زندگی عجیب من

اگه حوصله خوندنشو نداری چند خط آخر رو ببین
شاید برات مفید بود☺

سلام
من یه پسر ۲۰ ساله پشت کنکوریم که دلم میخواد یه خاطره جالب و غیر سکسی از زندگیم بگم.(یسری جزیئات رو نمیگم که اگه فکی فامیلی چیزی درحال شومبول بازی داستانو خوند بمن شک نکنه).
اگه دوست داشتید
بخونید و پند بگیرید و ایمان بیاورید و بوس بدید
اگرم نه که نخونید و پند نگیرید و ایمان نیاورید و بوس ندید
😐
خلاصه…
من ۱۴ سالم بود که بعد یکسال فوت مادرم به پدرم اصرار کردم که ازدواج کن.چون افسردگی شدید گرفته بود و منم با عقل همون موقعم گفتم ازدواج کنه بهتره.این اصرار از من و انکار از پدر تمومی نداشت تا بعد یکسال و اندی با یکی آشنا شدیم و شب اول رفتیم بیرون
من و پدرم و اون خانم و دختر خواهرش

حقیقتش دختر خواهرش شدید به دل من نشست و من بخاطر از دست دادن مادر توی اول نو جوونی شدید فقر محبت داشتم و شخصیت عاشق پیشه ای پیدا کرده بودم.خلاصه یه دل نه صد دل عاشق این دختر خانم که یکسال ازم کوچیک تر بود شدم.گذشت و عقد صورت گرفت و ما باهم فامیل شدیم روز به روز من کراش سنگین تری روی این به اصطلاح دختر خاله میزدم و از هم صحبتی چند دقیقه ای باهاش شبا قبل خواب هزاران رویای عاشقانه میساختم(این بگم:خدایی وقتی عاشقش شدم مثل کصخلا فکر میکردم عشق پاک یعنی اصلا به سکس باهاش فکر نکنی😂)
خلاصه هی گذشت و گذشت تا من با یکی دیگه وارد ارتباط شدم.خود این رابطه و خیانت داخلش و سو استفاده از عشق پاکم توسط یه دختر تازی (به اعراب،تازی هم گفته میشه) از منه بچه عاشق پیشه یه شخصیت سنگین ساخت…خلاصه بعد شکست تو این رابطه.اون دختر خاله ای که میمردم براش دیگه اهمیتی برام نداشت و جالب اینجاست.همون دختر خاله که تو دوران کراش بودنش خیلی محل نمیداد الان دم پرم میچرخید

تا اینجا خوندید یه خاطره هم از زمان پسا کراشی و بی اهمیتی بگم:

خانوادگی مسافرت بودیم که دیدم زیاد بهم نزدیک میشه تمایل داره باهم غذا بسازیم یا پاسور بازی کنیم و اینچیزا.و ازون جالب تر موقع حکم بازی کردن یجور خیلی عجیبی کارت توی دست منو میکشید که دستامو لمس کنه،یا مثلا خیلی یهویی میگفت بیا مچ بندازیم(راستی اینم بگم خانواده ما مذهبیه و ما حتی دست هم نداده بودیم چه برسه مچ انداخت و لمس کردن).جدای اینکارا مثلا تو حیاط که بیکار بودم رفتم کمکش لوبیا پوست بکنم(ناموسن نگید کار زناس بخدا بیکار بودم اینترنتم نداشتم😂) وقتی نشستم کنارش دیدم یذره خودشو نزدیکم کرد که زانوش به زانوم تماس داشت.آروم شروع کرد درباره تستای روانشناسی و عشقی صحبت کردن که چمیدونم نظرت درباره اقیانوس و شب و عشق و این دری وریا چیه.منم جواب میدادم، همین حین روسریش افتاد و تازه فهمیدم چقد تو فاز دارک غرقه😅 چون تاحالا بی روسری ندیدا بودمش.دیدم موهاش از من کوتاه تره…گفتم روسیرتو سرت کن از تو خونه میبینن تو حیاط جلو من سر طاق نشستی…گفت خودت درستش کن…شنیدن این جمله از یه دختر که سمت منم نمیومد یکم عجیب بود…یکم که نه خیلی عجیب بود

چون کشتی گیرم دستام بزرگه .وقتی دستمو از رو موهاش کشیدم که روسری رو از روی گردنش بردارم بهم خیره شد لبخند آرومی زد گفت بزنی پس کلم میمیرم منم یه لبخند ریز زدم

میدونید…🙂 من هیچ حسی نداشتم!! اگه این کار تو دوران قبل اون دختر تازی و سنگ شدنم بود از خوشحالی سکته میکردم
خلاصه روسری رو کشیدم رو موهاش و گذشت

پاشدم رفتم نماز خوندم و دعاکردم خطایی ازم سر نزنه…چون چند بار بعدم موقع پاسور بازی خیلی دستمو لمس میکرد.هرچقد خواستم خوش بین باشم واقعا نمیشد.به بهونه گرفتن کارت از دوتا انگشت تا ساعدمو لمس میکرد و فشار میداد حتی یبار هی مچمو اندازه میگرفت میگفت دستم دورش حلقه نمیشه(خدایی شما باشید فکرتون به انحرافات غیر اسلامی نمیره😐😅)…درسته عاشقش نبودم اما میترسیدم این لمسا به معاشقه و سکس ختم بشه…منم نمیخواستم جز با عشق حقیقیم بخوابم…این شد که کم کم ازش فاصله گرفتم و زیاد باهاش تنها نشدم تا سفر تموم شد…

ببخشید سرتونو درد آوردم.زندگی من خیلی پستی بلندی داره.داستان نویسی بلد نیستم این خاطره دس پا شکسته هم که گفتم فقط برا چند خط نتیجه گیری تهش بود

💎نتیجه💎

هیچوقت چیزی رو خیلی جدی نگیرید.اگه این دخترخاله تو دوران نوجوونی بمن میگفت مثلا اون لیوانو بمن بده از شوق عشق بال درمیاوردم اما الان هیچ حسی بهش ندارم‌.چقدر بهش فکر کردم چقدر دوسش داشتم چقدر پول جمع میکردم تا براش کادو بگیرم چقد تو تنهاییم تو ۱۶ سالگی براش گریه کردم…

چیشد؟ من به لطف دختر تازی خشکیدم
(داستانش خیلی مفصل و پیچیده تره.شاید یروز تعریف کردم🙃)
همش گذشت

من جای داداش کوچیکتون…خیلی این دنیارو جدی نگیرید
به اندازه لذت و درد رو تجربه کنید اما قسم به خدای یکتا
هیچ چیز جز مرگ همیشگی و قطعی نیست

نوشته: پسر مردم

دکمه بازگشت به بالا