در دام افتاده (۲)

…لینک قسمت (های) قبل در پایین صفحه

مادرش که یک لباس یک دست آبی رنگ پوشیده بود و عینکی با حاشیه های طلایی رنگ به چشم داشت وارد شد. وقتی زنم شرایطمو توضیح داد، گفت: “نجاست. ما آوردیمت اینجا و بهت زندگی دادیم اون وقت اینطوری رفتار می کنی؟ دخترم تو به این زیادی آزادی دادی. وقتشه درسی بهش بدیم که تا عمر داره فراموش نکنه.” به شدت تحت تاثیر مادر زنم بودم. حدودا 170 سانتی متر قدش بود و بدن تو پری داشت اما اضافه وزن نداشت. موهای تیره خودشو با کش دم اسبی بسته بود. صاحب یه بیزینس موفق بود و چند تا مهمانسرا رو توی شمال مدیریت می کرد. حالا اومده بود اینجا که کمکمون کنه به کارهامون سر و سامون بدیم. قبلتر معلم ریاضی بود و به خاطر موفقیتش توی تدریس مشهور بود. اعتماد به نفس خیلی زیادی داشت و تنها با نگاه کردن بهش احساس میکردی اختیارتو کامل در دست داره. همسرم صاحب یه جایگاه پمپ بنزینیه. با اینکه مادر زنم تنها دو سه بار به اونجا سر زده بود به قدری تاثیر گذار بود که تمام کارگرها ده برابر مرتب تر از قبل کار می کردن. روز اول وقتی یه مشتری منتظر بود و کارگر جایگاه به جای گرفتن پول، مشغول کار با گوشیش بود، اون کارگر رو با تهدید اخراج تا سرحد مرگ ترسونده بود.
بعد از این حرفها مادر زنم، همسرم رو محکم به آغوش کشید. همسرم که بازیگر خیلی خوبی هم هست شروع کرد به گریه کردن و گفت که کارای امروزم حسابی آزارش داده. مادر زنم، شیلا، داد زد: “حالا کی می خواد هزینه این فرشارو بده؟” بعدش محکم یه سیلی توی گوشم زد و بعد توی صورتم تف کرد. اولش همسرم یه خورده شوکه شد ولی بلافاصله شروع کرد به لبخند زدن. از تحقیر من داشت حسابی لذت می برد. از اول میدونست من تمایلات سابمیسیو دارم و همون اول گربه رو دم حجله کشته بود. توی خونه دست به سیاه و سفید نمی زد اما در تنبیه و ادب کردن من اصلا کوتاهی نمی کرد! پول هم که با توجه به شرایط خانوادگی هیچوقت براش مساله ای نبوده. شیلا دوباره بهم سیلی زد. صورتم سرخ سرخ شده بود. از صورتش می تونستم بخونم که این کارو فقط برای تنبیه من نمی کنه و با هر سیلی که به من میزنه حس سادیسمش یه مقدار ارضا میشه. شورت قرمزی که برای پنهان کردن کیرم روی پام گذاشته بودم از روی پام کشید. با دستام سعی کردم خودمو بپوشونم که بلافاصله با پاش ضربه محکمی بهم زد. موهامو گرفت و شروع کرد به کشیدن من. از قدرت این زن خیلی تعجب کردم!
“مامان حواست باشه. نمیخوام کار به دکتر برسه و کلی سوال جواب بشیم.” زنم یاسمین به مامانش گفت.
شیلا با عصبانیت جواب داد: “احمق. هنوز میخوای این خوکو ببری دکتر؟ ببندش توی زیر زمین و بذار همینطوری ازش خون بره. من تا حالا مردای زیادی مثل اینو ادب کردم. تو خیلی مشغول مهمونی و خرید هستی. بذار من اینو ادب کنم. اون شلاق چرمیو از داخل دراور بده”
همسرم علی رغم میل باطنیش شلاق نازک رو از داخل دراور به مامانش داد. شیلا با تمام قدرت اولین ضربه رو به باسنم زد. به زدن ادامه می داد و با دیدن رد قرمز ضربات بیشتر به وجد میومد. زورش خیلی بیشتر از همسرم بود و من با تمام وجود در حال نعره زدن بودم.
شیلا: “خوک کثافت. فکر می کنی پول علف خرسه؟ کاش می تونستم همین الان تو رو به خاطر کاری که کردی اخته کنم.” بعد برم گردوند و این بار شروع به ضربه زدن روی رون پام کرد. بین زجه هام می دیدم که کاملا تحریک شده. همه جای بدن من زخمی شده بود و سر تا پای شیلا عرق کرده بود.
شیلا: “بی خاصیت. این عرقا به خاطر تو ریخته شده. شروع کن لیس بزن.” گردنمو گرفت و سرمو به زیر بغلش برد. ناخوناش داخل گوشت گردنم داشت فرو می رفت. با التماس به همسرم نگاه کردم. خوشبختانه زنم دخالت کرد و قلادمو بست و افسارشو به دست مادر زنم داد. بعد یاسمین رو به من گفت: “بلیس توله سگ. همه عرق ها رو بلیس.”
شیلا وقتی دخترش رو نگاه میکرد حس غرور بهش دست می داد. وقتی همسرم دید یک نقطه رو خوب نلیسیدم اون هم با یه ضربه شلاق روی باسنم بهم گفت که درست بلیسم. هم زمان شیلا با دستش یه مقدار از آبم رو از روی مبل برداشت و قاطی عرقش کرد که بلیسم. کارشون که تموم شد منو همونطور رها کردن و رفتن سمت آشپزخونه.

نوشته: رامبد

دکمه بازگشت به بالا