دخترای بی رحم شمال شهر

من امین هستم و بیست و یک سالمه خاطره ای که براتون تعریف میکنم مربوط به پارساله قیافه ی من خیلی معمولیه اما پوستم بی مو و روشنه من از بچگی حس بردگی داشتم پس لطفا مسخرم نکنید چون این حس غیر ارادیه بریم سراغ داستان حقیقی که میخوام براتون بگم

من قبل این اتفاق ارباب داشتم اما این تجربه خیلی متفاوت بود من همیشه تو اینستاگرام تو پست های دنیا جهانبخت کامنت میذارم که برده هستم و برده ی خانما میشم یه روز یه اکانت فیک بهم پیام داد واقعا برده ای منم گفتم آره گفت میتونی همزمان برده ی سه تا نفر بشی سه تا دختر گفتم آره میتونم گفت عکساتو بفرست فرستادم و اوکی داد گفت فردا ساعت فلان بیا تجریش منم بلند شدم و لباسای عیدمو پوشیدمو رفتم سر قرار حدود نیم ساعت بعد که پر از استرس شدم یه ماشین تویوتای مدل بالا اومد جلوم نگه داشت راستش هنوزم مدل ماشینو نمیدونم چون ما مستجریم و ماشینم نداریم واسه همین در مورد ماشین زیاد وارد نیستم چون اگه بهش فکر کنم با این اختلاف طبقاتی اذیت میشم از داستان دور نشیم ماشین اومد و بوق زد برام من فهمیدم همون خانمایین که باهاشون قرار داشتم و حتی اسمشونم بهم نگفته بودن سوار ماشین شدم سلام کردم و برگشتن و نگام کردن دوتاشون اومده بودن اونی که پشت فرمون بود گفت من آناهیتام و دوستم بیتا میخوایم امشب تا صبح در خدمت و بردگی ما باشی میتونی؟ گفتم بله گفت فول فول؟ گفتم اره یه چشم بند بهم داد و گفت اینو بزن به چشمت و بخواب تا صدات نکردم از چشمت در نیار منم اطاعت کردم مدتی گذشت و رسیدیم و حس کردم وارد حیاط یه خونه شده بیتا گفت چشم بندتو میتونی برداری برداشتم و دیدم تو حیاط یه ویلای لاکچری هستم و میشد حدس زد که شمال تهرانه بیتا بهم گفت گوشیتو بده من دادم بهش و چک کرد و دید لوکیشنم خاموشه گوشیمو خاموش کرد و گذاشت تو کیفش چند دقیقه بعد لادن بهشون اضافه شد البته اسمشو بعدا فهمیدم هر سه تاشون بینی هاشون عمل کرده بود دندون هاشون درست شده بود کلا خیلی مشخص بود وضع مالی خوبی دارن و از اون دخترای بی دغدغه هستن آناهیتا اومد و منو لخت کامل کرد یکم راجع به دولم حرف میزدن دستبند بهم زد و دستامو از پشت بست یه گوی دهن بند کرد تو دهنم و چشمامو هم بست صدای کفش پاشنه بلند دورم میومد هیچی نمیدیدم و کاملا بسته بودم یهو احساس سوزش شدیدی در کونم کردم نتونستم داد بزنم گوی تو دهنم بود لرزیدم و صدای خنده ی دخترا بلند شد دوتا شلاق بعدی رو خیلی محکم تر خوردم ناله های بلند میکردم اما صدام در نمیومد لادن گفت اینو ببینید حالا و یه سوزش شدید رو کمرم حس کردم از درد تکون میخوردم چند لحظه اروم حرف زدن و بیتا گفت یک دو سه یهو از سه طرف شلاق خوردم که دیگه اشکم سرازیر شد و همینجور گریه میکردم درد خیلی زیاد شده بود از تحملم خارج بود بیتا اومد و کیرمو به یه قفل مخصوص بست آلتم داشت توش له میشد به تخمام دوتا وزنه ی سنگین وصل کردن تکون میخوردم تخمم کنده میشد آناهیتا پاشو گذاشت رو سرم و گفت حالا اگه میتونی تکون بخور و شروع کردن پشت هم حدود پنجاه تا شلاق بهم زدن تمام بدنم میسوخت و خیس شده بود و اون خیس شدن خون بدنم بود بیتا وزنه هارو از تخمام باز کرد یه گوی آورد چربش کرد و گذاشت رو سوراخم فشار داد تو کونم درد شدید کونمو گرفت اما وارد کونم کردش از اون ور مثل دم بود تو کونم لادن گفت دم تکون بده حیوون کونمو تکون میدادم و دخترا میخندیدن داشتم از درد میمردم طاق باز منو خوابوندن و نوبتی با لگد تو تخمام میزدن دستام بسته بود پاهامو باز نگه میداشتن و میزدن لادن یه ضربه زد جوری که از درد زار زار اشک میریختم و سه تایی میخندیدن و میگفتن اینه باید عقیمت کنیم حیوون چشم بندم باز کردن آناهیتا اومد بالا سرم پاهای بزرگ و کشیده ای داشت با لاک سفید و رنگ پوست برنز رفت رو صورتم و فیسم داشت له میکرد یه دختر شصت کیلویی با استخون بندی درشت رو صورتم بود بوی خفیف کف پاشو حس میکردم داشت لهم میکرد لادن رفت رو سینه ام و بیتا میزد تو تخمام مرگو داشتم به چشم میدیدم یه لحظه از رو صورتم اومد پایین گفتم پشیمون شدم الان ناقص میشم ولم کنید آناهیتا گفت گه خوردی حرومزاده مگه ما مسخره ی توییم مادرتو میگاییم خودت گفتی میتونی و فولی حالا زر میزنی ؟ و پرید با پا رو صورتم حس کردم دندونامو میخواد بشکنه گفتم توروخدا یکم رحم کنید ضربه مغزی میشما لادن گفت خب بشی میدیمت سگای اینجا بخورنت هیچکسم نمیفهمه بعد سه تایی زدن زیر خنده واقعا ریده بودم به خودم حس کردم قاتل زنجیره ای چیزی هستن و میخوان بکشنم یاد خانوادم افتادم و صد بار خودمو لعنت کردم آناهیتا بلندم کرد و منو برد تو یه استخر خالی دیلدوی کلفتی به خودش بست و اومد از پشت کرد تو کونم خیلی درد داشت تن تن تلمبه میزد بیتا موهامو گرفت گفت دهنتو باز کن باز کردم تف میکرد تو دهنم موهامو میکشیدن تنمو با ناخون زخمی میکردن لادن رو کتف سیگار داغشو خاموش کرد منم فقط زار زار گریه میکردم نوبتی هر کدوم ده دقیقه کونمو پاره کردن سوراخ کونم گشاد گشاد و البته خونی شده بود آناهیتا گفت اینه سوراخشو غار کردیم موهامو گرفت و با کس نشست رو دهنم کس نرم و داعی داشت گفت بخور یکم اروم شی بیتا پامو داد بالا و شروع کرد به گاییدن کونم بعد چند دقیقه جاشونو عوض میکردن و سه تاشون دهن و کونمو گاییدن و ارضا شدن تو دهنم آناهیتا گفت دیگه تقریبا تمومه فقط دهنتو باز کن کار آخرم باهات کنیم بیتا نشست رو دهنم و کلی زدر زد و فقط یه تیکه گه از تو کونش ریخت تو دهنم و گفت بخورش لادن نشست رو صورتم شاشید اما هرچی زور زد نتونست برینه آناهیتا نشست رو دهنم و حسابی رید رو سر و صورت و دهنم و گهشم بوی بدی میداد بلند شد و کونشو تمیز کرد و گفت بخورش گفتم نمیتونم همشو بخورم گفت تا جایی که میتونی بخور قورت دادم یکم و از روم بلند شدن شلنگ ابو گرفتن رو صورتم و تمیزم کردن یه حوله بهم دادن که بعدشم حوله رو انداختن دور آناهیتا با دستش یکم برام جق زد و آبم اومد آبمم گفتن با دست بخورمش از روم بلند شدن چشمامو بستن دوباره بردنم تجریش ولم کردن دیگه هم جواب تلفن و پیاممو ندادن و از همه جا بلاکم کردن.

نوشته: امین

دکمه بازگشت به بالا