دختر پسرنما (۴)
…لینک قسمت (های) قبل در پایین صفحه
خواستم برگردم که مهران گفت: برنگرد ! من:چرا؟میخوام ببینمش. لبخندی زد وگفت:این
کار درست نیست. پوفي کردم و گفتم: ای بابا! مهران با خنده گفت : الان میچرخیم نگاهش کن! من :باشه! تاب خوردیم جای منو مهران عوض شد.قدم به شونش نميرسيد که از اونجا نگاه کنم سرمو بردم سمت بازوش و سرمو کج کردم و از گوشه بازوی مهران گلسا رو دیدم که با خشم به ما خيره شده بود.همون طور که ریز ریز میخندیدم یه دفعه مهران گفت:این اینجا چ کار میکنه? سرموگرفتم بالا وگفتم:كي? دیدم که اخماش تو هم رفته و به رو به رو خ ريه شده! بیخیال درست و نادرستیش شدم سرمو برگردوندم و ميو نگاه مهرانو دنبال کردم و رسیدم به دختر و پسری که تو بغل هم داشتند ميرقصيدن البته رقص که چه عرض کنم .دختره با تمام وجود خودشو به پسره چسبونده بود پسره هم یه دستش تو یقه دختره بود و
یه دستشم دور کمرش حلقه کرده بود!همين که یه کم جا به جا شدن دیدم که پسره کسی
نیست به جز امير.
مهران خواست بره سمتش که من مانع شدم.
مهران با حرص گفت: منتظر بودم یه جايي گيرش بیارم ولي فکر نمیکردم اینجا پیداش کنم.
من:اینجا که جاش نیست!
مهران خنده عصبي کرد و گفت:اره شب حسابشو ميرسيم! بعد منو فشار داد تو بغلش. اروم گفتم:چي کار ميكني؟
_:داره نگاه میکنه!
خندیدم و گفتم:از هر دو طرف محاصره شدیم! مهران به چشمام نگاه کرد و لبخندی زد و گفت:اینقد ميرقصيم تا چشمشون در بیاد.
خندیدم! منو به خودش فشار داد و گفت:واسه من که خوب شد!
م ن : چي ؟
نفسشو فوت كرد و گفت: هيچي .
همون موقع اهنگ یه دفعه قطع شد و چراغا هم خاموش شد هم زمان با خروج یکی از دخترا با کیک پر از شمع از خونه دورو بریا شروع کردن به خوندن شعر تولد !
مهران دستموکشید با هم رفتیم کنار بقیه ایستادیم برقا یکی یکی روشن شد وگلسا با شوق
رفت سمت دوستاش کیکو گذاشتن رو ميز و گلسا هم نشست روی مبل بزرگ پشت
ميز و شمعا رو فوت کرد با این کارش همه شروع کردن به دست زدن. تمام این صحنه ها رو
با حسرت نگاه میکردم من هیچوقت تا به حال جشن تولدی نداشتم درواقع روز تولد برام
هیچ معني خاصي نداشت.
بعد از این که کیک تقسیم شد نوبت کادوها رسید تمام مدت
حواسم به گلسا بود طوری که اصلا نفهمیدم مهران كي ازکنارم رفت درست وقتي که داشت
کادوی مهرانو باز میکرد رو کردم سمت مهران ولي سر جاش نبود!یه کم اطرافو نگاه کردم ولي
پیداش نکردم.راه افتادم دنبالش نمیخواستم تو اون جو تنها باشم ول بين جمعیت پیداش
نکردم داشتم ميرفتم اون طرف باغ که صدايي از پشت سرم شنیدم.
_:کجا خوشگله?تنها نرو
بیا با هم بریم ته باغ اونجا به اندازه کافي خلوته!
از لحن کش دارش معلوم بود که مسته برگشتم سمتش!خنده بلندی سر داد و گفت:ای جونم!واسه من واستادی؟اومدم! بعد در حال که تلو تلو میخورد اومد سمتم! با حرص گفتم :گمشو اشغال! هر لحظه بهم نزدیک تر میشد با خنده گفت:ناز نکن خوشگله تو مال مني! قبل از این که بهم نزدیک شه با یه مشت
تو دماغش پرتش کردم رو زمين قبل از این که از جاش بلند شه پا گذاشتم به فرار از پشت
سر صدای داد و فریادش رو میشنیدم ولي خیالم راحت بود که دیگه دنبالم نمیاد!داشتم
میدویدم کي صدای داد و فریاد شنیدم رفتم جلو با تعجب دیدم که امير و مهران دارن دعوا
ميكنن البته این فقط امير بود که داشت کتک میخورد! مهران اميرو گوشه دیوار خفت کرده
بود و داشت سرش داد میکشید رفتم جلو صداش کردم ول اصلا حواسش به من نبود با
صدای بلند داشت از امير میخواست به یه چيزي اعتراف کنه. رفتم جلوتر همون لحظه
مهران اميرو کوبید به دیوار !امير هیچ حرکتي نمیکرد رفتم جلو و گفتم:کشتیش!
مهران با صدای بلندی گفت:برو کنار!
بعد تو صورت امير داد زد: میگی یا هنوز کافیت نیست? امير با صدای گرفته ای گفت:اون دوتا…نادیا و گلسا…
مهران:اونا چي؟ نای حرف زدن نداشت .
مهران گفت :گفتم چي؟ خواست دوباره بزنتش که این بار من مانع شدم مهرانو کشیدم اون طرف خودشم یه کم اروم شد بعد گفت:اون فقط به درد مردن میخوره!دستامو گذاشتم رو سینش و هلش دادم زورم بهش نميرسيد ولي خودشو نگه داشت مچ دستامو گرفت و
گفت:باشه! امير سر جاش نشسته بود و نفس نفس ميزد. مهران با غیض گفت:میگی یا
بکشمت? خواست سمتش حمله ور بشه که بازوهاشوگرفتم امير گفت:من همون دوست پسر گلسام !
پوزخندی زد و ادامه داد :وقتي نقشمون لو رفت گلسا بهم پیشنهاد داد که بیارمت تو کار خودم از اونجايي که میدونستم پولداری فهمیدم که به دردم میخوری تو هم خیلی زودتر از اوني که فکر میکردم پیشنهادمو قبول کردی ولي فقط برام حکم یه مشتري خوبو داشتي تا اینکه نادیا نمیدونم از کجا ولي منو پیدا کرد اول با پول ازم خواست بیخیالت شم ولي تو برام بیشتر از اون پول صرف میکردی بعد رویه خودشو عوض کرد ازم خواست کاری کنم که با دختري دوست نشی و رابطه احساسي نداشته باشي درعوض دخترايي که بهش میدادم ومراقبت بودم بهم پول میداد. به من نگاه کرد وگفت:ولي این یکی از دستم در رفت !
مهران با عصبانیت گفت:عوضي!صورتش از شدت خشم سرخ شده بود.
اميرگفت:تقصري خودت بود اونقدري كم اراده ای که هر کسی بخواد راحت میتونه تو زندگیت سرک بکشه! مهران دستاشو مشت کرد. اروم گفتم :میخواد از عمد عصبیت کنه! چشمای سرخشو دوخت به چشمای من واقعا ترسناک شده بود .سعی کردم خونسرد و اروم باشم چند ثانیه
ای بهم خیره شد بعد نفسشو از بین دندونای قفل شدش داد بیرون دستاموکه دو طرف
بازوش بود گرفت و گفت:بریم! سرمو تکون دادم و گفتم :باشه. مچ یه دستمو گرفت بعد رو کرد به امیر و گفت:دفعه بعد زنده نمیذارمت نه تورو نه اون دوتا دختر هرزه رو!
امیر فقط پوزخند زد . دستم که تو دستش بود کشیدم و گفتم:بیا بریم! مهران راه افتاد و منم دنبال خودش کشید. هیچ نمیگفت فقط نفس عمیق میکشید به وسط راه که رسیدیم یه دفعه برگشت سمت منو بازوهاموگرفت.نگاهش ترسناک بود اب دهنمو قورت دادم و نگاهش کردم!
با صدای که از خشم میلرزید گفت:تو اونجا چ کار میکردی?
با جدیت تمام بهم نگاه کرد .یعنی فکر کرده بود منم جزوی از نقشه اونام?
اروم ولی با عصبانیت گفت:ازت سوال پرسیدم اوا؟! هر چقدرم من با اونا ارتباطی نداشتم امااون داشت یه فکر دیگه با خودش میکرد ترسیدم بخواد منو هم مثه امیر بزنه البته اینجوری من بی گناه باید کتک میخوردم! زل زد تو چشمامو با صدای بلدی گفت:مگه کری؟
از ترس اشکام سرازیر شد با بغض گفتم:دیدم کنارم نیستی ترسیدم دنبالت گشتم وقتی پیدات نکردم اومدم این طرف باغ دیدم داری دعوا میکنی…
باز زل زد تو چشمام حسابی ترسیده بودم .
با همون عصبانیت گفت:نگفتی اونجا خطرناکه؟
ناباورانه نگاهش کردم !شونه هامو اروم تکون داد وگفت:میدونم از پس خودت بر میای ولی
دیگه تنهایی تو شب هیچ جا راه نمی افتی!دوران زندگ پسرونت تموم شده اوا اگه چهار پنج
نفری میریختن سرت میتونستی از خودت دفاع کنی؟
هان؟
میتونستی؟
هیچ نگفتم با
چشمای خیسم نگاهش میکردم.چرا باید اینقد کمبود محبت داشته باشم که یکی از سر
نگرانی اینقد احساساتمو برانگیخته کنه!
اینبار با ارامش گفت:خب حالا چرا گریه میکنی؟
سرمو به دو طرف تکون دادم یعنی هیچ!
از جیبش یه دستمال کاغذی بیرون کشید و
اشکامو پاک کرد وگفت:هر جا گیر کردی مخصوصا تو شب میری تو شلوغ ترین جای ممکن
و بهم زنگ میزنی . اهی کشیدم و سرمو به علامت مثبت تکون دادم .وقت اینجوری باهام
حرف میزد حس میکردم بابامه.
بابای منم اگه زنده بود همین قد مهربون میشد از خواهرام شنیده بودم که با تمام نیش وکنایه هایی که به خاطر پسر دار نشدن بهش میزدن با دختراش
طوری رفتار میکرد که انگار هرکدومشون یه شاهزاده خانومن…اگه اون نمرده بود منم
شاهزاده خانوم بعدی بابام میشدم!از این فکرا دوباره گریم گرفت مهران با تعجب گفت:چی
شد؟ هیچ نگفتم .
سرمو تو بغلش گرفت و گفت:نباید سرت داد میزدم!
سرمو به سینش
چسبوندم و چند تا نفس عمیق کشیدم قلبش از عصبانیت تند تند میزد! فشار دستشو
بیشتر کرد داشتم خفه میشدم خودمو عقب کشیدم و گفتم:چی کار میکنی؟نفسمو گرفت! دستشو باز کرد و گفت:حواسم نبود! لبخندی زد و گفت :حالا بخشیدی? نفس عمیقی کشیدم وگفتم :واسه اون گریه نکردم!
_:پس چ شد!
من:هیچ بیا بریم!
_:بریم خونه؟
لبخندی زدم وگفتم :مطمئنم اگه نریم یه بلايی سرگلسا میارم! سرشو تکون داد وگفت:به وقتش حساب اونو هم میرسیم!
رفتیم سراغ وسایلمون بی سر و صدا شلوارمو زیر دامنم پوشیدم و مانتومو تنم کردم و از یه گوشه بدون خداحافظی از باغ زدیم بیرون!
هنوز خیلی از باغ دور نشده بودیم که از پشت سر صدای اژیر پلیس اومد برگشتم و عقبو نگاه کردم دم
باغ نگه داشتن مهران که داشت از تو اینه عقبو نگاه میکرد گفت:به موقع بیرون اومدیما!
صاف نشستم سر جامو گفتم:بیچاره ها کارشون در اومد! مهران یه نگاه به ساعتش کرد و
گفت:شامم بهمون ندادن بریم یه جایی یه چیزی بخوریم؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم
:اگه گرسنته بریم .
سرشو تکون داد .بیست دقیقه بعد جلوی یه رستوران پارک کرد .دامنمو از پام در اوردم و
لباسامو مرتب کردم و همراه مهران از ماشین پیاده شدیم! دم در نگهبان با دید مهران جلو
اومد وگفت:خوش امدید اقای مجد! مهران سرشو تکون داد وگفت:ممنون!میز خالی
دارین؟ مرده یه نگاه به من کرد بعد به گوشی بزرگ که دستش بود یه نگاه انداخت و
گفت:البته!اتفاقا میز دو نفره تو لژ اختصاصی! مهران نیم نگاهی به من کرد بعد با لبخند به
مرده گفت:ممنون بعد یه اسکناس صد تومنی گذاشت کف دستش و با هم رفتیم داخل!
همون جایی که نگهبان بود رو گرفتیم یه پیشخدمت دنبالمون اومد راهروی وسط باغ
رستورانو طی کردیم اطراف پر از الاچیق و میز و ادم بود رسیدیم ته باغ پیشخدمت به یه
اتاقک چوبی اشاره کرد وگفت:بفرمایید !پنج دقیقه دیگه برای سفارش میام خدمتتون
وارد اتاق شدیم یه میز گرد با دوتا صندلی رو به رومون بود اطراف روی طاقچه های
کوچیک پر از شمع و سنگایی بود که توش روشن شده بود روی میز هم یه فانوس بود که
البته توش لامپ کار گذاشته بودن! با شوق گفتم:چه جالبه!ادمو یاد شبای شام غریبان
روستا میندازه!
مهران با خنده گفت:خیلی دلم میخواست اینجا رو ببینم! هر دو نشستیم سرمیز .
گفتم:مگه قبلا نیومدی؟نگهبان که میشناختت. منو رو برداشت وگفت:با اکیپ
دوستام زیاد میام ولی این اتاقو ندیده بودم!
سرمو تکون دادم گفت:چی میخوری?
بعد منوی بازکرده رو گرفت سمتم یه ذره به اسمای عجیب غریب غذاها نگاه کردم تا رسیدم به دوستان اشنا یعنی کباب و جوجه.یکی یکی با دقت به محتویاتشون نگاه کردم تا رسیدم به یکی که هم گوشت داشت هم جوجه دست گذاشتم روشو گفتم:از اینا! مهران سرشو تکون داد.مهران یه نگاهی کرد و سرشو تکون داد پیشخدمت اومد مهران گفت:یه میکس و یه خوراک میگو با دوتا سالاد فصل و یه زیتون سیاه و دوتا نوشابه مشکی! پیشخدمت سرشو
تکون داد و بعد از ور رفتن با گوشی که شبیه به همون بود که دست نگهبان دیدم رفت.
موقع خوردن غذا من محو مزه ی خوبش شده بودم اصلا نفهمیدم که مهران تو فکره اخر سر هم یه ذره از غذاشو خورد و رفتیم!توی راه هم زیاد حرف نزدیم میدونستم با اون مشکلی
که پیدا کرده بود ذهنش خیلی مشغوله.
رسیدیم خونه خیلی کوتاه از هم خداحافظی کردیم
و من رفتم بالا! لباسامو عوض کردم و رفتم حمام! کارم تموم شده بود لباسامو تو حمام عوض کردم و حولمو مثه شال انداختم رو سرم همین که اومدم بیرون دیدم صدای در میاد
رفتم سمت در از پشت پرده نگاه کردم مهران بود دستشو تکیه داده بود به دیوار و سرش
پایین بود حس کردم حالش خوب نیست درو باز کردم هم چنان سرش پایین بود .با نگران
گفتم :مهران خوبی?
یه دفعه خودشو پرت کرد تو بغلم تمام سعیمو کردم تا تعادلمو حفظ کنم .تمام سنگینی وزنش رو شونم افتاده بود خواستم بکشمش بالا که دستاش دور کمرم حلقه شد! من:چی کار میکنی؟
چسبید به من و گفت :آوا!
از لحنش فهمیدم مسته با تمام توانم شونه هاشو دادم عقب و گفتم: چ کار کردی?
چشمای خمارشو دوخت به منو گفت:خوشگل شدی! بعد نگاهشوکشید سمت لبام و حلقه دستشو محکم ترکرد دیگه وقت ترسیدن بود …
در حالی که سعی میکردم دستاشو باز کنم گفتم:بهتره بری!
دستاشو باز کرد و با یه حرکت
سریــــع دوباره منو با دستام تو بغل گرفت و گفت:کجا برم؟من تازه اومدم!
در حالت عادی هم از پسش بر نمی اومدم چه برسه به حالا که مست هم بود.
سرموگرفتم پایین و در حال
که تقلا میکردم گفتم:چرا مست کردی?
منو از رو زمین بلند کرد و گفت:من مست نکردم
ببین ! بعد نفس داغشو فوت کرد تو صورتم بد جوری بوی الکل میداد.
صورتمو کشیدم عقب وگفتم:منو بذار زمین! خنده ای کرد وگفت:جات بده!؟دوست نداری بغلت کنم؟
زد تو چشمای وحشت زده منو ادامه داد:ولی من دوس دارم! در حالی که میرفت سمت اتاق
خوابم گفت:ولی یه چیزی رو بیشتر دوس دارم!میدون چی?
جوابشو ندادم داشتم با پاهام تو
هوا لگد میزدم تا یه جوری خودمو ازاد کنم .
یه دفعه منو محکم کوبید به دیوارو پاهاشو رو
پاهام قفل کرد! تمام زورشو به کار گرفته بود حلقه ی دستشو باز کرد اما همین که خواستم
از دستام استفاده کنم دوطرف بدنم ثابتشون کرد و تکیه داد بهم تا بتونه رو هوا نگهم داره!
زل زد تو چشماموگفت :تو رو دوست دارم !
از هر چیزی بیشتر…
نگاهش بین لبا و چشمام حرکت میکرد سرشو اورد کنار گوشمو گفت:میخوام اعتراف کنم که دوست دارم!
حسابی ترسیده بودم هیچ راهی نداشتم تقلا کردن هم فایده ای نداشت.باید فکرمو به کار مینداختم ول انگار مغزم هنگ کرده بود. لاله گوشمو بوسید و گفت:خیلی دوست دارم! بغض گلومو گرفته بود با التماس گفتم:مهران! لبشو چسبوند به گوشمو گفت:جونم؟بازم بگو !بازم اسممو صدا کن .
وقتی میگی مهران قند تو دلم اب میشه.
با صدای لرزون گفتم:بس کن!
_:از من میترسی؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم ….
دوباره گوشمو بوسید و گفت:نترس عزیزم اخه من چطور میتونم به عشقم اسیب بزنم؟
اذیتت نمیکنم قول میدم!
لباشو کشید سمت گونم. همزمان که سرمو عقب کشیدم سعی کردم دستامو از دستش بکشم بیرون.انچنان دستمو فشار داد که حس کردم استخونام خورد شد.اروم گفت:دختر خوبی باش! بعد رفت سمت گردنم. به گریه افتاده بودم رومو
کردم اون طرف فشار لبشو رو گردنم حس میکردم اگه تو همین وضعیت میموندم کارم تموم
بود چشمم خورد به در حمام همون لحظه فکری به ذهنم رسید.یه نگاه به مهران کردم بعد سعی کردم اروم باشم سرمو برگردوندم سمتشو چسبوندم به سرش با این کارم سرشو اورد بالا یه لبخند تحویلش دادم.خندید و گفت:ای جونم!
اروم دستامو شل کردم این باعث شد فشاردستشوکمکنه اروم توگوش شگفتم:بریم توحمام؟ تمام سعیموکردم که لحنم با عشوه همراه باشه !خوشبختانه کار ساز هم بود . مهران خندید و گفت:اره عشقم!میریم! دستامو ول کرد منم حلقشون کردم دور گردنش خودش پاهامو پیچید دور کمرش. بعد صورتمو گرفت تو دستاشو گفت:تو هم دوسم داری ؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم .
لبخندی زدو اروم گفت:قول میدم همیشه پیشت بمونم! نگاهش کردم سرشو اورد جلو اگه عکس العمل اشتباهی انجام میدادم نقشم نمیگرفت. لباشو گذاشت رو لبام.یه دفعه تمام تنم گر گرفت! سریــــع صورتشو کشید عقب قلبم تند تند میزد.
خندید و گفت:بوسیدنو هم بلد نیستی ؟با تعجب نگاهش کردم.صورتمو کشید سمت خودش و د و دوباره لبامو بوسید.
گرمم شده بود مهران منو بیشتر به دیوار فشار داد .نفسام به شمارش افتاده بود یه حس خاصی داشتم حسی که تا به حال تجربش نکرده بودم . لبامو به تقلید از اون به حرکت در اوردم تو همون حالت لبخندی زد و به کارش ادامه داد .دیگه نمیفهمیدم چ کار میکنم اصلا یادم رفت که داشتم به چی فکر میکردم از بوسیدنش خوشم اومده بود دلم میخواست ادامش بده.
چشمامو بستم مهرانم منو از دیوار جدا کرد .
دستش رفت زیر لباسم یه دفعه با ترس چشمامو باز کردم !تازه به خودم اومدم من داشتم چ کار میکردم?!این دیوونگی بود چطور داشتم تسلیمش میشدم?!مهران داشت با خشونت لبامو میبوسید اروم رفت منوگذاشت تو وان ولی هنوز بغلم کرده بود دستمو رو دستش گذاشتم که بیشتر زیر لباسم بالا نره وقتی کاملا زیر دوش قرارگرفتیم دستمو بردم عقب و یه دفعه اب یخو باز کردم! اینقدر سرد بود که منم به لرزه افتادم .مهران منو ول کرد و با لرز فریاد کشید سریــــع از جام بلند شدم که یه دفعه گفت:عشقم اب سرده!گرمش کن تو بخار بیشتر میده! بعد پاموگرفت.فکر میکردم با اب یخ مستی از سرش بپره! خواست از جاش بلند شه دیگه راهی نداشتم دوشو از جاش برداشتم وگفتم:ببخشید !
بعد یه زضبه زدم به سرش! افتاد جلوی پام .یه نفر یه بار بهم یاد داده بود که کجای سر باید
زد که بدون این که خطری باشه فقط طرفو بیهوش کنه! ابو بستم دندونام از سرما به هم
میخورد!نمیتونستم مهرانو اونجا ول کنم صد در صد تا صبح یخ میزد! از وان بیرون اوردمش
و کشون کشون بردمش تو حال کنار بخاری ! بخاری رو زیاد کردم بدنش یخ کرده بود بلوزش که خیس شده بود رو در اوردم.رفتم پتو و رو تختی رو برداشتم و پیچیدم دورش!موهاشو با حوله خشک کردم بعد ولش کردم! رفتم تو اتاق تازه یاد خودم افتادم لباسامو عوض کردم دستکش و جوراب و کلاهمم برداشتم نشستم گوشه اتاق و یکی از پالتوهام که بلند بود رو انداختم روی خودم! می ترسیدم بخوابم و مهران دوباره بلند شه! هنوز سردم بود.تکیه دادم به گوشه تخت و پاهاموتو بغلم جمع کردم دستمو کشیدم رو لبم درد خفیفی زیر لب پایینم احساس کردم. لبامو جمع کردم. چرا بوسیدمش?
چرا جلوشو نگرفتم!?چرا اینقدر بهم ارامش
داد یعنی همه تو اولین بوسشون این حس پروازو تجربه میکردن!به بیرون اتاق نگاه کردم
اصلا چرا وقت مستیش اومده بود سراغ من؟نمیتونست زنگ بزنه یکی از اون دخترا بیان پیشش؟یعنی واقعا منو دوست داشت که کشیده شده بود سمتم؟!سرمو به دو طرف تکون دادم و زیر لب با حرص گفتم:احمق از یه ادم مست چه انتظاری داری?!نزدیکترین رختری که در دسترسش بوده تو بودی اوا!بیخود خیال بافی نکن. اینقدر غرق افکارم شدم که خوابم برد…
.
مهران:
چشمامو باز کردم سرم تیر میکشید.
از جام بلند شدم تازه فهمیدم تو خونه خودم
نیستم! پتو رو کنار زدم بلوزم چی شده بود? از جام بلند شدم شلوارم هنوز تنم بود بلوزم هم
بالای بخاری رو میله اویزون شده بود. یه دفعه یاد شب قبل افتادم همه چیز یادم بود ولی
در اوردن لباسمو نه.یه نگاه به اطراف کردم اوا نبود!اگه نفهمیده بودمو بلایی سرش اورده بودم چی? بلند شدم بلوزمو تنم کردم. اوا رو صدا زدم ولی جوابمو نداد رفتم سمت اتاق که دیدم افتاده کنار تخت! رفتم سراغش داشت تو تب میسوخت موهای سرش از عرق خیس
شده بود ! کشیدمش سمت خودمو گفتم:اوا? جوابمو نداد. چند بار اروم زدم تو گوشش ولی بازم فایده ای نداشت .
از جاش بلندش کردم و بردمش طبقه پایین خوابوندمش روی تخت گاهی یه ناله میکرد ول
حالشی بد بود تبش هم بود یعنی خطر تشنجش زیاد بود دستکش و جورابشو در اوردم کیسه اب سرد رو هم گذاشتم زیر پاش و رو پیشونیشم حوله سرد گذاشتم. می ترسیدم برم براش دارو بگیرم و موقعی که تنهاش حالش بد بشه!
نشستم کنارش روی تخت یعنی به خاطر من به این روز افتاده بود?
با حرص گفتم:تو که جنبه مستی نداری غلط کردی مشروب میخوری!
صورتشو خشک کردم. لب پایینش کبود شده بود . نگاهی به چشمای بستش کردم و گفتم:به خاطر دیشب متاسفم! اروم لبامو گذاشتم رو لباش. هیچ حرکتی نکرد.داشت تو تب میسوخت و اینا همش به خاطر من بود !
مجبور شدم برای پایین اوردن دمای بدنش
روی شکمش کیسه یخ بذارم! کنارش دراز کشیدم هر چند ثانیه یه بار حوله روی سرشو
عوض میکردم. گاهی وقتا کلمات نامفهوم از دهنش بیرون می اومد ولی هم چنان بیهوش
بود! نیم ساعت گذشته بود .دستمو گذاشتم زیر سرم و برگشتم سمتش تبش پایین اومده بود
موهاشو دادم عقب گونه هاش از تب سرخ شده بود. چطور من این دخترو دوست داشتم .
اونقد سریــــع اتفاق افتاده بود که اصلا نفهمیدم چطور اتفاق افتاد. اما اون تو یه دنیای دیگه سیر میکرد مطمئن بودم اگه بهش میگفتم بهش علاقه دارم یه جور دیگه برداشت میکرد. کم کم چشماشو باز کرد نشستم بالای سرش . با صدای گرفته ای گفت:من کجام دستشو گرفتم و گفتم:تو خونه من!حالت خوبه? اب دهنشو قورت دادو گفت:تشنمه! از جام بلند شدم و رفتم که براش اب بیارم وقت برگشتم دیدم نیم خیز شده و داره گریه میکنه! لیوانو گذاشتم رو میز عسلی کنار تخت و کنارش نشستم و گفتم:چیه?
با گریه گفت:سرم گیج میره!
خوابوندمش تو جاشو گفتم:این که گریه نداره دختر خوب بخواب خوب میشی! همون طور که اشک می ريیخت گفت:خوبم میخوام برم بالا! خواست بلند شه که جلوشو گرفتم و گفتم:حالت اصلا هم خوب نیست! لیوان ابو دادم بهشوگفتم:خوب که شدی می برمت بالا! ابشو خورد و گفت:تو باید بری سر کار ! لبخندی زدم و گفتم:امروز تعطیله! حالا بخواب . با تردید نگاهم کرد گفتم:تا بر میگردم از جات تکون نمیخوری! بعد از اتاق رفتم بیرون .
براش سوپ درست کردم و برگشتم .خوابیده بود سینی رو گذاشتم گوشه تخت و صداش کردم! چشماشو باز کرد کمکش کردم بشینه . قاشقو پر کردم و گرفتم سمتش ! دستشو اورد جلو و گفت:خودم میتونم. قاشقو محکم دستم گرفتم و گفتم :نه نمیتونی! با اکراه سرشو اورد جلو سوپو خورد.گفتم:خوشمزس؟ سرشو به علامت مثبت تکون داد وگفت:ممنون.
من:تو به خاطر من اینجوری شدی!
سرشو انداخت پایین. یه قاشق دیگه سوپ گرفتم ر
جلوش. بعد از این که خورد گفتم:دیشب چ کار کردم? نگاهشو ازم گرفت. گفتم:اگه اتفاقی افتاده من پاش می ایستم. برگشت سمتم و با نگران گفت:نه نه چیزی نشد! اب دهنشو
قورت داد و با خجالت گفت:چیزی یادت نمیاد? میدونستم اگه راستشو بگم معذب میشه
گفتم:اصلا یادم نمیاد بالا اومده باشم فقط صبح که بیدار شدم دیدم تو خونه توام بعدم که تورو اینجوری پیدا کردم.دیشب چ شد? سرشو تکون داد وگفت:هیچ! برای این که بحثو عوض کنه گفت:میشه بهم سوپ بدی?خیلی خوشمزس !
لبخندی زدم و بقیه سوپو بهش دادم .
سینی روگذاشتم کنار وگفتم:خب استراحت کن تا من برم داروهاتو بگیرم! همین که از جام
بلند شدم گفت:مهران؟
برگشتم سمتش.
_:چرا مست کردی؟
لپموگزیدم وگفتم:یه کم عصبی بودم!
در حالی که با انگشتاش بازی میکرد گفت :دیگه این کارو نکن.
برگشتم سمتش میدونستم که چرا داره این حرفو میزنه ولی اون خبر نداشت که من میدونم نشستم گوشه تخت و گفتم: اذیت شدی?
سرشو انداخت پایین. چونشو گرفتم و صورتشو کشیدم بالا به لباش نگاه کردم وگفتم:این کار منه?
با تعجب نگاهم کرد .گفتم:کبودی لبت!
دستشو گذاشت رو لبش و با دستپاچگی گفت:چی ?
من:متوجه نشدی?
من من کرد و گفت:چرا…چرا دیشب باهات درگیر شدم و خوردم زمین !
ابروهامو انداختم بالا و گفتم:با هم دعوا کردیم?! لباشو جمع کرد و گفت :اوهوم! دستمو گذاشتم رو شونش وگفتم:دیگه هیچوقت این اتفاق نمی افته ! سرشو تکون داد و گفت:ممنون! لبخندی زدم وگفتم:هر اتفاقی که افتاده معذرت میخوام. لبخند زد.
خوابوندمش سر جاشو گفتم:هنوز تب داری بگیر بخواب تا من برگردم خب?
سرشو تکون داد و پتو رو کشید روی خودش.
من هم رفتم بیرون! قرصا و داروهاشو خریدم و برگشتم. یه راست رفتم تو اتاق داشت اطرافشو نگاه میکرد با دیدن من لبخند زد!نشستم کنارش و پلاستیک قرصا روگذاشتم کنارش وگفتم بهتری? سرشو تکون داد همون موقع بی هوا عطسه کرد. خندیدم وگفتم:به به تازه شروع شد. اهی کشید وگفت:من بدمریض میشم خدا به دادم برسه. من:مریضیت تقصیر من بوده پس پرستارتم خودمم. لبخند تلخی زد و گفت:عادت ندارم. وقتی مریض میشم تو تخت استراحت کنم.
من:خب عادتت میدم. با نگرانی زل زد بهمو گفت:نمیخوام عادت کنم. در حالی که با حالت عصبی با دستاش بازی میکرد گفت:وقتی از اینجا برم بازم تنها میشم نباید خودمو بدعادت کنم چون بعدا بهم سخت میگذره!
بره?یعنی اون به رفتن از پیش من فکر میکرد؟
یه دفعه از دهنم پرید :تو قرار نیست از اینجا بری!
با تعجب نگاه کرد. لبمو گزیدم و گفتم:یعنی اون قرض خیلی زیاده حالا
حالاها اینجایی. لبخند محوی زد و گفت:ولی بالاخره که میرم. تو دلم گفتم عمرا اگه بذارم…
ول در ظاهر اخم کردم و گفتم:یعنی اینجا خیلی بهت بد میگذره که اینقد به رفتن فکر میکنی?
:_نه نه منظورم این نبود اتفاقا اینجا تنها جاییه که بهم خوش میگذره ولی خب بالاخره که باید برم! لبخند زدم . وقتی اینجوری اعتراف میکرد دلم میخواست لپاشو بگیرم تا جایی که میشه بکشمشون .
گفتم:بیا یه کاری کنیم! نگاهم کرد .
گفتم:فعلا به رفتن از اینجا فکر نکنیم و فکر خوب شدن تو باشیم! هوم؟
سرشو تکون داد و
گفت :باشه! بعد دوباره عطسه کرد.بعد گفت:با گلسا چ کار میکنی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:نمیدونم!
حالا که فهمیدم همشون با همن باید یه فکر اساسی واسشون بکنم!
خیلی پیچیده شده فکر نمیکردم گلسا و دختر خالم با هم برام نقشه کشیدن!
خندید وگفت:اینا باهم دست به یکی کرده باشن اونوقت چطوری میخوان تورو بین خودشون تقسیم کنن؟!
ابروهامو دادم بالا وگفتم:دستشون به من نمیرسه! خندید وگفت:اوهو!
من:ولی فکرکنم باهم برخورد نداشتن!
دستاشو زد به همون گفت:میگم یه ترتیبی بده اونا با هم درگیر شن اینجوری اصلا لازم نیست تو تلاش بکنی!اونا خودشون دخل همدیگه رو میارن! ابروهامو دادم بالا وگفتم:بد فکری هم نیستا!
سرشو تکون داد وگفت:فکرای من حرف نداره!
فقط باید امیرو بکشی کنار چون اون با دوتاشون روابط خوبی داره.
دستمو کشیدم تو موهام اصلا نمیدونستم با امیر باید چ کارکنم؟!
دلم میخواست با همین دستام خفش کنم. با خنده
گفت:داری به کشتنش فکر میکنی؟
نگاهش کردم وگفتم:کشتن کی؟
_:امیر!
با خنده سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:همون دیشب اگه سر نرسیده بودی الان زنده نبود!
ابروهاشو داد بالا و گفت:یه چیزی میگم عصبی نشو! با تعجب نگاهش کردم گفت:این
اتفاقایی که برات افتاده یه جورایی تقصیر خودتم بوده!
من:منظورت چیه؟
_:امیر تو حرفاش چند باز اشاره کرد که دخالت تو زندگی تو براش اسون بوده!
من:خب که چی؟
تک سرفه ای کرد وگفت:یعنی این خودت بودی که راحت افسار زندگیتو دادی دست اون!
نمیخوام زیاد وارد این مسائل بشم ولی تو یه چیزیو گذاشتی اساس زندگیتو داری باهاش خراب
میکنی اونم هیچ نیست به جز یه لذت اونم از نوع مصنوعیش!
شانس اوردی که همه این اتفاقا فقط به خاطر این بوده که دوتا دختر میخواستن به دستت بیارن! میدون با این کارا چطور راحت میشه با ابروی یه خاندان بازی کرد؟
میدونی حتی ممکن بود نقشه قتلتو بکشن
و یکی از همون دخترایی که واست میفرستاد میکشتت؟
این یه نقشه ساده واسه پول گرفي از تو بود برو خدا رو شکر کن مغز امیر اونقدرا کار نمیکنه و اگر نه میتونست ازت فیلم بگیره و
راحت صد برابر پول که ازت بگیره و اخاذی کنه!
با تعجب نگاهش کردم این همه مدت هیچوقت این چیزا به فکرمم خطور نکرده بود.
با این حال خودمو نباختم وگفتم:من حواسم بود !
ابروهاشو داد بالا و گفت:چطوری حواست بود؟
بازم اون دختره پر رو خودشو نشون داد…
وقتی اینجوری حرف میزد حس میکردم داره تحقیرم میکنه!گفتم:لازم نیس درباره زندکیم نصیحتم کنی لباشو جمع کرد و با ناراحتي گفت:من نمیخواستم…
از جام بلند شدم و گفتم:خواسته یا نا خواسته لطفا تو کارای من دخالت نکن!
حالام بهتره بخوابی من برم یه فکری واسه ناهار بکنم! بعد از اتاق اومدم بیرون.
نفسمو فوت کردم نمیدونم چرا هر وقت یه نفر اشتباهاتمو نشونم میداد از کوره در میرفتم.
دلم نمیخواست جلوی هیچکس یه ادم ناقص به نظر بیام. نشستم روی مبل و به در اتاق نگاه کردم.نمیفهمیدم چرا اینقدر دوست داشت راه درست زندگی رو به من یاد بده اونم با نیش وکنایه. سرمو تکیه دادم به مبل هر چی بود زیادی تند رفته بودم نباید اینجوری رفتار میکردم. حتما ناراحت شده بود .
از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه غذای خاصی بلند نبودم درست کنم ولی نمیخواستم با این حال آوا غذای بیرون به خوردش بدم.
از تو کابینت ماکارو زن برداشتم هون طور که داشتم قابلمه رو پر از اب میکردم به حرفای آوا فکرکردم حرفش درست بود نمیتونستم انکارش کنم با این حال اشتباهی که کرده بودم برام از این که آوا چه فکری دربارم میکنه کم اهمیت تر بود.
حالا فهمیده بودم تمام جوانب هرکاری رو در نظر میگیره برای همین باید در برابرش محتاط تر عمل میکردم .
نمیخواستم به خاطر یه ندونم کاری از دستش بدم
مخصوصا حالا که فهمیده بودم برعکس من که دوستش دارم فقط داره به رفتن از اینجا و زندگیش بعد از اون فکر میکنه.تنها چیزی که اون میخواست اعتماد بود باید کاری میکردم بهم اعتماد کنه…اونوقت برای همیشه اینجا نگهش میداشتم. از این خودخواهی خودم خندم گرفته بود!
سرمو تکون دادم و زیر قابلمه رو روشن کردم و زیر لب گفتم:از خداشم باشه! کی از من بهتر؟
برگشتم سمت در اتاق و با صدای اروم گفتم:تقصیر خودته میخواستی اینقدر دوست داشتنی نباشی !
حالا که پیدات کردم عمرا از دستت بدم
آوا:
چشمام از تعجب گرد شده بود مگه من چی بهش گفتم که اینقد جوش اورد.
به در که چند لحظه پیش مهران ازش بیرون رفته بود نگاه کردم و زبونمو در اوردم و گفتم:حقیقت تلخه آقا! دوباره عطسه کردم بینیمو بالا کشیدم و خزیدم زیر پتو و گفتم:پسره بی فکر حالا اینقد با دختر بودن برات مهمه که نمیتونی درست فکر کنی؟
یاد دیشب افتادم و اون لحظه ای که حس کردم واقعا دوسش دارم!برای خودم دهن کجی
کردم و گفتم:دوستش داشته باشم؟ پوفی کردم و گفتم:عمرا!یارو عين یه خروس که می افته بین مرغا بی جنبس!سرمو از زیر پتو بريون اوردمو باصدايی که ب گوشم رسید
گفتم:بیچاره زنت!
همون لحظه زدم زیر خنده حالا این همه حرص و جوشم واسه چ بود؟
انتظار داشتم بشینه کنارم و بگه اره تو راست میگی دیگه از این غلطا نمیکنم؟زهی خیال باطل این یارو واسه من تره هم خورد نمیکنه اگه شعورش به اینم نمیرسید که باعث و بانی این تب من خودشه عمرا اگه بهم سر میزد چه برسه به این که بخواد بیارتم اینجا و تبمو بیاره پایين بهم سوپ بده و برام دارو بخره!
با خودم گفتم:اصلا چیز دیگه هم به جز هیکل دخيا
میبینه یا نه؟!
یه نگاه به خودم کردم خدا رو شکر هیکلمم مثه زندگیم زیاد دخترونه نبود از اون گذشته اونقدر لاغر مردنی بودم که اگرم چیزی باشه به چشم نیاد. خوابم نمی اومد از
زیر پتو اومدم بیرون و نشستم سر جام!
یه نگاه به تخت کردم اینجا جایی بود که دخترا رو میاورد؟
یه لحظه از این که اونجا خوابیدم چندشم شدپتو رو زدم کنار و لشستم لبه تخت چند
بار پشت سر هم عطسه کردم چشمام پر از اشک شد همیشه همین بود وقتی سرما میخوردم
تا یه مدت انگار داشتم از پشت یه لیوان اب به دنیا نگاه میکردم! با استینم اشکامو پاک کردم
وازروی تخت بلند شدم! سرم علی رقم دردیکه داشت گیج هم مريفت یکم تکیه دادم به
دیوار تا حالم خوب شه. با حس بدی به تخت نگاه کردم و با حرص گفتم:گندت بزنن!
از اتاق رفتم بیرون تو راهرو مهرانو دیدم که تو اشپزخونه داره کار میکنه. با فکرایی که دربارش به
سرم زده بود حتی نمیخواستم نگاهش کنم.میدونستم اونم با اون عصبانیتی که نشون داد
صد در صد چشم دیدنمو نداشت! خواستم برم سمت مبل که خودش برگشت.بر عکس
انتظارم لبخندی زد وگفت:اینه استراحت؟
بدون این که نگاهش کنم نشستم روکاناپه و
گفتم: هوای اتاقت گرفتس! در حال که کفگیرشو محکم به ماهیتابه میکوبید گفت:کجای
هوای اون اتاق گرفتس؟ چی بهش میگفتم؟میگفتم خوشم نمیاد رو تختی بخوابم که هر
شب هزار تا کثافت کاری روش انجام میشه؟ گفتم:خوشم نمیاد همش بخوابم!
_:چیزی نمیخوای برات بیارم؟
ریز چشمی با حرص نگاهش کردم انگار نه انگار چند دقیقه پیش اونجوری برگشت و جوابمو داد.گفتم:نه !
:_ببخشید اونجوری جوابتو دادم!
برگشتم سمتش و یه تای ابرومو دادم بالا!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:چیه؟
شونه هامو انداختم بالا و اشکی که باز جلوی دیدمو گرفته بود
پاک کردم وگفتم:نه تقصیر من بود اگه میدونستم جنبه نداری چیزی نگفتم !
بد جور با این حرفم نیشش زدم. کفگیرو به نشونه تحدید بالا گرفت و گفت:ببین خودت
جنبه معذرت خواهی نداری!
بینیمو بالا کشیدم و گفتم:باشه!منم معذرت!
سرشو تکون داد…
گفتم:من دیگه حالم خوبه میتونم برم بالا؟ روشو کرد طرفمو گفت:با این صورت قرمز و
چشمای پر از اشک و لب کبود حتما حالت خوبه! پوفی کردم و گفتم:من خودم میتونم از
پس خودم بر بیام! از اشپزخونه اومد بیرون وگفت:چیزی شده؟ گفتم:نه مگه قرار بود چیزی
بشه؟
_:نمیدونم !تو اتاق اتفافی افتاد؟
با تعجب نگاهش کردم گفت:پس چرا اعصابت
ریخت به هم! چشمامو تو حدقه گردوندم و گفتم:نه چیزی نشده! نشست کنارم و
گفت:پس بگیر بشین منم میرم لباساتو میارم پایین تا وقتی هم که حالت خوب شه همین جا
میمونی!
لب پایینمو به نشونه ناراحتی اویزون کردم وگفتم:من بالا راحت ترم!
با خنده اخم کرد گفت:ادم پیش رفیقش احساس ناراحتی میکنه؟ هه رفیق؟کدوم رفیقی رو دیدی شبونه مست کنه به قصد تجاوز بیاد تو خونت بعدشم از بوسیدنش لذت ببری! گوشه لبموگاز
گزفتم انگار فکرمو خوند گفت:اون فقط یه اتفاق بود دیگه تکرار نمیشه قول میدم! مردد
نگاهش کردم چه تضمینی بود که دیگه اینکارو نکنه؟!ادمایی که عادت به این کارا داشتن
نمیتونستن یه شبه بذارنش کنار و این یعنی هنوز خطری بود.
زل زد تو چشمامو گفت:بهم اعتماد نداری؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم!
اهی کشید وگفت:چی کارکنم بهم اعتماد کنی؟!
یعنی اعتماد من اینقد براش مهم بود؟!
یه دفعه گفتم:دیگه اون دخترا رو نیار خونت!
لبامو محکم رو هم فشار دادم این چه حرفی بود که زدم؟
اصلا به من چه اون کیو میاره خونش؟!
منتظر بودم باز بتوپه بهم که گفت:اینجوری خیالت راحت میشه؟قبول کرد؟با استرس خنده ای کردم وگفتم:اره!
لبخند محوی زد وگفت:باشه!
ابروهامو دادم بالا و گفتم:میتونی؟
چینی به بینیش داد و گفت:اینقدم سست عنصر نیستم!تازه اگه این باعث میشه دیگه حس بدی بهم نداشته باش راحت میتونم باهاش کنار بیام.
با خجالت لبخندی زدم وگفتم:ولی تو… انگشت اشارشوگذاشت رو لبم بی اختیار چشمامو لوچ کردم! این باعث شد خنده جاشو بده به حرفی که میخواست بزنه! خودمم خندم گرفت .
سرمو بردم عقب اشکای تو چشممو پاک کردم و گفتم:مشروباتم بریز دور!
زل زد تو چشمامو با مهربو زن گفت:دیگه؟!
چه مهربون شده بود؟!
دلم داشت ضعف میرفت هر لحظه ممکنه
بود بپرم بغلش برای همین چنگ زدم به مبل! چشمامو ریز گردم و گفتم:حالا همینا رو انجام
بده! دستموگرفت وگفت:پاشو؟
همراهش بلند شدم وگفتم:کجا؟بدون هیچ حرفی منوکشید اون سمت سالن پشت مبلای سلطنتیش یه قفسه بود درشو بازکردشیشه مشروباشو اونجا چیده بود! همشو اورد بیرون و گفت:این کل محموله منه!
یه نگاه به شیشه ها کردم و گفتم:ماشالا!
با همینا دیگه میخوای نخوری؟!
نیشخندی زد وگفت:بیا یه کار باحال بکنیم!
ابروهامو دادم بالا و گفتم:لابد همشونو بخوریم که تموم شه! با شیطنت نگاهم کرد و گفت:که لابد بازم باهم دعوا کنیم و لب بالاییتم کبود شه!
لبمو گاز گرفتم یعنی فهمیده بود خالی بستم؟ !دستمو کشیدم ب لبم.
لبخند کجی زد و گفت:برشون دار و دنبالم بیا! هر چندتاشو میتونست تو بغل گرفت بقیه رو هم من برداشتم و راه افتادم دنبالش رفت سمت حمام! دوباره اتفاقات دیشب به ذهنم هجوم اورد ! به خودم گفتم:این بار هوشیاره بلایی سرت نمیاره! پشت سرش وارد حمام شدم رفت سراغ دستشویی فرنکی و درشو باز کرد!تکیه
دادم به در که ببینم میخواد چ کارکنه! شیشه ها روگذاشت زمین و شروع کرد به بازکردن
دراشون! با کنجکاوی گفتم چی کار میکنی؟ ی
کی از شیشه ها رو گرفت بالا و گفت:میخوایم مسابقه بدیم!
من:یعنی چ؟
اومد شیشه ها رو ازم گرفت و گفت:هر کی شیشه بیشتری خالی کرد برندس!
یه طرف لپمو باد گردم و نگاهش کردم واقعا میخواست بریزتشون دور؟اونم به خاطر من؟سرموتکون دادم و با خودم گفتم:خب احمق اگه اینقد داشته بازم میتونه گیر بیاره!
نفسمو دادم ب ريون بیخیال خودمو و اون آوای منفی باف درونم شدم و گفتم:قبوله!
بعد هر دو با هم شروع کردیم به خالی کردن شیشه ها !
اخرین شیشه رو از دستم قاپید و گفت:من بردم! در حال که سرفه میکردم گفتم:تو جر زدی! دهنشوکج کرد وگفت:کی گفت جر زدن مجاز نیست!
زبونمو واسش در اوردم و گفتم:خب اصلا بردی که بردی! لپموکشید وگفت:بریم ناهار؟ !
شونه هاموانداختم بالا! دستمو گرفت و گفت:بریم! نشستیم سر میز! نگاهی به ماکارون که
درست کرده بود انداختم وگفتم:نه بابا! افرین!
یه بشقاب برام کشید وگفت:ببین خوبه!
چنگالو برداشتم و گفتم:اگه به خوبی سوپت باشه که عالیه. لبخندی زد و مشغول خوردن
غذاش شد.
مهران:
بعد از ناهار هر چقدر بهش اسرار کردم نموند و رفت بالا!
در خونه رو بستم و رفتم سمت مبل! حالا باید یه فکری به حال اون سه تا میکردم! سرمو
تکیه دادم به مبل فکر کردن به نقشه ای که برام کشیده بودن هم ازارم میداد!از همه بیشتر
به خاطر این اذیت میشدم که همشون منو خر فرض کرده بودن. گوشیمو از روی میز
برداشتم از بین شماره ها شماره یکی از دخترایی که از یه سال پیش میشناختمش رو گرفتم!
چند تا زنگ خورد بعد برداشت:جانم؟ من:سلام گلنوش!
_:سلام؟!
از لحنش معلوم بود که نشناخته!شاید تنها دختری که این چند وقت میشناختم و هیچوقت تظاهر به قدیسه بودن نکرده بود همین گلنوش بود . گفتم:من مهرانم!
_:شرمنده ولی کدوم مهران؟
من:اسفند پارسال! یادت نمیاد؟
یه ذره سکوت کرد بعد گفت:اهااااان! شرمنده نشناختمت! قبل از اینکه چیزی بگم گفت:ولی من دیگه دور این کارا رو خط کشیدم! شرمنده.
هم خوشحال شدم هم ناراحت از این که نمیدونستم دیگه میتونه کمکم کنه با این حال گفتم:یعنی دیگه با امیر و اکیپشم نیستی؟ _:راستش نه!پرستار یه پیر زن شدم بهم جا و پول دادن دیگه مشکلی ندارم که بخوام از این کارا بکنم! من:خیلی خوبه خوشحالم برات!
خنده ای کرد و گفت:خیلی ممنون!
به هر حال شرمنده!
من:راستش من برای یه چیز دیگه بهت زنگ زدم! _:چی؟
من:دوستی نداری که با امیر کارکنه؟میخوام قابل اعتماد باشه!
_:چطور؟چیزی شده؟
گفتم:شرمنده نمیتونم چیزی بهت بگم!
فقط میخوام اگه کسی رو میشناسی بهم معرفیش
کنی نمیخوام امیر چیزی بفهمه بگو در قبال کاری که میکنه واسم پول خوبی بهش میدم!
_:میخوای حالشو بگیری؟
من:یه جورایی!
_:پایتم شدید!
من:چطور؟
_:اون نامرد زندگ منو سیاه کرد نمیدونی چه به روزم اورد تازه بعد از این که بهش گفتم دیگه واسش کار نمیکنم به زورکلی پول ازم گرفت یه سری رو هم اجیر کرد بیفتن دنبالم میترسیدم به پلیس خبرشو
بدم!خیلی دلم میخواد کاراشو تلافی کنم!
من:خب پس اون یه نفرو واسم پیدا کن تا بتونیم تلافی کنیم چطوره؟
_:اتفاقا یکی از دخترا هست باهاش دوست بودم یادمه باباش فروخته بودش به امیر ناخواسته وارد این کار شده بود تا سرحد مرگ از امیر بدش می اومد ولی اونم چون بی کس وکار بود مجبور بود امیرو تحمل کنه و حرفاشوگوش بده!
فکرکنم بشه بهش اعتماد کرد. من:خوبه!
شمارشو میتونی بهم بدی؟
_:میشه بگی میخوای چ کار کنی؟
من:اول باید ببینم دختره عرضشو داره یا نه!
_:باشه من بهش خبر میدم بعدم شمارشو برات میفرستم. من:خیلی هم خوب من منتظرم! _:باشه.پس فعلا خدافظ! من:خدافظ خانوم مراقب خودت باش واقعا خوشحال شدم که زندگیت داره سر و سامون میگیره!
_:مرسی!دعا کن هم ري جوری بمونه! بای!
گوش رو قطع کردم گوش رو گذاشتم کنار دستم .
با رضایت گفتم:یه اشی برات بپزم امیر فقط روغن توش ببینی !
چشمامو بستم و با خیال راحت یه نفس عمیق کشیدم بعد کنترل رو برداشتم و تلوزیون رو روشن کردم. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که برام پیام اومدگلنوش شماره دختری که اسمش شیده بود رو برام فرستاد فکر نمیکردم اینقدر زود جوابمو بده!
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق از توی کشو گوش قدیمیمو برداشتم و شماره شیده رو گرفتم.
_:الو؟
من:سلام!
_:سلام. بفرمایید؟!
من:شیده خانوم؟
_:خودمم!شما؟
من:من مهرانم!فکرکنم
گلنوش باهاتون دربارم حرف زده…
:_اها بله!
فکر نمیکردم اینقد زود زنگ بزني!
من:من توکارم یه ذره عجله دارم!
_:گلنوش زیاد بهم توضیح نداد!
من:بله میدونم!
الان میتوني حرف بزني؟
_:بله الان تنهام بفرمایید!
من : چند وقته و اسه امير کار ميكني؟
_ :خدودا دو سال !
من : اگه بخام ي كاري برعليهش انجام بدی میتو