نگاه کردم . باز هم سکوت و سکون
چی شده ؟ این جا چرا این شکلی شده ؟ بیرون آتش سوزی اتفاق افتاده ؟
مگه شما خبر ندارید ؟
من که تازه رسیدم . از چی باید خبر داشته باشم ؟!!!
پس صبر کنید برم همون سعید رو صدا کنم
این رو گفت و بدون اینکه منتظر من باشه از جلوی چشام غیب شد .
یه دقیقه بعد با سعید از ته راهرو اومدن سمتم . یه بار دیگه سوالاتمو این دفعه از سعید پرسیدم . یه چند لحظه من و من کرد و آخرش گفت
اون چیزی که ازش میترسیدی اتفاق افتاد
یعنی چی ؟ چی اتفاق افتاد؟
دو روز پیش بچه ها درگیر شدند . من هم در جریان نبودم . همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد
آخه چطور ؟
همه چی زیر سر فرهاد بود . بی سر و صدا همه چیز رو شروع کرده بود
الان کجاست ؟
همین ساختمون کناری
صداش کن بیاد . به همه ی بچه ها هم بگو بیان . همین الاااااان
ناخودآگاه دو جمله ی اخر رو هوار کشیده بودم و همین باعث شد چند نفر سرشون رو از اتاقاشون بیارن بیرون و با دیدنم جمع شن دور من . میدونستم الان فرهاد سر میرسه و جلوی اینا با روحیات خودم و اون درگیری اجتناب ناپذیره
راه افتادم طبقه دوم و وارد سالن شدم . سرم رو به دیوار تکیه دادم و رفتم توی فکر . با صدای سعید به خودم اومدم که همراه بهزاد و هادی اومدن توی سالن . روزبه هم پشت سرشون اومد . فرهاد هم نفر بعدی بود که با یه قیافه ی مسخره و به هم ریخته وارد شد و اخر از همه هم آرش . رو به سعید گفتم
بقیه کجان پس ؟
هر کدوم یه سمت رفتن . فعلا همینا رو تونستم پیدا کنم
توی چشمای فرهاد نگاه کردم و گفتم
قرارمون این نبود
شد دیگه
شد دیگه ؟ اصن خودت میدونی چه گهی خوردی ؟
تو نبودی احسان . اینجا شرایط به هم ریخت . نمیشد کار دیگه ای کرد
نمیشد یا باز هم به خاطر کون گشادیه تو و چند نفر لنگه خودت دویست نفر آدم باید زندگیشون بریزه به هم ؟
من که مجبورشون نکردم . خودشون خواستند
خودشون خواستند ؟ فرهاد شر و ور نگو . صد بار بهت گفتم بچه های اینجا رو پدر و مادرشون با هزار امید و آرزو فرستادن اینجا . قرار نیست چون من و تو خوب کلمات رو میکنیم جملات و جملات رو میکنیم خطابه ، اینا هر چی ما دلمون میخواد انجام بدن . ما قبل از فرجه همینجا جمع شدیم . همه ی این جمعی که الان هستن بودن . توافق شد هیچ اقدامی نکنیم تا مهر ماه . نتیجه رای گیری انقدر واضح بود که گمان کنم همه چیز مشخص شده و بتونم با خیالت راحت برم تهران . فکر نمی کردم یه تنه حماقت کنی و اینجا رو بکنی میدون جنگ
الان باید چیکار کنیم ؟ نمیشه دیگه عقب کشید . تو باید حمایتمون کنی .
من گوه بخورم . اغتشاش راه انداختی . بدون اینکه حتی یه تشکل و گروه تایید کنند . توقع داری خودمو جر بدم این شورش رو بکنم انقلاب ؟ میدونی اگه واسه یکی از این بچه ها اتفاقی بیافته کی مسئوله ؟ من مسئولم و آدم های مثل من . حتی اگه هیچ کس هم از من جواب نخواد
بقیه ساکت و آروم نظاره گر بحث ما بودند .
سعید . چی شده این چند روز ؟
پریروز شروع شد . اول یه درگیری معمولی بود جلوی سر در کشاورزی . نمیدونم کی بچه های دامپزشکی رو خبر کرد و شروع کردن سر و صدا و شعار دادن . بعد هم فرهاد جریان رو هدایت کرد سمت علوم . یهو همه چی از کنترل خارج شد . یه شیشه توی دانشکده علوم سالم نموند . درگیری های پراکنده با حراست تا شب ادامه داشت و یه موردش به کتک کاری شدید کشید . تعداد بچه ها که زیاد شد حراست در رفتن . اینا هم شیر شدند ساختمون امور خوابگاه ها رو آتیش زدند . دیروز هم ریختن سلف رو به هم ریختن و بعدش هم بلایی که سر امور خوابگاه ها آوردن برای ساختمان امور دانشجویان هم تکرار کردند .
آخه سر چی ؟ خودتون میدونید واقعا ؟ دانشگاه میخواد هیات امنایی بشه به درک . بشه . چه فرقی به حال من و شما میکنه
فرق که میکنه . هیات امنایی بشه مثل بقیه دانشگاه ها میخوان بابت همه چی پول بگیرن
ای بابا . همه این صحبتها رو اون روز هم کردیم . اول امتحانا که اتفاقی نمی افته . هر چی بخواد بشه مهر ماهه . نترس برای شورش و بلوا هیچ وقت دیر نمیشه . جا نمیمونید خدای نکرده . حالا الان دیگه اوضاع آرومه ؟ میتونم برم خبر مرگم یه ساعت بخوابم ؟
همه به هم نگاه می کردن . آخر بهزاد گفت : تا اونجایی که میدونیم امن و امانه . برنامه خاصی نیست . هر چند تخصص ما در بی برنامگیه
از سالن رفتم بیرون و راه افتادم سمت اتاق . در رو باز کردم و یه راست افتادم روی تخت و خوابم برد
یکی مثل ژله تکونم میداد . پریدم بابا . آرش بود .
احسان یه گروه از بچه ها رو میلاد راه انداخته سمت پردیس شهر . با سرویس های دانشگاه رفتن و همونجا موندن . شروع کردن به داد و بیداد
آرش استاد جو دادن بود با سابقه ای که توی بزرگنمایی داشت و عجیب بودن حرفش ، زیاد جدی نگرفتم . به ساعت نگاه کردم . دو بعد از ظهر بود . چرا من انقدرخوابیدم ؟ بلند شدم باهاش رفتم توی راهرو . این دفعه بر عکس صبح همه جا شلوغ بود .
بهزاد اومد سمتم و از قیافه اش معلوم بود یه اتفاقی افتاده . موبایلم توی اتاق جا مونده بود . به بهزاد گفتم شماره میلاد رو بگیر
احسان موبایل ها قطعه . نمیشه باهاشون تماس گرفت .
یعنی چی ؟ موبایل ها برای چی قطع شده
بعد از اتفاقات دیشب
مگه دیشب چیز دیگه ای هم بوده ؟
آره . چند تا از همین ضد انقلابا با سپاه درگیر شده بودن . دانشجوها که شلوغ کردند وضع امنیتی شد ، دور تا دور پردیس رو سپاهیا گرفته بود . یه یگان ضد شورش هم جلوی درب شمالی و جنوبی بود . همون موقع شبکه مختل شد .
احمق این همه داستان درست کردید ، الان به من میگید . دیدم صبح نشد موبایل سعید رو بگیرم .
دیگه واینستادم ادامه اراجیفش رو بشنوم . رفتم سمت در خوابگاه هر چند دقیقا نمیدونستم چکار باید بکنم و کجا باید برم.
ادامه…
نوشته: احسان