زن عمو فاطمه

من اسمم سیاوشه الان 34 سال دارم میخوام خاطره سکس با زنعمو فاطمه رو براتون تعریف کنم
از وقتی که زن عمو فاطمه وارد خانونده ی ما شده بود با اینکه سن و سال کمی داشتم ولی همیشه نمیدونم چرا بهش جذب میشدم و هر چی بزرگتر می شدم این حس بیشتر جنسی می شد و بیشتر به پستی و بلندی های بدنش دقت می کردم همیشه سعی می کرم اونوتو هر موقعیتی دید بزنم یا اگه قراره با ماشین جایی بریم سعی کنم طوری برنامه ریزی کنم که کنارش بشینم و بچسبم بهش . اما جرات حرکت بیشتری رو نداشتم تا اینکه وقت رفتن به سربازی رسید و تو اون چند ماهی که بین اتمام دانشگاه و اعزام به خدمت بیکار بودم دائم بهش فکر میکردم و به یادش خودم رو خالی می کردم اون هم برام جذاب تر شده بود این حس به جایی رسید که حتی وقتی میخواستم دوست دختری انتخاب کنم اولویتم این بود که هیکل شبیه زن عمو فاطمه باشه سفید ، تپل با باسن و سینه های خوش فرم بدون اینکه چاق به نظر برسه . تو سکس با دوست دخترهام چشمام رو میبستم و اونو تصور میکرد که الان تو بغلم خوابیده و دارم باهاش سکس میکنم . هر چی زمان اعزامم نزدیکتر میشد استرس بیشتری میومد سراغم که باید هر طوری هست به فاطمه بگم چه حسی نسبت بهش دارم تا اینکه یه روز صبح که می دونستم بچه هاش مدرسه هستن و خودش تنهاست رفتم خونشون . دور میز ناهار خوری نشستیم برام چایی آورد . گفت چه خبر ؟ چه میکنی ؟ ناگفته نماند ارتاباطش با من خیلی بهتر از بقیه بود و من رو یه جور دیگه ایی تحویل میگرفت وقتهایی که تو ماشین پام رو می چسبوندم به پاش نه تنها خودش رو عقب نمی کشید که اونم یه جورایی همکاری میکرد و همه ی اینها باعث شده بود فکر کنم اونم پایه ست . سرم رو انداختم پایین و گفتم زن عمو می تونم یه چیزی بهت بگم ؟ گفت بگو . گفتم به جان بچه هات به کسی نمیگی؟ گفت نه خیالت راحت . قسم میخورم بگو . گفتم میشه من و تو با هم حال کنیم ؟ یهو آشفته شد گفت این چه حرفیه میزنی ؟ میدونی من چقدر دوستت دارم . تو همسن پسر منی . عموت اگه بفهمه هر دوی ما رو میکشه . تازه من پیرزن چه به درد تو میخورم ؟ ( اونوقتها 35 سالش بود ) من زبونم بند اومده بود و لال شده بودم این هی ادامه میداد و این حرفها رو تکرار می کرد دستهاش می لرزید و برافروخته شده بود . منم از خونه شون اومدم بیرون . گند زده بودم . دوباره زنگ زدم خونشون افتادم به غلط کردن و گه خوردن اونم هی میگفت تمام تنم داره میلرزه چرا این حرف رو زدی تو برای من با همه ی خانواده تون فرق میکردی . خیالت راحت به هیچ کس نمیگم چون اگه بگم آبروی خودم میره
خلاصه من رفتم سربازی و تا چند سال رابطه ی زنعمو با ما یه جوری سرد بود سعی میکرد جلوی بقیه تابلو نشه ولی من حس میکردم که همه چیز زورکیه . بدتر از همه اینکه همیشه فکر میکردم عموم و خانواده ی ما فهمیدن این قضیه رو به روی من نمیارن . سالها گذشت تا من ازدواج کردم دوباره رابطه ی زنعمو با من خوب شد حتی خوب تر از قبل . باهام شوخی میکرد . گاهی به دور از چشم بقیه خودش رو می چسبوند به من و پالس های اینطوری دوباره من موندم بزرگترین دوراهی زندگیم . با اینکه ازدواج کرده بودم و خیلی هم زنم رو دوست داشتم اما این لعنتی چیزی نبود که ازش بگذرم . تا اینکه بعد مدتها خانوادگی با هم رفتیم جنگل اونجا هم یکی دو بار پالس هایی ازش گرفته بودم دیگه تصمیم گرفتم اینبار با پختگی و حساب شده پا پیش بذارم . خودش اونروز یهو بدون دلیل خاصی به گوشی من یه میس کال انداخت گفت شماره ی جدیدمه خواستم اذیتت کنم . شماره ش رو سیو کردم . من 33 سالم بود یه بچه داشتم اونم نزیک 48 سالش بود ولی هنوز از جذابیتش برای من چیزی کم نشده بود . اون هم مادرزن شده بود هم مادرشوهر ولی برای من اسطوره ی سکس بود همچنان. یه روز که خانمم با پدر و مادرش رفته بود مسافرت و من بخاطر مشغله کاری نرفتم گفتم الان وقتشه . بهش زنگ زدم با صدای گرفته حال و احوال کردم اونم با نگرانی گفت چته چرا اینطوری هستی و این حرفها گفتم اگه میتونی بیا دفترم یه مشکلی برام پیش اومده . اونم ادرس دفتر گرفت و سریع اومد . قبل اومدنش یه لیوان مشروب خوردم و کلی حرف رو آماده کرده بودم که دوباره بند رو اب ندم . اومد جلوم نشست . بعد سلام و علیک شروع کردم به حرف زدن از علاقه م بهش گفتم از فانتزی های ذهنم از اینکه هر کاری میکنم از ذهنم بیرون نمیره شبها خوابش رو میبینم اونقدر گفتم و گفتم تا اشکش سرازیر شد به خودم جرات دادم رفتم بقلش کردم داغ بود و پر از لذت محکم به خودم چسبوندمش . یهو گفت منم عاشقتم ولی این عشق حرومه . من زن یکی دیگه م تو هم زن داری . زندگی هامون خراب میشه باید بسوزیم و بسازیم و … لبم رو گذاشتم رو لبش شروع کرم لب گرفتن وای چه مزه ایی چه لذتی . اون هم همراهی میکرد دستم رو گذاشتم رو باسنش دستم رو گرفت گفت تا همینجا بسه . گفتم من به ارزوم رسیدم مفت از دستت نمیدم شروع کردم خودم رو بهش مالوندن با مخالفت های اون و اصرار من خمش کردم رو میز کنفرانس و مانتوش رو انداختم رو کمرش و شلواراش رو کشیدم پایین سرش رو میز بود چشماش رو بسته بود و دستش رو گذاشت رو کونش و همش خواش میکرد سیا دیگه بسه هر وقت خواستی میام پیشت ولی اینکارو نکن پشیمون میشیم . گوشم بدهکار نبود . کیرم رو در آوردم خیسش کردم گذاشتم رو کسش با یه فشار رفت تو . از بس ترسیده بود و شوکه شده بود بدنش یخ شده بود . کسش هم سرد تر از چیزی بود که فکر میکردم . بعد اینکه کامل کردم توش سرم رو بردم کنار سرش و گردنش رو بوسیدم گفت این آرزویی بود که هیچوقت دوست نداشتم برآورده شه ولی امان از دست تو . لبش رو گذاشت رو لبم و شروع کردم به کردنش خیلی زود آبم رو خالی کردم تو کسش و بیحال افتادم روش اونم منو میبوسید گفت اگه بهت بگم چقدر همیشه وسوسه سکس تو با من بود باور نمیکنی ولی ترسی از انجامش داشتم که از وسوسه ش بزرگتر بود . قرار گذاشتیم فردا صبح که عمو رفت سرکارش بیاد خونه ی ما . موقع رفتن بهش گفتم فردا شورت و سوتین مشکی بپوش . دوست دارم خندید گفت بی ادب و رفت .
فردا صبح خونه بودم که دیدم صدای زنگ در میاد رفتم دیدم زنعمو اومده . وارد خونه شد بقلش کردم افتادیم ب جون لبهای هم لختش کردم ماساژش دادم رو مبل کردمش بعد سرحال شدن بردمش رو تخت یه دل سیر هم کس هم کونش رو کردم بعد یه ساعت تو بقل هم خوابیدیم و رفتیم حموم اونجا کف حمام خوابیدم اومد یه نیمچه ماساژ سکس بهم داد و اونجا هم کردمش اومدیم بیرون بعد اینکه لباس هاش رو پوشید اومد رو پام نشست کلی لب گرفتیم گفت هر چی گفتی گوش کردم حالا یه چیزی میگم تو گوش کن . رابطه ی ما از همین جا تمام میشه دیگه به هیچ وجه این اتفاق نمی افته . مثل همون قبل هستیم . اینظوری خیلی بهتره تو زندگیت رو دوست داری منم عروس دارم ، داماد دارم ، دارم نوه دار میشم تو هم بچه داری . اشتباه ما میتونه زندگی همشونو خراب که . اگه هوس بود یه بارش بس بود
دوباره لبش رو گذاشت رو لبم اشک از چشماش سرازیر شد محکم بغلم کرد . دوباره همه جای صورتم رو بوسید و کیفش رو برداشت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت خداحافظ عشقم . منم مثل اونروز تو 15 سال پیش مثل یه مجسمه بی روح نگاهش کردم و اون رفت

نوشته: سیاوش

دکمه بازگشت به بالا