رقص گرگ‌ها (۴)

…قسمت قبل

فصل چهارم: سلول عشق!

“راوی: رضا”

مواد رو از هیوا گرفتم و به سمت دختره گرفتم. خواست مواد رو بگیره که دستم رو عقب کشیدم و گفتم: «ببین من نمی‌خوام اذیتت کنم. خودتم می‌دونی اگه با این وضع شب رو بیرون بمونی بدتر از اینی که الان سرت اومده، سرت میاد. به من ربطی نداره چه بلایی سرت اومده و کی هستی و کارت چیه. ولی می‌تونی امشب رو تو خونه‌ی من بمونی! نیازی هم نیست بترسی، چون خودم تو خونه نمی‌مونم. هر وقت هم…»
حرفم رو قطع کرد و گفت: «یه چیز جدید بگید بابا. این داستانا دیگه خیلی کلیشه‌ای شده. شما مذکرا به سوراخ دیوار هم رحم نمی‌کنید حالا چه برسه به سوراخ‌های یه دختر تو حال و وضع من. بعدشم تو خودت از سیبیل‌هات کون می‌چکه قشنگ! من از تو بترسم آخه پلشت؟! تو مراقب کون خودت باش، نمی‌خواد نگران من باشی.»
بعد دستش رو به سمتم کشید و گفت: «موااااااااد…»
مشتم رو باز کردم و مواد رو بهش دادم. مواد رو گرفت و با قدم‌های سریع ازمون دور شد…

خطاب به هیوا گفتم: «چقدر می‌شناسیش؟!»
گفت: «هیچی. این دومین باریه که می‌بینمش و فکر نکم وضع درست و درمونی داشته باشه.»
موتور رو به هیوا دادم و گفتم: «تو برگرد. نمی‌تونم این دختر رو تو این شرایط ول کنم. ممکنه یه بلایی سرش بیاد.»
هیوا گفت: «بیخیال دایی. خب بیاد، تورو سننه؟ به تو چه؟ خودمون کم گرفتاری نداریم بابا، ول کن.»
سویچ موتور رو بهش دادم و گفتم: «فردا می‌حرفیم.» و با فاصله دنبال دختره راه افتادم.
رفت تو تایله و زد به دل قبرستون. لا به لای قبرها راه می‌رفت و گهگاهی تلوتلو می‌خورد. به انتهای قبرستون که رسید، کنار یه درخت نشست و بهش تکیه داد. بساط موادش رو در آورد و شروع کرد به نئشه کردن. همونجا از دور نشستم و منتظر موندم.
یه چهل دقیقه‌ای گذشت که بلند شد و دوباره راه افتاد. چند قدم بیشتر نرفت، که به تلو خوردن افتاد و پخش زمین شد. منتظر موندم که بلند بشه، ولی انگاری زیاد زده بود و نایی برای بلند شدن نداشت. نگران شدم و به سمتش دویدم. وقتی بالاسرش رسیدم، چشم‌هاش نیمه باز بود. من رو که دید زیر لب کلمات ناواضحی رو زمزمه کرد و بعد بی‌هوش شد. هرچی تکونش دادم و صداش زدم واکنشی نشون نداد. خواستم ببرمش درمانگاه، ولی بیشتر که فکر کردم دیدم نمی‌شه و ممکنه داستان بشه برام. سریع به امیر زنگ زدم و گفتم ماشین یکی از بچه محل‌ها رو قرض بگیره و بیاد اونجا. به محض اینکه امیر رسید، سوار ماشینش کردیم و به سمت خونه‌ی من راه افتادیم.

به خونه که رسیدیم، همچنان بی‌هوش بود. امیر گفت: «رضا این عین جنازه تن و بدنش یخ زده. رو دست‌مون می‌مونه و داستان می‌شه. آخه این رو چرا برداشتی آوردی خونه…»
گفتم: «حالا گهیه که خوردم. باید یه کاریش کنیم. بریم دنبال دکتری چیزی که این طفلی تلف نشه.»
گفت: «دکتر؟ حاجی دکتر بیاد اینجا و این وضع رو ببینه، داستان از اینی که هست داستان‌تر می‌شه ها. دکتر رو کلاً بیخیال. تنها راهش اینه برداریم و ببریمش همونجایی که بود ولش کنیم.»
گفتم: «اصلاااااً فکرش رو نکن…»
گفت: «حالا اونجا نه، ببریم جلو اورژانسی، درمانگاهی، بیمارستانی چیزی…»
گفتم: «فردا پس‌فردا تو اورژانسی، درمانگاهی، بیمارستانی چیزی بمیره، دوربینی، نگهبانی، آدمی چیزی ما رو دیده باشه و پلاک ماشین لو رفته باشه، به گا می‌ریم مهندس. ول کن تو اصن فکر نکن.»
یکم سرش رو خواروند و گفت: «اون خانوم دکتره چی؟ همونی که می‌خواست تیغ‌مون بزنه. پریشب به هیوا پیام داده بود‌ و دیروز همدیگه رو دیده بودن. هیوا شماره‌اش رو داره. از اونجایی هم که بهش پول دادیم، احتمالاً نه نیاره و کمک‌مون کنه.»
یکم فکر کردم و گفتم: «سریع شماره‌ی هیوا رو بگیر و ماجرا رو بهش بگو، که زنگ بزنه و زنه رو بیاره اینجا.»

دو ساعت بعد…
دکتر نبضش رو‌ گرفت و گفت: «چه بلایی سر این طفلی آوردید؟»
گفتم: «ما اگه منشاْ بلا بودیم، تو الان اینجا نبودی. این بلا رو خودش سر خودش آورده. ما از کنار خیابون بی‌هوش پیداش کردیم و خواستیم کمکش کنیم که بدتر از ایناش سرش نیاد!»
پوزخند زد و گفت: «هیچ گرگی محض رضای خدا آهو نمی‌گیره!»
امیر گفت: «این آهوی مفنگی گرفتن نداره که، لاشه بود و اگه ما نبودیم، خوراک لاشخورا می‌شد. حالا هم اگه کاری از دستت برمیاد، بسم‌اللّٰه و اگه هم نمیاد بسلامت.»
دکتر به درسا نگاه کرد و گفت: «باید براش سرم وصل کنم. یکی‌تون باید بره داروخونه.»
هیوا یه تیکه کاغذ بهش داد و گفت: «هرچی می‌خوای دیکته کن، سه‌سوته می‌گیرم میام.»

نیم ساعت بعد هیوا با داروها و سرم برگشت. دکتر سرم رو که براش وصل کرد، پرسیدم: «حالش خوب می‌شه؟»
گفت: «آره. ولی باید یکی تا فردا بالا سرش باشه. به هوش هم که اومد باید غذا بخوره و تنگش هم داروهاش. ولی تا اونجایی که من این دختر رو می‌شناسم وحشیه، بیدار بشه و خودش رو اینجا ببینه جفتک می‌ندازه.»
گفتم: «منم بیدار بشم و یه گله پسر بالا سرم ببینم جفتک می‌ندازم و می‌ترسم. ولی کار نشد نداره!»
دکتر که دو زاریش کلفت بود، رو هوا حرفم رو زد و گفت: «من نمی‌تونم پیشش بمونم. چون هم هویتم فاش می‌شه و می‌فهمه زنم، هم اینکه دل خوشی ازم نداره و من رو ببینه شکار می‌شه.»
هیوا گفت: «این طفلی بدبخت‌تر از اینه که بعداّ تهدیدی برای هویتت بشه. بعدش هم تو امشب هواش رو داشته باش و عسل‌گیرش کن، من قول می‌دم که بعداً دستت رو گاز نگیره.»
دکتر یکم فکر کرد و گفت: «نمی‌تونم این دختر رو پیش سه تا پسر ول کنم و برم. شیطانه دیگه، راه می‌ره و گول می‌زنه. ما آدما هم که گول خورمون ملس. پس نه بخاطر شما، بلکه بخاطر این مادر مرده، امشب رو اینجا می‌مونم. البته اینم بگما رایگان نی و خرج داره…»
لبخند زدم و گفتم: «دمت گرم، خیلی زنی…!»

راوی: درسا

گلوم کِزکِز می‌کرد و دهنم به شدت خشک شده بود. سعی کردم چشم‌هام رو باز کنم، امّا سنگینی پلک‌هام مانع می‌شد و دوباره به خواب فرو می‌رفتم. درک درستی از زمان و مکان و اتفاقات نداشتم و انگار دچار فراموشی موقت شده بودم. اصلاً نمی‌دونستم کجام و چرا اونجام. بعد از چند تلاش ناموفق برای بیدار شدن و به دست آوردن هوشیاری، یه صدای گُنگی مدام صدام‌ می‌زد، ولی تو اون لحظه بیدار شدن، برام سخت‌ترین کار دنیا بود. به زور چشم‌هام رو نیمه باز کردم تا منشأ صدا رو پیدا کنم، ولی نور کم بود و همه‌چی رو تار می‌دیدم. اون شخص دستم رو تو دستش گرفت، بلندتر صدام زد و گفت: «دخترم… باید بیدار شی!»
گفتم: «بابا؟!»
ولی من که بابا نداشتم! اولین چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که مُردم و اومدم پیش بابام! ولی این خیال خوش، خیالی بیش نبود و با شنیدن جمله‌ی بعدی، فهمیدم که هنوز به آرزوم نرسیدم. اون شخص گفت: «نه من بابات نیستم. من اکبرم… اکبر ساقی!!!»
انگار قطب جنوب با تموم یخ‌ها و یخچال‌هاش رو سرم خراب شد و سریع به هوش اومدم. چشم‌هام باز شد و بعد از دیدن اکبر بالای سرم، نشستم و به زور چند سانت خودم رو عقب کشیدم. اکبر با دست‌پاچگی دست‌هاش رو به علامت تسلیم بالا برد و گفت: «نترس… نترس من زنم! ببین… ببین…»
بعد سریع تی‌شرتش رو بالا داد که سینه‌هاش رو ببینم! بعد سریع ادامه داد: «فقط آروم باش، همه‌چی رو بهت توضیح می‌دم. چند ساعتی می‌شه که بی‌هوشی و تازه به هوش اومدی. الان همه‌چی برات مبهمه و اصلاً نمی‌دونی کجایی و چرا اینجایی و چرا من اینجام و چرا من زنم و اصلاً چه اتفاقی افتاده!»
بعد لیوان آبی رو که کنارش بود به سمتم گرفت و گفت: «بخور…»
همچنان تو بهت بودم و انگار داشتم خواب می‌دیدم. یکم اطرافم رو نگاه کردم، شب بود و تو خونه‌ای بودم که تا الان ندیده بودم. بدون اینکه آب رو بگیرم گفتم: «چخبر شده؟ اینجا کجاست؟ من اینجا چه گهی می‌خورم؟ از طرف “مستوره” اومدی؟ اون گفته من رو اینجا زندونی کنی؟ نکنه…»
سریع حرفم رو قطع کرد و گفت: «نترس، هیچ اتفاق بدی نیفتاده و من از طرف کسی نیومدم. آب بخور آروم بشی بهت می‌گم.»
لیوان آب رو گرفتم و پاشیدم رو صورتم که به خودم بیام و مطمئن بشم کاملاً هوشیارم. بعد خطاب به اکبری که نمی‌دونستم زنه یا مرده، گفتم: «تا بهم نگی اینجا چخبره و من اینجا چی‌کار می‌کنم، چیزی نمی‌خورم.»
بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت. سینی غذایی رو که از قبل آماده کرده بود آورد و گفت: «چند ساعته بی‌هوشی و چیزی نخوردی. باید غذا بخوری که هم ضعف نکنی، هم بتونی داروهات رو بخوری، پس مثل یه دختر خوب برای یه بارم که شده حرف گوش کن و لج نکن، بعد از غذا مفصل حرف می‌زنیم. خب؟»
از اونجایی که به شدت بی‌حال بودم و احساس ضعف شدیدی می‌کردم و از طرفی هم خیلی گرسنه بودم، نتونستم لج کنم و سینی غذا رو به سمت خودم کشیدم و شروع کردم به غذا خوردن.

چند لحظه بعد اکبر گفت: «نمی‌دونم چیزی یادت میاد یا نه. ولی بعد از اینکه از اون ساقیِ جدیدت مواد خریدی و مواد رو زدی، تو تایله بی‌هوش شدی و مثل جنازه افتادی اونجا. دوستِ ساقیه که تعقیبت کرده بود، می‌فهمه بی‌هوش شدی و میارتت خونه‌ی خودش. بعد زنگ زد به من که بیام درمونت کنم و مراقبت باشم تا حالت خوب بشه.»
پوزخند زدم و گفتم: «فیلم هندیه؟ یا دوربین مخفی؟ اصلاً مگه تو دکتری که بخوای من رو درمون کنی اکبر ساقی؟ البته مِن بعد باید بگیم اکبر ممه! یا اکبر ساقی دو پستون! یا…»
حرفم رو قطع کرد و گفت: «آره من دکترم. البته بودم! ولی یه گهی خوردم و از عرش به فرش رسیدم و الان هیچ گهی نیستم. یه روزی دکتر بودم، الان ساقی‌ام، جیب‌برم، دله دزدم، خیابونیم، بی کس و کارم… هر گهی می‌خورم که چهار قرون بیشتر دستم بیاد. هیچکس نمی‌دونه زنم، که از زن بودنم سواستفاده نشه و بتونم کار کنم. بتونم پول در بیارم، بدون اینکه زیر خواب بشم!»
پوزخند زدم و گفتم: «الان این تیکه به من بود؟!»
نگاهی معنادار بهم انداخت و گفت: «مگه زیر خوابی که به خودت می‌گیری؟ بیشتر یه تلنگر بود که زیر خواب نشی!»
با اینکه می‌دونستم می‌خواد بره رو مخم که حرف بزنم و از داستانم سر در بیاره، ولی با این‌حال خودم دوست داشتم حرف بزنم و بریزم بیرون که یکم سبک بشم. از طرفی هم فهمیده بودم زنه و گاردی که بهش داشتم کم شده بود. البته اینکه کل شب رو بالاسرم بود و من رو “دخترم” صدا زده بود هم بی تاثیر نبود!
گفتم: «ببین اکبر بانو… نه این خوب نیست‌. اکبر بی‌دول! یا اکبر کصو! یا چه می‌‌دونم اکبر…»
حرفم رو قطع کرد و با خنده گفت: «جون نداری حرف بزنی ها، ولی جون به جونت کنن مرغِ بچه پررویی و زبون درازیت یه پا داره. اسمم “پَریسا” هست بچه، تو پری صدام بزن و اکبر رو کلاً فراموش کن.»
با تعجب گفتم: «پریسا؟! بابا این قیافه‌ی تخمی و نِفله کجا و اسمی به این نازی و قشنگی کجا! ناموساً اسکل‌مون کردی نه؟ واقعاً زنی؟ شیمیل نباشیییی؟ کصت کو؟ من تا کصت رو نبینم باور نمی‌کنم اصن…»
گفت: «نمی‌دونستم قراره چشم کسی بعد از سالها به جمالش روشن بشه، وگرنه شیو می‌کردم و نشونت می‌دادم! با این‌حال اگه مشکلی با کص ابریشمی نداشته باشی می‌تونم نشونت بدم که بهت ثابت بشه زنم و کیر ندارم!»
سرم رو خواروندم و گفتم: «نه نه آبجی دمت گرم. از جمال شما زیاد به ما رسیده، این یکی جمالت رو همونجا نگهدار و جمال زده‌مون نکن سر جدت!»
خنده‌اش گرفت و گفت: «جنده کوچولوی زبون دراز…»
بعد ادامه داد: «خب… حرف بزن. چی می‌خواستی بگی؟»
گفتم: «ببین، تو درست فکر می‌کنی و من پیش خاله مستوره کار می‌کنم! ولی نه کارِ زیر خوابی! جا نداشتم و بهم جا داد. همون اولش بهش گفتم که من آدم این کار نیستم. ولی عوضش کارای خونه رو می‌کنم و لباس‌های دخترا رو می‌شورم‌ و خونه رو تمیز می‌کنم و غذا درست می‌کنم و… گفتم که چیزی هم نمی‌خوام، فقط یه سقف بالاسرم و یه لقمه نون بخور نمیر باشه برام کافیه. اونم قبول کرد. اولش همه‌چی خوب بود و خاله ناسازگاری نمی‌کرد، تا اینکه معتاد شدم. وقتی معتاد شدم، دستم کج شد و خاله فهمید. می‌گفت من دختر دست‌کج و مفنگی‌ای که هیچ درآمدزایی برام نداره و سر تا پاش ضرره رو می‌خوام چیکار؟! گفت یا باید کار کنی، یا بزنی به چاک. می‌دونستم خاله کوتاه نمیاد. یا باید می‌زدم بیرون و مقوا خواب می‌شدم، یا باید اونجا می‌موندم و زیرخواب! دخترا و خاله اونقدر رو مخم کار کردن، که نرم شدم و قبول کردم که کار کنم. ناسلامتی دیشب قرار بود که اولین شب کاریم باشه. ولی همین که مرده اومد تو اتاق، دست و پام شروع به لرزیدن کرد و کل تنم یخ زد. احساس بدی داشتم. قبلش خیلی دستمالی شده بودم و خیلیا ازم سواستفاده کرده بودن. ولی اینکه قرار بود به رضایت خودم لخت بشم و هرکی که از راه می‌رسه بکنه توم و آخرش چهار قرون پول پرت کنه تو صورتم، برام اوج حقارت بود. حقارتی که تا اون موقع تجربه‌ش نکرده بودم. همین که طرف بهم نزدیک شد مقاومت کردم و دعوامون شد. یکی من زدم، دوتا اون زد. خاله اینا اومدن تو اتاق و شرایط متشنج شد. منم تو اون گیر و دار کتم رو انداخت رو شونه‌ام و بدون کفش زدم بیرون. اصلاً هم نمی‌دونستم می‌خوام چیکار کنم و کجا برم و چه بلایی قراره سرم بیاد، فقط می‌دونستم که باید از خونه بزنم بیرون و از اونجا دور بشم… مابقی‌ش رو هم که خودت می‌دونی‌.»
گفت: «ننه بابات کجان؟ شوهر؟ خانواده؟ خواهری، برادری، دایی، عمویی کسی نداری بری پیشش؟ اصلاً چی شد که با این سِن کم زدی بیرون؟»
گفتم: «نه دیگه نشد! قرار نبود تفتیش اطلاعاتی بکنی و سرت رو بکنی اونجایی که نباید! اینا رو هم گفتم که بدونی زیر خواب نیستم و نمی‌شم و نیازی هم به تیکه و تلنگر تو و امثال تو ندارم. دمت گرم امشب هوام رو داشتی، نوکرتم هستم. ولی کسی یا کسایی رو که بخوان نصیحتم کنن، دلسوزی کنن، چه می‌دونم بزرگواری کنن و از این کصشعرای ریاکارانه، رو نگاییدم. من خودم بلد چجوری گلیمم رو از آب بکشم و چه مدلی زندگی کنم.»
همگفت: «اگه بلد بودی، الان بی‌خونه نبودی! تو فقط بلدی کرکره‌ی مغزت رو بزنی پایین و فرفره‌ی زبونت رو روشن کنی و فرت‌فرت چوس ناشتا تفت بدی. خدا خودش خر رو شناخت که بهش شاخ نداد. خوبی بهت نیومده…»
عصبی شدم و گفتم: «تند نرو بینیم بابا، کلاغ اگه جراح بود، ماتحت خودش رو بخیه می‌زد. تو اگه خوب بودی، الان وضعت این نبود.»
گفت: «تو کلاً از بیخ نفهمی، بیخیال بچه‌. غذات رو بخور که تا صبح نشده دو ساعت بکپیم.»

حس کردم زیادی تند رفتم و الکی پاچه‌ی اون بدبخت رو گرفتم. هرچی باشه پیشم مونده بود و نذاشته بود بی‌هوش پیش چند تا پسر تنها بمونم. غذا رو که تموم کردم، گفتم: «ببخشید حالم اصن خوب نیست و الکی پاچه گرفتم.‌ دمت گرم که…»
حرفم رو قطع کرد و با لبخند گفت: «بیخیال بچه. می‌فهممت.»
گفتم: «گفتی این خونه مال کیه؟»
گفت: «همونی که پیشنهاد داد شب رو بری خونه‌اش که تو خیابون نمونی. ظاهراً تو هم طبق معمول پاچه گرفتی و ریدی بهش!»
گفتم: «آهان، همون پسر قشنگ سیریشه؟»
گفت: «آره.»
گفتم: «حکمتت رو شکر خدا. به یکی به اون قشنگی کیر می‌دی، به من و اکبر به این زمختی کص. چه تناقض زشتیه آخه…»
پریسا خندید و گفت: «این دومین باریه که داری بهم می‌گی زمخت و چیزی نمی‌گم. البته این رو می‌تونم نادیده بگیرم ولی…»
بعد دستش رو توی موهام کشید و گفت: «ولی اینکه به دختری به این ماهی بگی زمخت نه! با اینکه سر و صورت و ریختت رو به گا دادی و اخلاق هم نداری، ولی هنوزم زیبایی. حالت و قشنگی چشم‌هات من رو یاد دختر خودم می‌ندازه!»
گفتم: «دخترت؟»
گفت: «تفتیش اطلاعاتی نداریم بچه. حالا هم پاشو و اون تخم ادیسون رو خاموش کن که یکم بخوابیم.»
بلند شدم، لامپ رو خاموش کردم و کنار پریسا دراز کشیدم. چند لحظه بعد گفت: «فک کنم تو گلوی این پسر قشنگ سیریشه گیر کردی و می‌خواد باهات مماس بشه. من شناخت زیادی ازشون ندارم، ولی فک نمی‌کنم آدمای بدی باشن. اگه جایی نداری، بنظرم می‌تونی موقتاً اینجا بمونی تا جایی پیدا کنی. از طرفی هم پسرن و اعتمادی به جنس مذکر نیست. تصمیمش با خودت. من فردا صبح علی‌الطلوع می‌زنم بیرون، خواستی باهام بیا، نخواستی بمون‌.»
گفتم: «نمی‌مونم. حوصله‌ی دردسر جدید ندارم و باهات میام. بیدارم کن.»

راوی: رضا

چشم که باز کردم ساعت ده صبح بود. سریع بلند شدم، تی‌شرت و شلوارم رو پوشیدم، همین که خواستم بزنم بیرون، امیر با چشم‌های نیمه باز گفت: «کجا؟!»
گفتم: «برم خونه، یه سری به این دکتر و دختره بزنم. ببینم حال دختره چطوره و چیزی نیاز نداره.»
گفت: «دکتره که گفت صبح اول وقت می‌ره. دختره هم که قطعاً تا الان زده به چاک. بیخی رضا، بگیر بکپ.»
اعتنایی نکردم و از اتاق بیرون زدم. داد زد و گفت: «دارم برات تو پیت می‌گوزم اوزگل؟ حداقل اِهِنی اُهٍنی، بله یا خیری، گُه نخوری، زر نزنی چیزی بگو که آدم حس نکنه با دیوار یکیه!»
خندیدم و گفتم: «اِهِن!» و از خونه بیرون اومدم.

به خونه‌ی خودم که رسیدم، همون‌جوری که امیر گفته بود و خودم هم انتظار داشتم کسی خونه نبود. فقط یه تیکه کاغذ رو اُپن آشپزخونه بود که با دست‌خط خرچنگ قورباغه روش نوشته شده بود: «بابت فردین بازی دیشبت ممنون. من که نمی‌تونم خوبیت رو جبران کنم، پس سعی می‌کنم فراموشش کنم.»
پایینش هم نوشته بود: «برسد به دست بچه‌خوشگلٍ سیریش فردین صفت…» تنگش هم یه شکلک لبخند کشیده بود.
بعد از خوندن متن، حس عجیبی گرفتم. از طرفی خوشحال بودم که حالش خوب شده و مشکل دیشبش جدی نبوده، از طرف دیگه استرس گرفتم و نگرانش شدم. نگرانش شدم که نکنه باز همچین بلایی سرش بیاد و من اونجا نباشم که کمکش کنم…
به خودم که اومدم، دیدم نیم ساعت گذشته و من همچنان تو فکر دختری هستم که کلاً یه بار دیدمش و هیچ شناختی ازش ندارم. تازه نگرانش هستم و احساس بدی هم دارم. با خودم گفتم: «تورو سننه؟ به تو چه؟ تو خودت کم بگایی نداری، همینت کمه نگران و دلواپس یه دخترِ معتادِ خیابونیٍ آس و پاس بشی.»
دوباره زیر لب گفتم: «یه دخترِ معتادِ خیابونیٍ آس و پاس، که با تموم آدمایی که دیدی فرق داره و تونست تو کمترین زمان ممکن، بیشترین تاثیر رو روی ذهن و قلب و احساساتت بذاره…»

سوار موتور شدم و زدم به دل خیابونا. نمی‌دونستم باید اسمش رو چی بذارم، ولی تو قلبم احساس خلأ می‌کردم، انگار یه چیز توم گم شده بود و باید پیداش می‌کردم. احساسات ضد و نقیض زیادی محاصره‌م کرده بودن و نیاز داشتم در موردشون با یکی حرف بزنم. ولی نمی‌شد و نمی‌تونستم. انگار از همون اول نافم رو با درونگرایی بریده بودن و درونگرایی بخش جدا ناپذیری از وجودم بود. همیشه مکالمه‌هایی که تو درونم شکل می‌گرفت، خیلی بیشتر از مکالمه‌هایی بود که با دنیای بیرون برقرار می‌کردم. انگار یه میز گرد بزرگ تو درونم وجود داشت و چندین رضا دورش جمع می‌شدن و مدام و تو تموم ساعت و لحظه‌ها با همدیگه حرف می‌زدن. و یکی از رضا ها که برچسب “اظطراب” رو سینه‌اش چسبیده بود، از بقیه قوی‌تر بود و همیشه بیشتر از همه روی من تاثیر می‌ذاشت و تو تموم لحظات زندگیم حاضر بود…

به خودم که اومدم دیدم چند ساعت گذشته و غروب شده. ظاهراً دیگه خیابونی نمونده بود که گَز کنم و باید برمی‌گشتم خونه‌. تو مسیر برگشت، کنار ساندویچی آق جلال زدم کنار و وارد مغازه شدم. آق جلال که از دور من رو دید، لبخند زد و گفت: «سوسیس سیب‌زمینی، بدون کاهو و خیارشور و سُس!»
لبخند زدم و گفتم: «دقیقاً همون همیشگی آق جلال.»
تو مغازه نشستم و منتظر موندم که حاضر بشه، که ناخودآگاه میز بغلی توجه‌ام رو جلب کرد. یه دختر و پسر جوون نشسته بودن و داشتن بندری می‌خوردن. پسره به نوشته‌‌ی بزرگ روی دیوار که نوشته بود: “کالباس نداریم” اشاره کرد و خطاب به دختره گفت: «اینجا هیچوقت ساندویچ کالباس نداره!»
دختره با تعجب پرسید: «چرا؟»
پسر گفت: «این آق جلال رو می‌بینی؟ این تو جوونی یه دل نه صد دل عاشق یه دختر می‌شه‌. برای اینکه بتونه بره خواستگاریش، این مغازه رو اجاره می‌کنه و این ساندویچی رو می‌زنه. صبح تا شب کار می‌کنه که بتونه پول پس انداز کنه و به وقتش بره خواستگاری دختره. ولی یه مدت بعد، همون دختره با نامزدش میان اینجا و ساندویچ کالباس می‌خورن… بعد از اون روز تا همین الان هیچ ساندویچ کالباسی اینجا فروخته نشده! سی سال از اون ماجرا میگذره و آق جلال هنوزم که هنوزه مجرده…»
دختر با لحن ناراحتی گفت: «چه عاشق پیشه! دختره می‌دونست که جلال عاشقشه؟»
پسر گفت: “نه… جلال هیچوقت هیچی به دختره نگفت! شاید اگه احساساتش رو بروز می‌داد، الان ما داشتیم ساندویچ کالباس می‌خوردیم.»
دختر خندید و گفت: «چه حیف…»
پسر گفت: «خواستم بگم ممنون که مثل آق جلال نیستی و حست رو بهم بروز دادی و بخاطر عشقی که بهم داشتی اینجا اومدی…»

لبخند زدم و زیر لب گفتم: «چه قشنگ. کاش منم می‌‌تونستم مثل آق جلال نباشم و احساساتم رو بروز بدم…»
ساندویچ که آماده شد، از ساندویچی بیرون زدم و به سمت خونه برگشتم. چند متر مونده به خونه، دیدم یکی تکیه داده به دیوار و رو زانو نشسته. اولش با خودم فکر کردم امیر یا رامیار باشه، ولی نزدیک‌تر که شدم، فهمیدم یه دختره! به چند قدمی‌اش که رسیدم، بلند شد و با یه حالت شاکی گفت: «علافمون کردیاااا بچه خوشگل. دو ساعته منتظرم!»
با تعجب از موتور پیاده شدم و گفتم: «مگه قرار داشتیم؟!»
پوزخند زد و گفت: «تو خوابتم نمی‌بینی باهات قرار بذارم!»
لبخند زدم و گفتم: «خب؟»
گفت: «هرچی فکر کردم دیدم زشته حضوری و چشم تو چشم ازت تشکر نکنم. هرچی نباشه یه شب رو مهمونت بودم و هوام رو داشتی. تو مرامم نیست بی‌تشکر بزنم به چاک. پس دمت گرم بابت دیشب. البته تو هم یه عذرخواهی به من بدهکاری!»
تعجب کردم و گفتم: «بابتِ؟»
گفت: «بابت اینکه دو ساعت اینجا علافم کردی!»
لبخند زدم و گفتم: «عذر می‌خوام.»
یکم لبش رو اینور اونور کرد و گفت: «زمان لازم دارم، شاید یه روزی بخشیدمت. در ضمن این لبخندهای کیریت خیلی رو مخه. عزت زیاد بچه خوشگل…»
راهش رو کشید و خواست بره، که صداش زدم. می‌دونستم تشکر بهونه‌ست و جایی نداره که بره. اونقدر هم قُد و لجباز و مغرور هست که نخواد مستقیم و علنی بگه جا ندارم و ازم بخواد که بهش جا بدم. بهش گفتم: «من خیلی کم میام خونه و بیشتر اوقات رو تو خیابون و خونه‌ی دوستام پلاسم. کسی هم به این خونه رفت و آمد نداره و کس و کاری ندارم. اگه بخوای می‌تونی اینجا بمونی و مستاجرم بشی. کرایه‌ رو هم ماه تا ماه ازت می‌گیرم که حس نکنی فردین بازی در میارم و پای لطف و عطوفت در میونه. پول می‌گیرم بهت جا می‌دم. تا وقتی هم تو اینجایی خودم اینجا نمیام، اوکیه؟»
یکم مکث کرد و گفت: «تو گورت کجا بود که کفن داشته باشی! اینجا رو به من بدی، خودت باید بری آواره‌ی کوچه و خیابون بشی و تو جدول شبت رو صبح کنی. من اینجا می‌مونم با تموم شرایطی که خودت گفتی. ولی شرط دارم!»
گفتم: «چه شرطی؟»
گفت: «یک؛ خودت آواره نشی و هم‌خونه باشیم.
دو؛ اجاره که سر جاشه، هرچی خورد و خوراک هم خریدی، دُنگ دُنگ.
سه؛ دوستی و احوالپرسی و بیست سوالی و تفتیش اطلاعات نداریم. فقط هم خونه‌ایم و کاری با هم نداریم.
چهار؛ موندن من قطعاً بیشتر از یه ماه نمیشه و جایی رو پیدا می‌کنم. ولی هر وقت حس کردی دیگه هم‌خونه نمی‌خوای، مستقیم بهم می‌گی و منم می‌‌زنم به چاک.
پنج؛ تا وقتی که من اینجام، کارای خونه و بشور بساب و آشپزی و… با منه. حله؟»
لبخند زدم و گفتم: «حله.»
بعد به ساندویچ تو دستم اشاره کردم و گفتم: «ولی امشب رو باید با نصف ساندویچ سر کنیم!»
زیر لب و آروم گفت: «خسیس!»
گفتم: «چی؟!»
خودش رو به اون راه زد و گفت: «چی چی؟! من که چیزی نگفتم!»
گفتم: «ولی یه چیزی گفتیا. یه خ‌ و سین شنیدم من. یه همچین چیزی.»
گفت: «قانون ششم؛ سیریش بازی نداریم! ولی چون هنوز وارد خونه نشدیم و قانون‌ها رسماً شروع نشدن، می‌گم چی گفتم. گفتم سخاوتمند! هم سین داره هم خ…»
از بچه پررویی و زبون درازیش کفم بریده بود. با خودم گفتم قطعاً این همون آدمیه که من با این همه دبدبه و کبکبه همیشه پیشش کم میارم…

وارد خونه که شدیم، از اونجایی که خیلی گرسنه بودم، اول ساندویچ رو باز کردم و نصفش رو به درسا دادم. ظاهراً اونم گرسنه بود و قبل از هر چیز شروع کردیم به خوردن. یه نگاه به خونه کرد و گفت: «چرا تنها زندگی می‌کنی؟»
لبخند زدم و گفتم: «قانون سوم؛ دوستی و احوالپرسی و بیست سوالی و تفتیش اطلاعات نداریم!»
به زور جلوی خنده‌اش رو گرفت که کم نیاره، بعد با یه حالت تمسخر گفت: «شوخی‌هات هم مثل لبخندات کیریه!»
خندیدم و چیزی نگفتم. بعد از غذا، کلید اتاق رو برداشتم، بهش دادم و گفتم: «اون اتاق برای تو. شبا قبل از خواب در رو ببند که خیالت راحت باشه و بدون استرس بخوابی!»
گفت: «کسی که بخواد تجاوز کنه، هفت درِ معبد زلیخا هم جلودارش نیست، چه برسه به یه درِ چوبی. به کلید نیازی نیست. تو مال این حرفا نیستی. گروه خونی‌ات و فَیست به آدم‌های متجاوز نمی‌خوره. اگه غیرِ این بود، من الان اینجا نبودم…»
کلید رو بهم پس داد و به سمت اتاق خواب رفت. گفتم: «پس شب بخیر.»
بدون اینکه به سمتم برگرده و نگام کنه، گفت: «قانون هفتم؛ از این سوسول بازیا نداریم…»

سه هفته بعد…
همه‌چی خوب و طبق نقشه پیش رفته بود. علی و نرمین، طناب پیچ شده، روی دوتا صندلی، پشت به پشت هم و بی‌دفاع مقابلم قرار گرفته بودن. دقیقاً مثل اون روزهایی که من بی‌دفاع جلو دستشون بودم و هر کاری که دلشون می‌خواست باهام می‌کردن. ولی حالا جاهامون عوض شده بود و می‌تونستم تک‌تک اون لحظات سخت رو جبران کنم. آرتیکا گفت: «من می‌تونم برم؟»
رامیار گفت: «نه! همه با هم می‌ریم. اگه نمی‌خوای این صحنه‌ها رو ببینی می‌تونی بری تو حیاط.»
آرتیکا بدون اینکه چیزی بگه، به سمت حیاط رفت. بیست دقیقه تو همون حالت، با کُلتی که تو دستم بود، مقابل علی ایستاده بودم و صاف تو چشم‌هاش زل زده بودم. اونم منی که هیچوقت حاضر نبودم حتی یک صدم ثانیه تو چشم‌های این آدم نگاه کنم. همیشه نگاهش برام پر از انزجار و تنفر بود و با نگاه کردن تو چشم‌هاش ترکیبی از بدترین حس‌های موجود، وجودم رو می‌گرفت. چند لحظه بعد، انگار اثر دارو تموم شده بود و لب‌های علی به حرکت دراومد. با صدای آرومی که به زور از حنجره‌اش بیرون می‌اومد، گفت: «بازی بازی با علی فِری هم بازی؟»
بعد خنده‌ای زد و گفت: «از جون‌تون سیر شدین؟»
تو همین حین جیغ‌جیغ نرمین هم شروع شد. نرمین برخلاف علی، عین سگ ترسیده بود و لا به لای گریه‌هاش، گاهی التماس می‌کرد و گاهی تهدید. با دست به امیر اشاره کردم که دهن نرمین رو چسب‌پیچی کنه. همین که صدای نرمین خفه شد، به علی نزدیک شدم، به چشم‌هاش زُل زدم و گفتم: «بازی؟ این بازی دیگه آخرشه. بازی‌ای وجود نداره. به اندازه‌ی کافی با روح و روان و آینده‌ی کلی بچه بازی کردی. الان این تهِ بازیه. دقیقاً اونجایی که تو بگا می‌ری و بخش عمده‌ای از کثافت و لجنِ این شهر از بین می‌ره.»
پوزخند مسخره‌ای زد و گفت: «چرا رنگت پریده؟ چرا دست‌هات می‌لرزه؟ چرا خایه جفت کردی؟ هنوزم ازم می‌ترسی؟ من که دست و پام بسته‌ست! از چی می‌ترسی؟!»
تپش قلبم بیشتر شد. سعی کردم به خودم مسلط بشم و احساساتم رو کنترل کنم. لبخند زدم و گفتم: «با زبونت می‌خوای ترس رو بپیچونی، ولی چشمات همه چی رو لو می‌ده. از ترسو بودن من حرف می‌زنی که ترسیدن خودت به چشم نیاد. نترس، اذیتت نمی‌کنم. کاری می‌کنم که راحت بمیری و عذاب نکشی. البته اگه بخوای! کلی راه تو مغزمه برای کشتنت. مثلاً اول تیکه‌تیکه با اسید بسوزونمت و بعد همون اسید رو به خوردت بدم. یا میله‌ی آهنی رو حرارت بدم و بکنمش تو کونت و اینقدر این کار رو تکرار کنم تا بمیری. یا با چاقوی داغ اول چشمات رو دربیارم، بعد زبونت و بعد تموم بدنت رو تیکه‌تیکه کنم. یا زنده‌زنده بسوزونمت که از همین حالا برای جهنم آمادگی داشته باشی. ولی… ولی همه‌ی اینا در صورتیه که کاری که من ازت می‌خوام رو انجام ندی! اگه کاری که می‌خوام رو انجام بدی، تهش یه گلوله حرومت می‌شه و زندگی نکبت‌بارت برای همیشه تموم می‌شه!»
دوباره خندید و با یه لحن تمسخر آمیز گفت: «مال این حرفا نیستی!»
امیر که ته اتاق به دیوار تکیه داده بود، گفت: «همین که الان کَت بسته تو خونه‌باغ خودت تو مشت مایی، یعنی مال این حرفاییم و چه بسا بدتر! اگه من جای رضا بودم، همین حالا زبونت رو از حلقومت می‌کشیدم بیرون و تو کص زنت فرو می‌کردم، که دیگه نتونی زر مفت بزنی.»
علی دوباره خندید و گفت: «از کی تا حالا مفت‌بری افتخار داره؟»
بدون اینکه چیزی بگم، تیزی رو از جیبم در آوردم و به سمت نرمین رفتم. تیزی رو آروم زیر گردنش کشیدم، کمی از گردنش رو بریدم و به سمت علی برگشتم. در حالی که نرمین از درد ناله‌های خفه‌ای می‌کرد، انگشتم رو روی تیزی کشیدم و خونی که روی تیزی بود رو روی لبای علی کشیدم. به نرمین اشاره کردم و گفتم: «تو که نمی‌خوام خون بیشتری از تنِ معشوق جنده‌ات رو با زبون کثیفت بچشی؟!»
این‌بار بدون اینکه بخنده، عصبی شد، خون رو تف کرد و گفت: «چی می‌خوای؟!»
گفتم: «حالا شد. کار سختی نیست. البته که برای تو سخت نیست. همین الان با گوشی خودت به اسکندر زنگ می‌زنیم. من نمی‌دونم می‌خوای چی بگی و چیکار کنی، ولی مطمئنم راهش رو بلدی و رگ خوابش دستته. کاری می‌کنی که خیلی تر و تمیز و بدون هیچ ایل و اوباشی و با خیال تخت و بدون ترس بیاد اینجا. فکر نکنم بدت بیاد که قبل از مرگت از مرگِ رفیق فابی که به خونت تشنه‌ست، مطمئن بشی.»
یکم فکر کرد و گفت: «خیالِ باطله. اسکندر اینجا بیا نیست. اینجا هم بیاد جوری نمیاد که چهار تا چغله بچه بتونن مفت‌بریش کنن. پس دلت رو صابون نزن و جون خودت و رفقات رو سر هیچی به گا نده!»
رامیار گوشی علی رو برداشت و به سمتش اومد. یکی خوابوند زیر گوشش و گفت: «این گه خوریا به تو نیومده. رمز؟»
علی خندید و چیزی نگفت. رامیار یکی دیگه زیر گوشش خوابوند و گفت: «رمز؟ بار سوم نمی‌زنم تو گوش‌ت، اسید رو می‌ریزم توش.»
علی گفت: «دوتا صفر بیست و یک!»
رامیار گوشی رو که باز کرد، موهای علی رو تو مشتم گرفتم و گفتم: «اگه بخوای آمار بدی، یا به هر دلیلی نتونی بکشونیش اینجا، به ناموسم اول زنت رو جلو چشمت زجرکش می‌کنم، بعد به خودت تجاوز می‌کنم و یه جوری شکنجه‌ات می‌کنم که خودت با زبون خودت آرزوی مرگ کنی. شیرفهمی؟»
علی تو فکر رفت. آدم عاقلی بود و می‌دونست اگه اسکندر رو بکشونه اینجا، احتمال اینکه ما نتونیم اسکندر رو مفت‌بری کنیم وجود داره و این یعنی امکان وجود یه راه نجات برای خودش! شک نداشتم دقیقاً تو ذهنش داشت به همین فکر می‌کرد و تموم راه‌ها و احتمال‌های ممکن رو سبک سنگین می‌کرد. چند لحظه بعد گفت: «من اسکندر رو براتون می‌کشونم اینجا. ولی یه شرط دارم!»
امیر خندید و گفت: «شرط؟! روت رو برم بشر. تو الان تو شرایطی نیستی که بخوای شرط بذاری گاگول.»
گفتم: «عیبی نداره. بذار بگه. می‌شنویم.»
گفت: «بعد از اینکه دستتون به اسکندر رسید و من رو کشتید، بذارید نرمین بره!»
گفتم: «خودتم می‌دونی که هیچ آدمی عاقلی اینکار رو نمی‌کنه، ولی قبوله!»
رامیار گفت: «چی می‌گی رضا؟ چی چی رو قبوله؟»
گفتم: «دخالت نکن.» بعد خطاب به علی گفتم: «مرد و قولش. اگه خودش خواست می‌ذارم بره، اگه زیر قولم بزنم بی‌ناموسم و از سگ کمترم. حله؟»
علی راهی جز قبول کردن نداشت. یکم مکث کرد و گفت: «حله. بگیر شماره رو.»
رامیار شماره رو گرفت و روی اسپیکر گذاشت‌. بعد از چند تا بوق، اسکندر جواب داد. علی گفت: «می‌خوام مردونه چند کلوم حرف بزنیم. به دور از دعوا و دروغ و ناحساب بازی.»
اسکندر گفت: «حساب؟ مگه تو حساب سرت می‌شه؟»
علی گفت: «من بد کردم می‌دونم. ولی یه کار کلفت تو مشتمه و پولش هفت جد جفت‌مون رو از پول بی‌نیاز می‌کنه. شصت به چهل برای تو. که بدهی سری قبل هم پاک بشه و بی‌حساب بشیم.»
اسکندر خندید و گفت: «گاو گیرم آوردی؟ یا گوشام درازه؟ توئه حرومزاده‌ی تک خور اگه بوی پول به مشامت بخوره، احدی رو بنده نیستی. حالا می‌خوای شصت درصدش رو ببخشی؟ اونم به من؟»
علی گفت: «چون بدون شریک نمیشه. کار مال یه نفر نیست. مال دو نفر هم نیست. ولی اگه دو نفر آشنا به کار و کاربلد و همه فن حریف باشن، تمومه. تنها دو نفری هم که می‌تونن از پسش بر میان، من و توییم. سر جدت الان وقت کینه بازی و مرور خاطرات گذشته نیست. این کار رو انجام بدیم همه چی حل می‌شه اسکندر. گنج مال آبدانان ایلامه و مال دوره‌ی ساسانیانه. طرف می‌گفت ۸ تریلیون قیمتشه! ۴ برای اون و ۴ برای من و تو. جاش رو بلده و مطمئنه. فقط می‌ترسه و مردِ همچین کاری نیست. بریم تو دل کار یه شب تا صبح درش میاریم و دِ برو که رفتیم. الان طرف اینجا تو خونه‌باغ منه‌. بیا اینجا حضوری و مردونه حرف بزنیم.»
اسکندر که انگار به طمع افتاده بود، چند ثانیه چیزی نگفت. بعد گفت: «بهت اعتماد ندارم علی‌. نمی‌تونم… نیستم!»
علی گفت: «خودتم می‌دونی مفت‌بری تو مرامم نیست، که اگه بود، تا حالا صد بار مفتت رو بریده بودم و هفت کفن پوسونده بودی. خودتم می‌دونی بارها شرایطش رو داشتم و می‌تونستم. تو هم می‌تونستی. ولی من و تو گوشت هم رو بخوریم، استخون‌های هم رو دور نمی‌ندازیم. پس اگه مشکلت ترس از جونه، به شرفم قسم که از طرف من هیچ آسیبی بهت نمی‌رسه و هدفم فقط کاره. چون می‌دونم بدون تو نمی‌شه، ولی با تو گنج تو مشتمه و کار تموم شده‌س. دیگه تصمیمش با خودت. اومدی که نوکرتم و نیومدی هم دمت گرم. منتظرم…»
اسکندر بازم سکوت کرد. لحن و مدل حرف زدن علی جوری بود که منم باورم شده بود که واقعاً گنجی وجود داره! اسکندر گفت: «میام…»
علی گفت: «خاک پاتم به مولا… همون باغ قدیمی خودمونه. بلدی که؟»
اسکندر گفت: «الان راه میفتم.»
رامیار گوشی رو قطع کرد و گفت: «از حرومزادگیت کفم بریده. تو دیگه چه جونوری هستی.»
علی گفت: «هنوزم دیر نشده. اگه جون‌تون رو دوست دارید بزنید به چاک. اسکندر کثافت‌تر و یاغی‌تر از این حرفاست که شما بتونید زمینش بزنید.»
چسب رو برداشتم و دهنش رو چسب پیچی کردم. همونجا رو به روش رو زانو نشستم، تو چشم‌هاش زل زدم و منتظر تماس هیوا موندم…

نیم ساعت بعد، هیوا زنگ زد و گفت: «نزدیک باغیم. تا دو سه دقیقه‌ی دیگه می‌رسیم.»
گفتم: «نفهمید که تعقیبش کردی؟»
گفت: «نه خیالت تخت‌.»
خفه‌کُن رو روی کُلت نصب کردم و به امیر اشاره دادم که بریم بیرون. به آرتیکایی که مظطرب تو حیاط نشسته بود گفتم: «وقتی در زدن، در رو باز کن و وقتی ما دست به کار شدیم، عقب بکش.» و به سمت دربِ باغ رفتیم. دقیقا کنار درب باغ به دیوار تکیه دادم و امیر هم اون‌طرف در ایستاد. دو دقیقه بعد اسکندر دروازه رو کوبید. آرتیکا زیر لب گفت: «آماده‌اید؟»
با حرکت سرم تایید کردم و منتظر موندم. آرتیکا یکم صبر کرد و نیم دقیقه بعد در رو باز کرد و گفت: «خوش اومدی اسکندر خان…»
اسکندر همین که یه قدم به داخل باغ برداشت، به رون پاش شلیک کردم و با زانو خورد زمین. ناله‌ی اول که از گلوش بیرون اومد، به ناله‌ی دوم نرسید که هیوا از پشت دستش رو دور گردنش حلقه کرد و با دست دیگه‌اش دستمالی که مواد بی‌هوشی روش بود رو روی دهن و دماغش گذاشت. امیر هم سریع اضافه شد و از جلو دستاش رو دور نیم‌تنه‌ی اسکندر حلقه کرد که نتونه مقاومت کنه. منم در همون حین اسلحه رو روی پیشونی‌اش نشونه رفته بودم که اگه کنترل نشد برامون، کارش رو تموم کنم. دقیقا عین یه گله گرگ دوره‌ش کرده بودیم. اسکندر هرچی زور زد و تقلا کرد نتونست از چنگ هیوا و امیر رها بشه و چند دقیقه بعد تو چنگ‌شون آروم گرفت و بی‌هوش شد. وقتی مطمئن شدیم که بی‌هوش شده، کشون‌کشون از حیاط باغ به سمت داخل خونه بردیمش. رامیار و امیر شروع کردن با طناب دست‌ها و پاهاش رو بستن و روی دهنش رو چسب پیچی کردن. از نگاه علی می‌شد نا امیدی رو دید و تنها راه نجاتش هم مثل خودش باندپیچی شده مقابلش بی‌هوش افتاده بود. هیوا یه نگاهی به علی و زنش کرد و گفت: «این حرومزاده‌ها چرا هنوز زنده‌ن؟»
گفتم: «نخواستیم تک‌خوری کنیم و گفتیم تو هم شاهد مرگ‌شون باشی!»
بعد به سمت علی رفتم و گفتم: «مرد و قولش. می‌خوام قبل از مرگت، قولم رو عملی کنم و مطمئن بشی که مثل خودت نامرد نیستم.»
بعد به سمت نرمین رفتم. چشم‌های خوشگلش از شدت ترس و گریه، قرمز و خیس شده بود و ملتمسانه به چشم‌های من خیره شده بود. بدنش عین بید می‌لرزید و شلوارش خیس شده بود! لبخند زدم و گفتم: «یه روزی من تو رو اینجوری نگاه می‌کردم! یادته؟! رحم و مروتی از علی سراغ نداشتم و تنها دل‌خوشیم به تو بود. می‌گفتم این زنه. قاعدتاً احساساتی‌تر و دل‌رحم‌تره. مطمئن بودم یه روزی دلت به حالم می‌سوزه و از اون عذاب نجاتم می‌دی. ولی زهی خیال باطل. یا خالی از احساس بودی، یا احساسات زنونه‌ات رو لجن و کثافت گرفته بود و ردی از زنونگی تو وجودت باقی نمونده بود… بیخیال بگذریم. نمی‌خوام گذشته رو مرور کنم. می‌خوام ولت کنم بری، بخاطر قولی که به شوهرت دادم. واقعاً ولت می‌کنم که بری، ولی قبلش مجبورم زبونت، گوش‌هات، چشم‌هات و انگشت‌هات رو از بین ببرم، که وقتی از این در بیرون رفتی، هیچوقت و هیچ‌جایی نتونی اون چیزایی که دیدی و‌ شنیدی رو، نه به زبون بیاری و نه بتونی بنویسی! انتخابش با خودت، می‌تونی همین الان بمیری و می‌تونی با شرایطی که گفتم از اینجا بری…»
حالا تو چشم‌هاش علاوه بر ترس و التماس، می‌شد نفرت رو هم دید. حسی که من سال‌ها نسبت بهشون داشتم. تو همون لحظه به سمت علی برگشتم که چشم‌هاش رو ببینم‌. جنس نگاهش همون بود، اما پر نفرت‌تر! لبخند زدم و گفتم: «فکر نمی‌کردی حرومزاده‌تر از خودت هم وجود داشته باشه نه؟»
دوباره به سمت نرمین برگشتم. گفتم: «وقت انتخابه…» و بعد چسب روی دهنش رو باز کردم. در حالی که لب‌هاش از ترس می‌لرزید، گفت: «راحتم کن… لطفا…»
چقدر دلم می‌خواست با عذاب بمیرن… برای کشتن‌شون کلی راه عذاب‌آور تو ذهنم چیده شده بود. ولی من نمی‌تونستم. من مال این حرف‌ها نبودم. تا همین الانش هم زیاده‌روی کرده بودم و از خودم حالم به هم می‌خورد. فقط می‌خواستم زودتر تمومش کنم، که این لکه‌ی ننگ و عذاب‌آور از تو ذهن و قلب و زندگیم پاک بشه…
دوباره دهنش رو چسب زدم. کُلت رو بلند کردم و رو شقیقه‌اش گذاشتم. دستام می‌لرزید و تکون دادن انگشت اشاره‌ام کار راحتی نبود. چشم‌هام رو بستم و تموم بلاهایی که سرم آورده بودن رو مرور کردم! دیگه نیازی به تلاش برای تکون دادن انگشت اشاره‌ام نبود، مغزم خودکار دستورش رو به انگشتم داد و بوم…
چشم‌هام رو باز کردم، ولی بدون اینکه به صورت خونی نرمین نگاه کنم، به سمت علی برگشتم. تو چشم‌هاش خیره شدم و ماشه رو کشیدم و تموم…
با کمک رامیار و امیر، جنازه‌هاشون رو تو پارچه‌هایی که از قبل آماده کرده بودیم پیچیدیم و ابتدا و انتهای پارچه‌ها رو با طناب بستیم. جنازه‌ها رو تو حیاط بردیم و پشت نیسانی که امیر آورده بود گذاشتیم. تو همین حین هیوا از خونه بیرون اومد. بهش نگاه کردم و گفتم: «به هوش نیومد؟»
گفت: «نه.»
گفتم: «چجوری می‌خوای خلاصش کنی؟»
چیزی نگفت و به سمت باغچه‌‌ی کنار حیاط رفت. خاک حیاط رو لمس کرد و خطاب به امیر و رامیار گفت: «اینجا برام یه قبر بکنید!»
رامیار گفت: «می‌خوای چیکار کنی هیوا؟»
هیوا به من نگاه کرد. از نگاهش فهمیدم چی تو مغزش داره می‌گذره. به رامیار گفتم: «کاری که می‌خواد رو انجام بده.»
بعد به سمت هیوا رفتم و گفتم: «مطمئنی؟»
گفت: «یِر به یِر! مادرم تو آتیش زنده‌زنده سوخت، اینم باید بسوزه…!»
گفتم: «هرچی تو بخوای… ولی باید بی‌صدا باشه و ناله‌ای ازش در نیاد. چون ممکنه صداش بیرون بره و داستان بشه. می‌دونی که چی می‌گم؟»
گفت: «ناله‌ای ازش در نمیاد. چون دیگه زبونی نداره که بخواد ناله کنه!»
برای اولین‌بار تو زندگیم از هیوا ترسیدم. باورم نمی‌شد که نفرتش از پدرش به حدی باشه که اول زبونش رو قطع کنه و بعد خودش رو تو آتیش زنده‌زنده بسوزونه…

یک ساعت بعد، وقتی اسکندر به هوش اومد، رامیار و امیر بلندش کردن و تو قبری که کنده بودن انداختن. با اینکه دست و پاهای اسکندر با طناب بسته

دکمه بازگشت به بالا