راز سارا برملا شد (۱)
****زمستونه و هوا سرد؛ با هربار باز شدن در کافه سرمای بیشتری به داخل هجوم میاره. یکی از کارکنای کافه کمکم چراغها رو روشن میکنه. هوا داره تاریک میشه و کافه شلوغ. من، بیحوصله، کتاب رو بستم و از پنجره به خیابون نگاه میکنم. آدما، با صورتهایی سرد و بیروح از کنار هم رد میشن. هیچکس به اون یکی نگاه نمیکنه. انگار همه با هم قهرن. هرسال که میگذره، مردم ناامیدتر و بدبختتر میشن. اینو میتونم از توی چهرههای غمناکشون بخونم.
فنجون قهوهام رو به خودم نزدیک میکنم. این کافه خیلی از دانشگاه دوره و آشنایی پیدا نمیشه که خلوتم رو بههم بزنه. البته به غیر از امشب که اونطرف سالن، چهرهی آشنایی رو میبینم. خانم احمدی، از دخترای دانشکده. مشغول کار با لپتاپی هست که روی میز تکیه داده. برعکس تمام وقتهایی که قبلا دیده بودمش، چهره الانش عصبی و کلافهست.
با خانم احمدی چشم تو چشم شدم. سری به نشونهی سلام تکون دادم و اون لبخند کمرنگی زد و دوباره مشغول شد. ساعتم رو نگاه کردم. چند دقیقه مونده به شیش. منم دیگه باید میرفتم. صندلی رو به عقب هل میدم؛ کیفم رو از کنار پایهی میز برمیدارم و کتابم رو داخلش میذارم. از جام بلند میشم و به سمت در خروجی حرکت میکنم. مسیر نگاهم از خانم احمدی میگذره. با خودم فکر میکنم که بهتره باهاش یه خداحافظی کنم و بعد برم.
درحالیکه قدم زنان دارم به طرفش میرم نگاهش میکنم؛ اینطور به نظرم میاد که کلافگیاش نشات گرفته از لپتاپی هست که با بیحوصلگی به صفحهش زل زده. بهش میرسم. متوجه حضورم میشه؛ از کار با لپتاپش دست میکشه و نگاهم میکنه. صندلی کناریش رو سمت خودم میکشم؛ همزمان که میشینم بهش میگم: “انگار که تکنولوژی اونقدرا هم باعث رفاه ما آدما نشدن.” نگاهش رو از من به لپتاپش میدوزه. لبخند کوچیکی میزنه و میگه: “آره؛ همینطوره.”
چند ثانیهای میگذره و هیچکدوم چیزی نمیگیم. من به چند ثانیه زمان لازم داشتم تا فکر کنم که سعی به حل کردن مشکل لپتاپش کنم یا نه؛ آخه اون دوستپسرهای زیادی داشت که هرکدوم برای انجام دادن کاراش دست و پا میشکستن. حتما به غیر از من کس دیگهای پیدا میشد تا مشکلش رو حل کنه. نمیدونم چرا الان به دوستپسراش نمیسپره که لپتاپش رو درست کنن.
خانم احمدی سکوت بینمون رو میشکنه: “دوتا قهوه سفارش بدم آقای امیری؟” بهش میگم که همین الان قهوه خوردم. به لپتاپ اشاره میکنم و میگم: “مشکلش چیه؟”
والا آقای امیری، این برنامهی اتوکد هم شده بلای جونمون. خیرسرمون لپتاپ پیشرفته خریدیم تو کارای کامپیوتری دانشگاه اذیت نشیم، اما این لپتاپ یه برنامه نمیتونه نصب کنه.”
یکی از دوستپسرای همین خانوم، نابغهی کامپیوتره و من برام عجیب بود داشتم که چرا به اون مراجعه نمیکنه؛ اما سوالم رو جور دیگهای پرسیدم:
چرا لپتاپ رو نمیبرین پیش یه خدمات کامپیوتری؟
راستش اونقدر فایلهای شخصی تو این لپتاپ دارم که بخوام همهش رو پیدا کنم و به یه جای دیگهای منتقل کنم، یه نصفه روز طول میکشه.
خواستم بهش بگم که میتونه بگه که جلوی خودش مشکل لپتاپش رو حل کنن. اما از گفتنش منصرف شدم.
خانم احمدی نگام کرد و پرسید: “شما از کامپیوتر سررشته ندارید؟”
تا حدی که بتونم مشکلات ریزش رو حل کنم آره. راستش الان میخواستم بهتون پیشنهاد بدم که لپتاپتون رو با خودم ببرم آخر شب که وقتم آزاده نگاه کنم مشکلش رو برطرف کنم…اما اینجور که گفتید این کار ممکن نیست.
سرش رو به چپ و راست تکون داد. با خودم گفتم که بیشتر از این وقتش رو نگیرم. ازش خداحافظی کردم. چند قدمی مونده بود تا از در کافه خارج بشم که صدا زد: “آقای امیری…”
در همین حین که برگشتم با خودم فکر کردم که چی رو جا گذاشتم. خانم احمدی از روی صندلیش بلند شده بود و به من نگاه میکرد. پرسشی نگاهش کردم، اما انگار که باید میرفتم کنارش.
بفرمایید خانم احمدی؟
سارا صدام کنید.
بله سارا خانوم.
و بعد از کمی این پا و اون پا کردن گفت: “راستش اعصاب و روان کافی برای سروکله زدن بیشتر با این لپتاپو ندارم.” میخواست که ادامهی جملهش رو من کامل کنم و بگم که «خب بسپارید به من» اما من فعلا ذهنم درگیر این بود که اگه قراره به همکلاسیهاش اعتماد کنه چرا از بین اون همه من؟ چرا به دوستپسرهاش که اینقدر خاطرخواش هستن نه؟
ادامه داد: “اگه براتون زحمتی نیست، خیلی ممنون میشم آخرشبتون یه نگاهی به این لپتاپ بندازید.” شونهای بالا انداختم و گفتم: “مشکلی نیست.” خانم احمدی، سارا، یه «مرسی»ای گفت و لپتاپش رو بست. از روی میز بلند کرد و خواستم تحویلش بگیرم که انگار چیزی یادش اومده باشه، گفت: “ببخشید آقای امیری، یه لحظه…” و لپتاپ رو روشن کرد. مای کامپوتر رو باز کرد، وارد درایو دی شد و از بین فایلهایی که اونجا بود، پوشهای به اسم “متفرقه” رو هایدن کرد. با خودم فکر کردم هایدن کردنی که بدور از چشم بقیه نباشه چه فایدهای داره…
ساعت نُه شبه. برنامهی اتوکد توی لپتاپ نصب شده و ظاهرا بدون مشکل کار میکنه. مشکل از برنامهای بوده که از سایت دانلود کرده بود و من تنها کاری که کردم این بود که از سایت دیگهای برنامه رو دانلود کردم. خب ظاهرا کارم با لپتاپ تموم شده. میخوام که پنجرههایی رو که باز کردم ببندم. نگاه که میکنم، میبینم که مرورگر کروم هم از قبل باز بوده. وارد مرورگر میشم. سهتا برگه باز شده. اولیش صفحهی ورزش سه هست. خندم میگیره. این دختر فوتبالی هم بوده؟
صفحهی بعدی هم سایتی بوده که اتوکد رو ازش دانلود کرده بود. وارد برگهی بعدی میشم. این برگه ارور عدم دسترسی به اینترنت داده؛ اما خب الان لپتاپ به وایفای گوشیم وصله و به طور اتوماتیک برگه بارگیری میشه. لوگوی جیمیل ظاهر میشه و یه بارگیری دیگه. گمون نکنم نگاه کردن به ایمیلهای خانم احمدی کار درستی باشه!
همینطور مردد موندم که پنجره رو ببندم یا نه. صفحه باز میشه و وارد ایمیلهاش میشم. نگاهی به ایمیلها و بعد به اشخاص میندازم. آقای عسکری، آقای هاشمی نژاد…این دوتا که از استادای دانشگاه هستن. بعد هم یه ایمیل مال شخصی به نام فرزانه و یکی دیگه هم مال زینب. جدیدترین ایمیل اما اسمش عجیبه. سارا احمدی هزار و سیصد و هفتاد سه، اَتساین جیمیل دات کام. درحالیکه با خودم میگم: «این که خود خانم احمدیـه» نگاهم به پیش نمایش پیام میوفته: “سلام آقای امیری. احمدی هستم. خواستم بپرسم مشکل لپتاپ حل شد؟”
به مدت چند ثانیه به صفحه خیره میمونم. این دیگه چه صیغهایشـه؟ شونه بالا میندازم و وارد گفتوگو میشم. تایپ میکنم: «سلام خانم احمدی. بله برنامهی اتوکد الان تو لپتاپ نصبه.» و چند دقیقه بعد جواب میاد: «عه! چقدر خوب! میدونم دیروقته اما اگه میشه یهجا قرار بذاریم من همین امشب لپتاپ رو از شما بگیرم و کارم رو شروع کنم. در ضمن، شما تو ایمیلهای من چیکار میکردید آقای امیری؟»
به طور ناخودآگاه با خودم گفتم “گه توش!” الان من به این چه جوابی بدم؟ درحالیکه خودم رو لعنت میکنم در جواب مینویسم: «اینجانب علم غیب داشتیم و میدانستیم که شما در ایمیلهایتان برایمان پیام فرستادهاید.» امیدوارم که بحث تموم شه؛ خانم احمدی با لحن خودم جواب میده: «از کجا معلوم از علم غیبتان استفاده نکنین و به حریم خصوصی ما در لپتاپ تجاوز بنمایید؟»
برای این کار به علم غیب نیاز نداشتم. میدونستم که احتمالا حریم خصوصیش تو درایو دی، پوشهی متفرقهست. موضوع بحث رو عوض کردم و نوشتم: «چهل دقیقهی دیگه میدون ولیعصر باشین. فعلا.» و کروم رو میبندم. برای آخرینبار نگاهی به لپتاپ میندازم. حس میکنم یه کسی داره تو گوشم میخونه: «درایو دی، پوشهی متفرقه! درایو دی، پوشهی متفرقه! درایو…»
ساعت نزدیک یک شبه و کوچه و خیابونا تاریک و خلوت. به جز یه پژو پارس که آهسته از کنارم رد میشه، ماشین روشن دیگهای رو توی کوچهها نمیبینم. از خونه تا میدون ولیعصر فقط ده دقیقه راهه. فقط باید چندتا کوچه و خیابون رو رد کنم تا برسم. همینطور که دارم راه میرم هر لحظه تصاویری که دیدم جلوی چشمهام میان. سعی میکنم برجستگی آلت شق شدهاَم رو از پشت شلوار پنهون کنم…اما تصاویر مدام جلوی چشمهام رژه میرن…تصویر سینههای برجستهای که با دست فشرده شده بودن…آلت تناسلی زنونهای که ترشحات زیادش نشون از یه خودارضایی شدید میداد و سارایی که از عکس گرفتن از بدن لختش خسته نمیشد. لعنت به من…نباید اون پوشه رو باز میکردم…
یه ماشین کنارم بوق میزنه و منو از هپروت درمیاره. سرم رو برمیگردونم. انگار همون پژو پارسی هست که پنج دقیقه پیش موقع بیرون اومدن از خونه دیدم. یعنی منو تعقیب میکرده؟ از این فکرم خندم میگیره و با خودم فکر میکنم که بهتره قضیه رو جنایی نکنم. سمت ماشین میرم…هرچقدر که بهش نزدیک میشم این حس تو وجودم تقویت میشه که این ماشین همونه. اما از اونجایی که موقع راه رفتن حواستم پرت بود نمیتونم مطمئن باشم که آیا واقعا یه ماشین این وقت شب منو از در خونهم تا اینجا تعقیب کرده یا نه.
هنوز چند قدم مونده تا به ماشین برسم که یهو خاموش میشه. چراغهای داخل ماشین هم همینطور. ترس به دلم راه نمیدم و به ماشین نزدیک میشم. یه خانم پشت فرمونه که چون تاریکه نمیتونم چهرهش رو ببینم. به ماشین میرسم؛ لبهامو خیس میکنم و همین که میخوام حرفی بزنم صدای بهم کوبیده شدن در ماشین میاد. دوتا مرد از ماشین پیاده شدن. هیکلی بنظر میان. یکی از سمت راست و اون یکی از سمت چپ ماشین دور میزنن و به من نزدیک میشن. چند قدمی به عقب میرم…همین که میبینم چهرههاشون رو با پارچه پوشوندن ناخودآگاه شروع میکنم به دویدن…همهچی داره سریع میگذره…صدای تپشهای قلبم بلندتر از صدای برخورد پاهام با زمینه که با تمام توانش سعی داره منو از اونجا دور کنه…صدایی ناشی از دویدن اون دوتا مرد رو به سمت خودم نمیشنوم…چند متر بیشتر نمونده تا به خیابون سرکوچه برسم که یهو…یهو از پشت چیزی با شدت به کمرم برخورد میکنه، پاهام از زمین بلند میشن و سرم محکم به شیشهای کوبیده میشه که نمیدونم از کجا اومد و در آخر، این دستهامه که قبل از اینکه به زمین بیوفتم بدنهی ماشینی رو لمس میکنن.
آقا…آقا ببخشید
از فکر و خیال درمیام. به مدت چندثانیه داشتم بدترین سناریوها رو پیش خودم مجسم میکردم. دستهای عرق کردهام رو با پیرهنم پاک میکنم و به خانومی که از توی ماشین صدام میکنه میگم “بفرمایید”
آقا میدون ولیعصر کجاست؟
مستقیم به خیابون که رسیدید دست راست میدون ولیعصره.
آقا یه لحظه بیا اینجا
مثل اینکه حالیش نیست. باید برم از نزدیک حالش کنم. به طرز مسخرهای دستم رو روی خشتک شلوارم میکشم تا میزان ضایع بودنش رو حس کنم. نه خداروشکر عادیه. به سمت ماشین میرم. یک قدم مونده که برسم از پشت سرم دستی روی گردنم قفل میشه. نفسهای داغ یه نفر رو روی گردنم حس میکنم…همچنین تیزی یه چاقو .
لپتاپ تو دست راستمه. اونو ول میکنم و با دو دستم سعی میکنم خودمو از دست اون رو رها کنم. دست چپش مثل یه کمربند سفت دور شکمم بسته شده و دوتا دستام رو روی بدنم نگه داشته. نگاهم که به دست چپش میوفته میفهمم که با یه هرکول طرفم. عملا هیچکاری نمیتونم کنم. بالاخره دست از تقلا کردن برمیدارم و چند لحظه بعد صدای خانم پشت فرمون رو میشنوم:
یه کم ببرش اونور تر، صورتشو هم بچرخون.
حالا این چاقوعه که هر لحظه بیشتر به گردنم فشار میاره و منم برای کم کردن فشار چاقو عقبعقب میرم و بعد طی یه حرکت ناگهانی مرد منو سیصد و شصت درجه دوران میده. حالا فقط میتونم صدای کفشهای پاشنه بلند اون زن رو بشنوم. چند لحظه میگذره…ماشین روشن میشه و زن خطاب به اون مرد میگه که “کارمون تمومه”. مرد از کمرم میگیره، بلندم میکنه، نگاهم از جلوی خیابون میگذره، عرض آسمون رو طی میکنه ، یه دوران کامل میخورم و بعد با شدت کمر و پشت سرم به زمین میخورن. یک لحظه دنیا تار میشه؛ چشمام از درد بسته میشن و به خودم میپیچم. چند لحظه بعد صدای باز و بسته شدن در ماشین میاد و ماشین با سرعت دور میشه. به زحمت از جام بلند میشم. به ذهنم میرسه که شماره پلاک ماشین رو ببینم اما ماشین رفته بود. به سمت لپتاپ میرم…اما لپتاپ نیست. یک آن حس دلهرهی عجیبی به بدنم تزریق میشه. به سمت خیابون میدوم…اما میدونم که خیلی دیر شده…
حالتون خوبه آقای امیری؟ چقدر دیر کردین؟
درحالیکه سعی میکنم از شوک اتفاقی که افتاده بیرون بیام، لبخندی میزنم و میگم: “مرسی خوبم. دیر شده دیگه…” و بعد کیف حاوی لپتاپ رو بهش میدم. به ظاهر غریبهی لپتاپ نگاهی میکنه. با شک و تردید زیپ کیف رو باز میکنه.
این که لپتاپ من نیست آقای امیری…
بله؛ همون لحظهی آخر که میخواستم لپتاپتون رو خاموش کنم فهمیدم یه مشکل دیگهای هم داشته و من نفهمیده بودم. هرکاری هم کردم مشکلش حل نشد. به جاش لپتاپ خودم رو آوردم. یه یک هفتهای خودم لازمش ندارم. میتونید شما ببرید.
ولی آقای امیری…اشکالی نداشت همون لپتاپ خودم رو میاوردین. خودم یه کاریش میکردم…
نه خب من لپتاپم رو لازم ندارم دیگه؛ شما استفاده کنید. اشکالی نداره. تازه من چیز خصوصیای توش ندارم.
سارا با کمی بهت به من نگاه میکنه. فهمیدم حس خوبی به این کاری که کردم نداره. به ناچار قبول میکنه و با حالتی تقریبا عصبی لپتاپ رو میگیره. اون الان فقط به فکر لپتاپه…اما من، فکر درگیر اتفاق نیم ساعت پیش…دزدیده شدن لپتاپ، دروغی که الان دارم میگم، عذاب وجدان دیدن عکسهای سارا و بخش اعظم فکرم ناخواسته درگیر خود ساراست. به چهرهش که نگاه میکنم، چشمهام بدن لختش رو به تصویر میکشن…سینههاش رو قشنگ توی ذهنم تداعی میکنن و من از گوشهی چشم زل میزنم به ناحیهی وسط پاهاش و کُس شهوت انگیزش یادم میاد…انگار دیدم به سارا کلا عوض شده.
سارا از من خداحافظی میکنه. به سمت ماشینش میره و بعد من تو میدون ولیعصر تنها میمونم.
ده دقیقهست که رسیدم خونه. با افکاری درهم و برهم و بدنی خسته و کوفته؛ روی میز نشستم و سعی میکنم اتفاقاتی که برام افتاده رو مرور کنم. اما حتی چشمام رو به زور باز نگه میدارم…با حالت زار و نزاری از روی صندلی کنار میزم بلند میشم و روی تخت ولو میشم…به یه چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم…انگار میخوام بمیرم.
صبح اون روز، استاد قاسمی داشت یکی از مهمترین مباحث درس مدارهای الکتریکی رو توضیح میداد و من داشتم به این فکر میکردم که شاید بتونم از سارا به بهونهی تعمیر لپتاپش، یه سری اطلاعات مثل شماره سریال و مشخصات فنی لپتاپش رو بگیرم…و همینطور بتونم بفهمم که آیا اقدامی پیشگیرانه واسه دزدیده شدن احتمالی لپتاپش کرده یا نه…خداکنه کرده باشه!
کلاس که تموم شد، سریع زدم بیرون و درست کنار درب ورودی و خروجی دانشکده سارا رو پیدا کردم…خوشحال بنظر میرسید و برخلاف همیشه پسری دورش نبود. چند قدم مونده بود که بهش برسم متوجهم شد. به سمتم برگشت و با یه لحن تقریبا سکسیای گفت: “سلام عشقم!” و بعد از یه سلام و احوالپرسی گرم، درحالیکه داشتم از این رفتارش شاخ درمیاوردم گفت که بریم کافهی دانشگاه و اونجا دوتایی صحبت کنیم…
روی یه میز گوشهی کافه نشستیم و هنوز هیچکدوممون صحبت رو شروع نکرده. من دارم فکر میکنم که چجوری موضوع صحبت رو باز کنم و سارا…سارا قهوهاش رو مزه مزه میکنه، آروم میذاره روی میز و بهم نگاه میکنه. لبخند کوچیکی میزنه و میگه:
دیشب شیطون شده بودی…
منظورش رو نمیفهمم. لبخندی میزنم و در همین حین با خودم فکر میکنم که کِی و کجا رو میگه، اما فکرم به جایی نمیرسه. شاید بخاطر اینه که تمام فکرم درگیر لپتاپ و دزدیده شدنش هست…
خب آره…بعضی وقتا شیطون میشم!
خب من…همین شیطون بودنت رو هم دوست دارم.
آب گلوم رو قورت میدم. کمی با تعجب نگاهش میکنم. سارا هنوزم همون چهرهی مهربون خودش رو داره…سرم رو به سمت پنجره میچرخونم و بیرون رو نگاه میکنم. میگم:
آها اوکی.
خودم هم فهمیدم که ریدم با این جوابم. سارا چهرهاش کمی متعجب میشه. بهم میگه: “معین چرا زبون بسته شدی؟ چرا سرد رفتار میکنی؟ دیشب که خیلی رومانتیک حرف میزدی.”
و سرش رو پایین میبره و به قهوهاش نگاه میکنه. حس میکنم تمام عضلات صورتم شکل سوالی به خودش گرفته. دیشب من کجا رومانتیک حرف زده بودم؟ کمی دست دست میکنم و آخر سر میگم:
اِممم…حرفای دیشبم رومانتیک بود؟
سرش رو بالا میاره. دستش رو میذاره زیر چونهاش و با یه قیافهی حق به جانبی میگه:
آره دیگه؛ دیشب…دیشب مگه تو با من از حسات نگفتی؟ مگه خود تو نبودی که همهی اون حرفا رو به من گفتی؟
عین یه برج زهرمار نگاهش میکنم…اونم با یه نگاه ناراحت همراهیم میکنه. کلافه میشه. دستش رو از زیر چونهاش برمیداره و از گوشهی میز موبایلش رو برمیداره. زمزمه میکنه: “من نمیدونم معنی این کارات چیه معین. شاید از حرفایی که زدی ناراحتی و دوست نداری که به روت بیارم. شایدم دیشب چشمات خستهی خواب بوده و الان یادت نیست که چی میگفتی.” و بعد گوشیش رو به سمتم میگیره. نمیفهمم من قراره تو گوشی اون چه چیزی ببینم؟ با تردید گوشیش رو از دستش میگیرم. زل میزنم بهش. بازم صفحهی ایمیل! چرا؟ اولین پیام رو که میبینم شاخکام تیز میشه: “سلام آقای امیری. احمدی هستم. خواستم بپرسم مشکل لپتاپ حل شد؟” و پیام از طرف مقابل ارسال شده: ” سلام خانم احمدی. بله برنامهی اتوکد الان تو لپتاپ نصبه”
ادامهی پیامها رو پی میگیرم…اما…هرچی که بیشتر میخونم بیشتر بهت زده میشم…چیزایی رو که میبینم رو نمیتونم هضم کنم. توی ایمیل سارا تعداد پیامها خیلی بیشتر از چیزیه که اون شب بین من و سارا رد و بدل شد. پیامها از ساعت سه نصفه شب دوباره شروع شده بودن…درست زمانی که من از خستگی کف اتاقم خوابم برده بود. اولین پیامی این بود:
«سارا خوابیدی؟» «بیدارم دارم با لپتاپت کار میکنم»
سَرسَرَکی پیامها رو نگاه میکنم. چندتاشون بیشتر منو بهت زده میکنن:
.
.
«از همون روز اول نظرم بهت جلب شد» «جدی؟ منم. یه جورایی روت کراش داشتم»
.
.
«خیلی میخوامت سارا…» «معین، منم ازت خوشم میاد؛ پسر خوبی هستی»
.
.
«دوست داری از این به بعد با هم باشیم؟» «آره…از این به بعد تا ابد…»
.
.
«دوسِت دارم سارای من. شبت خوش» «من بیشتر. شب تو هم بخیر شازده پسر.»
الان کامل گیج گیج شدم. حس میکنم هیچ درکی از اتفاقاتی که افتاده ندارم. گوشی رو به سارا پس میدم…فقط قبلش مغزم کار میکنه و آدرس ایمیل طرف مقابل، درواقع همون ایمیلی که توی لپتاپ هست رو حفظ میکنم.
سارا منتظر اینه که من چیزی بگم؛ اما من هیچ حرفی ندارم. سارا صبرش تموم میشه. ازم میپرسه:
معین از حرفایی که زدی پشیمون شدی؟ من حرفی ندارم… منم رابطهای رو که طرف مقابل حتی حرفهایی رو که زده رو به یاد نیاره رو نمیخوام.
دستامو دو طرف میز میذارم. سعی میکنم قیافهم آروم و قابل اعتماد دیده بشه.
سارا ببین، من یذره ازت وقت میخوام. خب؟ یه ذره به من وقت بده…بعدش من میام همه چی رو واست توضیح میدم.
کیفم رو برمیدارم و با اعصاب و روانی به هم ریخته از کافه میزنم بیرون. یعنی اون کسی که لپتاپو دزدیده به سارا پیام داده بوده؟ اینجور بنظر میاد. اصلا چرا همچین کاری کرده؟؟ غرق تو همین افکار هستم و دارم با عجله راه میرم که یه نفر از بازوم میگیره و متوقفم میکنه. جواده…یکی از دوستام. با حالت جدی بهم نگاه میکنه و میگه:
معین…اون دختره، سارا؛ اون اصلا اونجوری که تو فکر میکنی نیست. ازش دور باش خب؟ به حرفاش گوش نده. اگه به هم پیام میدین دیگه جواب پیامهاشو نده خب؟ معین؟
من وسط آشفته بازار ذهنم اصلا حوصلهی کافی برای اینکه بفهمم این داره چه کصشعری بلغور میکنه ندارم. بازومو از دستش میکشم.
جواد من الان کار دارم خب؟ بعدا باهم حرف میزنیم …الان یه کلمه از حرفاتو هم نفهمیدم.
معین چیز زیادی نمیتونم بهت بگم. فقط اینکه از سارا دور باش. آدم خطرناکیه…من فقط به خاطر خودت میگم معین.
از جواد دور میشم. با خودم فکر میکنم چرا همهی اتفاقای دور و برم دارن به سارا ربط پیدا میکنن؟ اطراف رو نگاه میکنم. یه سایه پیدا میکنم. گوشیمو در میارم و میرم توی جیمیل. ایمیلی رو که حفظ کرده بودم رو وارد میکنم. براش مینویسم:
«شما کی هستین؟ با سارا چیکار دارین؟ فکر میکنین پلیس نمیتونه پیداتون کنه؟»
از جیمیل بیرون میام. گوشی رو با خشونت توی جیب شلوارم فرو میبرم و هوف کشیدهای میگم. سعی میکنم به اعصابم مسلط باشم…چندتا نفس عمیق میکشم و در همین حین صدای نوتیفیکیشن گوشیم بلند میشه. از جیبم درش میارم. یه ایمیل جدید دارم. واردش میشم و پیامی که برام فرستاده شده رو میخونم:
«بله که پلیس میتونه پیدام کنه…اما تو نباید به پلیس چیزی بگی. هرچی باشه پای آبروی سارا عشقت وسطه!»
فکر میکنم با یه آدم عوضی طرفم. از عصبانیت دندونامو به هم فشار میدم. در جواب مینویسم:
«سارا عشق من نیست. اگه بخوای به کارِت ادامه بدی، به سارا میگم که لپتاپ دزدیده شده و الان سارق داره از ایمیل لپتاپت بهت پیام میده و بعدم به پلیس خبر میدیم و هر نقشهای که مال خودت کشیدی، با خودت به گا میره…در ضمن، دزدیده شدن لپتاپ آبرو ریزی نداره.»
«گفتم که! تو نباید به پلیس چیزی بگی! وگرنه چیزی از آبروی سارا باقی نمیمونه دوست من!»
«تو مارو داری با چی تهدید میکنی؟ هان؟ نه من، نه سارا، چیزی دست تو نداریم که بخوای باهاش تهدیدمون کنی»
«دارم! چیزای زیادی دارم که باهاش تهدیدتون کنم! دست از این بچه بازیا بردار و به حرفم گوش بده. تو که نمیخوای یه سری عکس از سارا تو سایت دانشگاه آپلود بشه…یه سری عکس از سارا تو کل گروههای دانشجویی دانشگاه پخش بشه و سارا بیآبرو بشه! میخوای؟»
با دیدن کلمهی عکس، چیزی یادم میاد…نمیخوام به اون چیزی که الان توی ذهنمه فکر کنم. نمیخوام…استرس شدیدی بدنمو میگیره. با دستهایی عرق کرده مینویسم:
«کدوم عکسها؟ عکسهای کجا رو میگی؟»
و بعد، با جوابی که میاد، حس میکنم دنیا رو سرم آوار میشه…رنگ از رخم میپره و من با بهت و حیرت به صفحهی گوشی خیره میمونم.
توی جواب پیامی که نوشته بودم «عکسهای کجا رو میگی» نوشته بود: «درایو دی، پوشهی متفرقه!»
ادامه دارد…
نوشته: مملی رفرش